انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

بایگانی

بیست و هفت: و قسم به تو، که هر دم و بازدم را "هستی"

يكشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۵۱ ب.ظ

مدت ها پیش، حدودا دو سال قبل، بعد از خواندنِ آیاتی از سوره ی مومنون (اگر اشتباه نکنم) و مطالعه ی بخشی از خلقت انسان و آیاتی که میگفت تو یک لجن متعفن بد بو بودی که ما از روحِ خود در تو دمیدیم و بعد از فرشته ها خواستیم به تو سجده کنند. فکر کردم "از روحِ خود" یعنی خیلی چیزها. یعنی توی انسان فطرتا شامل همه ی صفاتِ الهی هستی، یعنی غفاری، رحیمی، عظیمی، ستری و مستوری، امانی و امینی، فعلی و فعالی، رحمی و رحمتی، یعنی قادری، خبیری، بصیری و اگر هر کدامِ اینها نباشی، یعنی اگر از هر کدامِ اینها دور شوی به مرتبه ی لجنِ متعفن بودن نزدیک شده ای و تویِ انسان دائماً در حال برو و بیا بینِ خداگونه بودن و لجن بودن زندگی میکنی. آن روزها فکر میکردم به اینکه همین یک آیه برای همه ی زندگی آدم بس است و همین یک آیه حجت را بر انسان تمام میکند که یعنی دهانت را ببند، انقدر نگو "نمیتوانم"، "و نفختُ فیهِ مِن روحی" یعنی غلط میکنی بگویی نمیشود و نمیتوانم، تلاشت را بکن، دست و پایت را بزن، این طرفی نشد آن طرفی، اصلا تو نباید به این نتیجه برسی که "همه ی تلاشم را کردم ولی نشد" اصلا نباید برسی به نقطه ی نشد و نمیشود. تو دائم باید در حالِ شدن و توانستن باشی و ایمان داشته باشی که میشود. یک لحظه از دست دادنِ ایمان همان و یک قدم به سمتِ تعفن برداشتن همان.


این روزها، دارم فکر میکنم که آن آیات، و آن استنباطی که من داشتم، میتواند وجهِ دیگری هم داشته باشد. ما، خودمان را جدا تصور میکنیم از خدا. خودمان را یک فعل و انفعالِ خاص تصور میکنیم در گوشه ای از هستی و خدا را یک فعل و انفعالِ دیگر در آن طرف، فکر میکنیم که یک سری فرمول های فیزیکی و تغییراتِ شیمیایی باید رخ دهد تا ما را به خدا وصل کند. تا ما بتوانیم با خدا حرف بزنیم و از او چیزی بخواهیم، باید یک ایکس مقابل ایگرگ قرار بگیرد و یکی از این دو مقدار را به ازای صفر به دست آورد و بعد دیگری را تعیین کرد تا در نقطه ای از مختصاتِ هستی بتوان خدا را حس کرد یا ازش چیزی خواست یا دیدَش. اما این طور نیست. ما خودِ خداییم و خدا دقیقا همه جا هست. در پوست و گوشت و استخوانمان جاری و ساری ست. در تمامِ لحظه ها و دقایقِ ما هست. فرقی نمیکند سرِ سفره ی یک رمّال نشسته باشیم برای حدسِ آینده ی نامعلوممان یا سرِ کلاسِ درسِ استاد میردانشگاهیان پور تهرانیِ اصل یا وسطِ غیبت های خاله از عمه یا درست بینِ بازیِ بارسلونا و رئال مادرید، خدا هست. ما فکر میکنیم وقتی داریم با دایی چای میخوریم خدا رفته نشسته به فیلم دیدن، فکر میکنیم وقتی از خانه میرویم بیرون اگر در را با ذکر باز کنیم و تا سرِ کوچه قل هو الله بخوانیم خدا هست و بعد از سرِ کوچه به بعد با خدا خداحافظی میکنیم و میرویم تا وقتِ اذان، وقت اذان خدا تویِ نمازخانه ی دانشگاه یا محل کار منتظرِ ما نشسته و بعد باز خدا میرود تا ما به راحتی نهار بخوریم و بعد باز میرود تا نماز مغرب و عشا و آخر شب هم که خوابمان میاید و برای نماز شب بیدار نمیشویم خدا مینشیند گوشه ی اتاق و به ما زل میزند و گاهی چشم غره میرود و گاهی میگوید خاک بر سرت و گاهی دل میسوزاند و گاهی میگوید خب عب نداره حالا امشب هم بخواب. نهههههه این چنین نیست که ما خدا را درست عینِ مامان و بابا و استاد دانشگاه و مدیرِ مالی شرکت تایم بندی شده و محدود داشته باشیم.


برخی احکام مستحبی را اگر انجام نمیدهیم، معناش هم نمیدانیم، اصلا اگر حتی به به نظرمان مسخره هم هست، خوب است درش فکر کنیم. خدایی که برای نحوه ی ورود به دستشویی و نوعِ نشستن و چگونه ذکر گفتن و چه گفتن در آن حال هم احکام آورده، خدایی ست که مثل زنگ های مدرسه گاهی باشد و گاهی نباشد؟ معنا دارد اصلا؟ خدای انسان گناهکار سرش شلوغ است و خدای انسانِ مومن سرش خلوت؟


"و نفختُ فیهِ مِن روحی" یعنی من همواره با توام، و تو همواره از منی، میخواهی گناه بکنی، میخواهی راهِ راست بروی یا کج، من کنارت هستم، میخواهی تصمیم بگیری درس بخوانی، میخواهی ازدواج کنی، میخواهی فلان برنامه را بریزی، میخواهی بروی، میخواهی بیایی، من کنارت هستم، من در تو هستم، اینکه تو نمیخواهی مرا ببینی، اینکه تو نمیخواهی مرا دخیل در تصمیماتت کنی، اینکه تو فکر میکنی که من یک لحظه هستم و یک روز مرخصی میگیرم، تصورِ توست، اینکه فکر میکنی حتما باید بروی بالای کوهی یا امام زاده ای یا تویِ غاری تا شاید تشعشعی از من را ببینی تصورِ کم و پایین توست. اینکه فکر میکنی تا برای من فلان کار و بهمان کار را نکنی من برایت خدایی نمیکنم تصورِ شرطیِ توست که تا غذایت را تا ته نخوری از پارک خبری نیست.


منِ قادرِ مطلق، منِ خدایِ کُن فیکون، همواره در تو و همراهِ توام، از چه میترسی؟

  • انارماهی : )

خدا

چهل

نظرات  (۷)

بسیار منطقی و مجاب کننده بود.
پاسخ:
الحمدلله رب العالمین
در مورد لجنی و خدایی همینجور تعبیری رو دکتر شریعتی داره با این تفاوت که هرچقدر انسان خودش رو به علی شدن نزدیک کنه خدایی میشه و هرچه دورتر لجنی.(البته نقل به مضمون (لجن و خدایی عین تعبیر دکتره))
در مورد  درست ودقیق بودن اصل فرمایشتون هم دیگه از این واضح تر داریم که نحن اقرب الیه من حبل الورید .
بدی ماها می دونید چیه؟اینه که انسانی م و بیشتر از حواس شش گانه مون نمی فهمیم و بدتر از اون اینه که می خوایم خدا رو با همین حواس حس کنیم غافل از اینکه یه حس هفتمی هم داریم به نام عشق که اصلا بلد نیستیم ازش استفاده کنیم.
پاسخ:
نخوندم این تعبیرِ دکتر رو
قرابت جالبی بود

کاش حداقل اگر حس هفتم رو نمیشناسیم از همون شش حس درست استفاده کنیم
  • رها مشق سکوت
  • خیلی خوب بود، خیلی خیلی خوب بود. ممنون ازتون

    وقتی ایمان داری به اینکه در تو و همراه توئه، دلت قرص میشه و زندگیت هرجور باشه، پر از امید و آرامش میشه و خوشحالی ها و ناراحتی ها برات شکل دیگه ای میگیره
    پاسخ:
    اوهوم
    وقتی ایمان داشته باشیم به بودنش دیگه ترس معنا نداره
    : )
    این قسمت از نوشته تون " ما دقیقا خود خدا هستیم و خدا دقیقا همه جاهست " منو یاد این حدیث قدسی انداخت :
    عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی...(الی آخر)

    البته دقیق تر بود که می گفتین ما خود خدا هستیم نه ما دقیقا خود خدا هستیم ...


    پاسخ:
    سلام
    تذکر به جایی بود
    اصلاح شد
    ممنونم
    : )
  • سامره نوشتـ ...
  • سلام عزیزدل
    چراغ خاموش تمام دست نوشته های شما را می خوانم و لذت می برم و استفاده می کنم
    قلمتان نسبت به قبل بسیار حکیمانه تر شده است دوست من. این حرکت رو به جلوی شما را تبریک می گویم.
    فقط یک نکته به ذهنم رسید؛ من فکر می کنم در هیچ یک از آیات قرآن اشاره نشده که فرشتگان به ما سجده کرده اند. بلکه فقط این مطلب درباره حضرت آدم مصداق دارد. البته اگر اشتباه می کنم ممنون می شوم متذکر شوید

    یاحق
    پاسخ:
    سلام
    منظورم از ما، انسان بود
    نه صرفا دونه دونه ی آدم ها
    صرفا بعد از خلقتِ انسان، درست میفرمایید


    درمورد قلم هم لطف دارید
    : )
    (:
    نووشته هاتون دل آدمو تکون میده ... اینم لطف خداست 
    پاسخ:
    لطف شما مزید

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی