انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

۱۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

39. به کجا چنین شتابان ؟

پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۲۹ ب.ظ
فیسبوک ، یک شبکه اجتماعی ست ، میشود گفت هشتاد درصد مردم دنیا این روزها محض خنده هم که شده در فیسبوک پیج دارند ، البته این آمار را سرانگشتی و با احتساب اینکه بعضی ها بیش از پنج پیج با بیش از پنج هویت مختلف دارند عرض کردم ، فیسبوک مثلِ دهکده ای ست که عرفی دارد و شانی و شخصیتی و خب هرکس عضو این دهکدهء مجازی شد باید طبق عرف آن عمل کند ...قدیم تر ها ، مردم وقتی یک کارِ دور از عرفی میکردند ، بد بود ، عیب بود ، زشت بود ، هزارتا سوراخ قایم میکردند که کسی نداند یک نفر از این خانواده کاری را میکند که اکثریت جامعه آن را بد میشمارند ، برای مثال ، دختری اگر با پسری به قولِ امروزی ها "دوست" میشد ، تمام تلاش خانوادهء دختر این بود که یا این دو نفر به هم برسند یا هیچکس بویی از این دلدادگی نبرد ، ... قدیم تر ها اگر کسی مشروب خور بود ، نمیامد در عام بگوید آهای ملتِ غیورِ مسلمان ، من مشروب خوردم ، بد بود ، عیب بود ، زشت بود ، زنی اگر در خانواده ای بی حیا بود ، همه جا دعوتش نمی کردند ، نشانش نمیدادند ، دونِ شانِ خانواده به حساب میامد ، قدیم تر ها برای هم حرمت قائل بودند ، پسرها جلوی پدرها سیگار نمیکشیدند ، پدرها وقتی بچه ها خوابیده بودند مست میامدند خانه ، مادرها حریمِ زندگیِ بدِ بدبخت وارشان را از چشم همه حفظ میکردند ، دخترها حواسشان به حیایشان بود ، قدیم تر ها حرمت بین عرفِ جامعه جای داشت ، ...امروز ، مردم ، در دهکده ای عضو هستند ، که عرفِ آن ایجاب میکند در آن هر غلطی دلت میخواهد بکنی ، میخواهی هوار بزن که من بدکارم ، میخواهی هوار بزن که من درستکارم ، مهم این است که آنجا ، هیچکس برایش حرمتِ دیگری مهم نیست .
  • انارماهی : )

15. کجا گذاشتی عینکت را ؟

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۴۴ ق.ظ

دارم تار میبینم ، این ستون سمتِ راستی مدیریت وبلاگ را تار میبینم ، این ردیفِ بالایی که برای انتخاب فونت و این چرت و پرت های مربوط به پاراگراف بندی ست را هم تار میبنیم . شاید تا چند وقتِ دیگر عکست را هم تار ببینم ، برق چشمهایت اگر توی عکس تار شود چه ؟ خب تو دوست نداشتی من عینک بزنم ... داشتی ؟ حالا نکند داشته باشی ؟ نه ، میگفتی دوست ندارم چشمهات را از پشت ویترین ببینم و من همیشه عینکِ آستیگماتِ بیست و پنج صدمم را که دکتر گفته بود برای سر درد هام باید فتوکرومیک باشد را هیچوقت نمیزدم جز وقت هایی که گریه کرده بودم و چشمهام پف داشت تا تو چشمهایم را از پشتِ ویترین نبینی ، حالا دارم تار میبینم ، چشمهایت را هم ، زلالیِ توی چشمهایت رفته ، روی قاب عکست یک شیشه نشسته و چشمهات را برده پشتِ ویترین ، نامرد شده ای ، پنج سال و هشت ماه و هشتاد و سه روز است که چشمهات را گذاشتی پشتِ ویترین ، دکورش هم شده یک سنگ و چند مشت خاک ، اندازهء مشت های آقا غوله ، همان که شب ها قصه اش را برام میگفتی ... مزخرف گفتم نه ؟ تو که شب ها پیشِ من نمیخوابیدی که برایم قصه بگویی ، چشمهات هم همیشه پشتِ ویترینِ عینکت بود ، همان که شبیه عینکِ مخترع ها بود ، همان که میکردت شبیه عاشق ها ، همان که باهاش شبیه فیلسوف ها میشدی ...
راستی عینکت کجاست ؟ چشمهایم تار میبیند

