انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

۲۷ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

تو دیوانه ترین انتخابِ عالَمی

يكشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۳ ب.ظ
نشسته ای و "فتحِ خون" میخوانی. مُحرَّم از نیمه گذشته است و تو انگار بخواهی انتقامِ چیزی یا کسی را بگیری، آرام و بی صدا فقط اشک میریزی. بی هیچ نقطه ی احساسی؛ تهِ تفکراتِ عالم، منتهایِ هرچه سکوت است. انگار لج کرده ای با کلمه ها، سکوت رویِ سکوت مینشانی، شانه میلرزانی و بی هیچ ناله ای حتی، اشک میریزی.
این کارِ همیشه ی توست. اصلا تو را بخاطرِ همین سکوت انتخاب کردم. حرف میزدم، میخندیدی، اشک میریختم، اخم میکردی، داد میزدم، نگاه میکردی، لج میکردم، صبر میکردی، تو فقط سکوت بودی و من واژه رویِ واژه میچیدم و تو را تعریف میکردم.
حالا نه فقط سکوت، که فقط اشک شده بودی، آب میشدی مقابلِ چشم هام و من نمیدانستم دیروزِ دستت را باور کنم که بالا آمده نیامده غلاف کردی و از خانه بیرون زدی و مرا با کلی سوال که خدایا قرمه سبزی چه ش بود؟ یعنی بخاطرِ برنج؟ نکند سس سالاد تلخ شده بوده؟ یا این شمعِ پر سوزی که مقابلِ چشم هام آب میشد. نمیدانستم ترسِ به جان نشسته ی خودم را آرام کنم که انتخابِ این مردِ ساکتِ خاموش درست بود؟ یا حجمِ مردانه ی تو را که چون طفلی یتیم نشسته بودی و زار میزدی و هر لحظه تکه پاره شدنت را به چشم میدیدم. نمیدانستم باید آرامت کنم یا چون خودت سکوت شوم؟ باید خودم باشم؟ یا تو؟
نفهمیدم کی رسیدم بالای سرت، کتاب رسیده است به آخر: "اما چه دشوار می نماید طیّ این عرصات! آنان که به مقصد رسیده اند می گویند میانِ ما و شما تنها همین خون، فاصله است؛ تا سدرة المنتهی را با پای عقل آمده ای، اما از این پس جاذبه ی جنون تو را خواهد برد ... طی این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست؛ بال می خواهد، و بال را به عباس می دهند که دستانش را در راهِ خدا قربان کرد."

برمیگردی، خیره میشوی تویِ چشم هام، این، آن نگاهِ مسکوتِ همیشه نیست. عاجزانه سکوت میکنم. حرفی ندارم، از دیروز هیچ کلمه ای برای با تو گفتن ندارم، چشم های تو اما حرف میزند، حرفی که خواندنش را بلد نیستم.
- منو ببخش بانو. دستم نباید بلند میشد. میشد حرف زد. میشد گفت لطفا برای من بخند بانو، بخند، ...

همین؟ آن همه اخم و تَخم و عصبانیت. فقط برای اینکه خنده های من ته کشیده بود از سکوتِ تو؟ دستت رفت بالا که چرا دیگر نمیخندم؟ یعنی نفهمیدی که قرمه سبزی لوبیا نداشت؟ متوجه نشدی که برنج بویِ دود گرفته بود؟ دستت رفت بالا که چرا نمیخندم؟

  • انارماهی : )

سبک زندگی جدید من

يكشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۰ ق.ظ

دانشگاه رفتن برایم مثلِ آب خوردن بود. نه از حیثِ سادگی، به لحاظِ حیاتی بودن. من باید یا میرفتم دانشگاه و یا میمردم. فکر میکردم دانشگاه رفتن یعنی رد شدن از دروازه ی مرگ، یعنی دنیا هنوز ادامه دارد، یعنی من هستم. پس خودم را کشتم و خواندم و خواندم و خواندم و خواندم تا بروم دانشگاه. چه رویاها که نداشتم، چه برنامه ها که نریخته بودم، چه فکر و خیالها ولی همان هفته اول همه آب شد و به اعماقِ زمین رفت. من در بهترین دانشگاه تخصصیِ کشورم قبول شده بودم که اصلا و ابداً شبیهِ من نبود. دانشگاه آن بهشتِ برینی که میتوانست مرا زنده نگه دارد نبود. ترم یک، انصراف ندادم، ترمِ دو، ترمِ سه، ترم پنج صبرم تمام شده بود ولی باز ادامه دادم، ادامه دادم که تمام نکردن، که نیمه کاره رها کردن جزئی از وجودم نشود، که ول کردن در سخت ترین شرایط عادتم نشود.

دی ماهِ پارسال که تمام شد، احساسِ آزادی، حسِ خوبِ از درِ کلاس بیرون دویدن بعد از خوردنِ زنگِ آخر. لحظه ی بکرِ دادنِ آخرین امتحان و خداحافظی و شیرجه در تابستان، همه ی اینها به اضافه ی کلی چیز قشنگ برایم تداعی شد. من آزاد شده بودم و حالا وقتم، عمرم، لحظاتم و هر چه داشتم برای خودم بود. نه برای استاد نه برای نظام آموزشی نه برای وزارت علوم.

