انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تماشا» ثبت شده است

نظام غبطه خورون : )

چهارشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۱۳ ق.ظ
آدم ها، با ظرفیت های وجودیِ متفاوتی به دنیا میان، اینکه هر کسی در چه خانواده ای و با چه امکاناتی به دنیا میاد و بزرگ میشه، فقط ظرفیت های آدم ها رو کم و زیاد میکنه و تاثیری روی استفاده یا عدم استفاده ی اونها از اون مقدار ظرفیت نداره.
برای روشن تر شدنش مثالی میزنم.
در طول تاریخ پسر پیغمبرها و امام زاده های زیادی داشتیم که علی رغم داشتن بهترین پدر و مادرها و بهترین نوعِ زندگی از راهِ راست و هدایت منحرف شدند و آدم های خیلی خیلی عادی و بعضا از نظر دین و رتبه ی اجتماعی پایینی رو داشتیم که تونستن خودشون رو به مراتب بالای علم و عمل برسونند و "منّا اهل البیت" بشن. مثلِ پسرِ نوح و جعفرِ کذّاب که در مقابلشون سلمان فارسی قرار داره از یک خانواده ی آتش پرست و مالک اشتر که نه امام زاده بوده نه سادات و از یک خانواده ی بسیار معمولی... .

این سیر همواره در طولِ تاریخ وجود داشته و داره و اینکه شما چقدر و چطور از ظرفیت هاتون استفاده کنید کاملا مربوط به نوعِ تلاش و انتخاب های خودتونه.

اما از این بدیهی تر مساله ی دیگه ای هست که این مقدمه رو برای بیانِ اون عرض کردم. مساله ی دوم که در این عالم وجود داره اینه که آدم ها با ظرفیت های منحصر به فردی به وجود میان که به هیچ وجه شبیه به همدیگه نیست. ظرفیتِ شما به هیچ وجه شبیه به هیچ کدام از انبیای الهی نیست و برعکس. شما با ظرفِ کاملا مخصوص به خودتون به دنیایی محدودی پا گذاشتید که هیچ کدام از اولیای خدا با اون ظرف به این دنیا پا نگذاشتند. فلذا شما باید تلاش مربوط به خودتون رو انجام بدید. و ظرفِ مربوط به خودتون رو پر کنید. هر نوع اقدامی که شما انجام میدید کاملا مربوط به خودتون میشه که دیگری "نمیتواند" آنگونه اقدام کند.

این که میگیم "نمیتواند" به معنای ضعف اون آدم نیست. شما طوری زندگی میکنید که مثلا امام حسین علیه السلام نمیتواند اون طوری زندگی کند، چون دنیا یک بازه ی زمانی محدود با امکانات محدوده که در اختیار انسان ها قرار گرفته. امام حسین نمیتواند در طول زندگی خودش هم مثلِ امام حسن علیه السلام صلح کنه، هم مثلِ امام علی علیه السلام سکوت کنه و هم مثلِ امام موسی بن جعفر علیه السلام به زندان بره. یک اقدام که کاملا مربوط و منحصر به خودش بوده رو انجام داده و ظرفِ خودش رو به اون شکل در واقعه ی عاشورا پر کرده.

به همین ترتیب، اولیای الهی هیچ کدام نمیتوانند مثلِ ما زندگی کنند همان طور که ما نمیتوانیم مثلِ آنها زندگی کنیم، چون دنیا محدود است. دنیا کاملا و کاملا و کاملا به لحاظِ ساختاری محدود آفریده شده.

حالا میرسیم به اصلِ مطلب.