 

 


نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

14. یکی از همانها که ندارم را میپوشم

سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۲۵ ب.ظ
دلم یک بار آن پیراهنِ حریرِ گلبهی یقه شلِ تا بالای زانو را خواست ، آستین های کوتاهی داشت ، نیمه بود فقط یک ذره از بازوهام را میپوشاند  ،با دامنِ کلوشِ لَخت ، روی باسنم خیلی خوب وایمیستاد ، یک روز هم آن پیراهنِ کوتاهِ پنج انگشت بالای زانوی سورمه ای را که یک کمربند طلایی داشت و یقه اش شبیه یقهء لباسِ ملیحه تویِ عروسی مریم بود را دلم خواست که برای مجلس ختمِ مادرش بپوشم ... اشکال دارد آدم تو مجلسِ ختم مادرشوهرش سورمه ای بپوشد ؟ خب خیلی ناراحت نمیشوم از مرگش ، دفعهء بعد تنِ مانکنِ سمتِ راستی یک بلوز دامنِ شوکولاتیِ روشن بود با آستین های کوتاه ، جان میداد برای پوشیدن توی خانهء مژگان که هی راه برود و قربانِ قد و بالام برود و از ساق پاهام تعریف کند ، دامنش یک وجب بالای زانو بود ، دلم آن پیراهنِ سبز و سورمه ای و گلبهی با زمینهء سفید را هم خواست ، شبیه مادرها میشدم وقتی توی تنم تصورش میکردم ، گلِ سینهء طلاییِ پروانه شکلِ روی لبهء چپِ یقه ش هم خیلی بهش میامد ، راستی برای مجلس عروسی اکرم هم لباس داشت ، یک پیراهنِ ماکسیِ قرمز ، از آنها که سادهء ساده بود و به قولِ کُبی هیکلم را خیلی خوب نشان میداد ... من خب خیلی ماکسی نمیپوشم ولی کُبی از روزِ نامزدی م که مرا با ماکسی دیده هی میگوید ماکسی توی تنت خوش مینشیند ... اما این خاک بر سرِ خیککی یک بار رد نگاه مرا دنبال نکرد ، همه ش هربار داشتیم از جلوی مغازهء لباسهای من رد میشدیم داشت دربارهء فلان قرارداد ساختِ فلان برج توی فلان خیابان حرف میزد [اسم هارا نمینویسم که برای خیککی تبلیغ نکرده باشم] یا داشت از قرارش با مهندس کوفتیان توی نایب میگفت که چه ارتباطاتی بینشان هست و چه وام هایی که برای پروژهء یکی از برج های خراب شده اش نمیتواند بگیرد ، یا از قرارش با دکتر زهرماریانِ خاک تو سر که انگار بدتر از این خاک بر سرِ خیککی زن و بچه ندارد که فرت و فرت با این خیککی قرار میگذارد که نقشه فلان برج را بکشد یا فلان پاساژ را ال کند و بِل کند ...حالا دیشب آمده خانه یک برجِ زهر مار برایم وسطِ پذیرایی رویِ مبل علم کرده و میگه : فردا برای مراسم چهلم زهرماریان دعوتیم نمیدانم کدام کوفتستانی لباس خوب بپوش ، میگم چی بپوشم ، میگه : یکی از همانها که داری را ...
  • انارماهی : )

38.

يكشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۲۶ ب.ظ
دوستیم دیگه ، یه وقتایی من دل اونو میشکونم ، یه وقتایی اون دل منو  ، یه روزهایی من حالم از اون بهم میخوره ، یه روزایی اون چشم دیدن منو نداره ، یه روزایی من سایه اونو با گلوله تانک میزنم ، یه روزایی اون با خمپاره شصت میفته به جونِ من ، ولی خب دوستیم دیگه ... مگه نه ؟دوستیم ، یه وقتایی من دلم برای اون تنگ میشه ، یه وقتایی اون برای دیدنم بال بال میزنه ، یه روزهایی من به اون میگم دوستت دارم یه روزایی اون زرت و زرت اس میده که عاشقتم ، یه روزایی من بخاطر اون حرف خاص و عام رو تحمل میکنم یه روزایی اون چشم غرهء این و اون رو طاقت میاره بخاطر کنار هم بودنمون ... دوستیم ما ، مگه نه ؟منتها نمیدونم چرا وقتی زمانِ تعریف کردن میرسه ، فقط گله و شکایت یادمون میاد ، انققققققدر از بدی های هم میگیم و بهش فکر میکنیم که اون لحظه های ناب رفاقتی هم یادمون میره ...یه ذره اگر لطف کنیم به جهانیان و برعکس عمل کنیم و مث خدا با خودمون رفتار کنیم همه چی درست میشه ، اینجوری که بدی هایی که دوستمون بهمون میکنه رو یه بار تعریف کنیم و یه بار ببینیم و روی خوبی ها و لحظه های نابی که با هم داشتیم هزاران بار تاکید کنیم و هزاران بار تعریف کنیم ... کاری که خدا با اعمال بد و خوب ما میکنه ... بنظرم این کار باعث میشه خیلی چیزها خود به خود حل بشه
  • انارماهی : )

37. یاری ام کنید

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۵۴ ب.ظ
من مدتهاست که با شما اینجوری حرف نزده ام ، مدتهاست که برایتان از حرفها و دلایل خودتان ننوشته ام و ملتمس درگاهتان نشده ام ، دیروز رفیقی گفت همین روزها مینویسی ... زیاد /// نمیدانستم حرفش به اینچنین نوشتنی تعبیر میشد ... مثل همیشه کتاب تان را باز میکنم ، شاید هم به ظنّ من ، دفترچه خاطراتِ شما و احمد صلاللهعلیهوآلهوصلم را ، شاید هم حرفهایتان را که به یادگار برای جهان گذاشته اید ...ما حق به گردنِ شما داریم ؟ من نمیدانستم ... فکر میکردم فقط شما حق دارید به گردنِ ما ، حقِ بودنتان ، حق بودن ما ، حق بودنِ آقا توی لحظه ها و روزها و زندگی مان ... میدانید چیست ... من دل خوش به اَدا دراوردنم ... گفته م که ... نه ؟ من برایتان گفته م که همین اَدا دراوردن را شکر میکنم ، همین همیشه سرِ کلاس اول نشستن را ، همین توی مدرسه بودن را ... من همین ها را شکر میکنم ، ...به ما یاد داده اند توی جامعهء اسلامی باید همه به هم خوش بین باشند ، گفته اند هرچه دیدی انگار کن ندیدی ، هر چه شنیدی انگار کن که نشنیدی ، گفته اند آن که شب دیدی را فردا صبح به چشم دیگری نگاه کن نه به همان چشم که دیشب نظاره ش کردی ... ، اینها همه را به ما یاد داده اند ... حالا من ، میخواهم به دلم خوب نگاه کنم ، کرده هاش را نبینم ، گفته هاش را نشنوم و به چشمِ دیشب نگاهش نکنم ، ...دلم را گرفته ام کفِ دستم آمده ام اینجا ، اینجا طبق قواعد خودتان آمده ام ایستاده ام ، میگویم من ، ... این دلِ من ، مومن است ، مومن است به بودنتان ، به حرفهایتان ، به کتابتان ، به فرستاده ها و به ... به مهربانی تان ... پس به این ایمان ، همواره از من حقی به عهدهء شماست که اَدا نکردنش رسمِ شما نیست ...من یاری میخواهم ... حقِ مرا اَدا کنید ...... و کانَ حَقاً عَلَینا نَصرُ المؤمِنین... و یاریِ مومنان همواره حقی ست بر عهدهء ما ...سورهء مبارکهء روم / آیهء 47
  • انارماهی : )