تصمیم داشتم رشته ام را تغییر دهم و با تغییر رشته به کعبه ی آمال برسم، منابع را گرفتم و شروع کردم به خواندن. هرچه بیشتر خواندم بیشتر از خودم پرسیدم همه ی اینها را بخوانم فقط برای یک مدرک؟ کتابها را جمع کردم و گذاشتم کنار، تصمیم گرفتم در یکی از همین دانشگاه های سطح پایین تحصیل کنم و هی نخوانم، فقط بروم دانشگاه که رفته باشم. مدتی بعد همین هم بنظرم مسخره آمد، محیطِ دیگری جایِ دیگری و نوعِ دیگری وجود داشت که مرا راضی میکرد، پس حالا باید بخوانم که اگر روزی حرفی برای گفتن داشتم ... تا اینکه استاد حرفِ قشنگی زد: "شما هر زمان حرفی برای گفتن داشتی بزنش، چیکار داری مدرکت چیه؟" و با شجاعتِ تمام به خانواده و همه ی کسانی که مدام سراغِ دانشگاه رفتن و نرفتنم را میگرفتند و توضیه اکید به ادامه دادنش داشتند اعلام کردم که "من امسال کارشناسی ارشد ثبت نام نکردم و فعلا نمیخوام بخونم".

حالا خوشحالم

یک عالمه رنگ هست، یک عالمه نقش هست، یک عالمه کار هست، یک عالمه کتاب هست، یک عالمه نوشتنی هست، یک عالمه بازی و شادی و شور و زندگی و فکر و راه هست که میشود بی مزاحمتِ دانشگاه رفت و من از سبکِ زندگیِ تازه ی خودم خوشحالم.


از اینکه وقتی کمرم از خستگی میسوزد میتوانم بخوابم، از اینکه بنظرم همین که بتوانم در حدِ سلام و علیک و آدرس پرسیدن در کشور بیگانه انگلیسی حرف بزنم و گلیم خودم را بکشم بیرون بلدم، از اینکه میتوانم بی دغدغه ی نگاهِ غضب ناکِ استاد تکلیفم را با نهایت خلاقیت انجام دهم و تازه برای متفاوت بودنم تشویق هم شوم، از اینکه دلم شورِ ترجمه و مقاله و پایان نامه را نمیزند و به جاش مراقبِ غیبت و دروغ و تهمت و نگاه و مادرانگی و زنانگی و جامعه ی اطرافم هستم. از اینکه چشمم به جای پاورپوینت های استاد رویِ نگاهِ مردمِ کشورم زوم میشود، از اینکه چادرم زیر پایه صندلی های دانشگاه خاکی نمیشود، از اینکه بخاطرِ عقایدم تمسخر نمیشوم، از اینکه راهم را پیدا کرده ام؛ خوشحالم.

حالا

میتوان دانشگاه نرفت و زنده بود و خوشحال هم بود.

  • انارماهی : )

رضا برضائک

جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۱۹ ب.ظ
دوباره کن فیکونت برای ما ، "لا" شد
و باز قصه ی تکراری ام معما شد

دوباره رعد میان نگاه ما افتاد
و این جوان سرافکنده بارها تا شد

دوباره نقشه کشیدی، دوباره طرح زدی
و این درخت خزان خورده باز بالا شد

دوباره نوبت بازی، دوباره صحنه و نقش
تو با دوات نوشتی ، مرا هم اجرا شد

و "شکر" سهم من و قرب و آسمان ، نگهت
دوباره تجربه ی جام و دستِ لیلا شد
  • انارماهی : )

چهارشنبه ی دوازدهم

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۲ ب.ظ
کجایِ شهر نشستی به انتظارِ خودت؟
کجایِ کعبه رسیدی به ربّنایِ خودت؟

"کدام گوشه ی مشعر؟ کدام سوی منا؟"
کجایِ صحنه ی نیلی ست ردّ پایِ خودت؟

رسیدی و نرسیده ست این فراق به سر
کجایِ روضه ببینم کمانِ "آ"ی خودت؟

بیا و عطرِ قریبی بپاش غربت را
میانِ این همه زخمی، کجاست جایِ خودت؟



  • انارماهی : )

برای تو که اینجا را نمیخوانی نوشتن راحت تر است از بقیه. شاید حتی ندانی وبلاگ یعنی چی، همان طور که یادت نمی ماند آن برنامه ای که هرشب توش پیام رد و بدل میکنی وایبر است یا واتس اپ یا تلگرام. برای تو که باید دو ساعت توضیح دهیم اینستاگرام چیست و بگوییم که تارت سبزیجات همان غذایی ست که خوردی و دوست داشتی و با کدویِ سرخ کرده فرق دارد. برای تو که صبح ها با یک لبخندِ عمیق نگاهم میکنی و شب ها آرام از کنارم رد میشوی که بیدارم نکنی و پتو را بکشی رویِ آبجی فاطمه. برای تو که فوت و فن های رانندگی را فقط به من یاد میدهی و برای تو که موسیقی گوش دادن را خیلی دوست نداری ولی وقتی ما بخواهیم حرفی نمیزنی. برای تو که کاشفِ بهترین رستوران های شهری و حتی اگر در کورترین نقطه ی چالوس دنبالِ رستوران باشیم جایش را بلدی. برای تو که خوش سفری برای تو که کیفت را نمیدهی به من که سنگینم نباشد، برای تو که شیشه های عینکت شکسته، برای تو که اس ام اس های طولانی ات را من تایپ میکنم و میدانم وقتی نوشتی "جمعه مهمون داریم بیا که کمکِ مادت باشی" چقدر طول کشیده و چقدر دقت کردی دقیق تایپ کنی و باز "ر" مادر را جا انداختی، برای تو که شب ها آخرین نفر میخوابی، برای تو که هیچوقت تنها کاری که از دستت برمیاید را دریغ نمیکنی، برای تو که جنگ یک چاک عمیق انداخته بینِ ابروهات و هفتاد درصدت را از ما گرفته ولی لبهات هنوز صد در صد میخندد، برای تو، برای تو مینویسم پدر، برای اولین بار

دوستت دارم.


* نمیدانم شعر از کیست

  • انارماهی : )

بالاتر

دوشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۷ ب.ظ

+ میگم، ممدرضا قدش بلند بود آره؟


- آره خیلی، با ضد هوایی زدنش



  • انارماهی : )

بدونِ درد و خونریزی

دوشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۳ ق.ظ

+ چقدر لاغر شدی، چشمات گود رفته، شکمت رفته تو


- آره، همه میگن، آخه مهرشو از دلم کندم انداختم بیرون



  • انارماهی : )

هنوز ...

يكشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۵۴ ب.ظ

نفس که میکشیدم انگار خار بود که توی سینه ام فرو میرفت، خاله میگفت بخاطرِ وایتکس است، مامان میگفت مالِ آلودگیِ هواست، دایی میگفت خودتو لوس نکن. من اما داشتم خفه میشدم. آب؟ بگو نفت، هر یک جرعه شعله می انداخت به وجودم. هوا روشن بود، ولی من در لیلة المبیت بودم.

و جعلنا میخواندم به اشک هام، صمٌ بکم میخواندم به صدای قلبم و لبخند میزدم، باید با نسترن ماهی درست میکردیم، با زهرا یک ربات که همه ی کارهای عزیز را بکند. سیگارهای دایی شیرزاد خوشبو بود، دلم سیگار میخواست. سیگاری که دودش بشود تار عنکبوتِ جلویِ صورتم، خودش بشود کبوتر و لانه کند رویِ گونه هام و کسی نباشد که اشک هام را.

آن شب شام چه خوردیم؟ نمیدانم. لیلة المبیتِ چشمهات بود از روزگارم و من تنهای تنهای تنها بی هیچ محضِ رضایِ خدا ابوبکری، ستاره میشمردم، زندایی ناراحت از نورِ صفحه ی گوشی و زهرا بی خواب و هوسِ بازی کرده، نگاهم میکرد، قورت دادنِ با چشم را تجربه کرده ای؟ من آن شب همه ی وجودم را تویِ چشمهام قورت دادم و برای سیده خانم نوشتم که: خوبم خیلی خوب.

دوست داشتم منتظر بمانم. یک روز، دو روز، سه روز، یک ماه، دو ماه. میدانی شازده، امیدِ من در انتظارم بود. انتظارِ رسیدن به یک سبز آبیِ روشن با راه های سفید و لیمویی. تو اما همین را هم از من گرفتی. انگار نمیدانستی بینِ امیدواری و انتظار توفیری نیست.

گفتی بن کن شدی، شدی؟ من هنوز منتظرم شازده .


+ربیع و هجرت و لیل است و باران

  کدام   آغاز بر من می دمد جان؟

  بـهـارِ     شیعـه    و   عیدِ   ائـمه

  من اهلِ ماتمم سامان به سامان

  • انارماهی : )

این را برای تو مینویسم

امیدوارم وقتی این نامه را میخوانی قد و قواره ات به فهمِ نامه برسد، نه فقط خوانِشِ کلمه ها. چرا که من، یعنی مادرت، کتابخوانی را زود شروع کردم، خیلی زود شاهزاده ی قاجار و کلوپاترا و ای شمع ها بسوزید و حافظ و کلیات سعدی و هزار و یک شب و خرمگس و حتی نفس المهموم و کتابهای مطهری و شریعتی را چون دم دستم بود خواندم، انقدر زود که وقتی پانزده شانزده ساله شدم، وقتی سنِ کتابخوانی ام بود، کتاب خواندن به نظرم عملی کودکانه میامد که در بزرگسالی(!!) انجام دادنش قبیح بود. اما تو هم بخوان، هر وقت دوست داشتی چیزی را بخوانی، بخوان، آن تاثیری که باید بگذارد را میگذارد و آن خط و ربطی که باید در تو ثبت کند را میکند ولی سعی کن گاهی برگردی و دوباره نگاهی به خوانده ها بیندازی، حالا، نمیدانم چند ساله ای و این اولین نامه ی من به توست.

