انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

بایگانی

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

شازده آمده ... خوش آمده

شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۲۴ ب.ظ

پنجره ها بوی شامپو فرش میدهند، دیوارها رنگ صورتی شیشه شور به خودشان گرفته اند و فرشها لیز شده اند، کف بهشان مانده. دست خودم نیست که پرده ها را سر و ته نصب کرده ام و آینه قدی اتاق را خوابانده ام روی زمین و لوسترها را گوشه ی هال روشن کرده ام. راستش را بخواهی دوست نداشتم به جای بوی سبزی پلو شب عید، عطر اسفناج پلو خانه را بردارد ولی خب ... اصلا شب عید که وقت عشق و عاشقی نیست شازده ... هان؟


  • انارماهی : )

باب الجواد ...

دوشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۲۲ ق.ظ

من هر دفعه آمدم پیشِ شما حالم خوب بود، انقدر خوب که جلویِ ضریح می ایستادم و از اتفاقاتِ طولِ راه و سفر میگفتم. حاجتی نبود، درخواستی نبود. یا شاید آن لحظه ای که آنجا ایستاده بودم نبود. همین که رسیده بودم به شما انگار همه ی حاجاتِ دنیوی و اخروی را گرفته بودم، پس حالم خوبِ خوب بود و تنها حاجتِ روزهای آخر، زیارتِ دوباره بود که اطمینان داشتم به زودی برخواهم گشت.

مشهدِ آخری اما یک فرقِ اساسی داشت. من داشتم دق میکردم، داشتم میمردم، مضطر شده بودم، چیزی تویِ وجودم بالا و پایین میپرید و اجازه نمیداد بنشینم وسطِ دارالحجه و هر هر هر بخندم و بقیه را بخندانم و با شما شوخی کنم. چیزی تویِ وجودم اصلا خندیدن را اجازه نمیداد. چیزی تویِ وجودم بود که میخواست بپرد شما را بغل بگیرد، چیزی تویِ وجودم میخواست دست برساند به ضریح، برای اولین بار، آن مشهدِ آخری بود که همه ی روشنفکر بازی هایم را گذاشتم کنار و به خودم که آمدم چسبیده بودم به ضریح و های های گریه کرده بودم و خواسته بودم آنچه را که باید.

میخواستم با در و دیوارِ حرم یکی شوم، از قطار جا بمانم، برنگردم، مجاور شوم. خیلی چیزها میخواستم و میدانستم که نمیشود، از سرِ همین نشدن بود که بعد از زیارتِ آخری صحنِ جامع را دوان دوان طی کردم و آمدم بیرون، میخواستم از آن حجمِ عظیمِ دلتنگی که هر لحظه مرا میبلعید فرار کنم و کردم ؛ ولی زخمش ماند. چیزی مثلِ یک گلوله ی گِلی ماند بیخ گلوم و تکان نخورد تا همین حالا.

دلتنگم آقا، بدجور دلتنگم. یک دعایی کردم که خودم ماندم توش ... حکایت این مشهد نیامدنِ یک ساله هم همان دعاست، همان دعا که میدانید ...

بطلب آقاجان، میخواهم بهتان نشانش دهم، میخواهم ببینیدش، میخواهم کنار هم نگاهمان کنید.


  • انارماهی : )

دنیا

شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۳۳ ق.ظ

حرفهایت، نقطه نظراتت و همه ی آنچه که این روزها از تو به گوشم رسید، به اضافه ی همه ی چیزی که خودم دیدم؛ از رابطه ی بینِ آدم ها ناامیدم کرد. شاید من توقع زیادی داشتم که فکر میکردم این روزهایم را بیشتر از بقیه هستی. شاید تقصیر من بود که توقع داشتم خوشحال شوی، بتابی، بخندی ... نمیدانی اما هر یک خبری که از تو به گوشم میرسد میشود خنجرِ گداخته، فرو میرود تویِ جگرم. دوست داشتم اینها را با خودت هم بگویم ولی میدانم که نمیفهمی. یا من حرف زدن بلد نیستم یا تو گوش دادن نمیدانی ولی مطمئنم مثلِ همیشه حرفم را نمیفهمی و بدتر از بد میشود حرف زدنِ این روزها، برای همین سکوت کرده ام.

سکوت کرده ام تا به خودم بگویم "غم" جزء جدایی ناپذیر زندگیِ دنیایی ست و درد موقعیت شناس نیست. سکوت کرده ام تا به خودم بفهمانم همه چیز رفتنی ست، مثلِ رابطه ی خوبِ من و تو. مثلِ همه ی درد و دل هایمان. سکوت کرده ام تا به خودم بفهمانم سکوت کردن بهترین کارِ تمامِ این سالها بود و نکردم.


ای کاش میشد نیش زبانت را عمل کرد، مثلِ دماغت، مثلِ چروکِ چشمت، مثلِ گونه هایت، ببینم اهالیِ اینجا شما دکتری را سراغ دارید که بتواند نیشِ زبان را بردارد؟ مثلِ قسمتی از معده، روده، مغز ...


anarmahi@

  • انارماهی : )

دامنِ فونِ شماره یِ دو : )

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۱۳ ق.ظ
همیشه احساس میکردم فقیرم. ضعیفم. اعضایِ بدنم درست و حسابی کار نمیکنن و به اون غایتی که باید برسم نرسیدم. احساس میکردم با وجود توانایی آشپزی و شیرینی پزی و گل سازی و نقاشی و خلاقیت در انجام یه عالمه کار عجیب و غریب و نویسندگی و دوختِ کیف باز یه چیزی هست که باید داشته باشم ولی ندارم. این مساله وقتی میرفتیم خرید، ایامِ عید و قبل از هر مراسمی که بهش دعوت میشدیم بهم دست میداد و وقتی به اوجِ خودش میرسید که جمله ی "مامانم دوخته" رو میشنیدم.

همه ی لباس های قشنگ، همه ی شلوار هایی که خوب توی تن خوابیده بودن، همه ی دامن های خاص و همه ی پوشیدنی هایی که غرقِ بویِ زندگی بودند رو شخصی دوخته بود به نامِ مامان، و من همواره حس میکردم چه مامانِ به دردنخوری ام اگر بلد نباشم برای مهمانیِ آخر هفته ی حنانه و زینب و زهرا و معصومه لباس بدوزم، این حسِ فقرِ خیاطی بلد نبودن داشت مرا از پا درمیاورد تا اینکه بالاخره دانشگاه تمام شد، کلاس های این طرف و آن طرف هم سبک شد و من بالاخره توانستم در یک آموزشگاهِ خیاطیِ نقلی ثبت نام کنم؛ و حالا کمتر احساسِ فقر، ضعف و نقص عضو میکنم و انگار روز به روز مامانِ بالقوه ی درونم را بیشتر تقویت میکنم.

+ خیاطی یاد بگیرید، خیلی شیرینه.
+ سه مدل دامن یاد گرفتم حسِ نادرشاه رو دارم بعد از فتحِ هند :دی


  • انارماهی : )

بدونِ پلک زدن.

چهارشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۴، ۰۳:۰۱ ب.ظ

یک دفتر داشتم، قدّ نوشتنِ یک خروار حرف، با تو. حرفهایی که فقط مالِ خودِ خودت بود. از وقتی که واقعا دلم خواست تویی باشی که حرفهام را بهش بزنم، هیچ راهِ بهتری به ذهنم نرسید، جز داشتنِ یک دفتر، برای حرف زدن. آنقدر حرف تویِ گلوم تل انبار شده بود که دم دستی ترین دفتری که تویِ کمد بینِ کتابها پیدا کردم را برداشتم و شروع کردم به گفتن. وقت هایی که دلم خیلی میگرفت دفتر را با خودم میبردم این طرف و آن طرف به خیالِ اینکه تو همراهمی.

حالا

آمده ای، هستی، و من انگار که سالهای سال با تو هم سخن بوده ام، فقط دلم میخواهد نگاهت کنم. همین.


  • انارماهی : )

: )

شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۲۹ ق.ظ
یه وقتی توی این زندگی، آدمی پا به روزهامون میذاره که آشناست. انقدر آشنا که فکر میکنیم سالها قبل باهاش درباره ی همه چیز، از مسخره ترین بحران های خاورمیانه تا شور و آبکی بودنِ قرمه سبزی، حرف زدیم. انقدر آشناست که اگر ساعت ها و ساعت ها فقط بشینیم و در سکوت نگاهش کنیم سیر نمیشیم. انقدر آشناست که یهویی میفهمیم اونی که همه ی لحظه هامون تا الان کم داشته خودِ خودِ خودشه؛ از اون لحظه به بعد، لحظه ها تنگ میشن، تاریک میشن، کش میان ... .
چون اونی که باید باشه هست
ولی نیست.

  • انارماهی : )

بووووووووووق

جمعه, ۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۲۵ ق.ظ

نه انار، نه ماهی، نه گوجه سبزهای برغان، حرف سیب های دماوند را هم نزن. تازه آش ترخینه ی خانجون را خورده ام، نه که فکر کنی خیلی ها، نه، قد یک نعلبکی شاید هم کمتر. کلم پلوی شیراز هم نه. حرف آش دوغ اردبیل را نزن، عزیز هفته ی پیش بغچه پیچ کرده و فرستاده بود بیاورند خانه، نه دلم عرق بهارنارنج و چای سیب هم نکشیده، نه، نه، زبان به کام بگیر، تلفنچی تا ابد مجال صحبتم نمیدهد که سوال پیچم میکنی. دلم تو را کشیده شازده، بیا.