حامله که شدم ، بهش گفتم دوست دارم اسم بچه را بزارممداد، چاهار ماهم بود که خانوم دکترِ دهن لقِ بی حیا ، بچه م را لو داد که دختر است ، کمی فکر کردم دیدم مداد اسم دخترانه ای نیست ، بهتر است اسمش را بگذاریمسنجاق قفلی، هم آخرِ سیلابِ اولش صامت بود و عاشقش خیلی راحت میتوانست یک میم بچسباند تهش و صداش کند سنجاقم ، هم من وقت هایی که دلم خیلی مادرانگی میخواست سنجاقک صداش میکردم و تهِ دلم قنج میرفت ، عمه خانمش از در درامد که سنجاق قفلی هم شد اسم ؟ اسم بچه را بگذاریدموبایلکه با مصما باشد ، از من انکار و از او اصرار ، زنِ دنیا دیده و روشنفکری ست ، قبول کردم ، ولی وقتی که عمه خانم عازم سوئد شد گفتم حالا که عمه نیست ، هر چند سال یکبار میخواهد بیاید و بچه را صدا کند ، بگذار خودم اسم بزارم روی بچه ، گفتم اسم بچه م را میگذارمبرچسب، همچین میچسبد به دلم ، به دلِ باباش ، به دلِ همه ، محبوب میشود ، باباش یهو زد توی ذوقم که اسمِ نوه خالهء بابا بزرگِ یکی از کارمندهاش برچسب بوده و افتاده توی استخر و مرده ، شگون ندارد ، دوباره نشستم  اسم انتخاب کردم ، تصمیم گرفتم اسم بچه م را که دختر هم بود بگذارمترول، که همه یادِ تصاویر ترول بیفتند با اسم بچه م و لبخند روی لبهاشان زجر کش شود ، آقابزرگش گفت چون بچه توی محرم به دنیا میاید خوب نیست اسم خنده دار داشته باشد ، از این تیریپ مذهبی ها برداشتم گفتم اسم بچه را میگذارمپرچم، بینِ پرچم وکُتَلبا باباش بحثمان شد ، آخه شما بگویید خدایی کُتَل اسمِ پسرانه ای نیست ؟ بحثمان شد و گفتم بیخیال ما اسم مذهبی برای بچه مان نخواستیم ، دستم را گذاشتم روی یک اسم و گفتم همین که همین باید اسم بچهقاشقباشد ، باباش هم موافقت کرد ، اما هشت ماهم که شد ، تو راهِ مطب دکتر به این فکر کردم که قاشق باید اصالت داشته باشد فردا روز اگر توی مدرسه بچه ها فکر کردند من اسم بچه ام را از روی قاشق های یک بار مصرف پلاستیکی انتخاب کردم و نه قاشق های سلطنتیِ دربار انگلستان و بچه م را مسخره کردند چی ؟ دیدم هیچوفت خودم را نمیبخشم ، تصمیم گرفتم اسم بچه را بگذارمکتاب، که همه را یادِ خیلی چیزها بیندازد ، تهش هم صامت بود ، مثلِ اسم باباش نبود که حسرتِ یک میم چسباندن به تهش به دلم ماند بعد از این همه زندگی ، دیدم کتاب داریم تا کتاب ، نمیشود که اسم بچه را گذاشت کتاب ، باز نشستم فکر کردم ، اسم بچه را گذاشتمقرص، هم دخترانه بود ، هم میچسبید ، هم برای پایین رفتن نیاز به همراه داشت ، خب این هم رمانتیکش میکرد هم بچه م را متکی به غیر بار میاورد ، دستِ آخرخودکاررا برای بچه انتخاب کردم ، دیدم خیلی شیک است ، خاله اش نشسته بود داشت اتود میزد گفتم من که انتخاب کرده ام ، خب بزار اسم بچه کمی گران تر باشد ، به باباش گفتم اسمش را میگذاریمراپید، قبول کرد ، من هم با خیال راحت رفتم بیمارستان بستری شدم ...


حالا مرخص شده ام آمدم خانه ، راپیدم عینهو دستهء گل کنارم خوابیده میبینم باباش شناسنامه را گذاشته کفِ دستم از این اسم های عجق وجق بی مصما برای بچه انتخاب کرده ، نمیدانم کوروش بود ، سیروس بود ، پرستو بود ، افشین بود ؟ شرمینه بود ؟ یادم نیست ، اگر اشتباه نکنم یا رویا بوده یا افسانه ... نه نه  شهرام بود اگر غلط نکنم ... خلاصه که اسم بچه را باید عوض کنیم ، شما میدانید چجوری اسم بچه را عوض میکنند ؟



نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

35. پله پله تا ملاقاتِ خدا

جمعه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۹:۴۸ ق.ظ
بچه های دو-سه ساله که تازه راه رفتن یاد گرفته اند ، خیلی ذوقِ بالا رفتن از پله دارند ، بالا رفتن برایشان راحت است و پایین آمدن سخت ، باید کسی دستشان را بگیرد ، وقتی دستِ بچهء دو ساله توی دستتان است و دارید از پله ای پایینش میاورید ، وقتی به ناگاه پاش سر میخورد و نزدیک است بیفتد ، دستش که توی دستتان است را به بالا میکشید ، جوری که تمام سنگینی تنِ بچه میفتد روی ناحیهء کتفش ، حالتِ خیلی متعادلی هم نیست و مسلمن به استخوان کتف فشار زیادی میاید و ایجادِ درد میکند ، بچه اما هیچ شکایتی از این درد نمیکند ، فقط خیالش از این بابت که نیفتاده راحت میشود ، احساس امنیت میکند و دستِ شما را با اینکه باعثِ درد کشیدنش شده اید محکم تر میگیرید و پله ها را با احتیاط بیشتری میاید پایین ...ما هم توی زندگی وقتی هورت هورت ذوق داریم برای بالا رفتن از پله های موفقیت ، باید برگردیم پایین ، گاهی برای آنکه آن بالا جایمان نبوده و گاهی برای دوباره بالا رفتن از پله هایی دیگر ، یک وقت هایی توی این بالا و پایین رفتن ها خیلی دردمان میاید ، خیلی سختمان میشود ، بهتر است نگران نباشیم ، خدا ، دستمان را گرفته ، فقط وقتی که میخواهیم با مغز بیفتیم پایین ، از آنجا که قبول نکرده ایم برویم توی بغلِ خدا و فقط یکی از دستهامان با خداست و آن یکی را مثلن گرفته ایم به نرده ، کمی به استخوانِ کتفمان فشار میاید ... کمی فشار را باید نوش جان کنیم تا برای پله های بعدی یادمان باشد که با کمک چه کسی برویم بالا و بعد بیاییم پایین ...بیاید اینجا برای بازی
  • انارماهی : )
انتخاب واحدِ این ترمِ دانشگاهِ ما ، وسطِ شهریور ماه است ، درست همان روزهایی که مَلَسیِ سرمای پاییز دارد رخ می نماید و خیابان ها جان میدهد برای گشت زدن ، ما باید دو الی سه روز بشینیم توی خانه و درس های ارائه شده را بالا و پایین کنیم که هر روز راه نیفتیم خیابان ها را زیرزمینی گز کنیم و یک برنامهء هفتگیِ درست و درمان برای خودمان دربیاوریم و دستِ آخر هم به این نتیجه برسیم که باید هر روز از خانه تا آن خراب نشدهء مرکزِ علم و دانش و ادب و فرهنگ و اجتماع را طی کنیم تا تهش بهمان بگویند : تحصیلکرده انتخاب واحد ، در دانشگاه ، مقولهء مهمی ست ، اگر برای درسی اشتباهن یکِ تهِ کُد را دو وارد کنی و به جای استاد ایگرگ با استاد زد درس برداری باید تا آخر ترم واعصفا بخوانی و هوارها بزنی و موی ها سپید کنی و جامه ها از تن بکنی ، از اینها گذشته باید هی قیافهء آنهایی که میایند از جلوت رد میشوند و از نمره های بالایشان میگویند را هم تحمل کنی و دم نزنی ، مسالهء بعدی ساعتِ دروس است ، باید دقتِ حداکثری را به کار ببندی که مبادا ساعتِ هفت و نیمِ صبح درس برداری ... آقاجان خب کی حال دارد هفت و نیمِ صبح بشیند سرِ کلاس که ما دومی ش باشیم ؟ هان ؟ اصلن مگر مدرسه است ؟ مگر مراسم صبحگاه است ؟ والّاکلاس های تا ساعتِ هشت شب را هم از جانمان سیر نشده ایم برداریم که ، اصلن تا هشتِ شب بشینیم توی پاییز سرِ کلاس که چه بشود ؟ به مغزتان هم خطور نکند که یک وقت استاد دلش به رحم بیاید و کلاس را زودتر از هشت تمام کند ها ... نه خیر از این خبرها نیست ، استاد یهو هوس میکند تا صبح شما را در دانشگاه نگه دارد که این مسیر رفت و برگشت را طی نکنید و کفش هایتان یه وقت ساییده نشود . وای به روزی که همان بحث اشتباه وارد کردنِ عدد در جای دیگری گریبان گیرتان شود و درس را در دانشکدهء دیگری بردارید و ... وااااای بیا و درستش کن .خلاصه انتخاب واحد از خودِ دانشگاه و رئیس دانشگاه و درسهای ترمی و حتی رای گیری ریاست جمهوری هم مهم تر است ، باور ندارید ؟ باور کنید خب ... به من چه اصنیک ترم ، دانشگاه بهمان راحت گرفت ، خودشان برایمان انتخاب واحد کردند ، اساتید همه مهربان و خوش خلق و نیکو صفت بودند ، درسها همه راحت ، استاد بد بد بد ها را برده بودند یک جایی که دستشان به ما نرسد ، بهمان کلللی درس دادند ، امتحانات هم اتفاقن ساده بود ، همه اُپِن بوک و مشارکتی ، ...یک ترم را توی رمضان گذراندیم ، ... چند روزِ دیگر برای ترم های بعد باید انتخاب واحد کنیم ... دروس ترم های بعد از الان آمده روی سایت ... درست انتخاب واحد کنیم برای ترم های بعد از رمضان : )
  • انارماهی : )