رئوف، پسرم، سلام


در خودم این را نمیبینم که چون قیچی خطرناک است از دستت دور کنم، یا چون سوزن تیز است به تو ندهم یا چاقو را بردام که انگشتانت را نبری. من انتخاب را یادت میدهم، باید یاد بگیری خیر کدام است و آن را انتخاب کنی. وقتی اینها را دانستی دیگر آتش و چاقو و سوزن و تیغ برایت بازیچه های کوچکی ست که میدانی از هر کدام کجا و چطور استفاده کنی. شاید دستت را هم ببری، شاید در راهی قدم برداری که زانوهایت را زخم کند، شاید زمین بخوری، سرت بشکند، ولی میارزد به فهمِ معنایِ اختیار و انتخابِ آن.


رئوف پسرم. لابد شنیده ای که انسان قدرتِ اختیار دارد ولی نمیدانی که این اختیار به چه معناست، اختیار نه به معنی هرکار دلت خواست بکن، نه به معنی جبر است، اختیار از ریشه ی خیر، یادت میدهد که بفهمی خیر کدام است و آن را انتخاب کنی و من، یعنی مادرت، نقش مهمی در آموزش آن به تو دارم که امیدوارم خوب ایفایش کنم.

اما

این وسط آنچه به تو بستگی دارد، فهمِ استحکام است. ما محکم بودن را، ستون ماندن را، خراب نشدن را و آوار نبودن را به تو نشان میدهیم، اما اینکه چه اندازه اش را درک کنی و بفهمی و انتخاب کنی با توست. پسرم، بر سرِ انتخاب هایت بمان، حتی اگر اشتباه بود، اگر زشت بود، اگر قبیح بود، بمان، بمان و به فردایِ حافظه ات بسپار که این من بودم که چنین کردم، همین من بودن، بهتر  از هزار و یک خیر و تذکرِ مادرانه و پدرانه است.


من و بابا، هیچوقت تا ابد برای تو نیستیم، من و بابا هیچوقت تا انتها همراه تو نیستیم، فقط میتوانیم انتخاب کردن را، محکم ماندن را و ایستادگی و جنگیدن و رسیدن و نرسیدن و زور زدن را به تو یاد دهیم، بعد از آن تویی که نقاشِ نقشِ پر رنگِ خود در صحنه ی بی عیبِ روزگاری.


عزیزِ دلِ مادر، روزهایت شَفَقیِ پررنگ

دوستت دارم

  • انارماهی : )

ای دل چه خوب بود تو را هم نداشتم

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۳ ب.ظ

کنار خیابان پستش کردم، نشد اینجا لینکش را بگذارم تا الان

کلیک: چهارشنبه ی یازدهم


  • انارماهی : )

نامه به خانم شماره ی سه

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۲۶ ب.ظ
سلام
میدانم شما هم مثلِ من بی حوصله اید. یا شاید نه، بی حوصلگی نامِ تمیزی برای حال و احوالِ الانمان نیست، شما هم مثلِ من عصبانی اید. خیلی ها فکر میکنند نمیشود از دستِ خدا عصبانی بود، ولی من و شما میدانیم که میشود. شاید اصلا به همین دلیل قرابت شدیدی بین خودم و شما حس میکنم. به دلیلِ همین عصبانی بودن. عاشق وقتی زیادی از دستِ دلبر عصبانی میشود در هر جایگاهی که باشد دلش میخواهد بزند. میخواهد دلبر را بزند، آنقدر بزند که در بغلش بیهوش شود. هرچند دلبر همیشه قوی تر از آن است که از عاشق کتک بخورد، ولی این تنها کاری ست که از دستِ او بر میاید. او میزند و دلبر نگاه میکند، نوازش میکند، پا به پای او اشک میریزد حتی،  ولی میگذارد خودش را خالی کند.
حالِ من و شما همین طوری ست، با خدا. میدانی، اعصابمان از دستش خورد شده حالا شما یک جور من یک جور، توفیر نمیکند، مهم همین اعصاب خوردی ست. حالا نمیدانم کجای دنیا نوشته که عصبانیت یعنی چی، بگذار همان معنای عرفی ساده ی شاید غلط برایمان بماند.
شما هم دلدادگی را تجربه کرده اید؟ حتماً کرده اید، این روزها با هرکی حرف میزنم در سفرِ تجربه است، اصلا برای همین دوست دارم به عالم و آدم یک تف بیندازم و راهم را کج کنم و بروم و تمام. اصلا برای همین است که از دیشب تا حالا هی چشم میچرخانم ببینم صحن جمهوری را از کجا پیدا میکنم و از کجا میتوانم ضریح را خوب ببینم، از دیشب مثل وسط های دعای کمیل هی رویِ زمین پا میکوبم و حرف میزنم و خط و نشان میکشم و دلم آرام نمیگیرد.
شما کجا دلتان را رام میکنید؟ الان در کجای صحنِ انقلاب دلتنگی را به نظاره نشسته اید؟ به گمانم همین صحن یعنی صحنه ی دلتنگی، انگار همگی نقاشِ نقشِ دلتنگی های عمیقی هستیم که یک تماشاچیِ مهربان دارد.
خانم شماره ی سه، من حالم خوب است، شما هم قطعاً خوب هستید، ولی عصبانی ام، از دستِ خدا عصبانی ام که چرا آقا نیست، که چرا آقا نیست؟ جرا آقا نیست خب؟

دوستدار عصبانیِ بی اخلاقِ شما
سیصدو چهاردهمی
  • انارماهی : )

بروم به کارم برسم تا دنیا را آب برنداشته

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۰۲ ب.ظ
اینجوری نبود
این طوری نبود
به طرزِ عجیبی از دیشب که با فاطمه حرف زدیم
به همه چیز یک تف میندازم و تمام
کارشناسی ارشد؛ تف
دنیا؛ تف
قُر قُرهای آبجی فاطمه؛ تف

  • انارماهی : )

دل قوی دار*

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۶ ق.ظ
تا حالا این مدلی به سوره ی فیل نگاه نکرده بودم، مگرنه اینکه دل حرم الله است؟
الم تر کیف فعل ربک باسباب دلدادگی؟
گاهی قشنگترین دلدادگی های به زعم ما، چنان در هم میشکند و پرنده‌های دلبریدگی را از راه میرساند که ...

