انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

۳۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کبوترماهی» ثبت شده است

حلقه رسید به تک پسرشان مرتضی

شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۸:۲۸ ب.ظ

حلقه ی قدیمی را تویِ دستش جابجا کرد و زیرِ لب دعایِ دستِ چپِ وضو را خواند و مسح سر را کشید و برای مسح پا خم شد، دردِ همیشگی پیچید تویِ کمرش، بی اعتنا به درد، قد راست کرد و رفت پایِ سجاده، چادرِ سفیدِ گلدارِ نماز را برداشت و رویِ سرش انداخت، همیشه به اینجا که میرسید حاجی لبخند میزد، هر پنج وعده ی نماز، نگاهش زهرا خانم را تا اینجا دنبال میکرد، زهرا خانم هم نمیدانست، حاجی گرهِ چادرش را دوست دارد یا گردنِ کج شده اش را مقابلِ خدا، به هر حال تمامِ این سالها نگاهِ حاجی زهرا خانم را دنبال میکرد و بعد قامت میبست.

دست ها را کنارِ گوش ها برد و در سکوت با خدایِ خود عهد و پیمانِ نمازِ عصر را بست و خواست الله اکبر بگوید که "آهِ" در گلو خفه شده ی زهرا نگذاشت، بی اختیار برگشت، زهرا دست به کمر مانده بود و با چشم های از درد مچاله شده سعی میکرد دردش را در سکوت خفه کند که حاجی رسید، زهرا را بلند کرد و رویِ تختِ کنارِ اتاق خواباند: "چرا نشسته نماز نمیخونی خانم؟" ؛ زهرا انگار که خونِ روزهای بیست و چند سالگی به گونه هاش دویده باشد پشتِ چشم نازک کرد: "دیگه چی؟"

دست زهرا را تویِ دستش گرفت: "سه تاش افتاده، باید بدی ببرم پیشِ مرتضی زرگر برات نگین بندازه". حلقه ی دستِ زهرا را زیر و رو میکرد و بینِ بوسیدن و نبوسیدن مردد مانده بود، حاجی هنوز مثلِ روزهایِ اول زهرا را میخواست، دستش را برد طرفِ لب هایش، برای اولین بار زهرا مانع نشد، دستش بینِ دست و لب های حاجی یخ کرده بود.


anarmahi@

  • انارماهی : )

گونه های گلی آلبالویی شده بود.

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۱۶ ب.ظ
باغچه ی حیاط، پر از آلبالوهای رسیده بود. عزیز نمیرسید که بچیندشان. قاسم رفته بود سفر و گلی هنوز آنقدری نوعروس بود که نشود دست هایش را طلاکوبِ سرخیِ آلبالوها کرد. عزیز گذاشته بود به حالِ خودشان. کسی چه میدانست آلبالوها مهر و مومِ سنگ های حیاط میشوند وقتی لا اله الا الله گویان جنازه ی قاسم رویِ دست ها میچرخید و گلی صورت به ناخن سرخ میکرد که زین پس چه کسی حریمِ این آشیانه را مرد میشود؟

  • انارماهی : )

سبو

شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۰۴ ب.ظ
کوتاه ترین خط فاصله ها را برای من بگذار
اجازه بده در کنارِ تو خوانده شوم.

  • انارماهی : )

تو دیوانه ترین انتخابِ عالَمی

يكشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۳ ب.ظ
نشسته ای و "فتحِ خون" میخوانی. مُحرَّم از نیمه گذشته است و تو انگار بخواهی انتقامِ چیزی یا کسی را بگیری، آرام و بی صدا فقط اشک میریزی. بی هیچ نقطه ی احساسی؛ تهِ تفکراتِ عالم، منتهایِ هرچه سکوت است. انگار لج کرده ای با کلمه ها، سکوت رویِ سکوت مینشانی، شانه میلرزانی و بی هیچ ناله ای حتی، اشک میریزی.
این کارِ همیشه ی توست. اصلا تو را بخاطرِ همین سکوت انتخاب کردم. حرف میزدم، میخندیدی، اشک میریختم، اخم میکردی، داد میزدم، نگاه میکردی، لج میکردم، صبر میکردی، تو فقط سکوت بودی و من واژه رویِ واژه میچیدم و تو را تعریف میکردم.
حالا نه فقط سکوت، که فقط اشک شده بودی، آب میشدی مقابلِ چشم هام و من نمیدانستم دیروزِ دستت را باور کنم که بالا آمده نیامده غلاف کردی و از خانه بیرون زدی و مرا با کلی سوال که خدایا قرمه سبزی چه ش بود؟ یعنی بخاطرِ برنج؟ نکند سس سالاد تلخ شده بوده؟ یا این شمعِ پر سوزی که مقابلِ چشم هام آب میشد. نمیدانستم ترسِ به جان نشسته ی خودم را آرام کنم که انتخابِ این مردِ ساکتِ خاموش درست بود؟ یا حجمِ مردانه ی تو را که چون طفلی یتیم نشسته بودی و زار میزدی و هر لحظه تکه پاره شدنت را به چشم میدیدم. نمیدانستم باید آرامت کنم یا چون خودت سکوت شوم؟ باید خودم باشم؟ یا تو؟
نفهمیدم کی رسیدم بالای سرت، کتاب رسیده است به آخر: "اما چه دشوار می نماید طیّ این عرصات! آنان که به مقصد رسیده اند می گویند میانِ ما و شما تنها همین خون، فاصله است؛ تا سدرة المنتهی را با پای عقل آمده ای، اما از این پس جاذبه ی جنون تو را خواهد برد ... طی این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست؛ بال می خواهد، و بال را به عباس می دهند که دستانش را در راهِ خدا قربان کرد."

برمیگردی، خیره میشوی تویِ چشم هام، این، آن نگاهِ مسکوتِ همیشه نیست. عاجزانه سکوت میکنم. حرفی ندارم، از دیروز هیچ کلمه ای برای با تو گفتن ندارم، چشم های تو اما حرف میزند، حرفی که خواندنش را بلد نیستم.
- منو ببخش بانو. دستم نباید بلند میشد. میشد حرف زد. میشد گفت لطفا برای من بخند بانو، بخند، ...

همین؟ آن همه اخم و تَخم و عصبانیت. فقط برای اینکه خنده های من ته کشیده بود از سکوتِ تو؟ دستت رفت بالا که چرا دیگر نمیخندم؟ یعنی نفهمیدی که قرمه سبزی لوبیا نداشت؟ متوجه نشدی که برنج بویِ دود گرفته بود؟ دستت رفت بالا که چرا نمیخندم؟

  • انارماهی : )