  • انارماهی : )

این انتخاباتِ دشوار

سه شنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۳۲ ب.ظ

مثل وقتی که یک دفعه تو را میانِ استخر انداخته باشند و گفته باشند شنا کردن بیاموز. انتخاباتِ این دوره دقیقاً مثل همین است. -البته برای من-. مدام فکر میکنم چه کنم؟ چه کسی؟ برگه را به نامِ کی سیاه کنم؟ و برای خبرگان راحت تر به نتیجه میرسم تا مجلس ... . انگار کن بخواهی نمک و فلفل و ادویه را از میانِ آشِ شوربا جدا کنی، خب نمیشود.


اصولگراهای غیورِ همیشه در صحنه اگرچه ما را امیدوار میکنند ولی این بار، یک سوالِ اساسی ذهنم را درگیر کرده و آن هم این است که: این لیست، مگر سالها نیست که در مجلس هستند، چه کردند؟. گاهی دوست دارم به توپ ببندم و خلاص. دوست دارم خودم را راحت کنم از این انتخابِ سختِ دشوار. از این مرحله ای که معلوم نیست چطور بگذرد ... . گاهی پناه میبرم به قضایِ الهی و میخواهم آن نام که من مینویسم را به اصلحی که خودش میداند تغییر دهد ولی ... چه کنم که یاد گرفته ام "إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم".



+ این ویروس جان قصد ندارد ما را رها کند، و تا زمانی که قصد دارد بماند ما مجبوریم میزبانش باشیم، مجبووووور. [خسته شدم انقدر گوشی به دست خوابیدم، حس اعتیاد بهم دست داده : | ...]

  • انارماهی : )

شبیه هم بودند؛ براش خوشحالم. بیخیال حرف بقیه

دوشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۰۲ ب.ظ

- پرسیدی درآمدش چقدره؟

+ نه

- پرسیدی منظورش از ساده زیستی چیه؟

+ نه

- پرسیدی چه برنامه ای داره برای آینده ش؟

+ نه

- میشه بگی یک ساعت و ربع توی اتاق داشتید به هم چی میگفتید؟

+ نمیدونم فقط میدونم خیلی به هم شبیه بودیم

- همین؟!!!

+ خب آره، حرفهاش رو من میفهمیدم، نیاز به توضیح اضافه نداشت برام.

- : |


  • انارماهی : )

زهرای مامان

مادر که شدی

میفهمی نباید سرما بخوری، میفهمی اشک ها فقط مالِ زمانِ چراغ خاموشِ هیات اند. کم کم یاد میگیری از همه دیرتر بخوابی و زودتر بیدار شی. مادر که شدی یاد میگیری سفره بیاندازی نه اینکه فقط پایِ سفره بنشینی. زهرا جان؛ مادر که شدی یاد میگیری همیشه بخندی یاد میگیری همیشه خوب، همیشه شاد، همیشه بهار باشی. مادر که شدی یاد میگیری این تویی که در را به رویِ میهمان باز میکنی، مادر که شدی، سپر میشوی، سپاه میشوی. یاد میگیری نباید وقتِ بیماری بخوابی، میفهمی سرماخوردگی استراحت ندارد و قرص های مسکن نباید خواب آور باشند.

زهرا، دخترم؛ مادر که شدی میفهمی محبت، یک محورِ دو سویه نیست و این تویی که باید همواره ببخشی و امید داشته باشی به پیشرفت، به بهتر شدن. مادر که شدی یاد میگیری از پایین به بالا نگاه کنی، بغض کنی، ناله کنی، فریاد بزنی ولی بخندی. مادر که شدی، خیلی چیزها را یاد میگیری. یاد میگیری بینِ در و دیوار محکم بایستی.


  • انارماهی : )

من با تو بودن را تمامِ عمر خواهانم.

يكشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۱۴ ب.ظ
مهم نیست که این سرماخوردگیِ نه چندان لعنتی خوب نمیشود
مهم نیست که دارم در تب میسوزم
مهم نیست که همه ی علائمش با شدتِ بیشتری دوباره برگشته
مهم نیست که خاله چی گفت
مهم نیست که در بی حالیِ محض نمیدانم دارم چه مینویسم
فقط
میدانم
مهم این است که تو هستی.

: )

+دعا کنید خوب شم دیگه، خب؟

  • انارماهی : )