*دل قوی دار
که این موج
نه از پهنه ی دریا
نه از غرش طوفان
که از آرامگه راز
بسی نکته ی سر بسته به آفاق رسانده
کَمَکی صبر کن ای نوگل خندان جوانی
تو کمی بیشتر از آینه باید که بمانی
میرسد لحظه ی خوشنودی و خوشحالی و سرمستی و آواز
که قدح دست بگیری و بخوانی و ببینی که تو را قد کمانی ست
از امروز
که برایت شده کالای گرانی

  • انارماهی : )

جای عاشق شدنی نیست میان من و تو

چهارشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۰ ب.ظ

 "هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

*مناجات شهید دکتر مصطفی چمران


جناب آقای دکتر، سلام

این سومین بار است که مرا به این نقطه میرسانی ... به این نقطه که فقط همین را داشته باشم مقابل خدا بگویم ... شاید حکایت دیدن خواب مرتضی هم همین بود، نه؟ این بود شباهت من و مرتضی؟ این بود حکایت آن انگشتر عقیق؟ این بود دکتر؟ سلام مرا به مرتضی برسانید، بگوییدش درویش مصطفایی شده در زندگی این روزهام، بگوییدش این خواهرزاده ی عزیزکرده ی تنها را دریابد، بگوییدش دلداری ام دهد، همان طور که خودش را بعد از "خلّاصه" دلداری داده ... فقط ، فقط جناب دکتر، من نمیدانم باید تخریب چی کدام میدان مین شوم ... عجالتا این یکی را هم از دایی بپرسید.

والسلام

  • انارماهی : )

شاید هم در خودگوریدگی

چهارشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۸ ق.ظ

به حال الان من چی میگن؟

شوریدگی؟

ژولیدگی؟

مسخرگی؟

  • انارماهی : )

دستانم را حنا بگیر با انار

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۵ ب.ظ
پاییز که به نیمه میرسید، دست هایت از پاکتِ انار خالی نبود، من دانه میکردم، تو نگاه. هی میگفتم: "خب بخور" میگفتی با هم میخوریم. انارها که تمام میشد، کاسه ی بلورِ مادر بزرگ که پر میشد، دست هایم را میگرفتی تویِ دست و میگفتی "دستاتُ اناری دوست تر دارم"، اناریِ سیاه. دستهام را حناگیرِ انار میکردی و بعد مینشستی به نگاه کردن.
یاد هزار و یک چیز میفتادی با دست هام، هزار و یک قصه، ما پاییزها هر شب هزار و یک شب داشتیم.
مرد
کجایی؟
پاییز کم کم به پایان میرسد
دستهام سفیدِ سفید مانده، رنگِ موهام.
راستی، هیچوقت نگفتی، سه تا بمب را چطور زیرِ بدن جا دادی؟ لابد با دست هات هم؟؟
  • انارماهی : )

اینستاگرام

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۲ ق.ظ

بعضی چیزهای در ظاهر بد، گاهی اوقات میتواند مسبب خیر شود، البته این تقریبا به همان اصلِ هر کسی از ظنِّ خود برمیگردد، که یعنی هر کس یک جوری میتواند با هر چیزی حال کند که بقیه نمیتوانند یا نمیخواهد که بتوانند، یا شاید سرِ لج دارند یا هر دلیلی که اینجا محلِ بحثش نیست. الغرض میخواهم در مورد خیراتِ اینستاگرام در زندگیِ خودم بنویسم.

بعد از نصبِ این برنامه که بیش از دو سال از آن میگذرد، هی روزهای متمادی به این فکر کردم که "ما چقدر بدبختیم" و این جمله را در مدل ها و شکل های گوناگون تویِ ذهنم مرور میکردم، عکس های این و آن را میدیدم و تلاش میکردم به هر بدبدختی که شده یک سوژه ی ناب پیدا کنم و عکس بگیرم و لایک جمع کنم، لایک خوردن برایم یک ارزش شده بود. بعضی فیلترها بیشتر لایک میخورد، بعضی ها کمتر. کم کم دیدم از هیچ کدام خاطرات و روزها و مکان ها چیزی به یاد ندارم، با دیدن عکس ها یادم میامد که فلان جا رفته ام ولی خاطره نه، نمیدانستم آنجا چه شده و چه کار کرده ام، انگار به صورتِ کاملا اتوماتیزه رفته بودم که عکس بگیرم و گرفته بودم، عکس گرفته بودم که بگویم ما خیلی خوشبختیم.