شما دوست داشتید در جایگاهی باشید که مثلِ وهب در رکابِ امام حسین علیه السلام شهید بشید. شما دوست داشتید در جایگاهی باشید که مثلِ امام خمینی قیام کنید، شما دوست داشتید در جایگاهی باشید که مثلِ علامه طباطبایی تفسیر المیزان بنویسید. شما دوست داشتید در جایگاهی باشید که مثلِ ابراهیمِ خلیل الله عزیزتون رو ذبح کنید و بشه دسته گلِ توحید در عالم. مگه نه؟ مگه دوست نداشتید جایِ هر کدامِ اینها باشید؟ قطعا میگید بله.
خب
باید در کمالِ ناباوری بهتون بگم که در نظامِ الهی و به دلیل محدود بودنِ دنیا شما در ثوابِ هر کاری که دوست داشتید در اون جایگاه بودید و انجام میدادید شریک هستید. همین طور برعکس. اولیای الهی با شما در ثوابِ کارهایی که انجام میدید ولی اونها به دلیل محدودیت دنیا در جایگاهِ شما نیستند که انجام بدن، شریک هستند.

به این نظام میگن : نظامِ غبطه خوردن به حالِ همدیگه که کاملا و کاملا و کاملا با حسرت و حسد متفاوته. غبطه یعنی اینکه یکی یه کاری میکنه که شما نمیتونید به خاطرِ محدودیت هاتون انجام بدید وقتی با خبر میشید ازش میگید : ای والله چه گلی زد تو دروازه ی عالم. شما هم در ثوابِ اون گله شریک میشید.

حالا برید با امیدواری تمااااااام زندگی کنید و خوش باشید.


پ.ن: دارم یه داستان میذارم تو کانالِ اون بالا که خودم مینویسمش.

  • انارماهی : )

تو یک تیر "خلاص" شده ای به پهنه ی هستی

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۱۳ ق.ظ
یک وقت هایی توی زندگی برای رسیدن به چیزی میدویی، تند، بدجور، خودت را به در و دیوار میکوبی که برسی بهش، میرسی، میبینی نیست، رفته، تمام شده، نخواسته که باشد.
دقیقا بعد از این وقت هاست که دیگر به معنای واقعی کلمه واژه ی "ذوق" از فرهنگ لغات زندگی ات حذف میشود، تو دیگر حتی ذوق غمگین شدن برای کنسل شدن عروسی پسر عمو را هم نداری، حتی معجزه هم کارساز نیست.

+بلوار دریا، یک نصفه شب، پیاده روی جهت هضم غذا
  • انارماهی : )

دوست ندارید قطعاً

دوشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۱۰ ب.ظ

آیه صد و هفتاد و نهم از سوره ی هفتمِ قرآن میگوید که خیلی از ماها از چهارپا بدتریم. دل هایی داریم که نمیفهمد، چشم هایی که نمیبیند، گوش هایی که نمیشنود، این آیه میگوید خیلی از ماها غافلیم.

یک بار خواندنِ این آیه زندگی خیلی ها را دگرگون کرده، اما رویِ سخنِ من با آنها نیست، حتی با غافلانِ موردِ خطابِ آیه هم نیست. رویِ سخنم با آنهایی ست که از مرحله ی چهارپایی با لطف خدا و فقط و فقط با لطف خدا رسیدند به مرحله ی انسانی و حالا گاهی پشیمان میشوند.

نمیتوانید درک کنید نه؟

فرض کنید در کثافت دست و پا بزنید. دقیقا در کثافتِ تمام. بعد یک اتفاقی بیفتد که هرجوری فکرش را میکنید کارِ عقلِ شما نبوده. هرجوری که دو دوتا چهارتا میکنید میبینید خیلی احمق بودید که باعث افتادنِ چنین اتفاقی شدید مثلا آبرویتان رفته، مثلا آسیب جدی جسمی دیده اید، مثلا در مسابقه ای شکست خورده اید، مثلا ورشکست شده اید ولی، در عوض به واسطه ی این اتفاقِ بد و بلکه خیلی خیلی بد، از آن کثافت، از قعرِ زباله دانیِ خلقت آمده اید بیرون و چشم و گوش و دلتان باز شده، بعد هی مینشینید فکر میکنید که ای کاش آبرویتان نرفته بود، ای کاش آسیب جدی جسمی ندیده بودید، ای کاش شکست نخورده بودید، ای کاش ورشکست نشده بودید ... خب این ای کاش ها واقعا طبیعی ست