یک سبز آبیِ روشن با راه های سفید و لیمویی

يكشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۴۹ ق.ظ

با مردی ازدواج میکنم که شعر خواندن بداند و بفهمد گاهی اشتباه خواندنِ یک هِجا شاعری را از زندگی ناامید میکند. با مردی ازدواج میکنم که دست هایش آبی باشد، آبیِ خودکاری یا آبیِ رنگی یا آبیِ دریا فرقی نمی کند، مردی با دست های آبی همیشه میتواند بنویسد یا بکشد یا بگوید که "دوستَت دارم". با مردی ازدواج میکنم که حداقل یک چمدان کتاب تویِ اثاثیه اش باشد و خواندن بداند. مردی که صبحِ زود بیدار شدن را بفهمد و غروب به خانه برگشتن را بلد باشد. مردی که رفتنِ به موقع از آداب و مناسکِ مردانگی اش باشد. مردی که طواف بداند. مردی که نارنجی را بفهمد. با مردی ازدواج میکنم که پاهایش سبز باشد و کفش هایش گِلی. مردی که ماهی ها را دست چین کند. مردی که آدابِ قفس برانداخته باشد و برای دختر کوچکمان جوجه مرغ های بی حصار فراهم کند. مردی که کودکی را بفهمد، بهارنارنج را بشنود و انار را بشناسد. با مردی ازدواج میکنم که آبی کاربونیِ غلیظ باشد، فیروزه ای را هم نشینی بتواند و آدابِ تیله بازی بداند. با مردی ازدواج میکنم که در چشم هایش بشود آسمان را دید، ساده، آرام، واضح و بی هیچ غباری، گاهی اما بارانی. با مردی ازدواج میکنم که سفره اش اگرچه کم عرض ولی طویل باشد. مردی که اَمان بودن بشناسد و شرحِ امنیت باشد. با مردی ازدواج میکنم که همدم و همراه و همقدم و همسر باشد، اگرچه با تفاوتِ قد اما شانه به شانه.

  • انارماهی : )

روزهای با تو

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۳۵ ب.ظ

دستت را بگیرم ببرم توپ-خونه که لابد دیگر برای نسلِ شماها شده همان میدانِ امام خمینی، سوارِ درشکه بشویم که لابد پیشِ نگاهِ تو کمی بی کلاسی به حساب می آید و مراقبی یک وقت اتفاقیِ آشنایی تو را تویِ درشکه نبیند، برویم بازارِ کفش فروش ها، به اصرارِ من و انکارِ تو بالاخره سرِ یک وِرنیِ قرمزِ پاشنه تق تقی توافق کنیم و برگردیم خانه، از من اصرار که به لباسِ کوتاهِ توریِ قرمز ورنیِ قرمز خیلی میاید و از تو انکار که آن روزها لابد هیچ دخترِ پانزده ساله ای ورنیِ قرمز نمیپوشد.

میدانی حنّان، مادرت نقشه های قشنگی برایت کشیده، نقشه هایی که ای کاش به قَد و قواره ی سن و سالِ تو برسند.

  • انارماهی : )

صورتی با گل های سفید و برگ های سبزِ روشن

پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۳۴ ب.ظ

یک تشک بدوزم قدِّ غلتیدنِ چهارتا بچه ی قد و نیم قد که مادرِ پا به ماهشان وسطشان بخوابد برایشان شنگول و منگول بخواند تا بابایشان که برای تبلیغ رفته آخرِ ماهِ صفر برگردد و دستِمان را بگیرد و با قدمِ نورسیده ببرد مشهد پابوسِ آقا.

  • انارماهی : )

صورتی با گل های سفید و برگ های سبزِ روشن

پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۳۴ ب.ظ

یک تشک بدوزم قدِّ غلتیدنِ چهارتا بچه ی قد و نیم قد که مادرِ پا به ماهشان وسطشان بخوابد برایشان شنگول و منگول بخواند تا بابایشان که برای تبلیغ رفته آخرِ ماهِ صفر برگردد و دستِمان را بگیرد و با قدمِ نورسیده ببرد مشهد پابوسِ آقا.

  • انارماهی : )

دخترم، روزت مبارک

يكشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۱۹ ق.ظ

دستت را میگیرم و میبرم خیابان، پاساژ به پاساژ، بازارچه به بازارچه، مغازه به مغازه، میچرخیم و سبزی و دستمال گردگیری و فیلتر جاروبرقی و شمع برای رویِ میز و ربان برای کادوهای مهمانیِ آخرِ هفته و چیپسِ خلالی و سیب زمینی نیمه آماده و پوست کَن و سی دی کارتونِ باب اسفنجی آن قسمتی که پولدار شده بود و آخرین کتابِ چاپ شده ی سوره ی مهر و یک بسته کاغذ رنگی آ چهار و آبرنگ و خمیر بازی و تسبیحِ فیروزه ای رنگ و کالسکه ی اسباب بازی برای تو وقتی عروسکت "سا-را" همراهت است و دو متر پارچه ی گل گلی برای رو میزی و پنج عدد پرتغال به تعداد اعضایِ خانه و سه عدد انار به تعداد شکوفه های انارِ خانه میخریم و برمیگردیم. تو با خمیر بازی و کالسکه و آبرنگ و کاغذرنگی ها مشغول میشوی و من سبزی ها را میشورم و رومیزی را بُرِش میزنم و هدیه ها را با کاغذپوستی و روبان کادو پیچ میکنم و لَکه ای که دیشب کنارِ میزِ تلویزیون به چشمم خورده را برطرف میکنم و پیازها را خورد میکنم و با ماهیچه میگذارم تویِ ظرف که برای فردا آماده باشند و پیاز سرخ کرده ی آخرِ قیمه بادمجان را اضافه میکنم و سیب زمینی های نیمه آماده را میریزم تویِ ماهیتابه ی روغن و تا سرخ شود، فیلتر جاروبرقی را جا میندازم و سیب زمینی ها را از روغن درمیاورم و پرتغال ها را میشورم و انارها را پاره میکنم و همان طور پاره-پاره میگذارم تویِ ظرف رویِ میز و مینشینم به کتاب خواندن که صدایِ زنگِ در به صدا میاید و در کمتر از کسرِ ثانیه ای در باز میشود و مردها "یا الله" گویان و خندان و شادان از راه میرسند، آنها، آبتنیِ خوبی داشته اند، ما هم زنانگیِ عالی ای داشته ایم. تو کالسکه و عروسک های خمیری را به برادرهایت نشان میدهی، من غنچه ی گلِ محمدیِ را با دقت تویِ فنجانِ "بابا" میگذارم.

+ روزتون مبارک، همه ی دخترهای سرزمینِ من

  • انارماهی : )

دنیای حاج کاظم رفته بود

يكشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۴۴ ق.ظ

 

"حاج کاظم از دارِ دنیا یک پسر داشت". خودِ این جمله تناقضِ محض بود. حاج کاظم و یک پسر از دارِ دنیا؟!!! شوخیِ بزرگی بود که ننه حاجی همیشه با عروسش داشت. عروس هم همیشه بعد از این حرف لبخندِ اشک داری میزد و میرفت. حالا یا تویِ مطبخ، یا تویِ پستو، یا تویِ هشتی، مهم نیست کجا، عروسه میرفت که میرفت. اگر صبح بود تا حوالی غروب، اگر ظهر بود، تا سرِ سفره ی شام دیگر خبری از عروسه نمیشد. ننه حاجی هم انگار خوشش میامد رویِ عروسه را که همین طوری صداش میکرد، نبیند، هر از چندگاهی بی مقدمه میگفت "حاج کاظم از دارِ دنیا یک پسر داشت"، ادای این جمله از دهن ننه حاجی همان و رفتن و گم و گور شدنِ عروسه همان. عروسه برای ننه حاجی شبیه ابراهیم بود.

حاج کاظم از دارِ دنیا یک پسر داشت. باغِ شمرون و باغچه ی دماوند و زمین های بالای قلهک و زیر خاکی های کشف شده زیرِ خانه ی ابویِ در شیراز و حجره های سه دهنه و پنج دهنه ی تویِ بازار و آن زمان بنزِ هزار و پونصد و معدنِ فیروزه ی نیشابور و معدنِ آهنِ اصفهان را نداشت. حاج کاظم رادیو و انگشتر عقیق و چاپخانه ی مخفیِ زیر زمینِ حجره ی سبزه میدان را هم نداشت. فقط یک پسر داشت.