این روندِ خود بدبخت پنداری وقتی که میدیدم نصفِ بیشتر هموطنان ما در اینستاگرام به شانصد زبان زنده ی دنیا مسلط اند، بیشتر میشد، تا اینکه طی یک عملیات انتحاری اکانت اینستاگرامم را پاک کرده و به زندگیِ عادی برگشتم. درست وقتی که دیگر چیزی نبود که با آن یا برایِ آن دنیا را نگاه کنم، تازه دنیای اطرافم را خالص دیدم. زندگی من چه چیزهای قشنگی داشت، ظرفهای آشپزخانه مان چقدر بکر بود و ما چه جاهای خوبی میرفتیم و میگشتیم.

دوباره اینستاگرام را نصب کردم ولی این بار، دنیای خودم را نگاه کردم نه دنیای دیگران را، زندگی کردم، از روزهایم عکس گرفتم و نگه داشتم برای فردایِ حافظه ام. اینستاگرام به من یاد داد، دنبالِ قشنگی های زندگیِ خودم باشم، نه دیگران.

  • انارماهی : )

نامه به خانم شماره ی دو

يكشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۱ ب.ظ

خانم شماره ی دو سلام

میدانم که در محضرِ شما باید خیلی خیلی آداب دان باشم، البته اگر در نامه بی ادبی رخ داد و کاملا اصول نامه نگاری رعایت نشد، مرا ببخشید. میدانم پشتِ ظاهرِ همیشه جدی تان قلبِ مهربانی دارید. راستش، سوالهای زیادی از شما دارم. مثلا شما وقتی توی ترافیکِ شریعتی گیر میکنید به چه چیزی فکر میکنید؟ چه رنگ پارچه ای میپوشید؟ چه رنگ پارچه ای را دوست دارید؟ خب شما از آن دسته آدم هایی هستید که هر کاری که دوست دارند را انجام نمیدهند. از آن دسته آدم های سلمانِ فارسی طور، از آنها که بینِ همه ی کارها سخت ترینش را انتخاب میکنند. مثلا شاید خواستگاری که دوستش داشته اید را بخاطرِ نظرِ والده محترمه رد کرده باشید و با کسی که چندان علاقه ای به او نداشته اید ولی رضایتِ مادرتان در آن بوده ازدواج کرده اید.

میدانم که چهره ی خشکتان را لبخندِ مادر میتواند نرم کند، راستی روزهای بی پدری بر شما هم سخت گذشت نه؟ میدانم که طلاق قصه ی راحتی ندارد، ماجرای آسانی نیست، مخصوصا برای شما که در کودکی ... . راستی خانم شماره ی دو، با این همه جدیت از کدام سوره ی قرآن بیشتر خوشتان میاید؟ کدام آیه از بینِ آن همه آیاتِ لطیف به دلتان بیشتر مینشیند؟ حدس میزنم "و رفعنا لک ذکرک" باشد.

شاید در روزگاری که نه دیر است و نه دور، همدیگر را دیدیم، من سیصد و چهاردهمی هستم، راستش را بخواهید زیادی شوخ و شنگم و شاید به چشمِ چون شمایی ملنگ بیایم ولی لطفا، آن روز که آقایمان آمد بگذارید من یک جایی بنشینم که خوب ببینمش، یک دلِ سیر.

قربانِ شما

سیصدوچهاردهمی

  • انارماهی : )

به جنابِ آقای نمیدانم که

شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۳ ب.ظ

نیستی و من دنیایم را دوخته ام به رنگ ها و نقش ها. کوک میزنم و به تو فکر میکنم. به موهات که مجعد است یا لَخت. به دست هات که رنگی ست یا روغنی، اگر رنگی ست چه رنگی و اگر روغنی ست چربِ کدام روغن، روغنِ چراغ؟ یا روغنِ ماشین یا ... . شاید از پیاده روی برگشته باشی، شاید پای یکی از ستون ها دلت هوای بودنم را کرده باشد، که مثلا باشم و بگویم "خسته شدم، یه کم استراحت کنیم خب حاج آقا"، نگاهم کنی و بگویی ام: "باز من دستتُ ول کردم خسته شدی حاج خانوم" و نوووووم آخرش را بکشی ...

- به من نگو حاج خانوم مگه من چند سالمه؟

بخندی و تمام خستگی راه از تنم رفته باشد، آنقدر که شبانه هم پیاده روی کنیم. بعد لابد رسیده ای به تیر پانصد و چهل و هشتم و یک "هععععی" نثارِ دنیا کرده ای و بقیه ی راه را تنهایی گز کرده ای به امیدِ روزی که همراه باشیم.


نیستی و من دنیایم را دوخته ام به رنگ ها، کرم قهوه ای میپوشی یا زیتونیِ روشن؟ عینک میزنی یا هنوز دنیا چشمانت را کور نکرده؟ اصلا نکند کچل باشی هان؟ چه میخوانی؟ شاید تو هم این روزها مثل خیلی های دیگر دمِ "عزیزم کجایی" گرفته باشی و نشنوی که میگویم من اینجام، گوش برزخی هم نداری الحمدلله. بعدها که اینها را بخوانی شاید تو هم مثلِ فاطمه فکر کنی من از این دختر دیوانه ها بوده ام که ... (بقیه اش را بعدا به خودت میگویم). ولی از این گمان ها نکن، ما نویسنده ها یک دفعه کلمه میایدمان. میاید و دوست داریم که بنویسیم. حالا شما جنابِ آقای نمیدانم که، یا زودتر بیا و تکلیف این نوشته را معلوم کن یا دوری ات را معدوم کن.