اما

وقتی فکر کنید به اینکه آن موقعی که با آبرو بودید و سالم و قهرمان و مایه دار، چهارپا بودید، و طبق آیه ی 179 سوره ی اعراف از چهارپا هم بدتر، حالا هنوز دوست دارید در همان وضعیتِ قبل به سر ببرید؟ هنوز دوست دارید آبرودار و سالم و قهرمان و مایه دار بودید؟

  • انارماهی : )

عالم تماشا

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۷ ب.ظ

از یک جایی به بعد همه چیز رنگِ تمسخر میگیرد. دقیقا همه چیز. لباس های رنگی رنگی، مدادهای رنگی رنگی، روان نویس ها، دفترها، فانتزی ها، روسری ها، حتی همه ی کتابهای امیرخانی و مستور و ذبیح الله منصوری و شجاعی و نصرآباد، همه چیز، دقیقا همه چیز رنگِ تمسخر میگیرد، رنگِ دیوارِ اتاق، کمدها، مهم نیست کتابها توی کارتون بمانند یا تویِ کتابخانه ای عریض و طویل، از یک جایی به بعد مهم نیست میزت نود سانتی ست یا صد و بیست سانتی، خانه ات سه خوابه است یا یک خوابه، از یک جایی به بعد مهم نیست لباس چی بپوشی، از یک جایی به بعد مهم نیست وبلاگت چند نفر بازدیدکننده دارد، مهم نیست کتابهایت را نوشته ای یا نه، مهم نیست به چه اسمی تو را میشناسند، تعدد کتابهای خوانده و نشریه های همکاری داشته و شبکه های رفته و تجربه های کاری و پوسترهای طراحی شده و اصلا از یک جایی به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست. حتی سفرِ مشهد و مدینه و نجف هم مهم نیست. از یک جایی به بعد فقط مینشینی به تماشا. و کاش این تماشا در خودش غرقت کند، این تماشا در خودش تمامت کند. کاش این تماشا تو را دوباره نرساند به خودت.


+ مشهد نمیرویم


  • انارماهی : )