9. همهء اینها را خودش گفته بود

دوشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۵۳ ب.ظ

مهتاب برایم تعریف کرد که چجوری خبرش را به بهروز داد ، رفته بوده یک دسته گل رز صورتی خریده بوده ، از گل فروشیِ سرِ کوچهء مادرِش و بعد رفته بوده خانه ، خانه را تمیز کرده بوده و همه جا را شمع چیده بوده و گلهای رز صورتی را به جز یکی پر پر کرده بوده و ریخته بوده از در ورودی تا اتاق خوابشان البته نمیدانم آن موقع هیچ به این فکر کرده که چجوری خانه را بعدش دوباره تمیز کند ... یا نه ، شام هم زنگ زده بوده از بیرون بیاورند یک پیتزای چاهار فصل از همین گنده ها که هیچ رقمه نمیشود دو نفری یکی ش را خورد بعد برگهء آزمایش را گذاشته زیر پیتزا و بهروز را زور کرده که الا و بلا باید تا تهش را بخورند دوتایی ... بعدش که پیتزا تمام میشود و بهروز آزمایش را برمیدارد و میبیند که بعله سرطانِ تویِ تنِ مهتاب تا دیشب جا خوش کرده ، بال و بندیلش را جمع کرده و رفته مثل کپسول گاز ته کشیده فسسسس میکند و میرود توی پذیرایی
مهتاب خودش برام تعریف کرد که فردا صبحش برگه احضاریه دادگاه آمده بوده در خانه ...


+لینک زن
  • انارماهی : )

8. :)

يكشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۳۶ ب.ظ

هیچی بهتر از این نیست که بری افطاری به قصد اینکه شب بمونی خونه فرد مورد نظر و برنگردی
فرد مورد نظر از خونه بیرونت کنه چون حال نداره سحر برای تو بیدار بشه و اگر بیدار نشه عذاب وجدان میگیره
تو برگردی خونه و همچین که داری با رمق های آخرت در رو باز میکنی وزش نسیم خنک کولر رو از لای در حس کنی و بلند بدون توجه به فرهنگ آپارتمان نشینی بگی :
آخ جووووووووووووووون کولرُ یادم رفته خاموش کنم 



نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

مردک احمق هیچ به این فکر نمیکند که ممکن است دامن آبی زنگاری چین چین طبقه طبقه ام که عمه خانم که توی اتریش زندگی میکرد و پارسال مرد و جنازه اش را با هزار بدبختی به آمستردام متنقل کردند که پیش شوهر و نوه های دختری اش که همه سر زا رفته بودند دفن شود برایم خریده بود و داده بود مریم دختر انسی خانم که بعد از عمری این در و آن در زدن توانسته بود برود اتریش و مثلن بگوید ما هم رفته ایم فرنگ و یک سفر اتریش هم به اصل و نسب خانوادهء انسی خانم که پایشان را از شابدلظیم آن طرف تر نگذاشته اند اضافه کند برایم بیاورد و توی عروسی عفت ؛ دختر عمه مینا پوشیده بودم و چشم زری خالهء مهین تاج داشت از برقش درمیامد ؛ ممکن است توی ماشین لباسشویی خراب شود ، رفته برای من بعد از بیست سال زندگی وام گرفته که ماشین لباسشویی بخرد که من لباسهام را بندازم توی ماشین لباسشویی ؛ از همه بدتر وایستاده توی روی من میگه :
چقد این دامنو میپوشی ؟ پونزده ساله که نگهش داشتی بندازش دور یکی دیگه بخر
  • انارماهی : )

4. چه کاریه خب (1)

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۴۲ ب.ظ
یکی از بدیهای دختر بودن اینه کهتو انقدر لوس و نُنُرُ تیتیش مامانی میشی که خودتُ از نعمتِ شلوارکردی پوشیدن محروم میکنی
  • انارماهی : )

3. من خودم را پیدا میکنم

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۳۰ ب.ظ

یک چیزی توی این دنیا جای ش خالی ست ، یعنی دنیای این روزهای زندگی ام یک چیزهایی کم دارد و یک چیزهایی زیاد . مثلن من هیچوقت به رفتارِ مامان دقت نکرده بودم که چجوری باهام حرف میزند ، مراعاتِ حالم را میکند یا نه ، حواسش به اینکه من کار دارم و نباید صدام کند هست یا نه ، حق دارد بیاید یهو توی اتاقم یا نه ، اصلن چرا من هیچوقت درِ اتاقم بسته نیست ، ... من قبلن به این چیزها اصلن فکر نکرده بودم . حالا اما فکر میکنم ، برام مهم شده ، خیلی هم مهم شده ، قبلن مهم نبود که بابا کجاست ، ما چجوری زندگی میکنیم ، مامان واقعن حالش از دید و بازدید عید بهم میخورد به نظر من احترام گذاشته و نرفته یا علت دیگری دارد ، چرا خاله این مدلی با بچه اش حرف زد ، علت اصلی اختلاف بینِ مامان و خاله هام چیست ، دایی از کی از همهء ما بدش آمد ، اینها توی توهمِ علاقه اند یا واقعن بابایشان را دوست دارند و ...

مدتهاست جای خیلی چیزها توی زندگی ام عوض شده ، به چیزهایی فکر میکنم که قبلن مهم نبود و از چیزهایی حرف میزنم که قبلن اصلن در مخیله ام نمیگنجید ، مدتهاست بخش های عمیقی از حافظه ام تبدیل به نقطهء ماتی شده که هیچ چیزی ازش معلوم نیست ، مثلِ مِهـ ، یک مِهـ غلیظ که هیچ جوره نمیشود از توش رد شد ، من ولی قصد کرده ام رد شوم ، میخواهم در گذشته سفر کنم ، روزهای خوب و فکرهای خوب و حرفهای خوبم را بردارم بیارم حالا و امروز ازش استفاده کنم ، میخواهم جودی آبوتِ برای بابالنگ دراز نویس ذهنم را از توی آن مِهـ غلیظ بکشم بیرون و بشانمش روی پام و ازش بخواهم دوباره برایم بنویسد ... مثلِ قبل


نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

روزِ پانزدهم

چهارشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۳۰ ب.ظ
بچه کلاس اولی را ، اَدا دراوردن میاموزند ، خط صاف اَدای الف ، خط کج اَدای کاف ، خط افقی ، اَدای ب ، نیم دایره ، اَدای نون ، خط فاصلهء کوچک ، اَدای نقطه ... خط های کج و معوجِ مورب میشود کلاهِ ا با کلاه ... ما هم که دانشجوی دکتری نیستیم و از خودمان تز نداریم که ... اصلا شاید املاء همین تز هم غلط باشد ، اَدا در میاوریم ... تا آخر عمر هم از کلاس اول تکان نخوریم باز دلمان به همین اَدا دراوردن خوش است که لااقل به مدرسه راهمان داده اند ... حالا دوست ندارند ما کلاس بالاتر برویم خب اشکالی ندارد که ، اصل همین حضور در مدرسه و ادا دراوردن است ... خدایا همین ادا دراوردن را شکر   + عیدتون مبارک
  • انارماهی : )