  • انارماهی : )

نامه به خانم شماره ی یک

پنجشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۸ ب.ظ

کدام گوشه ی مشعر؟

کدام کنجِ منا؟

کجا نشسته اید؟ یا شاید ایستاده اید... یا شاید کِز کرده اید، یا ... نمیدانم، شاید خوابیده باشید تویِ تخت و دلتان آنجا باشد، شاید سرِ سجاده باشید، شاید دارید گریه میکنید از امتحانی که امروز خراب کردید، شاید ...

سلام خانمِ شماره یِ یک.

ببخشید، من فعلا هیچ نامی به جز این برای شما بلد نیستم. نه اسمی از شما میدانم، نه رسمی، فقط میدانم که هستید. و همین هست بودن است که خوب است، یا شاید ... شاید هنوز نطفه ای در رحمِ مادری باشید، شاید پیرزنی مهربان، شاید جوانی سربلند، شاید از همین دخترهای متوسط القامه ی معمولی، شاید عضو بسیج، شاید عضو نهاد رهبری، شاید عضوِ هیچ جا.


این ایده که برای شما بنویسم، مالِ من نبود، اما من همه ی ثوابش را تقدیم صاحب ایده میکنم، خاله کوچیکه. حدس میزنم حرف زدن با شما راحت باشد. حدس میزنم آبی را دوست داشته باشید و انگشتری فیروزه بر انگشت سر بر سجده های طولانی بگذارید و اشک پشتِ اشک... آقا به دیدار شما هم دیر به دیر میاید؟ یا زود؟ یا اصلا آقا با عینک چشم های شما چه شکلی ست؟

شما لابد مهربان اید، چشمانتان افق های دور را میبیند، آهسته راه میروید نه به شتاب، آرام، با طمانینه، صبور اید، آنقدر صبور که مثال زدنی ... حدس میزنم نمازهایتان را نه آنقدر تند میخوانید که اعصابِ آدم خورد شود نه آنقدر آرام که حوصله سر بر باشد. شما و پنجاه دوستِ دیگرتان را حدس میزنم ...

لابد آسمان تهران امروز برای شما هم آفتابی نبود، شاید امروز رفته باشید مزار شهدا، شاید وقت نکرده باشید، شاید دلتنگ بوده باشید ، شاید ... میدانی خانم شماره ی یک، اگر بخواهم خودم را معرفی کنم، من خانم شماره ی سیصد و چهارده ام، نه فقط من، من و خیلی دیگر از ما، شماره ی سیصد و چهارده ایم، سیصد و چهاردهمین یارهایی که هنوز ناامید نشده اند.

وقتی بیاید بیشتر همدیگر را میشناسیم ولی فی الحال همینقدر بگویم که میدانم در دلتنگی مشترکیم.

  • انارماهی : )

معنی فاصله را حنجره ها میفهمند

چهارشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۵۲ ب.ظ

لحظه ی  آمدنت   را  گره ها   میفهمند

تو میایی، همه ی شهر خبر خواهدشد
سادگی را همه ی زمزمه ها   میفهمند

  • انارماهی : )

راهنمایی ام کنید لطفا

دوشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۴ ب.ظ

هفته پیش سرِ کلاس بحثِ این بود که آدم باید یک کار یا نهایتا دو کار را انجام دهد ولی به نحو احسن انجام دهد. طبق معمول کسی که از این مساله شاکی بود و سوال داشت و مساله ی هر روزه ی زندگی ش بود، بنده بودم که در کنار همه ی کارهای روزمره هزار و یک کار دیگر هم داشتم، جوابِ استاد چیزی بود به معنی اهم مهم کردن، من ولی با اهم و مهم کردنِ فعالیت هایم مشکل دارم، شاید هم کنار گذاشتن هر کدامشان را به معنی سقوط میدانم ولی الان به نقطه ای رسیده ام که ... بهتر است انتخاب کنم.


روحیه ای که از بچگی با من بود، روحیه ی ساخت و ساز بود، فکر میکردم برای اینکه به کسی محتاج نباشم باید بلد باشم همه چیز را بسازم و با همچین روحیه ای فکر کردم همه چیز را ساختن یعنی همه چیز، پس باید علاوه بر ابزار و مواد مادی و فیزیکی وارد حوزه ی ادبیات و شعر و داستان هم میشدم، مثلا به این فکر کردم که اگر روزی کتابی نبود که بخوانم بنویسمش، یا اگر روزی آینه ای نبود که خودم را در آن ببینم بسازمش، یا مثلا جامدادی و تخت و کمد و هر چیزی که به ذهنم میرسید و دور و برم بود را دوست داشتم خودم بسازم. اصلا نمیدانم چرا و چگونه ولی برایم عیب و عار بود که یک وسیله صنایع دستی را بخرم، چون فکر میکردم وقتی خودم بلدم بسازمش خریدنش یعنی مسخرگی، با همین نگاه خیلی چیزها را یاد گرفتم، و باز از آنجا که نشستن سرِ کلاسِ استاد را تاب نداشتم هر چیزی را خود آموز و با آزمون و خطا یاد گرفتم، مثل نصب ویندوز که بعد از دو بار سوزاندن کامپیوتر پنتیوم فورِ قدیمی مان حاصل شد.


حالا نمیدانم کدام را انتخاب کنم و خوب و تمیز انجامش دهم و غصه میخورم از این درخودگوریدگیِ خودم ایجاد کرده ی سنگین.

  • انارماهی : )

اینجا برای از تو نوشتن "فضا" کم است

شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۷ ق.ظ

برای همه ی ما پیش اومده که فرصت های گرانبهایی رو از دست دادیم. حالا اصلِ فرصت عمر و زمان و اینها به کنار. مثلا باید ساعت هفت بیدار میشدیم که به کارهامون برسیم، ساعت نه بیدار شدیم. مثلا باید برای کنفرانس بیست و چهار صفحه میخوندیم پنج صفحه خوندیم. مثلا باید به خواهرمون مهربونی میکردیم و تو اون موقعیت خاص درکش میکردیم و نکردیم. تو زندگی همه مون پره از این لحظه هایی که "فوت" شده، مُرده، از دست رفته و دیگه برنمیگرده.

همه ی اینا میشه وسیله ی اینکه از زندگی ناامید بشیم و از یک روز تا یک ماه و یک سال خودمون رو درگیر فرصت از دست رفته کنیم و آها بکشیم و فغان ها کنیم.

اما خداوند تبارک و تعالی یه راهی گذاشته برای اینکه ما بتونیم همه ی این فرصت ها رو به دست بیاریم. حتما میپرسید مگه میشه چیزی که از دست رفته و مرده و تموم شده رو دوباره به دست آورد؟ من بهتون میگم که بله میشه چون خدا یه اسمی داره که به واسطه ی اون اسم و با توسل به اون اسم ما میتونیم همه ی فرصت های از دست رفته رو زنده کنیم.


اون اسم اینه: یا جامعَ کلِّ فَوت. این اسم دقیقا برعکس اون فرصت های از دست رفته عمل میکنه و برای ما بستری رو فراهم میکنه که بتونیم فرصت های از دست رفته رو جبران کنیم.


یا علی.

  • انارماهی : )

حال و هوای کرب و بلا از دلم گرفت *

جمعه, ۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۲ ب.ظ

رفته بودم مسجد ارک، شاید هم رفته بودم بازار. نمیدانم به عشقِ مسجدِ ارک میروم بازار یا به عشقِ بازار میروم مسجدِ ارک، شاید هم همه ی اینها صدقه سریِ کار با چرم است که فقط از بازار میشود خرید و رادیو تهران که چسبیده به ارک. کلاً نمیدانم، ولی بینِ من و مسجدِ ارک یک جور نزدیکی ست که نمیدانم از کجاست. نه خاطره ی خاصی با هم داریم نه کودکی و نوجوانی ام در شب های قدر و محرمش گذشته، ولی در و دیوار مسجد با روح و روانم بازی میکند. راستش تنها مسجدِ تهران است که با میل و بی هیچ اکراهی واردش میشوم.

میگفتم

رفته بودم مسجدِ ارک. دلم کربلا میخواست، دلم نماز حاجت میخواست، دلم قبّه میخواست، دلم شش گوشه میخواست.

نماز حاجت میخوانم به نیتِ زیرِ قبّه ی اباعبدالله الحسین قربةً الی الله



* هر چه غبارِ خستگی از هجرِ نینواست...


اونایی که راهی اند، سلام را به سلامت برسانند.

  • انارماهی : )

رسوای جهانم کرد ، این رنگ پریدن‌ها*

چهارشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۴۱ ب.ظ


کلیک: چهارشنبه ی نهم 


*مولانا

  • انارماهی : )

تفکرآلات پنجم

چهارشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۴ ق.ظ

استثنا وجود دارد اما قانونی که ما را از آن مستثنی کند، خیر.



تفکرآلات ابزاری ست برای تفکر در روابط اجتماعی‌مان
  • انارماهی : )

هرزنامه هایی که هرز نیستند

دوشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۸ ق.ظ
امروز متوجه شدیم که سیستم نظردهی بیان آپدیت شده، هی منتظر شدیم یکی برایمان نظر بگذارد ببینیم چطوری ست که اتفاقی دستمان رفت رویِ نظرات و مدلِ جدید هویدا شد.
حالا یک عالمه کامنت اینجاست، از تقاضای همکاری بگیر تا نظر شما در مورد مطلبم مهم است و حتما بیایید نظر بدهید، که سیستم بیان همینجوری خود به خودی تشخیص داده هرزنامه است و به ما نشانش نداده. خواستم عذرخواهی کنم و از پشت همین تریبون اعلام کنم که اگر ما نیامدیم و برای فلان مطلبتان نظر نگذاشتیم یا اگر تبریک و تسلیت و حرف و سخنی را بی جواب گذاشتیم، بدانید و آگاه باشید که تقصیر ما نبوده و تقصیر بیان بوده و ما را ببخشید.

ان شاالله در اسرع وقت مطالبی که توصیه کرده اید را میخوانم و به پیام هایی که گذاشته اید جواب میدهم
: )
  • انارماهی : )