35. پله پله تا ملاقاتِ خدا

جمعه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۹:۴۸ ق.ظ
بچه های دو-سه ساله که تازه راه رفتن یاد گرفته اند ، خیلی ذوقِ بالا رفتن از پله دارند ، بالا رفتن برایشان راحت است و پایین آمدن سخت ، باید کسی دستشان را بگیرد ، وقتی دستِ بچهء دو ساله توی دستتان است و دارید از پله ای پایینش میاورید ، وقتی به ناگاه پاش سر میخورد و نزدیک است بیفتد ، دستش که توی دستتان است را به بالا میکشید ، جوری که تمام سنگینی تنِ بچه میفتد روی ناحیهء کتفش ، حالتِ خیلی متعادلی هم نیست و مسلمن به استخوان کتف فشار زیادی میاید و ایجادِ درد میکند ، بچه اما هیچ شکایتی از این درد نمیکند ، فقط خیالش از این بابت که نیفتاده راحت میشود ، احساس امنیت میکند و دستِ شما را با اینکه باعثِ درد کشیدنش شده اید محکم تر میگیرید و پله ها را با احتیاط بیشتری میاید پایین ...ما هم توی زندگی وقتی هورت هورت ذوق داریم برای بالا رفتن از پله های موفقیت ، باید برگردیم پایین ، گاهی برای آنکه آن بالا جایمان نبوده و گاهی برای دوباره بالا رفتن از پله هایی دیگر ، یک وقت هایی توی این بالا و پایین رفتن ها خیلی دردمان میاید ، خیلی سختمان میشود ، بهتر است نگران نباشیم ، خدا ، دستمان را گرفته ، فقط وقتی که میخواهیم با مغز بیفتیم پایین ، از آنجا که قبول نکرده ایم برویم توی بغلِ خدا و فقط یکی از دستهامان با خداست و آن یکی را مثلن گرفته ایم به نرده ، کمی به استخوانِ کتفمان فشار میاید ... کمی فشار را باید نوش جان کنیم تا برای پله های بعدی یادمان باشد که با کمک چه کسی برویم بالا و بعد بیاییم پایین ...بیاید اینجا برای بازی
  • انارماهی : )
انتخاب واحدِ این ترمِ دانشگاهِ ما ، وسطِ شهریور ماه است ، درست همان روزهایی که مَلَسیِ سرمای پاییز دارد رخ می نماید و خیابان ها جان میدهد برای گشت زدن ، ما باید دو الی سه روز بشینیم توی خانه و درس های ارائه شده را بالا و پایین کنیم که هر روز راه نیفتیم خیابان ها را زیرزمینی گز کنیم و یک برنامهء هفتگیِ درست و درمان برای خودمان دربیاوریم و دستِ آخر هم به این نتیجه برسیم که باید هر روز از خانه تا آن خراب نشدهء مرکزِ علم و دانش و ادب و فرهنگ و اجتماع را طی کنیم تا تهش بهمان بگویند : تحصیلکرده انتخاب واحد ، در دانشگاه ، مقولهء مهمی ست ، اگر برای درسی اشتباهن یکِ تهِ کُد را دو وارد کنی و به جای استاد ایگرگ با استاد زد درس برداری باید تا آخر ترم واعصفا بخوانی و هوارها بزنی و موی ها سپید کنی و جامه ها از تن بکنی ، از اینها گذشته باید هی قیافهء آنهایی که میایند از جلوت رد میشوند و از نمره های بالایشان میگویند را هم تحمل کنی و دم نزنی ، مسالهء بعدی ساعتِ دروس است ، باید دقتِ حداکثری را به کار ببندی که مبادا ساعتِ هفت و نیمِ صبح درس برداری ... آقاجان خب کی حال دارد هفت و نیمِ صبح بشیند سرِ کلاس که ما دومی ش باشیم ؟ هان ؟ اصلن مگر مدرسه است ؟ مگر مراسم صبحگاه است ؟ والّاکلاس های تا ساعتِ هشت شب را هم از جانمان سیر نشده ایم برداریم که ، اصلن تا هشتِ شب بشینیم توی پاییز سرِ کلاس که چه بشود ؟ به مغزتان هم خطور نکند که یک وقت استاد دلش به رحم بیاید و کلاس را زودتر از هشت تمام کند ها ... نه خیر از این خبرها نیست ، استاد یهو هوس میکند تا صبح شما را در دانشگاه نگه دارد که این مسیر رفت و برگشت را طی نکنید و کفش هایتان یه وقت ساییده نشود . وای به روزی که همان بحث اشتباه وارد کردنِ عدد در جای دیگری گریبان گیرتان شود و درس را در دانشکدهء دیگری بردارید و ... وااااای بیا و درستش کن .خلاصه انتخاب واحد از خودِ دانشگاه و رئیس دانشگاه و درسهای ترمی و حتی رای گیری ریاست جمهوری هم مهم تر است ، باور ندارید ؟ باور کنید خب ... به من چه اصنیک ترم ، دانشگاه بهمان راحت گرفت ، خودشان برایمان انتخاب واحد کردند ، اساتید همه مهربان و خوش خلق و نیکو صفت بودند ، درسها همه راحت ، استاد بد بد بد ها را برده بودند یک جایی که دستشان به ما نرسد ، بهمان کلللی درس دادند ، امتحانات هم اتفاقن ساده بود ، همه اُپِن بوک و مشارکتی ، ...یک ترم را توی رمضان گذراندیم ، ... چند روزِ دیگر برای ترم های بعد باید انتخاب واحد کنیم ... دروس ترم های بعد از الان آمده روی سایت ... درست انتخاب واحد کنیم برای ترم های بعد از رمضان : )
  • انارماهی : )

روزِ پانزدهم

چهارشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۳۰ ب.ظ
بچه کلاس اولی را ، اَدا دراوردن میاموزند ، خط صاف اَدای الف ، خط کج اَدای کاف ، خط افقی ، اَدای ب ، نیم دایره ، اَدای نون ، خط فاصلهء کوچک ، اَدای نقطه ... خط های کج و معوجِ مورب میشود کلاهِ ا با کلاه ... ما هم که دانشجوی دکتری نیستیم و از خودمان تز نداریم که ... اصلا شاید املاء همین تز هم غلط باشد ، اَدا در میاوریم ... تا آخر عمر هم از کلاس اول تکان نخوریم باز دلمان به همین اَدا دراوردن خوش است که لااقل به مدرسه راهمان داده اند ... حالا دوست ندارند ما کلاس بالاتر برویم خب اشکالی ندارد که ، اصل همین حضور در مدرسه و ادا دراوردن است ... خدایا همین ادا دراوردن را شکر   + عیدتون مبارک
  • انارماهی : )

روزِ هشتم

چهارشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۲، ۰۳:۱۳ ب.ظ
غلامـ ـی که از کسی غیر از اربابش بترسد ، هیچ غلامِ خوبی نیست ، میرود ماست بگیرد ماست بند سرش یه عربده میکشد ، ظرف ماست را میشکند ، میرود گوشت بگیرد از قیافهء قصاب میترسد ، قصاب هرچه آشغال گوشت هست تحویلش میدهد ، میرود سراغ تامینِ جایی برای خوشگزرانی اربابش ، ملّاکِ محل چهارتا لیچار بارش میکند و بدترین جا را به نامِ بهترین جا بهش می اندازد ...غلام هم چون می ترسد ، سکوت میکند . چون از کسی غیر از اربابش می ترسد ، نمیتواند نیازِ ارباب را آنطور که شایسته است تامین کند ...حکایتِ بندگی کردن های ما همین است ، ما ، همه بنده ایم ، اگر قرار باشد از کسی ، غیر از خدایمان بترسیم ، درست بندگی نمیکنیم ، درست راهِ راست را نمیرویم و از ترسِ نگاه و نیش و کنایه و تمسخر و تهدید دیگران میزنیم جاده خاکی ، کل فرعی های جاده را میرویم تو که به چشم بقیه خوب و خوش بیاید راهمان ، ...بنده نباید که از بنده بترسد ... بنده ها باید به هم احترام بگذارند ، هم را تکریم کنند ، نسبت به هم رحیم باشند ، به هم احسان کنند ، ولی ... حق ندارند که از هم بترسند ، خواه این دو بنده پدر/مادر و فرزند باشند ، خواه دو رفیق ، خواه معلم و شاگرد ، خواه رئیس و مرئوس ...+ سرمان به شدت شلوغ شده ، گاهی وقتِ فکر کردن به مطالب وبلاگ را نداریم ... شرمنده اگر غیبتم باعث نگرانی تان شد+ برای شادی روحِ پدرِ دوستِ عزیزم مریم ... اگر فاتحه ای بخوانید یا صلواتی بفرستید ، برای شبِ اولِ قبرِ خودتان روزیِ بیشتری جمع کرده اید ..
  • انارماهی : )

روزِ چهارم

شنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۵:۳۷ ق.ظ
امروز ، مردم از ترسِ فقر بچه هایشان را نمی کشند ، امروز مردم از ترس فقر بچه هایشان را له میکنند و نابود میکنند و به ویرانی می کشانند ...وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیَّاکُم إنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْءًا کَبِیرًا (اسراء آیهء سی و یک)و فرزندانتان را از ترس فقر به قتل نرسانید، ما آنها و شما را روزی می‏دهیم، مسلما قتل آنها گناه بزرگی است.امروز مادرها و پدرها انقدر از ترسِ فقر کار میکنند که فرزندانشان را نابود میکنند ...
  • انارماهی : )

روزِ سوم

جمعه, ۲۱ تیر ۱۳۹۲، ۰۷:۰۸ ق.ظ
خیلی پیش آمده مایوس شویم ، خدایی کمتر کسی بینِ ما پیدا میشود که بگوید : میدانم خدا هر آنچه بخواهم را عطا میکند ، کمتر کسی پیدا میشود از همان ابتدای مصیبت قلبش آرام باشد به دلیلی : چون مصیبت از جانب پروردگارِ من است پس حتما خیرِ محض است ... کمتر کسی اطرافمان هست که ایمان داشته باشد خدا هرگر برای بنده اش بد نمیخواهد . کمتر کسی را دیده ایم که سالهای سال با شوق و امیدِ روز افزون از خدایش چیزی را طلب کند ...شاید هم شما زیاد دیده باشید و دیده های کورِ من ، نابینای دیدنِ چنین بنده های مخلصی باشد ، قَالَ وَمَن یَقْنَطُ مِن رَّ‌حْمَةِ رَ‌بِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ  ﴿الحجر: ٥٦﴾آیه را خدا برای احمد صلیاللهعلیهوآلهوصلم نقل میکند که ابراهیم علیهالسلام گفت : جز مردمِ گمراه ، چه کسی از لطفِ خدای خود مایوس میشود ؟حواسمان را جمع کنیم ... هم در این ماه و هم بعد از آن از مردمِ گمراه نباشیم ...+ در سطرهای سفید بخوانید /// به خودمان که نه ، به آنها که برایشان عزیز هستیم رحم کنیم
  • انارماهی : )

شب نیمهء شعبان بود

جمعه, ۱۴ تیر ۱۳۹۲، ۰۱:۲۹ ب.ظ
... صدای آهنگهای مختلفِ رپ و پاپ با ریتم های جوان پسندانه و صدای مولودی های مداح های معروف به ترتیب از جنوب و شمالِ خانه به گوش میرسید ، اذان که شد جفت صداها ختم شد به اذان ، نمازِ ضلعِ جنوبی ها زودتر از نماز شمالی ها تمام شد ... فرقی نمیکند که ... مهم این است که هر دو رفتند پشتِ امامِ زمانشان نماز بخوانند و برگشتند تا به عیش تولد مولایشان برسند .+ دوستی یکی بیت از شعرِ صالح سجادی را توی وبلاگش گذاشته بود ... البته جمعه ، و همین امروز خواندم و به دلم نشست ...شما هم بخوانید : چقدر ساکت و ژرف و عمیق و بی نقص اند تصوری که من از چشم هایتان دارم ... تصور کنیم چشم های آقا را ...+ اصلِ شعر نوشته دقیق نه عمیق
  • انارماهی : )
اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ تُفاخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ تُفخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخاخخخخخخخخخخخخخخخخ تُففففففففففففففففففففففخخخخخخحتما شما هم با این صداها مواجه شدید ، وقتی که یکی داره تو دستشویی محتویاتِ گوش و حلق و بینی ش رو خالی میکنه و همراهِ با اون دل و رودهء ما رو میاره تو دهنمون . معمولن سعی میکنیم به روی خودمون نیاریم که حالمون داره بهم میخوره ، سعی میکنیم نشنویم ، سعی میکنیم وقتی طرف اومد بیرون نگاهش نکنیم و به روش نیاریم ، رومونو میکنیم اونور که راحت رد شه و بره . آقا امامِ زمان ، در برابر گناهانِ ما ، حالشان بد میشود ، حالشان از این همه گناهی که میکنیم بهم میخورد ، ولی نگاهمان نمیکنند که آبرویمان نرود ، که بتوانیم برویم درِ خانه شان ، که مبادا در آن حال و حتی بعدش چشم توی چشم شویم و از ترسِ آبرو دیگر رو سوی شان نکنیم .+ برای عرض تسلیت خدمتِ دوست عزیزمون کلیک کنید لطفن ... پدربزرگشون رو از دست دادند ... انشاالله که قرین رحمتِ الهی هستند
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

جمعه, ۷ تیر ۱۳۹۲، ۰۲:۳۷ ب.ظ
اینجا برای ادامهء زندگیبرای دستیابی به آنچه که خیلی ها ندارندمیگوینداعتماد به نفس باید داشتما اما نداریم ما که میگویم یعنی همان من که ، شمایی که مخاطبِ خاصِ این جمله باشی میدانی چرا جمع به کار بردمنه از سرِ عشق ، نه از سرِ محبت ، که پیراهنِ اینها به تنِ ما در موردِ شما خیلی گشاد استکه از سرِ نداشتنِ همین اعتماد به نفسبه شما اعتماد میکنیماسمش را هم میگذاریم اعتماد به نَفَسیعنی که ما به نَفَسمان که شمایید اعتماد میکنیمشمایی که توی روح و روان و دل و جانِ ما دمیده شدید از ازل
  • انارماهی : )

التماس دعا

سه شنبه, ۴ تیر ۱۳۹۲، ۰۴:۲۰ ق.ظ
  • انارماهی : )
این شبِ عیدی ، بیایید قرار نگذاریم که فلان گناهمان را ترک کنیم ، بیایید قرار نگذاریم که دیگر مالِ حرام نبریم توی زندگی هامان ، بیایید با آقا قرار نگذاریم که دیگر به ناموس مردم نگاه نکنیم ، قرار نگذاریم که دیگر توی امتحانات تقلب نکنیم ، اصلن تمام گناهانمان را بیخیال ، بیایید امشب هم اگر گناه میکنیم برویم پیش آقا و یک قرار دیگر بگذاریم ...بیایید امشب با آقا قرار بگذاریم دوستش بمانیم بیایید قرار رفاقت بگذاریم با آقا از خاطر نبریمشحداقل روزی یک سلام که بلدیم بدهیم بیایید توی دلمان یک صیغهء عقدِ رفاقت اختراع کنیم و بین خودمان و آقا امشب بخوانیم و قبولش کنیم ... آقا حرفی ندارند که با ما رفیق باشندآقا هوای رفیقِ گناهکار را بیشتر دارد تا کسی که تا ماهِ شعبان و نیمهء شعبانِ سالِ بعد ، گناهانش را با یادِ آقایش ترک میکند
  • انارماهی : )

27. خیلی التماسِ دعا

دوشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۰۰ ق.ظ
دربارهای قدیم و پادشاهان قدیم ، برای فرستادنِ پیغامِ خود از سرزمینی به سرزمینِ دیگر از پیک استفاده میکردند ، نامه ای مینوشتند و نشانه ای و مهری به دست پیک میدادند و روانه اش میکردند به مُلکی و مملکتی دیگر تا حرفِ زبانشان و دلشان را به گوش پادشاهِ آن یکی سرزمین برساننددربارِ مُلکِ مقصد ، وقتِ دیدنِ پیک ، دروازه را میگشود و پیک را تا نزدیک ترین مرتبه به سلطان پیش میبرد ، بی آنکه بپرسند :            تو کیستی ؟           نامت چیست ؟           چه کاره ای ؟           پدرت که بود و مادرت چه کار میکرد ؟           ...پیک را به محضر میپذیرند تا نامه اش را باز کند و پیغام را بخواند و در پسِ پیغام جنگی به راه میافتاد یا صلحی پذیرفته میشد یا وصلتی مبارک و ...حکایتِ التماسِ دعاهایی که به هم میگوییم ، حکایتِ روانه کردنِ پیکی ست به درگاهِ مُلکی عظیم و فرمانرواییِ بی پایانی برای گرفتنِ پاسخ ... این التماس دعاها را دستِ کم نگیریم ... وقتی برای کسی دعا میکنیم و پیغام کسی را میبریم ، هیچ نمیپرسند چه کاره ای ؟ نام و نشانت چیست ؟ ... همین که به محضرِ "لله مُلکُ السّماواتِ و الارض" وارد شویم ... اجابتمان میکنند ... هم دعایمان را هم ... خودمان+ ماه شعبان مبارک ... برای هم زیاد دعا کنیم
  • انارماهی : )

20. تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

دوشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۰۳ ق.ظ
بد نیست که امروز یادی از عاشورا کنیم .. متاسفانه به علت کسالت نشد که مطلبی در رثای خانوم زینب سلام الله علیها بنویسم ...ضحاک بن عبدالله از یاران امام حسین علیه السلام در عاشوراست که به شرطی که جز او و حسین بن علی ، خدا از آن آگاه بود با امام زمانش بیعت کرده و در کربلا جنگیده بود ، خودِ ضحاک بعد از کربلا چنین نقل میکند :"یابن رسول الله ... من شرط کرده بودم که در رکاب تو تا آنگاه بمانم که جنگ جویی با تو هست ، اکنون که دیگر کسی نمانده آیا مرا حلال میداری که از تو انصراف کنم ؟ و حسین علیه السلام اذن داد که بروم"سید مرتضی آوینی در این باره مینویسد :تن ضحاک همهء عاشورا از صبح تا غروب ، به همراه اصحاب عاشورایی امامِ عشق بود ، اما جانش ، حتی نَفَسی به ملکوتی که آن احرار در آن بار دارند راه نیافت ، چرا که بین خود و حسین ، شرطی نهاده بود . "عبادتِ مشروط" کرم ابریشمی ست که در پیله خفه میشود و بالهای رستاخیزی اش هرگز نخواهد رُست .ضحاک بن عبدالله همهء روز جنگیده بود اما شهادت همهء روز از او گریخته بود ، دهر نیز همهء لوازم را جمع آورده بود تا او بتواند از معرکه بگریزد ، معرکه ای که دشمن آنچنان احاطه داشت که حلقه ای بر خاتم انگشتر ...سرانجام کار ما ، بلااستثنا ، انعکاس چهرهء باطن ماست ، در آیینهء دهر+ کتاب فتح خون / سید مرتضی آوینی / ص 109 و 110+ گویند که عصر عصر آخرالزمان است ... ما چه نوع بیعتی با اماممان کرده ایم ؟
  • انارماهی : )

7.

يكشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۵۲ ق.ظ
اردی بهشت خوش آمدی  : )وقتی که عاشق میشی ، توی هر چیزی دنبالِ یه نشونه میگردی که به محبوبت برگرده ، مثلا وقتی از خیابونی رد میشی که میدونی زمانی اون رد میشده کلی کیف میکنی ، یا طرفدارهای بازیکن های فوتبال وقتی لباسِ بازیکنِ موردِ نظرشون رو میپوشن حس میکنن دارن اون بازیکن رو حی و حاضر میبینن ، یا مثلا وقتی که میری یه جایی که قبلا با محبوب رفته بودی حسّ خوشایندِ جالبی بهت دست میده که نمیشه وصفش کرد وقتی عاشق میشی هی مدام و مدام و مدام دنبال نشونه ای ، دنبالِ وجه اشتراکِ چیزی که توی دستته ، جایی که هستی ، لباسی که پوشیدی ، حرفی که میزنی ، نگاهی که میکنی و جایی که میری با محبوبتوقتی عاشق تر میشی ، دنبالِ ایجادِ وجه اشتراک میگردی ، به هر نحوی که شده خودت رو و چیزی که توی دستت هست و جایی که میری و لباسی که پوشیدی رو به محبوب وصل میکنیوقتی که خیلی عاشق میشی کار به جایی میرسه که باهاش یکی میشی و اشتراکات انقدر میره بالا که دیگه دنبالشون نمیگردی ... خودت رو با محبوب کاملا یکی حس میکنی و میشید یک نفر...بیاید این اردی بهشت عاشق "یا رفیقَ مَن لا رَفیقَ لَه" بشیم میشه از عشق های زمینی به آسمون رسید ... تجربه ش کنید ... بی پروا
  • انارماهی : )

5.

شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۲، ۰۶:۳۱ ب.ظ
دختریک چشم نداشت با چشم دیگرش چنان دنیا را میبلعیدکه انگار هر آینه آخرین نظرش را به دنیا می اندازد
  • انارماهی : )