حاج کاظم از دارِ دنیا یک پسر داشت که صدام هوسِ ایران به سرش زد. باغ شمرون و باغچه ی دماوند را فروخت پولش را داد برای زخمی ها یک بیمارستانِ صحرایی نزدیکِ شلمچه ساخت از صدتا بیمارستان هزار تختِ خوابیِ ارتش مجهزتر. حجره های سه دهنه اش را بست و زن های محل و منزلِ خودش و همین ننه حاجی را توش جمع کرد که لباس و پتو و ملافه بدوزند برای رزمنده ها، حجره های پنج دهنه را با یک گاراژ هفت هکتاری تهِ خانی آباد طاق زد و همه ی کامیون هاش را کرد مخصوصِ ببر و بیارِ کمک های مردمی. چند تا اتوبوسِ بنزِ آخرین مدلِ آن زمان هم خرید و داد برای اینکه رزمنده ها راحت بروند و بیایند. حاج کاظم همه چیزش را داد که ابراهیم پیشش بماند. رفت تویِ چند تا از منطقه های تهران خانواده های محروم را شناسایی کرد و برایشان مقرری خوبی قرار داد، خیلی ها از همین مقرری حاج کاظم زندگی شان از این رو به آن رو شد. حاج کاظم همه چیزش را داد که ابراهیمش را ندهد.

حاج کاظم از دارِ دنیا فقط یک ابراهیم داشت، که یک روز یکشنبه هجدهم مرداد، آمد و دید برایش نوشته"از من بگذر آقاجون" و رفته.

 


نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

54. در آرزوی بانوی خانه بودن

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۱ ق.ظ

امپراطوری مجهزی را به من سپرده اند، منم که تعیین میکنم پیراهنِ لیمویی به سورمه ای میاید یا سفیدِ چهارخانه. منم که تعیین میکنم سافتلن استفاده کنیم یا سپیدِ سه، منم که وقتِ شام و ناهار و صبحانه را تعیین میکنم، منم که میگویم کی ظرف ها شسته شود، کی رویِ تخت مرتب شود، پرده ها کی شسته شود، گلِ رویِ دیوارِ روبرویِ در صورتی باشد یا آبی، منم که میگویم دستمال کاغذی نرمه بخریم یا گلریز، منم که باید مراقبِ تمام شدنِ گوشت و مرغ و سبزی باشم، منم که باید تشخیص بدهم قارچ را تویِ روغن تفت بدهم یا تویِ کره، منم که میگویم دستمالها بعد از شسته شدن کجا پهن شوند و لباس ها را کجا خشک کرد، منم که خطِ تایِ لباس ها را برای اولین بار می اندازم، منم که موقعِ بیرون رفتنِ یک "مرد" باید نظر بدهم که "خوب" است یا نه، منم که باید بگویم فرش ها و مبل ها و پرده ها هر کدام کجای خانه باشند، منم که باید خاکِ رویِ میزها را بررسی کنم، منم که باید نمکِ غذا را اندازه کنم، منم که باید دست به کارِ یک تغییرِ اساسی تویِ خانه باشم، منم که باید قاب عکس ها را کنارِ هم بچینم، منم که باید به ماهی ها غذا بدهم، منم که باید گل های رویِ میز را تازه کنم، منم، این منم، بانویِ خانه ای که خودش باید بشود میزانِ همه چیزِ خانه اش.

و همه ی این امپراطوری فعلا فقط وقتی در اختیارِ من قرار می گیرد که "مامان"ِ خانه نباشد.

  • انارماهی : )

پارسال، همین شب، نوشته بودم:

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۱۲ ق.ظ

سلام حضرتِ غیاث .

امشب به هزار و یک ترفند و نام و ناز و عشوه و ادا و اشک و آه و گریه و عجز و لابه و انابه شما را خوانده ام . خوانده ام که خلاصم کنی . خلاصم کنی از آتش . آتشی که خود ساخته ام . امشب مدام خوانده ام رئوف و رحیم و ستار و غفار و رفیق بودنت را .

ولی قصه ی امشبم هنوز به العفو نرسیده کم آورده ام . کم آورده ام که خب از فلانی نگذرم که چی ؟ مثلن محشر ، زمانِ پرس و جو یا مثلن توی سرازیریِ قبر ، کارش گیرِ یکی دو تا یا اصلن هزار تا بی انصافی که در حق من کرده بشود که چی ؟ چی به من میرسد ؟ لابد مرا می ایستانی [؟] که ببین ببین و کیف کن ، ببین دارم فلانی را عذاب میکنم ، حالش را ببر ، وعده ای که داده بودم همین بود . همین ؟ واقعن همین ؟!! تو همین قدر خدایی ؟ یکی را یک لنگه پا بایستانی [؟] کنار تخته و یک کلاس را بگویی که "هووو"ش کنند که دِلِ من که از او شکسته بوده خنک شود ؟ میشود ؟ یعنی منِ بنده را انقدر کم و کوچک و حقیر آفریده ای ؟ باور نمیکنم . به این همه صفت و اسم و استعاره نمی آید که این طوری دِلِ بنده ای را به دست بیاورد .

دلم شکسته ، آن روز ، آن روز که تو حتمن بهتر از من به یاد داری بد جوری حقیر و لگدمال شدم . آن یکی روز بدطوری سرم خورد به طاق . غیاثا آن چند شب را هم که ... یادت هست قطعن ... اصلن چرا مرور کنیم ... بی مرور ، بی باز کردنِ پرونده ، بی جلبِ تشویق و ترحم ، میبخشم . حلالِ حلالِ حلال ... نوش جانشان هرچه کندند و بردند و خوردند و سوزاندند حلالِ زندگانی شان .

بیا و تو هم بگو که چی ؟ این بنده ام را یک لنگه پا سرِ صراط نگه دارم و بگویم هوش کنند که دِلِ منِ خدا را شکاند ؟ بیا و از من بگذر ، حلالم کن ، بیا و ببخش خدا . من بخشیدم ، من همه ی آن شب ها و آن روزها و آن لحظه ها و آن سوختگی ها را بخشیدم امشب ، من تمام خاطراتِ تلخ زندگی ام را بخشیدم امشب ، من تمام آنچه حقم بود و از من گرفته شد را بخشیدم امشب ... تو هم میبخشی ... میدانم ، معلم اگر عامل نباشد شاگرد خوبی نخواهد داشت . من که شاگرد خوبی نیستم اما تمام خط خطی های دفترم را بخشیدم تو هم بیا و اگر ادبیات و ریاضی و جغرافیا را صفر گرفتم به پانزده و نیمِ نمره ی عشق بازی ام با چشمهات ، ببخش .


+ از نوشته های قبل، که الان بخشی را بلاگفا خورده، شاید باز گاهی توش بنویسم : کلیک

  • انارماهی : )

53.

جمعه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۲۳ ق.ظ
شاید با کفش های کتونیِ زمستانی

شاید با کفش های جلو بازِ تابستانی

شاید با شلوارِ جین

شاید با شلوارِ نخی

شاید با یکی از لباسهای سه دکمهء کتانِ سفید

شاید با یکی از پیرهن مردانه های چهارخانه

شاید آبی

شاید سبز

مهم همین است که میــ ـآیی

 

                                                                                                   کبوترانه ، تولدَت مُبارک آقا .


نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

51. از نو

دوشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۲۵ ق.ظ

خیلی خیلی کوتاه و مختصر عرض کنم و وقتِ شریفتان را به بیهوده گویی های خویش مُختص ندارم ، که میدانم سخت مشغولِ درس و بحث و رتق و فتق امورید و مراجعان و ملازمان چنان مهر و عطوفتی در حقتان روا داشته اند که نازک گویی های این بندهء کمترین اگر که به زعم جنابِ شریفتان موجبِ تکدرِ خاطر نیست ، خدایِ من آن روز را نیاورد که موجبات ناخوش احوالی تان را فراهم سازد ، عرض کوتاهی داشتم ، فقط یک سوال :

میشود دوباره عاشقتان شوم ؟

  • انارماهی : )

47.

جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۲۶ ق.ظ
 

همان اول کاری گفتم "با هم ارتباطی نداریم" ، من ، درِ سوالهای بودار را زود میبندم ، حتی اگر این در بستن به قیمتِ خراب کردنِ پلِ پشتِ سرم باشد . هیچ فکرِ محافظه کارانه ای ، هیچ نظرِ وابسته ای ، هیچ ... من تو را به قدرِ ویترینِ ساده ای هم تویِ زندگی م نداشتم . همیشه راست ایستادم ، زل زدم تویِ چشم های طرفِ مقابلم و گفتم "نیست" ، "ندارم" ... همیشه خواستم همین خودِ تنهایِ بی چیزم را ببینند حتی اگر همیشه به ضررم تمام شده باشد . چون هیچوقت نبودی ، هیچوقت نداشتمت ، هیچوقت . و من هیچوقت نمیخواهم به قیمتِ ویترینِ پوشالی ای از آنچه ندارم بهم نگاه کنند . مهربانی ام را به مهربانیِ تو بسنجند ، خانومی ام را به تربیتِ تو بسنجند ، جسارتم را لابد به غرور و مکنت و شوکتِ تو ربط دهند و ... همهء چیزهایی که به تو مربوط نیست را ... من همینم ، همیشه بودم و همیشه نداشتمت .


نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

42.

چهارشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۷:۲۷ ق.ظ

آب که بِجَهَد تویِ گلو ؛ نه

ولی بغض ؛ خفه میکند

  • انارماهی : )

پیر شدم

سه شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۶:۵۱ ب.ظ
فقط موهام سفید نشده
  • انارماهی : )

قربونی .

شنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۷:۵۷ ب.ظ
محضِ اطلاع ، بعضی ها خودشون رو قربونیِ دوستِ شون میکنند ، گوسفند هم تشریف ندارند .
  • انارماهی : )

نتیجه گیری های نو

چهارشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۳، ۰۵:۴۱ ب.ظ
آدمای کمال گرا آدمای بدبختی هستن .
  • انارماهی : )

36.

شنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۳، ۰۷:۲۸ ق.ظ

به طرزِ غیرِ قابلِ باوری از روزیِ که رفتیم همایش همه چیز دو تا شد . مجری رویِ سِن دوتا شد ، سخنران دو تا شد ، آن مردها چهارتا شدند و هرچیزی در دو ضرب شد . دیروز خطوطِ وسطِ صفحه دو تا میشدند امروز واو و کاف و یاء و عین و شین و قاف دو تا شدند ، شیشه های عینکِ سید مرتضی هرکدام دو تا شده اند ، ... امروز من تویِ آینه دو تا شدم ، فرورفتگیِ زیرِ چشمهام چهارتا شد ، گوشهام چهارتا شدند ، کلیه هایی که نقشهء فروششان را کشیدم چهارتا شدند ، فرقِ از کج باز شده ام دو تا شد و تمام دانه دانهء موهام دوبرابر شدند .
و من
به توان رسیدم .
تو ، همچنان گرمی ، همچنان آرامی ، همچنان صبور .
من به توان رسیده ام ، نه به حدِّ توانِ تو .

  • انارماهی : )

31. یادم باشد زار بزنم

سه شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۶:۵۶ ب.ظ

یادم باشد هات داگ دوست ندارم ، هم شکلش و هم طعمش حالم را بهم میزند . یادم باشد هیچ لزومی ندارد مامانِ آدم وبلاگِ آدم را بخواند و بعد رویِ نوشته هایِ آدم روشنفکرانه تفکر کند . یادم باشد ژانبونِ تنوری را فقط باید از هایدایِ دمِ خانهء مان بخوریم وگرنه ژانبونِ تنوری جاهای دیگر به تف هم نمیارزد . یادم باشد وقتی عصبانیم دلم میخواهد هیچ کس دوستم نداشته باشد و هیچ نکتهء محبت آمیزی را به من یاداوری نکند . یادم باشد وقتی از دنیا و مافیها حالم بهم میخورد دستم را برای نمایندهء کلاسِ تربیت بدنی شدن بلند نکنم . یادم باشد هیچ خوشم نمیاید کسی از بیرون آدرسِ این وبلاگ را پیدا کند . یادم باشد خیلی بهم بر میخورد اگر کسی اینجا را بخواند و مرا بشناسد و به رویم بیاورد که من همانم که او میشناسد چون من عمرن همان نیستم ، چون سخت تر از این هستم که کسی بتواند مرا بشناسد و بفهمد . یادم باشد یک روزی انقدر حالم خوب خواهد بود که از خواندنِ همیچین پستی لبخند خواهم زد . یادم باشد نباید ببینمت ، نباید بخواهمت ، نباید به بودن و نبودنت فکر کنم . یادم باشد دیگر به استاد قاف زنگ نزنم . فحشِ خانم ه جیمی امروز را یادم باشد . یادم باشد هر وقت خواستم به کسی فحش بدهم اولِ جمله ام بگویم : " آخه نمیدونم چجوری بهت بگم" که طرفِ فحش شنونده یک مقدار شبیهِ خودم بود یک ساعت بعد بفهمد که طرف فحش دهنده چه فحشِ آبداری بهش داده . یادم باشد از بعضی ها متنفرم و این را هیچ جوری نمیتوانم انکار کنم و کارِ تلقین هم نیست که صبح و شب بگویم من فلانی را دوست دارم من فلانی را دوست دارم من فلانی را دوست ... نه خیر ، بنده صراحتن از فلانی متنفرم ، حداقل از این لحظه به بعد متنفرم و دیگر هیچ لحظهء خوشی را نمیخواهم با او به یاد بیاورم . یادم باشد این روزها حوصلهء نگرانِ کسی شدن را ندارم . یادم باشد طرح کیف های چرمی تویِ خواب خیلی بهتر از بیداری به ذهنِ آدم میاید . یادم باشد برای کولرمان لباس بخرم . یادم باشد رمزِ ایمیل مامانم شماره ملی ش است . یادم باشد امشب باید خیلی از کارها را به اتمام برسانم . یادم باشد عصبانی ام . یادم باشد خمیده ام . یادم باشد شکسته ام . یادم باشد هیچ کدامِ حرفهای بالا به هیچ کس ربط ندارد .


نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

30.

دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۲، ۰۴:۵۸ ق.ظ
دخترها باید لجباز باشند
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۶:۰۱ ب.ظ
از قصه هایی که آخرش دخترها به باباهاشون میرسن متنفرم ... متنفر
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

يكشنبه, ۱ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۵۷ ب.ظ
به بی کرانیِ انار ، به مرموزیِ دریا ، به بی ثباتیِ آسمان ...به بی پرواییِ کبوتر ، به رهاییِ رود ، به بی صبریِ ماهی ...دیگر نه بار ، که کوه رویِ کوه بر دوش میگذارم ، دیگر نه درد ، که راز روی راز به گور میبرم ، دیگر نه شرمسارم که مصداقِ بارزِ شرمندگی شدهِ چشمـ ـهام .
  • انارماهی : )

25. دیوانه ها شاخ و دم ندارند ولی دل دارند

شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۲، ۱۲:۳۳ ب.ظ

دیوانه ها شاخ و دم ندارند ، من خودم چند بار چند تایشان را دیدم ، یکی ش همانی بود که میکرد دنبال سروناز و او ازش میترسید و به داداشش گفته بود باهاش تا مدرسه بیاید و بعدش هم بیاید دنبالش که دیوانه هه اذیتش نکند ، یکیشان هم یک بار توی خانهء اعظم خانم اینها دیدم ، دخترِ یکی از فامیل هایشان بود ، نشسته بود یک گوشه و موقع روضه خواندن کبری سادات یک کلمه هم حرف نزد ، عروس مریم خانم هم بچه ش دیوانه بود ، آمده بود برای سفرهء امام حسنِ مامان بزرگ خانه مان ، از اول تا آخر از دهانش آب چکید ، مامانش هم هزار تا دستمال برداشت و هی آب دهانش را پاک کرد ، نمیفهمیدم چرا بهش نمیگه : آب دهنت رو قورت بده ، مدام براش پاک میکرد
یک دیوانهء دیگر هم بود توی کوچهء آذین این ها ، هیچی نمیگفت ، دنبالت هم راه نمیفتاد ، فقط نگاهت میکرد ، یک بار که داشتم از خانهء آذین این ها ، برمیگشتم صدام کرد : آهای دختر خانوم
من هر کس بهم میگفت دختر خانوم را دوست داشتم برگشتم : بله ؟
: دستبندت رو میدی به من ؟
از این دستبند پلاستیکی ها بود که آن روزها زیاد شده بود ، مدرسه برای روز دانش آموز بهمان داده بود دستبندم را از دستم دراوردم و دادم بهش ، گفت : حالا که اینو به من دادی ، زنم هم میشی ؟
بعد من فرار کردم ، از کوچهء آذین این ها تا خانهء مان را به سرعتِ نور دویدم و رسیدم خانه و یک عالمه مشق نوشتم ، احساس گناه میکردم ، نمیدانم چرا ، ولی آن روز تا یک هفته آنقدر مشق زیادی نوشتم و نوشتم و نوشتم که خانوم نایینی مامان را خواست مدرسه ، بهش گفته بود تو رو خدا به این بچه انقدر مشق اضافه ندید بنویسه دستهاش کوچولوئه درد میگیره ، از اون روز مامان نمیزاشت مشق بنویسم ، بعد من دیگر نمیدانستم سرم را با چی گرم کنم ... بعد کم کم بزرگ شدم و سرم گرم شد و دیوانهء کوچهء آذین این ها را یادم رفت .
دیروز که نشسته بودم روی صندلی مامان بزرگ ، حسام آمد از جلوم رد شد ، صداش کردم : حسام با من ازدواج میکنی ؟
: زن دایی ، زن داییییییی قرص های کبوتر رو باید ظهر میدادی هااااااا


  • انارماهی : )

24.

پنجشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۲، ۰۶:۰۳ ب.ظ

چشمهایت چه رنگی بود ؟ سبزِ یشمی ؟ آجریِ روشن ؟ کرمِ مایل به نخودی ؟ سیاهِ متمایل به بادمجانی ؟ ارغوانی مایل به سبز ؟ عسلی ؟ آبیِ زمینی بود یا آبی آسمانی ؟
خاطرم نیست چشمهات چه رنگی بود ، ولی دستهایت را خوب به یاد دارم ، دستهات سیاه بود ، نوک انگشتهات سیاهِ سیاه بود ، تو همان کسی بودی که همیشه با من از درختِ گردوی خانهء امیر اینها بالا میامدی تا من بتوانم از بالا حوضِ حیاطِ خانه مان را نگاه کنم . من که مشغولِ تماشایِ حوض میشدم تو میرفتی پی گردوها ، بلانسبتِ خاندانِ حشمتی از میمون بهتر از این شاخه به آن شاخه میرفتیو گردو میکندی و همانجا بالای درخت با سنگی که توی جیبت داشتی میشکاندی و هم به من میدادی و هم خودت میخوردی .
صدای گرومپ گرومپ که بلند شد من شانزده ساله بودم ، دانشجوی سالِ دومِ رشتهِ گرافیکِ هنرستانِ اختران ، باید طراحی میکردیم از یک موجودِ جاندار ، تو هنوز بودی ، خانهء امیر اینها هم بود و درختِ گردویشان ، خواستم برم بالا که از درِ خانه امیر اینها آمدی تو ، مرا که پای درخت دیدی چشمهات چسبید کفِ زمین ، سلام کردی ، دانشجویِ سالِ اولِ مهندسی صنایع دانشگاه امیرکبیر ، چقدر گلاب خانوم مادرت بهت افتخار میکرد ، با همان سرِ پایین آمدی کنارم : میخوای بری بالای درخت بازم ؟
: باید موجودِ زنده طراحی کنم
: حتمن باید از تو لونه کلاغ جوجه هاشو بکشی بیرون و نقاشی کنی ؟ ای بابا
: نه ، میخوام ماهی های توی حوضمون رو بکشم
دست انداختی به درخت و رفتی بالا ، تخته شاسی را از من گرفتی و اشاره کردی که دنبالت بیایم ، امیر اینها خانه نبودند ، امیر رفته بود و زن داداش هم خانه ما بود .
باز هم مشغول گردو کندن و شکاندن و خوردن شدی و من در حالتِ نا متعادلی مشغولِ طراحی ، خواستی بهم گردو بدهی گفتم دستم بند است ، چند لحظهء بعد مشامم بوی گردو را از دست های سیاهِ کسی حس کرد ، سر بلند کردم ، دستت را گرفته بودی مقابل دهانم و نگاهم میکردی ، گردو را از دستت خوردم ... سُر خوردی ، تا بیایی تعادلت را حفظ کنی حسابی خندیده بودم ، گفتی : منتظرم میمانی معصوم ؟
مداد و پاک کن از دستم افتاد
گفتی : ای وای چیکار کردی دختر ؟
: توام میخوای بری مگه ؟
: بزار برم برات بیارمشون ...
دستت را گرفتم ، نا خود آگاه ، نگاهم کردی ، نگاهت کردم ، گفتی : بخونیم ؟
دستت را فشار دادم ، خواندی ، گفتم : قبلتُ
قرار شد منتظرت بمانم تا برگردی ... منتظرت ماندم ، برگشتی ، با دستهای سیاه و چشمهایی که یادم نیست چه رنگی بودند ...

