انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

۱۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

نرم نرمک میرسد اینک ...

پنجشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۲، ۰۲:۱۰ ب.ظ
شدیدن به دو واژهء "شوریدگی" و "درخودگوریدگی" فکر میکنم و نمیدانم کدام یک وصف الحالِ من است . آنچه مسلم است ، شوری ست که در وجودم مثل گره های تویِ موهای وِز دخترکِ پنج ساله ای گوریده شده ."سفر" واژهء مناسبی ست برای سالی که گذشت و "کوچ" جایگاهِ قشنگی ست برای کسی که محبت را پلکانی میکند برای صعود و "کوه" تجلّی زیبایی ست از آدمی ، آنگاه که مهر و ایمان و عطش را در جامی یک نفس بنوشد .+ حلال کنید که برای آنکه خدایِ منتقمِ جبّار را دارد ، شایسته است که حلال کند .
  • انارماهی : )

من خود آتشی که مرا داده رنگِ فنا میشناسم

چهارشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۲، ۰۳:۴۷ ب.ظ
دلم میخواد دقیقن مثل روزهایی که یه روز عاشق بقال سرِ کوچه میشدم و یه روز عاشق پسر همسایه و یه روز عاشق راننده سرویس مدرسه م و یه روز عاشق شوهر خاله م و یه روز عاشق داییم و توی عید تصمیم میگرفتم همه این عشقها رو عیدِ امسال بزارم کنار و دیگه بهشون فکر نکنم و توی سالِ جدید عاشق بقال سرِ یه کوچهء دیگه میشدم و پسرِ اون یکی همسایه و رانندهء سرویس دوستم و اون یکی شوهرخاله م و اون یکی داییم ...دلم میخواد همون قدر بی قید باشم ، همون قدر رها ، همون قدر کوچولو ، همون قدر پاک ، همون قدر دور ، همون قدر دور از دسترس ... دور ، دور ، دور+ نویسنده به این که جمله را یکهو رها کرده و تا تهش را نگفته واقف است
  • انارماهی : )

برای من تعریفش کنید

چهارشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۲، ۰۵:۴۳ ق.ظ
مدتها پیش در جلسه ای که به هیچ نتیجه ای نرسید ، دوستی حضور داشت که از الف تا ی به حرفهای ما گیر میداد ، علت میخواست ، برای کلمه به کلمهء حرفهایمان دنبال تعریف خاص و مجزایی میگشت ، بنده هم برخلاف همیشه عزم کرده بودم دانه دانه و به صورت کاملن آنلاین برای حرفهایم تعریفی داشته باشم و علتی تا دوستمان را اقناع کند .آن روز فکر کردم چقدر این همه گیر دادن به مسائل آزاردهنده است ، ولی حالا نه شیوهء خیلی سختِ دوستی که دیگر هرگز ندیدمش را در پیش گرفته ام و نه همان آدمِ سهل گیرِ سابقم . برای حرفهایی که قرار است بزنم ، کارهایی که قرار است بکنم و  مسوولیت هایی که قبول میکنم دنبالِ تعریف و دلیلِ قابل قبولی هستم که وقتی به آن تعریف و دلیلِ قابل قبول نرسم انجامش نمیدهم .شما چطور برای انجام کارهایتان تصمیم میگیرید؟
  • انارماهی : )

بچه شیعه نباس بره زیر بار ظلم

شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۲، ۰۶:۵۵ ب.ظ
اون روی سکه ی آدمایی که میرن زیر بار ظلم اینه که ظلم میکنن  داخل پرانتز: این ظلم هم میتونه به خودشون باشه هم به دیگران
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

چهارشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۲، ۰۷:۴۶ ب.ظ
تو آداب دلـــ              ـــبری را خوب بلدی شازده
  • انارماهی : )

آدم باس به حرفِ یکی بلخره تو زندگی ش گوش کنه

چهارشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۲، ۰۷:۵۷ ق.ظ
اون روی سکهء آدمایی که از هیچ کسی حرفـ ـشنوی ندارن ، اینه که هیچوقت نمیرسن به جایی که کسی یا کسانی ازشون حرفـ ـشنوی داشته باشن
  • انارماهی : )

من دیدن چ رو توصیه میکنم

سه شنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۲، ۰۴:۵۳ ب.ظ
خواستم اون روی سکه بنویسم ، دیدم نظرم در مورد چ رو دو روزه میخوام بنویسم و نمینویسم ... بعدن مینویسم اون روی سکه رو .چمران حاتمی کیا دقیقن شبیه همان چمرانی بود که فکر میکردم ، اگرچه در ظاهر هر چقدر هم گریمور قهار باشد نمیتوان چمران دیگری ساخت ، اما چمران حاتمی کیا برای من هیچ چیز عجیب غریب و خارق العاده ای نبود .فیلم برای منِ نسلِ جوانِ جنگ و انقلاب ندیده ، وطن ، سرزمین و خاک را جور دیگری معنا میکرد .دیالوگِ مریلا زارعی در بحبوحه روزهایی که همه جا جنگ هایی ست که پای زن ها و بچه ها را هم به میان میکشد به جا و تاثیر گذار بود ، اسلحه ای را که برای دفاع از خودش بهش داده بودند پس داد و با لهجهء کردی زیبایی گفت :من دوست ندارم جان کسی رو بگیرمچمران برای ما فرمانده ای تعریف شده که محبوب بوده و همه بی چون و چرا ازش اطاعت میکردند ، همه میفهمیدنش و درکش میکردند ، همه گوش به فرمانش بودند ، ... ولی درواقع این طور نبوده ، چمران هم مورد سوال و انتقاد و داد و بیداد و دعوا قرار میگیره ولی اونجایی که همه دارن دعوا میکنن ساکته ، اونجایی که همه رو به هم اسلحه میکشن ساکته ، اونجایی که هرکی هرچی به ذهنش میرسه رو بیان میکنه ساکته ... چمران بیشتر فکر میکرد تا حرف بزنه ...
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

دوشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۲، ۰۳:۵۵ ق.ظ
اون روی سکهء فهمیده بودن ، نفهمی کردنه ...یه سری از آدما توی هر شرایطی فهیم هستن ، یه سری از آدمام توی هر شرایطی نفهم هستن ، شرایط آدما رو تغییر نمیده ، فقط شکل فهمیدگی و نفهمی شون رو عوض میکنه .اگر جزو دستهء دوم هستیم خیلی سریع خودمون رو تغییر بدیم .
  • انارماهی : )
اون رویِ سکهء آدمهایی که از تذکر دادن به دیگران اجتناب میکنن با این دلیل که : خب ناراحت میشه اگر بهش بگم اینه که ناراحت میشن اگر یکی اشتباهات خودشون رو بهشون تذکر بده ...پیوست :ایهاالمخاطبون ، ده روز از سال رو میریم برای امامی زار میزنیم که خودش و خانواده ش رو آوارهء کوه و بیابون کرد و در نهایت جان مقدس خودش و خاندانش رو فدا کرد که امر به معروف و نهی از منکر رو احیا کنه ... نه امام حسین علیه السلام فقط ده روز از سال [نعوذباالله] تاریخ انقضا داره نه حرفهاشون دیگه برای زمانِ ما کهنه شده ... ترجمه متنِ نامهء امام حسین علیه السلام به برادرشان محمد حنفیه ، ازمقتل الحسین مقرم , ص 156 به نقل از مقتل خوارزمی , ج 1 ص 188 و مقتل العوالم , ص 54 به نام خداوند بخشنده مهربان . این وصیت حسین بن علی به برادرش محمد بن حنفیه است . همانا حسین شهادت می دهد به وحدانیت خدا و به رسالت محمد که از طرف خدا به حق آمده و شهادت می دهد که بهشت و جهنم حق است و شکی در برپایی روز قیامت نیست و خداوند همه مردگان را زنده خواهد کرد. خروج من بر یزید برای ایجاد فتنه و فساد یابرای سرگرمی و خودنمایی نیست , بلکه برای اصلاح امور امت جدّم رسول خدا است . من تصمیم گرفته ام امر به معروف و نهی از منکر کنم و از سیره و روش جدّم و پدرم علی بن ابی طالب پیروی کنم . اگر کسی دعوت به حق را پذیرفت , خداوند سزاوار به قبول آن است . اگر کسی آن را نپذیرفت , صبر خواهم کرد تا خدای متعال میان من و این جماعت داوری کند و او بهترین حکم کنندگان است . این وصیت من است به تو ای برادر, و توفیقی نیست مگر با کمک خدا. توکل بر او می کنم و به سوی او انابه می نمایم .
  • انارماهی : )

خدایا شرمنده

جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۲، ۰۸:۱۲ ق.ظ
اون رویِ سکهء آدمایی که توی رفتار و منشِِ دیگران خیلی ریز میشن و تفاسیر درست یا غلطی از رفتارِ اونها به ضرس قاطع ارائه میکنند و پافشاری که الا و بلا این رفتارِ فلانی یعنی همین و من میدونم ولاغیر ،اینه که ناخودآگاه دچارِ سهل گیریِ مزمن میشن روی رفتار و منش و حتی نوع عباداتِ خودشون ...
  • انارماهی : )

: )

چهارشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۲، ۰۵:۰۰ ق.ظ
روی دیگهء سکهء آدمهایی که از کارهای خیرِ کوچیک خیلی شاد میشن ، برای مثال نشوندن لبخند روی لبهای یک مومن ولو با یک شوخیِ متین اونها رو شاد میکنه ، اینه که ، از گناه های کوچیکی که میکنن خیلی ناراحت میشن ولو به قدرِ ذره ای باشه .
  • انارماهی : )

آهای آدمای "همش تقصیر منه" ...

سه شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۲، ۰۵:۱۷ ق.ظ
روی دیگهء سکهء آدمهایی که هرچی میشه رو میندازن تقصیرِ خودشون و خودشون رو منشا بدی ها و مشکلات میدونن ، اینه که هر اتفاق خوبی هم توی این عالم بیفته رو از ناحیهء خودشون میبینن و این باعث کبر و غرورشون میشه .
  • انارماهی : )

شیطان با ما مَسَله دارد ...

دوشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۲، ۰۷:۳۶ ق.ظ
رویِ دیگهء ناراحت شدن از حرفهای عوام الناس ، غرق سرور و شادی شدن از مدح و تملق هاشون هست .
  • انارماهی : )

لطفن سرطان بگیرید

چهارشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۲، ۱۰:۳۴ ق.ظ
توی ایستگاهِ مترو مرا دید ، آمد طرفم ، دستم را گرفت ، شروع کرد به نوازش کردن ، دستم را وِل نمیکرد ، با هم رفتیم رویِ پله برقی ، مردم از سپیدیِ مویِ او و تیپِ جوانانهء من تعجب کرده بودند و همین طور از الفاظِ محبت آمیزی که میگفت و میشنیدم .تمام مدت به تنفری که هفتهء قبل و تا همین چند شب پیش توی وجودم نسبت بهش داشتم فکر میکردم و سوالهاش را ناخودآگاه جواب میدادم ، برای همین وقتی گفت کجا میری بی اختیار گفتم : "خانه" و بعد برای اینکه دروغ نشود جدی جدی آمدم خانه ، مقصدم ناکجا آباد بود . از دندانم پرسید ، با نگرانی ، هی پرسید و هی پرسید و پرسید و ته و توی ماجرای دندان را دراورد و تاکید کرد که همین امروز بروم دنبالش ببینم دندانم چه میشود ...فکر کردم آدمها وقتی در موقعیتِ ترحم کردن قرار میگیرند چقدر خوبند ، چقدر مهربان اند ، چقدر وقتی چند سالِ پیش آن بیماری سخت را گرفتم همه دوستم داشتند ، همین آقاجون با چنان حسرتی میرفت توی اتاقی که من توش نبودم و راه میرفت و اجزای اتاق را تجزیه و تحلیل میکرد که انگار مرده ام . هر روز حالم را میپرسیدند ، هرچیزی را نمیخواستم از جلویِ چشمم دور میکردند ، هرچیزی را هوس میکردم زود فراهم میشد .دلم خواست یک سری آزمایشاتِ سرطان برای خودم جور کنم ، اسکن کنم و با فتوشاپ اسم و مشخصات را تبدیل به اسم و مشخصاتِ خودم کنم و پرینت بگیرم و سرطانم را به همه نشان دهم ، آن وقت است که نخواهی بروی دانشگاه نمیروی ، همه بهت اجازهء همه کاری را میدهند ، کنکور ارشد قبول نشوی مهم نیست چون درگیر شیمی درمانی بوده ای ، هیچ کس به اینکه چی میپوشی و چجوری میگردی و به کیفت پارچهء سبز و زنگوله آویزان کرده ای گیر نمیدهند ، چون قرار است بمیری ، چون همه میدانند چیزی هست که تو را آزار میدهد ، چون همه از زجری که میکشی آگاهند ، همه باهات مهربان میشوند ، حرفهای تندت را میبخشند ، اشتباهاتت را نمیبینند ، هر طور و با هر کسی که بخواهی میگذارند ازدواج کنی ، مراسماتت را طبق عقاید خودت برگزار میکنند چون میدانند تو داری میمیری ، تو داری زجر میکشی ، میدانند و میفهمند که تو درد داری ...خدا ، نسبت به بنده هاش رحیم است ، و بنده هاش لایقِ ترحم ، خدا میداند بنده هاش را در درد و زجر و سختی و آزار آفریده ، پس مهربان است ، به دردهای بنده هاش آگاه است ، ... بنده های خوبِ خدا ، همهء ما دردهایی داریم که فقط خودمان به آنها آگاهیم ، لطفن قبل از ابتلاء به سرطان با هم مهربان شویم .
  • انارماهی : )

چی گوش میدیم ؟

سه شنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۲، ۰۸:۴۷ ق.ظ
استاد میخواست به درخواست بچه ها موسیقی پخش کنه ، یهو پرسید : کسی با موسیقی مشکل نداره ؟هیچ کس چیزی نگفتچند دقیقه بعد باید با توپ و راکت ، تمرکز روی ارتباطِ بین چشم و دست و راکت و توپ رو تمرین میکردیم موسیقی پخش شدیک زنِ اجنبی میخواندمن سکوت کرده بودم و داشتم به جمله ای که چند هفته قبل گفته بودم فکر میکردم :شنیدن صدایی که از هنجره ای که بارها و بارها حرام خورده بیرون میاد  تاثیر میزاره روی قلبِ آدم ...
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

يكشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۲، ۰۸:۵۷ ب.ظ
بیست و دو سالِ پیشبیست و دو دقیقهء پیشدر چنین بامدادی به ضمیمهء بارانمتولد شدم : )
  • انارماهی : )

به خدای شانه های لرزان و گونه های خیس ... قسم

يكشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۲، ۰۲:۴۲ ب.ظ
سلام ، نامِ شماست ، پس نامه را به نامِ شما آغاز میکنم .سلام حضرتِ صیاد . این نام بداهه ای ست که بنظرم بیش از هر چیز به خدایِ یوسف برازنده است .من ، بندهء شما ، که جز این در این جهان فخرم نیست ، امروز بارها و بارها شما را در اوجِ عصبانیت خواندم . زار زدم ، خوابم برد ، بیدار شدم ، عصبانی شدم ، خواندم ، زار زدم ، خوابم برد ... و این داستان ادامه داشت . از اولِ صبح هر بار به طریقی و هر دفعه به علتی روانهء شکارگاهتان شدم .حکمتِ خواندنِ شما و شانه های لرزانم و آن سه نفرِ دیگر که در حضورشان شکی نیست و بعد باز کردن قرآن و آمدنِ آیاتِ یوسف و آن هم آن بخش از آیات را ، فقط شما میدانید ... اما من ، بندهء شما ، حقیرِ عاصیِ رنجور ، به ظنِ خویش آیات را تفسیر میکنم . به دلِ خویش رجوع میکنم ... آنچه از آن آیات و آن سخنان برآمد ، هیچ نبود جز حکایتِ از عرش به فرش کشیده شدنِ یوسف و بعد ... آنچه من این روزها حقارتش مینامم .آنچه را شما به یوسف عطا کردید ، به رحمت ، شاملِ حالِ خیلی دیگر از بنده هایتان میکنید و من ، بندهء حقیرِ عاصیِ نازک نارنجی تان ، نامش را حقارت مینامیدم ، تا امروز که بعد از آن همه زجر ، بعد از آن همه تقلا برای فرار از شکارگاهتان و غافل از اینکه صیدِ این صیاد شدن برابرِ آزادی ست ، بعد از خواندنِ آن آیات و روایتِ حالِ خویش ، آن چه تا لحظهء پیش نامش حقارت بود را عزّت میناممبه خدایِ شانه های لرزان و گونه های خیس قسم ، که "هرآنچه" خدای ما برایمان میخواهد ، جز عزّت و جلال هیچ نیست ... که ما ، همواره همانیم که ، خلیفهء خودش نامید .نقطه
  • انارماهی : )

کمی پشتِ درِ اتاقِ خدا صبر کنیم : )

شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۲، ۰۵:۵۳ ب.ظ
توی مطبِ دندانپزشکی بیشتر از یک ساعت نشستم ، هی همشهری جوان ورق زدم ، هی اس ام اس بازی کردم ، هی فکر کردم ، هی اینور و آنور را نگاه کردم ، هی توی دلم غر زدم که چرا این همه مرا اینجا نشانده اندرفتم تو ، دکتر آمد دندانم را سر کرد و در مرحلهء بعد گفت : لطفن تحمل کنید یه کمی درد داره  درد داشت ، سِر کردن سقف دهان آن هم از جلویِ جلو خیلی درد دارد . کارش که تمام شد خواهش کرد بیرون منتظر بمانم تا خوب سِر شوم [؟]بیرون که نشسته بودم همه چیز خنده دار بود ، از لب تا بالای دماغم سِر شده بود ، فکر میکردم مامان سفارش کرده دکتر دندان و دماغم را با هم سر و سامان دهد [: )))] هی نشستم هی نشستم هی نشستم باز صدایم نکردند .میترسیدم دکتر خسته شود چون آخر وقت بود و از طرفی میترسیدم سِری دندانم تمام شود .صدایم کردند ، دوباره رفتم تو ، منشی ها یک عالمه قوطی گذاشته بودند کنار و باهاشان ور میرفتند ، دکتر آمد :ببخشید این همه معطل شدید ، کارِ دندونِ جلو خیلی دقت میخواد ، من خواستم همه برن و همهء خورده کاری ها انجام بشه تا با تمرکز کامل به دندونِ شما برسم .خیالم از بابتِ خسته نبودنِ دکتر و اینکه حساسیتِ موقعیتِ دندانم را میفهمید راحت شد ،من : آقای دکتر سقف دهانم داره میسوزه ، دکتر : براتون دوباره سِر میکنم ، درد داره تحمل کنید چند دقیقه کار کرد و باز دوباره : یه مقدار درد داره ، لطفن تحمل کنیدچند دقیقه کار و دوباره : لطفن تحمل کنید این دیگه آخریشهو درد و درد و درد و مزهء مزخرفِ خون تویِ دهانم ...وقتی بیرون آمدم به خودم گفتم کاش تویِ زندگی یک نفر بود که سرِ هر پیچ به آدم میگفت : درد داره لطفن تحمل کنید بعد آدم توانش را میبرد بالا ، تحملش را زیاد میکرد و به این فکر کردم که خدا خیلی وقتها ما را معطل میکند که کارهای خورده ریز را انجام دهد و خوب برای مشغلهء ما دقت و وقت صرف کند ، خدای خوبی داریم
  • انارماهی : )