  • انارماهی : )

: )

پنجشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۲، ۰۲:۲۶ ب.ظ
  • انارماهی : )

23. شمعـ ـدانی

شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۱:۴۳ ق.ظ

حیاط خانهء ما همیشه پر از شمعـ ـدانی بود ، یک حوض دایره شکلِ بزرگ و یک عالمه شمعـ ـدانی ، انگار قرار بود ما از نسل شمعـ ـدانی های محلهء مان محافظت کنیم ، یا شاید از نسل شمعـ ـدانی های شهرمان ... مبادا که منقرض شوند . یک وقتهایی که از خانهء همسایه بغلی صدای گریهء بچه بلند میشد ، یا کامیون اسباب و اثاثیه چند ساعتی توی کوچه اطراق میکرد یا صدای کل کشیدن از یک سوی محله میامد میدانستم که به زودی یکی از شمعـ ـدانی های خوش بر و رو به زودی جایش را به گلدانِ سفالیِ تازه قلمه زده شده ای خواهد داد و از حیاط خواهد رفت.
نوزادِ مریم خانم که توی محله ما به دنیا آمد و نامش زهرا شد ، خانم بزرگ یک شمعـ ـدانی صورتی را به نامش سند زد و برد خانهء مادرِ مریم خانم تقدیمش کرد .
علی ، پسرِ آقا رضا که زن گرفت ، همان که زنش اصلن خوشگل نبود ولی بعدها خانم های محله فهمیدند که دختر با فهم و کمالاتی ست و دیگر یادشان رفت سیاه سوخته است و دماغش بزرگ و است و لبهاش قلوه ای ... یک شمعـ ـدانی سفید داشت که خانم بزرگ روز پاتختی برایش برد .
المیرا اینها که آمدند به محله مان که حسرت روی حسرت بگذارند روی دلم که چرا اسم من المیرا نیست که توی خانه راه بروم و اِلـــــی صدایم کنند و به همه با ناز بگویم : اسمم المیراس ولی اِلـــــی صدام میکنن ، با اینکه اصلن دلِ خوشی ازشان نداشتم باز شمعـ ـدانی دار شدند .

ما قرار بود حافظ جانِ شمعـ ـدانی ها شویم ولی آنها را میبخشیدیم حتی شنیده بودم که به پسرِ حاج آقا سید که تازه از فرنگ آمده بود و قرار بود بیاید شهربانو ، مادرم را از خانم بزرگ خواستگاری کند هم به محض آمدن به ایران یک شمعـ ـدانی از خانم بزرگ هدیه گرفته بود ... شمعـ ـدانی ها آدم های زیادی را به هم رسانده بودند ، وصالِ آدمهای زیادی را یادِ هم انداخته بودند و با شروع یک خاطره رشد کرده بودند و رشد کرده بودند و قلمه زده شده بودند و تا سالها توی حیاطِ همهء همسایه های محله مان پر بود از گلدانهای شمعـ ـدانی .

حالا سالهاست که خانم بزرگ رفته ، گلدانهای شمعـ ـدانی را مامان شهربانو به باغبانِ فصلیِ کوچه باغِ بالا فروخته و هیچ پسرِ حاج آقا سیدی قرار نیست از فرنگ بیاید تا من براش گلدانِ شمعـ ـدانی ببرم و او بیاید و مرا از خانم بزرگ شهربانو خواستگاری کند ...
رسمِ شمعـ ـدانی ورافتاده ...

+ لطفتان مزید ... تاخیرم را ببخشید .
  • انارماهی : )

20. یادم بنداز نفس بکشم

يكشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۲، ۰۵:۵۱ ب.ظ
راستش من خیلی چیزها را یادم میرود ، یادم میرود که تو گفتی باید روی سبزی هایی که توی فریزر میگذاریم تاریخ بزنیم ، بعد وقتی دیدم مرجان روی تمام سبزی هاش تاریخ زده و با این حال وقتی سبزی نداشت از من گرفت و هیچی نگفت و به روم نیاورد خیلی خجالت کشیدم . من یادم میرود که بیشتر از هزار بار به خودم قول دادم که اس ام اس های توی گوشی را فِرتی پاک نکنم مخصوصن وقتی که حالم زجرکش کننده است . من یادم میرود که تو گفتی حواسم به خاله زنک بازی های احتشام و زنش مریم باشد و انقدر از همه چیز زندگی مان بهشان نگویم ، ببینم خب چه اشکالی دارد آنها بدانند من و تو با هم رفتیم چالوس و من به تو پیشنهاد دادم که پولیورِ کهنه ات را بشکافیم و با نخش ماهی بگیریم و این کار را وقتی رفتی برایم پفک بخری عملی کردم و بعد بهم اجازه دادی که با نخِ کامواییِ پولیور ماهی بگیرم ولی ماهی ها احمق تر از آن نبودند که نخِ کاموایی را با کِرمِ خاکی اشتباه نگیرند ؟ خب یادم رفت نباید به کامران بگویم آن خرسِ گندهء پشمالویِ سفید هر شب وسطِ من و تو میخوابد . راستش یادم رفت که باید از مژگان مخفی کنم که هر شب که میایی خانه باید باهم قایم باشک بازی کنیم . این یکی را نمیدانم چرا گفتی به کسی نگم ، خب یادم رفت مامان اینها نباید بدانند که تو از سرخابی خوشت میاید یا بنفشِ تیره . یادم رفت وقتی که دارم میرسم به جاهای حساسِ کتابِ عادت میکنیمِ زویا پیرزاد باید حواسم به نیمرویی که قرار است شامِ شبِ تو باشد هم باشد . ببین عزیزم من واقعن یادم رفت برایت پیراهنِ سورمه ای با قیطونِ صورتیِ گل گلی نخرم ، خیلی قشنگ بود خب . راستی آن روز هم که داشتیم با هم حرف میزدیم من یادم رفت باید به حرفهای تو گوش کنم یا صدای باد که توی درختهای سپیدار میپیچید ... باور کن تمام اینها را یادم رفت ، فقط قول بده فردا که قرار است از هم جدا شویم یادم بندازی بعد از امضایِ برگهء طلاقنامه یادم باشد نفس بکشم .
  • انارماهی : )

خب دستِ خودشان نیست که شیشهء مربا و خیارشور و ترشی و زیتون و عسل باز نمیشوند ، دستِ خودشان نیست که رانی و قوطی نوشابه و دلستر و ماءالشعیر یکهو درشان خیلی سفت میشوند انگار که از تو پلمب شده باشند ، باور کن اصلن منظوری ندارند درِ پیتِ روغن یا درِ قوطیِ رُب ، حتی بندِ کتونیِ همیشه باز م هم خودش نمیداند چرا این همه هی باز میشود و هی میرود زیر پا م و هی نزدیک است مرا پخشِ زمین کند ، حتی کفش های پاشنه بلند هم باز تقصیرِ خودشان نیست که هیچوقت انتخاب نمیشوند
تقصیرِ من است که یک بار توی آشپزخانه بهانهء داشتنت را میگیرم ، یک بار وسطِ سالنِ فست فود ، یک بار توی ماشین ، یک بار وسطِ آشپزخانهء خانهء مادرت ، یک بار وسطِ خیابان و روی جدول های لبهء جوب ، و یک بار هم وسطِ مهمانی دوست دارم خودم را که کفشم هیچوقت پاشنه بلند نیست ، بکشم ، بلند کنم ، به تو بچسبانم و بوسه ای بنشانم روی لـ ـبـ ـهـ ـایـ ـتـ
  • انارماهی : )

15. کجا گذاشتی عینکت را ؟

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۴۴ ق.ظ

دارم تار میبینم ، این ستون سمتِ راستی مدیریت وبلاگ را تار میبینم ، این ردیفِ بالایی که برای انتخاب فونت و این چرت و پرت های مربوط به پاراگراف بندی ست را هم تار میبنیم . شاید تا چند وقتِ دیگر عکست را هم تار ببینم ، برق چشمهایت اگر توی عکس تار شود چه ؟ خب تو دوست نداشتی من عینک بزنم ... داشتی ؟ حالا نکند داشته باشی ؟ نه ، میگفتی دوست ندارم چشمهات را از پشت ویترین ببینم و من همیشه عینکِ آستیگماتِ بیست و پنج صدمم را که دکتر گفته بود برای سر درد هام باید فتوکرومیک باشد را هیچوقت نمیزدم جز وقت هایی که گریه کرده بودم و چشمهام پف داشت تا تو چشمهایم را از پشتِ ویترین نبینی ، حالا دارم تار میبینم ، چشمهایت را هم ، زلالیِ توی چشمهایت رفته ، روی قاب عکست یک شیشه نشسته و چشمهات را برده پشتِ ویترین ، نامرد شده ای ، پنج سال و هشت ماه و هشتاد و سه روز است که چشمهات را گذاشتی پشتِ ویترین ، دکورش هم شده یک سنگ و چند مشت خاک ، اندازهء مشت های آقا غوله ، همان که شب ها قصه اش را برام میگفتی ... مزخرف گفتم نه ؟ تو که شب ها پیشِ من نمیخوابیدی که برایم قصه بگویی ، چشمهات هم همیشه پشتِ ویترینِ عینکت بود ، همان که شبیه عینکِ مخترع ها بود ، همان که میکردت شبیه عاشق ها ، همان که باهاش شبیه فیلسوف ها میشدی ...
راستی عینکت کجاست ؟ چشمهایم تار میبیند

 

 


نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

14. یکی از همانها که ندارم را میپوشم

سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۲۵ ب.ظ
دلم یک بار آن پیراهنِ حریرِ گلبهی یقه شلِ تا بالای زانو را خواست ، آستین های کوتاهی داشت ، نیمه بود فقط یک ذره از بازوهام را میپوشاند  ،با دامنِ کلوشِ لَخت ، روی باسنم خیلی خوب وایمیستاد ، یک روز هم آن پیراهنِ کوتاهِ پنج انگشت بالای زانوی سورمه ای را که یک کمربند طلایی داشت و یقه اش شبیه یقهء لباسِ ملیحه تویِ عروسی مریم بود را دلم خواست که برای مجلس ختمِ مادرش بپوشم ... اشکال دارد آدم تو مجلسِ ختم مادرشوهرش سورمه ای بپوشد ؟ خب خیلی ناراحت نمیشوم از مرگش ، دفعهء بعد تنِ مانکنِ سمتِ راستی یک بلوز دامنِ شوکولاتیِ روشن بود با آستین های کوتاه ، جان میداد برای پوشیدن توی خانهء مژگان که هی راه برود و قربانِ قد و بالام برود و از ساق پاهام تعریف کند ، دامنش یک وجب بالای زانو بود ، دلم آن پیراهنِ سبز و سورمه ای و گلبهی با زمینهء سفید را هم خواست ، شبیه مادرها میشدم وقتی توی تنم تصورش میکردم ، گلِ سینهء طلاییِ پروانه شکلِ روی لبهء چپِ یقه ش هم خیلی بهش میامد ، راستی برای مجلس عروسی اکرم هم لباس داشت ، یک پیراهنِ ماکسیِ قرمز ، از آنها که سادهء ساده بود و به قولِ کُبی هیکلم را خیلی خوب نشان میداد ... من خب خیلی ماکسی نمیپوشم ولی کُبی از روزِ نامزدی م که مرا با ماکسی دیده هی میگوید ماکسی توی تنت خوش مینشیند ... اما این خاک بر سرِ خیککی یک بار رد نگاه مرا دنبال نکرد ، همه ش هربار داشتیم از جلوی مغازهء لباسهای من رد میشدیم داشت دربارهء فلان قرارداد ساختِ فلان برج توی فلان خیابان حرف میزد [اسم هارا نمینویسم که برای خیککی تبلیغ نکرده باشم] یا داشت از قرارش با مهندس کوفتیان توی نایب میگفت که چه ارتباطاتی بینشان هست و چه وام هایی که برای پروژهء یکی از برج های خراب شده اش نمیتواند بگیرد ، یا از قرارش با دکتر زهرماریانِ خاک تو سر که انگار بدتر از این خاک بر سرِ خیککی زن و بچه ندارد که فرت و فرت با این خیککی قرار میگذارد که نقشه فلان برج را بکشد یا فلان پاساژ را ال کند و بِل کند ...حالا دیشب آمده خانه یک برجِ زهر مار برایم وسطِ پذیرایی رویِ مبل علم کرده و میگه : فردا برای مراسم چهلم زهرماریان دعوتیم نمیدانم کدام کوفتستانی لباس خوب بپوش ، میگم چی بپوشم ، میگه : یکی از همانها که داری را ...
  • انارماهی : )

حامله که شدم ، بهش گفتم دوست دارم اسم بچه را بزارممداد، چاهار ماهم بود که خانوم دکترِ دهن لقِ بی حیا ، بچه م را لو داد که دختر است ، کمی فکر کردم دیدم مداد اسم دخترانه ای نیست ، بهتر است اسمش را بگذاریمسنجاق قفلی، هم آخرِ سیلابِ اولش صامت بود و عاشقش خیلی راحت میتوانست یک میم بچسباند تهش و صداش کند سنجاقم ، هم من وقت هایی که دلم خیلی مادرانگی میخواست سنجاقک صداش میکردم و تهِ دلم قنج میرفت ، عمه خانمش از در درامد که سنجاق قفلی هم شد اسم ؟ اسم بچه را بگذاریدموبایلکه با مصما باشد ، از من انکار و از او اصرار ، زنِ دنیا دیده و روشنفکری ست ، قبول کردم ، ولی وقتی که عمه خانم عازم سوئد شد گفتم حالا که عمه نیست ، هر چند سال یکبار میخواهد بیاید و بچه را صدا کند ، بگذار خودم اسم بزارم روی بچه ، گفتم اسم بچه م را میگذارمبرچسب، همچین میچسبد به دلم ، به دلِ باباش ، به دلِ همه ، محبوب میشود ، باباش یهو زد توی ذوقم که اسمِ نوه خالهء بابا بزرگِ یکی از کارمندهاش برچسب بوده و افتاده توی استخر و مرده ، شگون ندارد ، دوباره نشستم  اسم انتخاب کردم ، تصمیم گرفتم اسم بچه م را که دختر هم بود بگذارمترول، که همه یادِ تصاویر ترول بیفتند با اسم بچه م و لبخند روی لبهاشان زجر کش شود ، آقابزرگش گفت چون بچه توی محرم به دنیا میاید خوب نیست اسم خنده دار داشته باشد ، از این تیریپ مذهبی ها برداشتم گفتم اسم بچه را میگذارمپرچم، بینِ پرچم وکُتَلبا باباش بحثمان شد ، آخه شما بگویید خدایی کُتَل اسمِ پسرانه ای نیست ؟ بحثمان شد و گفتم بیخیال ما اسم مذهبی برای بچه مان نخواستیم ، دستم را گذاشتم روی یک اسم و گفتم همین که همین باید اسم بچهقاشقباشد ، باباش هم موافقت کرد ، اما هشت ماهم که شد ، تو راهِ مطب دکتر به این فکر کردم که قاشق باید اصالت داشته باشد فردا روز اگر توی مدرسه بچه ها فکر کردند من اسم بچه ام را از روی قاشق های یک بار مصرف پلاستیکی انتخاب کردم و نه قاشق های سلطنتیِ دربار انگلستان و بچه م را مسخره کردند چی ؟ دیدم هیچوفت خودم را نمیبخشم ، تصمیم گرفتم اسم بچه را بگذارمکتاب، که همه را یادِ خیلی چیزها بیندازد ، تهش هم صامت بود ، مثلِ اسم باباش نبود که حسرتِ یک میم چسباندن به تهش به دلم ماند بعد از این همه زندگی ، دیدم کتاب داریم تا کتاب ، نمیشود که اسم بچه را گذاشت کتاب ، باز نشستم فکر کردم ، اسم بچه را گذاشتمقرص، هم دخترانه بود ، هم میچسبید ، هم برای پایین رفتن نیاز به همراه داشت ، خب این هم رمانتیکش میکرد هم بچه م را متکی به غیر بار میاورد ، دستِ آخرخودکاررا برای بچه انتخاب کردم ، دیدم خیلی شیک است ، خاله اش نشسته بود داشت اتود میزد گفتم من که انتخاب کرده ام ، خب بزار اسم بچه کمی گران تر باشد ، به باباش گفتم اسمش را میگذاریمراپید، قبول کرد ، من هم با خیال راحت رفتم بیمارستان بستری شدم ...


حالا مرخص شده ام آمدم خانه ، راپیدم عینهو دستهء گل کنارم خوابیده میبینم باباش شناسنامه را گذاشته کفِ دستم از این اسم های عجق وجق بی مصما برای بچه انتخاب کرده ، نمیدانم کوروش بود ، سیروس بود ، پرستو بود ، افشین بود ؟ شرمینه بود ؟ یادم نیست ، اگر اشتباه نکنم یا رویا بوده یا افسانه ... نه نه  شهرام بود اگر غلط نکنم ... خلاصه که اسم بچه را باید عوض کنیم ، شما میدانید چجوری اسم بچه را عوض میکنند ؟



نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

9. همهء اینها را خودش گفته بود

دوشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۵۳ ب.ظ

مهتاب برایم تعریف کرد که چجوری خبرش را به بهروز داد ، رفته بوده یک دسته گل رز صورتی خریده بوده ، از گل فروشیِ سرِ کوچهء مادرِش و بعد رفته بوده خانه ، خانه را تمیز کرده بوده و همه جا را شمع چیده بوده و گلهای رز صورتی را به جز یکی پر پر کرده بوده و ریخته بوده از در ورودی تا اتاق خوابشان البته نمیدانم آن موقع هیچ به این فکر کرده که چجوری خانه را بعدش دوباره تمیز کند ... یا نه ، شام هم زنگ زده بوده از بیرون بیاورند یک پیتزای چاهار فصل از همین گنده ها که هیچ رقمه نمیشود دو نفری یکی ش را خورد بعد برگهء آزمایش را گذاشته زیر پیتزا و بهروز را زور کرده که الا و بلا باید تا تهش را بخورند دوتایی ... بعدش که پیتزا تمام میشود و بهروز آزمایش را برمیدارد و میبیند که بعله سرطانِ تویِ تنِ مهتاب تا دیشب جا خوش کرده ، بال و بندیلش را جمع کرده و رفته مثل کپسول گاز ته کشیده فسسسس میکند و میرود توی پذیرایی
مهتاب خودش برام تعریف کرد که فردا صبحش برگه احضاریه دادگاه آمده بوده در خانه ...


+لینک زن
  • انارماهی : )

مردک احمق هیچ به این فکر نمیکند که ممکن است دامن آبی زنگاری چین چین طبقه طبقه ام که عمه خانم که توی اتریش زندگی میکرد و پارسال مرد و جنازه اش را با هزار بدبختی به آمستردام متنقل کردند که پیش شوهر و نوه های دختری اش که همه سر زا رفته بودند دفن شود برایم خریده بود و داده بود مریم دختر انسی خانم که بعد از عمری این در و آن در زدن توانسته بود برود اتریش و مثلن بگوید ما هم رفته ایم فرنگ و یک سفر اتریش هم به اصل و نسب خانوادهء انسی خانم که پایشان را از شابدلظیم آن طرف تر نگذاشته اند اضافه کند برایم بیاورد و توی عروسی عفت ؛ دختر عمه مینا پوشیده بودم و چشم زری خالهء مهین تاج داشت از برقش درمیامد ؛ ممکن است توی ماشین لباسشویی خراب شود ، رفته برای من بعد از بیست سال زندگی وام گرفته که ماشین لباسشویی بخرد که من لباسهام را بندازم توی ماشین لباسشویی ؛ از همه بدتر وایستاده توی روی من میگه :
چقد این دامنو میپوشی ؟ پونزده ساله که نگهش داشتی بندازش دور یکی دیگه بخر
  • انارماهی : )

4. چه کاریه خب (1)

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۴۲ ب.ظ
یکی از بدیهای دختر بودن اینه کهتو انقدر لوس و نُنُرُ تیتیش مامانی میشی که خودتُ از نعمتِ شلوارکردی پوشیدن محروم میکنی
  • انارماهی : )

3. من خودم را پیدا میکنم

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۳۰ ب.ظ

یک چیزی توی این دنیا جای ش خالی ست ، یعنی دنیای این روزهای زندگی ام یک چیزهایی کم دارد و یک چیزهایی زیاد . مثلن من هیچوقت به رفتارِ مامان دقت نکرده بودم که چجوری باهام حرف میزند ، مراعاتِ حالم را میکند یا نه ، حواسش به اینکه من کار دارم و نباید صدام کند هست یا نه ، حق دارد بیاید یهو توی اتاقم یا نه ، اصلن چرا من هیچوقت درِ اتاقم بسته نیست ، ... من قبلن به این چیزها اصلن فکر نکرده بودم . حالا اما فکر میکنم ، برام مهم شده ، خیلی هم مهم شده ، قبلن مهم نبود که بابا کجاست ، ما چجوری زندگی میکنیم ، مامان واقعن حالش از دید و بازدید عید بهم میخورد به نظر من احترام گذاشته و نرفته یا علت دیگری دارد ، چرا خاله این مدلی با بچه اش حرف زد ، علت اصلی اختلاف بینِ مامان و خاله هام چیست ، دایی از کی از همهء ما بدش آمد ، اینها توی توهمِ علاقه اند یا واقعن بابایشان را دوست دارند و ...

مدتهاست جای خیلی چیزها توی زندگی ام عوض شده ، به چیزهایی فکر میکنم که قبلن مهم نبود و از چیزهایی حرف میزنم که قبلن اصلن در مخیله ام نمیگنجید ، مدتهاست بخش های عمیقی از حافظه ام تبدیل به نقطهء ماتی شده که هیچ چیزی ازش معلوم نیست ، مثلِ مِهـ ، یک مِهـ غلیظ که هیچ جوره نمیشود از توش رد شد ، من ولی قصد کرده ام رد شوم ، میخواهم در گذشته سفر کنم ، روزهای خوب و فکرهای خوب و حرفهای خوبم را بردارم بیارم حالا و امروز ازش استفاده کنم ، میخواهم جودی آبوتِ برای بابالنگ دراز نویس ذهنم را از توی آن مِهـ غلیظ بکشم بیرون و بشانمش روی پام و ازش بخواهم دوباره برایم بنویسد ... مثلِ قبل


نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )