انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لحظه های مادرانه» ثبت شده است

کاش بلد بودم

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ
وقتی به بعضی آدم ها نگاه می کنم برایم یک سوال ایجاد می شود: "بعضی پدر و مادرها چه کار می کنند که فطرت بچه شان این طور دست نخورده و ناب باقی می ماند تا سی سالگی، چهل سالگی، پنجاه سالگی ... تا مرگ؟"

  • انارماهی : )

مادر باید محکم باشد.

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۴۳ ب.ظ

یک استادی داریم که از حرفهاش فهمیده ام؛ مادر یعنی: "موجودی که باید محکم تصمیم بگیرد". مادر یعنی موجودی که بتواند در لحظه و در هر ثانیه، تصمیمات محکم بگیرد و پایِ آنها بماند. اگر تصمیم می گیرد بچه را آزاد بگذارد تا آب بازی کند، پای خیس شدنِ لباس و سر و وضع و کثیف شدنِ موها و احیانا خراب شدن اسباب بازی های برقی و ... بماند. اگر تصمیم میگیرد عزتِ بچه را جلویِ دیگرانی که زیاد بکن و نکن و اخ و اوخ به بچه می کنند حفظ کند، یک خط قرمز محکم دور جمع های زنانه ی مهمانی ها بکشد و پا به پایِ بچه اش بچگی و بازی و مراقبت کند. اگر تصمیم می گیرد قداستِ پدر را در خانه حفظ کند آن جاهایی که قبلا برای بابا توضیح نداده این روش تربیتی غلط است یا درست و با یک عکس العمل از پیش تعیین نشده از بابا مواجه می شود، با بابا همراهی کند. مادر یعنی در هر لحظه یادش باشد که تصمیماتِ محکمی که از قبل گرفته چیست و چطور باید عملی شان کند که هم حرمتِ بزرگتر حفظ شود، هم قداستِ پدر، هم روابطِ خانوادگی و هم خیلی حرمت های دیگر.


البته اگر از آن دسته مادرهایی باشید که کلا حرمتِ بزرگتر و روابط خانوادگی و دیگر حرمت های دنیای آدمیزادی برایتان کاملا بی اهمیت باشد، می توانید خیلی راحت تر مادری کنید.


پ.ن: حرمت را نه می شود تعریف کرد، و نه می شود برایش خط قرمز خاصی گذاشت، اما من، آنجا که حس کنم انسانیتِ یک نفر نادیده گرفته می شود، اسمش را می گذارم بی حرمتی و تمام تلاشم را می کنم با آدمها مثلِ آدم رفتار کنم حتی اگر خیلی کوچکتر از من باشند، حتی اگر از مدل حرف زدن و غذا خوردن و خیلی دیگر از کارهایشان بدم بیاید. (این را ننوشتم برای شما، نوشتم برای منِ درونِ خودم)


  • انارماهی : )

فاتحه ای نثار روح در و دیوار خانه کنید

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۵ ق.ظ
زندگی آنجایی سخت می شود که راپیدِ مادر با درِ باز موقع نوشتنِ دستورِ پختِ کوفته تبریزی* از دستش میفتد و می رود زیرِ کتابخانه و دستِ مادر بهش نمی رسد ولی دستِ دختر می رسد.


*اندر کاربردهای راپید پس از مادر شدن.

  • انارماهی : )

از یهویی ها

چهارشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۱ ب.ظ

دست خودم نیست. خیالم از بابت مادرهایی که به ساده ترین شکل ممکن "مادری" می کنند و حتی اسم انواع و اقسام کلاس های "والدگری" به گوششان نخورده؛ راحت تر است.


پ.ن: شب هایی که من خسته ام و سیده خانم بی خوابی به سرش می زند، گاهی مادرِ بدی می شوم، اخم می کنم، بغض می کند و می خوابد، بعد من تا خودِ صبح با تمامِ خستگی ام با بغض بیدار می مانم.


  • انارماهی : )

این طور مادری هستم

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ

یک بار که پدرش پایین تختش دراز کشیده بود و من هم دم تختش ایستاده بودم و داشتم با پدرش حرف میزدم و هر دو نگاهمان به او بود، یک دفعه از روی تختی که نرده اش تا انتها بالا بود بدون هیچ ژانگولربازیِ خاصی پرت شد پایین. اینکه به ما آن شب تا صبح چه گذشت، بماند.

از آن روز دیگر نه رویِ میزِ جلویِ مبل ها رفته و بالا و پایین پریده، نه هر وقت که توی تختش گذاشتیم حرکات ژانگولرِ قبل را انجام داده، حتی از رویِ پشتی هم با احتیاط بیشتری بالا و پایین می رود و پله های حیاط و خانه ی مادربزرگش را هم با احتیاط و آرام و گاها نشسته طی می کند.

می توانم خوشحال باشم، از اینکه شاید دیگر کار خطرناک نکند، می توانم به عنوان یک مادر با خیال راحت تری سرم را برگردانم و پنج دقیقه از حالش بی خبر باشم؛ اما نیستم. خوشحال نیستم چون می ترسم جسارتش برای انجام کارهای نامعمول را از دست بدهد، می ترسم که این ترس در وجودش بماند و دیگر انقدر احتیاط کند که دست به تغییر هیچ چیز ثابتی نزند. برای همین وقتی دست می کشد به زمین حیاط، وقتی برگ ها را می کند توی دهانش، وقتی از پتوسِ توی خانه برگ می کند و می خورد، وقتی یک لنگه پا با قابلمه راه می رود ، وقتی چوب در حمام را می کند و برایم به عنوان یک کشف جدید میاورد، وقتی هر کارِ تازه ای می کند که شاید کمی خطر داشته باشد، فقط برایش دست میزنم، آفرین می گویم و تحسینش می کنم.


دوست ندارم که ترس در جانش رخنه کند و پی تجربه ی تازه ها نرود.


  • انارماهی : )

دوستش می دارم

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ق.ظ

بچه ها زود قد می کشند، خیلی زود، به گمانم روزی یکی دو سانت روی قدِ شلوار و آستین و خیال و عقلشان برود. دخترچه تا دیروز کلی پا بلند می کرد تا از پشتِ پنجره ی قدیِ پذیرایی ساعت رفت و آمد بابایش را ثبت کند حالا گوشی را از رویِ میز ناهارخوری برداشته انداخته وسطِ سنگِ آشپزخانه و از کار بی کارش کرده، بنده ی خدا دو سال بیشتر از عمرش نمی گذشت. فی الحال نه تنها با عالم و آدم قطع ارتباط گشته ایم، بلکه بعد از تهیه ی گوشی بعدی هم راهی برای دسترسی به شماره های قبلی نیست؛ همچین خرابکارِ حرفه ای ای در خانه دارم.


  • انارماهی : )

باز آمد ...

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۵۳ ب.ظ

دوران مدرسه شبِ اول مهر اولین کسی بودم که به رخت خواب می رفت. لباس ها و جوراب ها و کفش و کیف نو رو آماده میکردم و می ذاشتم رویِ صندلی و میز تا صبح زود بپوشم و برم. منظم بودن برام خیلی اهمیت داشت. اینکه هر چیزی در کیفم دقیقا جای مشخصی داشته باشه خیلی برام مهم بود. البته این نظم رفته رفته فراموش میشد ولی نظمِ چیزی که هیچوقت یادم نرفت تا زمان دانشگاه، خطِ اتویِ شلوارم بود. که روش به شدت حساااااس بودم چون در مدرسه همیشه بخاطرِ نظمِ مانتو شلوارم تحسین شده بودم. زمان دانشگاه انقدر شلوارهای عجق وجق پوشیدم که خودم خجالت میکشم ازشون :دی ولی خب اون زمان با اون شلوارها که نمی دونم جنسش چی بود ولی خیلی راحت بود و به رنگ های کرم و سبز و قرمز و ... رویت می شدند به حال و هوایِ اون روزهام می خورد. از وقتی رفتیم دانشگاه دیگه اول مهر نداشتیم. اول مهرمون مثلا تبدیل شده بود به پونزده شهریور یا دهِ مهر یا دیرتر و نزدیکتر بسته به استادی که سخت گیر بود یا نبود و اینکه کِی دلش می خواست بیاد دانشگاه. حالا نه دانش آموزم نه دانشجو و اول مهرم رو در خونه سپری می کنم. هیچ کیفی نمی چینم و خط اتوی هیچ شلواری رو چک نمی کنم. هیچ جورابی رو با رنگ روپوشم ست نمی کنم و هیچ گل سری رو برای موهام نو نگه نمی دارم. فردا اولِ مهر میاد، من در خونه، کنارِ دخترم صبحانه می خورم، شعر می خونم، نهار می پزم، خونه رو مرتب می کنم و اول مهر رو خیلی متفاوت تر از اول مهرهای دیگه میگذرونم. ولی پر از شور و شوقم، پر از حسِ زندگی، حالم خوبه که فردا اولِ مهره، اولِ یه شروعِ دوباره برای خیلی از آدم ها.


حس خیلی از روزها و زمان ها و اتفاقات در زندگی ما برامون موندگار میشه. موندگار میشه که اولِ پاییز خوشحالیم یا غمگین، موندگار میشه که شبِ تولدمون چه حسی داریم، روزِ سالگردِ ازدواجمون، اولین باری که عشقمون رو دیدیم، اولین مسافرتِ بی خانواده، اولین روزی که موبایل دست گرفتیم، روزِ گرفتنِ نتایج کنکور، روز ثبت نام دانشگاه، روزی که یاد گرفتیم راه بریم، بخندیم، گریه کنیم و هر روزی که هر کاری کرده باشیم که حسش در خاطرمون موندگار شده باشه، تا ابد باهامون همراهه. میشه این حس رو برای بچه ها همیشگی کرد.


دارم سعی می کنم وقتی سیده خانم اولین کلمه هاش رو میگه، وقتی جارو رو از کنار آشپزخونه برمیداره، وقتی می خنده، وقتی یاد میگیره دالی کنه، وقتی بای بای می کنه، وقتی غلت میزنه و هرررررر کار دیگه ای که می کنه، انقدر براش دست میزنم و تحسینش می کنم که حسِ خوبِ یاد گرفتنِ یه کار جدید، حسِ خوب پشت سر گذاشتنِ یه مرحله، حسِ خوبِ کسبِ یه تجربه ی تازه، حسِ خوبِ تحسین شدن ... همیشه و همیشه باهاش بمونه و بهش کمک کنه.


حس های خوبتون موندگار و لحظه هاتون سرشار از تحسین، که شما نمره ی تحسینِ خدایید به خودش.


  • انارماهی : )

هفت ماهِ پیش در چنین ساعاتی ...

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۱ ب.ظ

این روزها گاهی به جای دخترم، سیده خانم، متن می نویسم، در ذهن، برای خودم. می نویسم که دوست دارم چطور مرا بشناسد و مثلا با چه جمله ای مرا تعریف کند. مثلا بگوید: "مادرم عطرِ خوشی داشت، آفتاب که رو به غروب می رفت عطر بهارنارنج بود که در خانه می پیچید". بعد از من بگوید، از رنگ ها، از نقش ها، از آرمان ها، از کتاب خانه مان، از دست هایم. امروز داشتم فکر می کردم یکی از جمله هایی که دوست دارم در ذهنش از من نقش ببندد این است: "مادرِ رهایی داشتم، معلم بود، نویسنده بود، دانشجو بود، نقاش و خیاط و نجار هم بود، او به معنای تامِّ کلمه "مادر" بود، "ما" را "در"بر گرفته بود".


بعد فکر کردم تا چه اندازه باید خودخواه و مغرور باشم که برای ذهنِ دخترم، سیده خانم هم تصمیم گیری کنم. اما بعدتر دیدم برای او نیست که تصمیم میگیریم. ملیکای درونم دوست دارد چنین مادری باشد و برای اینگونه بودن می جنگد، با چی؟ با خواب، با خستگی، با تکه کنایه ها، با تمام تردیدهای دنیای مادری، با کمردرد و ضعف و بی حالی و بی حوصلگی. و تمام این جنگ ها را مدیونِ یک نفرم. یک مردِ تمام عیارِ مهربان، که پدر است و همسر است و رفیق، هم برای من و هم برای سیده خانم.


بعد فهمیدم هفت ماه گذشت، از مادری و پدری و دختری ما در کنارِ هم. از خودم که نمی دانم با ترازوی خدا مادرِ خوبی بودم یا نه اما تمام سعی م را کردم که هر صبح با خنده سلامش کنم و هر بار از هزارباره ی شب بیدار شدن هایش را به قربان صدقه استقبال کنم و هر بار از گریه هایش در بی موقع ترین موقعیت ها با لبخند بگذرم و هر بار بهانه ی آغوشم گرفتن هایش را به نوازش پایان برم و برای یک باری که ریتم آرام لالایی را تند کردم ، که به ستوه آمده بودم از گریه ی یک و نیم ظهر تا دوازده و نیمِ شبش که خوابش میامد و نمی خوابید و لحن تندم را وقتی هنوز چهل روزش نبود فهمید و بغض شد و اشک شد و خوابید؛ هنوز و شاید تا آخر عمر خودم را سرزنش کنم که چرا خستگی ام را بروز دادم ... و هفت ماه گذشت از "مادر" بودنِ من.


  • انارماهی : )

می دونی؟ دیگه مهم نیست که چند تا کتاب خوندی یا چند کلاس سواد داری، مهم نیست کارشناسی ارشد داری یا دکتری، مهم نیست یه کتاب خونه ی بزرگ داری تو خونه ت یا نه، مهم نیست اسم رمان های بزرگ جهان رو بلدی یا نه، مهم نیست چند تا از فلسفه های دنیا رو بلدی و چند تا از شخصیت های سیاسی رو میشناسی، دیگه مهم نیست که تو بحث های سیاسی کم بیاری یا نه. دیگه لازم نیست بدو بدو کنی تا یه چیزی رو بلد شی. مهم نیست که خیاطی و گلدوزی و چرم دوزی و هزار تا کلاسِ دیگه رفته باشی و هنری بلد باشی یا نه، مهم نیست زبان تخصصی دانشگاه رو با چند پاس کردی و مهم نیست که حتی بلد نباشی یک جمله انگلیسی بنویسی. مهم نیست که نرفته باشی دنبال علاقه ت به زبان فرانسه و هنوز اهدافت رو دنبال نکرده باشی. دیگه مهم نیست که نمره ت چند میشه. دیگه مهم نیست چاقی یا لاغر، شنا بلدی یا نه، ورزش می کنی یا نمی کنی. بذار راحت تر بگم دیگه مهم نیست که کسی تو رو تایید بکنه یا رد. مهم نیست که تو همه چیز نمره ی کامل بیاری یا بیفتی. دیگه آرامشت بندِ این چیزها نیست.

از یه جایی به بعد دیگه دنبال اثباتِ خودت به خودت و دیگران نیستی. از یه جایی به بعد یه قرارِ خوبی میاد سراغت، یه سکینه ی خاص، یه آرامشی که تو هیچی نیست. از یه جایی به بعد مادر میشی و حتی اگر یه کلاس هم سواد نداشته باشی، حتی اگر هیچ کدوم از ژست های روشنفکری رو ندونی، هیچکس نمی تونه تو رو از مادر بودن بندازه، هیچکس نمی تونه تو رو تو مادر بودن رد کنه. حتی اگر بچه ت رو هم ازت بگیرن، تو باز یه مادری. و از این بودنِ مادرگونه هر شکلی که باشی غرقِ لذت میشی و این لذتِ عمیق تو رو به سمت همه ی چیزهایی که تا قبل از این نداشتی سوق میده و به مرور میشی یه مادرِ تحصیلکرده ی کتابخونده ی روشنفکرِ هنرمندِ با معرفت.


آرامش و قرارِ مادر بودن، روزیِ همه یِ زنانِ دنیا


  • انارماهی : )

و در آن غرق شوی آرام بگیری

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۱۶ ب.ظ

همه ی تلاش هایم در جهت مرتب نگه داشتنِ خانه جواب می دهد، ظرف ها را با تمامِ خستگی ام بلافاصله بعد از نهار میشورم و آخر شب هم اگر ظرفی حتی یک لیوان نشسته باشد می شورم. هر چیز را بر می دارم با تمام سختی اش همان موقع سرِ جایش می گذارم. به محض اینکه کمی آرام می گیری در هر روزی که باشد خانه را جارو میکشم و هروقت خواب باشی بلافاصله گردگیری می کنم. با این همه لباس های اتو نشده رویِ هم تلنبار شده، توانسته ام متن هایم را به حد قابلِ قبولی جلو جلو بفرستم و نگذارم برای دقیقه ی نود که هم تو اذیت شوی هم من ولی باز آرامش ندارم. فکر می کنم باید کاری کنم و نمی کنم. باید تلاشی صورت بگیرد که نمی گیرد. فکر می کنم به اندازه ی کافی مامان نیستم، به خودم قول می دهم از آخر اردیبهشت کمی دوخت و دوزی جاتِ داخلِ منزل را شروع کنم تا به خوب شدنِ حالم کمک کنم، برنامه ی ختم قرآنم عقب افتاده، برنامه ی درس هایم هم، تدریس هم تقریبا به طور کامل کنار گذاشته ام، از خروجی خودم ناراضی ام، از دو روزی که بخاطر واکسنِ تو حتی نهار نپخته ام، از برنامه هایی که انجام نشده، اما یک لحظه صبر می کنم، رویِ صندلی می نشینم و فکر می کنم به ترمِ تمام نشدنیِ مادری، به واحدی که خودت را هم بکشی حذف نمی شود، هیچکس نمی تواند تو را از آن محروم کند حتی خودت و هیچکس نمی تواند قضاوتت کند و هیچکس نمی تواند بخاطرِ انجام دادنی ها و ندادنی ها مواخذه ات کند، در یک کلام قرار نیست برای مادری به تو نمره ای بدهند یا اگر کاری نکنی امتیاز مادری را از تو بگیرند.

و این تنها نقشی ست در عالم که می توانی با همه ی کاستی ها و نداشته هایت در آن بمانی. انگار که قائم به ذاتِ تو باشد.


  • انارماهی : )

عنوان ندارد

دوشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۳۹ ب.ظ

بیا برایمان مهم نباشد چه کسی رای میاورد، بیا چند ماهی خون دل نخوریم برای نوشتن متن های رادیو، بیا اخلاق برایمان بی ارزش باشد، بیا اصلا نسل نوجوان و مجله شان را بریزیم دور و فکر کنیم ستون ثابتی نداریم، بیا سایت ها را به حالِ خود رها کنیم، مثل ظرفها و لباس های تا نشده و پیراهن های اتو نشده ی بابا سید. بیا فکر کنیم جهان هیچ ربطی به ما ندارد، بیا بیا مادر-دختری کنیم بچه، بریم بیرون، بخندی، گریه کنی، بغلت کنم، شیرت دهم، بخندم، نگران نباشم، بیا، بیا بی هیچ فکرِ دیگری مادر-دختری کنیم، بی فکرِ ناهار، بی فکرِ شام، بیا فقط به هم نگاه کنیم، بیا فقط بخواه تویِ بغلم باشی، بیا و اصلا بغلی شو، بیا و وابسته ام شو و پیش هیچ کسی نمان، مگر چقدر طول می کشد؟ نهایتش دو سال، بعدش تو دنیا را کشف می کنی، دیگر این من نیستم که دستت را به گل ها و برگ ها و خاک و آب بکشم، بعدش این تویی که کشف می کنی، بی هیچ نیازی به من. بعدش این تویی که حتی مرا هم کشف می کنی.

راستی چه نعمت خوبی ست مادر شدن

برای اولین بار کشف می شوی، توسط دست هایی که برای اولین بار لمس می کند، برای اولین بار بو می کشد، برای اولین بار می بیند و هر بار تو را و تو را و تو را به نامِ مادر، کشف می کند.


  • انارماهی : )

بچّه

شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۴۵ ب.ظ

از اون لحظه ای تبدیل به یه هیولای وحشتناک میشه که عادت های ساده ی خودت رو عیناً تو وجودش می بینی، که مثل تو شست پاش رو صاف نگه میداره یا پاهاش رو تکون میده تا بخوابه و... فکر میکنی به حرفهات، ترس هات، جسارت هات، ...


  • انارماهی : )

کدام خدا؟

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۱۱ ب.ظ

سیده خانم

خوب است کمی هم از خدا برایت بگویم. از او که به قولِ مشهورِ معروفی فرموده: "من نزدِ گمانِ بنده ی خویش هستم".

جانِ مادر؛ این را خوب به خاطر بسپار و بدان که خدا برای تو همان قدر خداست که بخواهی؛ و این البته هیچ ارتباطی با مساله ی چند خدایی ندارد ولی خدای تو همان قدر خداست که قدرِ تو باشد.

ایمان به یک خدایِ قادرِ عادلِ متعالِ زیبایِ کریمِ رحیم، همان قدر تو را توانمند و عدالت خواه و والا و زیبا و با کرامت و مهربان می کند که ایمان به یک خدایِ متکبرِ سنگدلِ بی رحم و مروتِ نفهمِ تلافی کن، تو را بی رحم و رنجور و لاابالی و زشت و کریه می گرداند. آری، ایمان رفتارِ آدم را تغییر می دهد، شکلِ ایمان دنیای آدم را متفاوت می سازد.


مومن اگرچه از ریشه ی امن و در تشریح به معنی شخصی ست که هم احساس امنیت می کند و هم احساس امنیت می بخشد، اما باید دید که در چه دنیایی؟ در کدام موعد؟ در چه قرارگاهی؟ آنجا که فطرتِ بیدار قرار و آرام یابد مومن است یا آنجا که فطرت خوابیده و سرکوب شده و بیمار دنبال هوای خویش می گردد؟ ایمان را به لحاظِ لفظ و نه در معنایِ حقیقیِ خویش، می توان دارای شکل و مصداق و اعتباراتی گوناگون در نظر گرفت.


پس قربانِ لبخندِ شیرینت

خوب فکر کن، در هر لحظه مراقب باش، و نیک به این مساله بنگر که به کدام خدا، کدام سو و کدام راه ایمان یافته ای؟ و ظنّ به خدایت را تا می توانی کریم و کریم و کریم و کریم تر قرار ده که در کوره راه های تاریک و سرد دنیا و آنجا که تنهایی مثلِ خوره به جانِ سالمت چنگ می اندازد تنها و تنها کرامت است که می تواند سربلند از هر ورطه ای بیرونت آورد.



پ.ن: با تشکر از عطیه خانم که قلم ما را پس از مدت هااااا روشن کرد.

  • انارماهی : )

این یک توصیه ی کاملا جدی ست.

دوشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۴۰ ب.ظ

اگر می خواهید بفهمید واقعا آدم تنبلی هستید یا نه؟ اگر دوست دارید خودتان را تست کنید که واقعا سحر خیز هستید یا نه؟ اگر دوست دارید ببینید خیلی از رفتارهای مذهبی (مثل سلام بر حسین علیه السلامِ بعد از آب خوردن) برای شما یک عادت است یا یک جور مراقبه که همیشه حواستان بهش هست؟ اگر می خواهید بفهمید الحق صبورید یا فقط ادایش را در میاورده اید؟ اگر دوست دارید بهتان ثابت شود اعتماد بنفس دارید یا فقط گول تعریف های خاله و عمه را خورده اید؟ اگر دوست دارید هیولای درونِ خودتان را بشناسید و بعد بکشیدش بیرون و تویِ چشمهایش نگاه کنید و با پشت دست بخوابانید تویِ گوشش یا تسلیمش شوید و اجازه دهید روز به روز بیشتر و البته با سرعت زیادتر از قبل به رشد خود ادامه دهد، بچه دار شوید.


بعدش تازه می فهمید تمام سالهای قبل را داشتید تئاتر بازی می کردید، یا اینکه نه، شعار نمی داده اید و واقعا روی خودتان کار کرده اید و بعد از مدت کوتاهی می توانید این مسافر جدید را جایی از قایق بنشانید که مثل قبل در امواج نابهنگام و پر تلاطمِ دریای زندگی چپکی نشوید.


  • انارماهی : )

همیشه بهار

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۳۸ ق.ظ

 

این پنجاه و سومین بار بود که دستانش را می‌شست، کرم می‌زد و با تمام قدرت مقابل بینی می‌گرفت و بو می‌کرد و در ذهنش جمله‌ی مادر مرور می‌شد: "دستاتُ همیشه جوون و با طراوت حفظ کن، دست‌ها شناسنامه‌ی زن‌ها هستند"، و پاسخ همیشگی خودش که: "واااای مامان چه حرف‌ها می‌زنی، حالا کی به دست‌های من نگاه می کنه؟!". اما حالا انگار که همه‌ی جهان چشم به دست‌های او دوخته باشند با وسواس خاصی تلاش می‌کرد تا بویِ گوشت را از دستانش پاک کند. انگار دنیا شده بود بینی و او تنها بویِ موجود رویِ زمین، می‌خواست خوش باشد. وقتی خیالش از بابت دست‌ها راحت شد رفت سراغِ کمدِ لباس‌ها، بلوزِ سفید و دامنِ آبی و روسریِ آبی-صورتی را برداشت و گذاشت کنارِ جورابِ پشمیِ نازک‏بافتِ رویِ تخت که از حراجی‌های لحظه آخریِ شبِ عیدِ سالِ گذشته خریده بود، چادر گل‌دار و کفش‌های روفرشی را تویِ کیف گذاشت و بعد از پوشیدن لباس‌ها و براندازِ‌ خودش در آینه، راضی از نقشی که از وجودش بر آینه بسته بود، خرامان از اتاق بیرون رفت، هفت‌سین را دوباره نگاه کرد، چیزی کم داشت، چیزی شبیهِ یک سنبلِ جگری‌رنگ ناب، نبود، سنبل پیدا نکرده بود، هرچه گشته بود همه یا جگری نبودند یا سر خم کرده بودند و او سربلندی را دوست داشت، پس گلدانِ کوچکِ سفالی که هدیه‌ی مادر شوهرش برای اولین تولدش بود را برداشت، شکوفه‌ای از درخت سیبِ حیاط چید و تویِ گلدان گذاشت و گلدان را نشاند کنارِ تنگِ ماهی و با رضایت تمام نشست منتظرِ "حاج‌آقا" که بیاید.


حاج‌آقا، لقبی که بعد از ازدواج رویِ همسرش گذاشته بود. آن‌ها اگرچه جوان بودند و جزوِ زن و شوهرهای همین دوره و زمانه به‌حساب می‌آمدند و حاج‏آقا اگرچه هنوز حاجی نشده بود، اما او دوست داشت برخی سنت‌ها را حفظ کند، سنتی مثلِ حفظِ یک حریم و حیایِ همیشگی بینِ او و همسرش؛ و چه چیزی بهتر از کلام برای حفظِ این حریمِ نازکِ شکستنی؟ حاج‌آقا بالاخره آمده بود، او را که زیرکانه دورتر ایستاده بود و خودش را مشغول ماهی‌های هفت‌سین نشان داده بود تا فرصت یک براندازِ جانانه را به همسرش داده باشد، دیده بود و با کلام و نگاه تحسینش کرده بود؛ پیراهنِ لیمویی و کت‌وشلوار سورمه‌ای را پوشیده بود و کفش‌های واکس‌خورده‌ی مشکی را به پا کرده بود و باهم راهیِ اولین عید دیدنیِ سال شده بودند. منزلِ بزرگ‌ترها، بعد خاله و دایی و عمه و عمو و بعد خواهرها و برادرها، در زندگیِ او هر چیز ترتیبِ خاصِ خودش را داشت...


این‌ها تمام صحنه‌هایی بود که در ذهنش مرور می‌شد. سال‌های گذشته، بهار، تمیزیِ خانه، بویِ خوشِ وایتکس و پودر لباسشویی و شیشه‌شوی، برق زدنِ فرش‌های نم‌دار بعد از کشیدنِ شامپو فرش، دیوارهای تر و بویِ تمیزی و پاکی و نویی، خیابان‌های شلوغ و بویِ زندگی، هفت‌سین، که باید قشنگ چیده می‌شد و ساده‌ی ساده‌ی ساده می‌بود، او عاشق سادگی بود و شلوغی و هیاهویی که بویِ زندگی نداشته باشد و دنبالِ خریدنِ نگاهِ تحسینِ دیگران باشد را نمی‌پسندید. لیست کتاب‌های خوانده و نخوانده برای سالِ جدید، برنامه‌ها و قرارهای صفحه‌ی اولِ سررسید و از همه مهم‌تر مراسم انتخابِ سررسید که حتماً می‌بایست صفحه‌ی جمعه‌هایش کامل بود، چون او هزارتا حرف داشت که با جمعه‌ها بزند. و سبزه، که حتماً باید گندم می‌بود و حتماً باید خودش سبز می‌کرد، با بسم‌الله و قرائت حمد و دعایِ خیر و برکت در روزِ بیستمِ اسفند، ده روز مانده به بهار.


حالا اما دیوارها نصفه‌کاره مانده بود، شیشه‌ها را فقط از داخل تمیز کرده بود، سعی کرده بود خودش را قانع کند که پرده‌ها تمیز است و ظرف‌های تویِ بوفه خاک نگرفته و همین‌که خودِ بوفه را گردگیری کند کافی‏ست، لباس‌ها به‌اندازه‌ی رفع نیاز اتو شده بودند، هنوز ظرف نشسته تویِ سینک ظرف‌شویی بود و گردوغبار نشسته رویِ میزها خودنمایی می‌کرد، حتی شاید دستانش هنوز بویِ گوشت و مرغ و سبزی و ماهی می‌داد. برای هفت‌سین تخم مرغ رنگ نکرده بود و سبزه‌اش کوتاه‌تر از هرسال به چشم می‌آمد، روز اول نرسیده بود به خانه‌ی بزرگ‌ترها برود و روزِ دوم در خانه مانده بود و روز سوم را با برنامه‌ای خلافِ هر سال و زیارتِ امامزاده‌ی محله گذرانده بود. سررسیدی در کار نبود، و برنامه‌ای و کتابی برای خواندن، از آخرین کتابی که نصفه‌نیمه رها کرده بود چند روزی می‌گذشت، همان روزی که فهمید حالا حالاها نمی‌تواند کتاب بخواند و غرق داستان و دنیای کلمات شود، فهمیده بود حالا خودش به‌تنهایی یک کتاب است، یک رمان، یک دیوانِ شعر، و شاید اصلاً یک کتابخانه بود با تمامِ بخش‌های اجتماعی و فرهنگی و ادبی و هنری و سیاسی.


حالا این بهار نبود که سالِ او را نو می‌کرد، بهار نبود که لحظه‌های زندگی‌اش را رنگ می‌داد و گرد کهنگی از روزهایش می‌گرفت، حالا این فقط بهار نبود که جزئی‌نگری او را به رخ تمامِ دنیا می‌کشید، بهار نبود که روزهایش را سبز می‌کرد، بهار نبود که آغازِ دوباره‌ای در پسِ روزها خمودگی و حسرت و تکرار و کهنگی بود. حالا تقویمِ سال‌هایش و ساعتِ روزهایش فرق کرده بود. برای او بهار به وقتِ مادری می‌گذشت، به رنگِ رویش شکوفه‌ی لبخند به لب‌های دخترِ کوچکش. حالا پاییز و زمستان و تابستانش هم بهار بود، حتی اگر نمی‌خواست لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌اش بویِ رویشی تازه می‌داد، بویِ شکوفه‌های سفید و صورتی و زرد، بویِ بودن، بویِ بهار. یک لبخند در ده‌روزگی، یک لبخند بازتر در چهل‌وپنج روزگی، بلند کردنِ سر در سه ماه و هفت‌روزگی ... حالا تمام لحظه‌هایش شروعی تازه بود، نو کردنی تمام‌نشدنی و یک پاکی ماندگار بر صفحه‌ی آفرینش از بودنی که او را مادر کرده بود، او را برای همیشه‌ بهار کرده بود.


  • انارماهی : )

لحظه های مادرانه

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۲۴ ب.ظ
وقتی مامان اصرار می کرد سرِ ساعت خاصی خانه باشم، وقتی برای کلاس های ساعتِ هشتِ شبِ ترمِ زمستان نگران بود، وقتی در اردوهای دانشگاه روزی چندبار زنگ میزد و تاکید میکرد بی خبرش نگذارم، و در تمامِ اوقاتِ دیگری که نسبت به مامان دیر بودم و دور و او به معنایِ واقعی کلمه نگران بود، با اطمینان خاصی همه ی ایمان مامان را برای خودش با هزار و یک استدلال زیرِ سوال می بردم که: "مگه شما برای من آیةالکرسی نمیخونی؟ مگه منو به خدا نمی سپری؟ این چه ایمانیه مادر من؟ خیالت راحت باشه دیگه" ...

بعدها در تفکراتم به این نتیجه رسیدم که توکل کردن برای یک قشر از جمعیتِ کره ی زمین سخت ترین کارِ دنیاست، و آن قشر، مادران هستند. اما حالا که خودم مادر شده ام، با تمام وجودم حس میکنم که توکل کردن، وقتی برطرف کردن تمامِ نیازهای موجودِ دیگری به تو وابسته است، غیرممکن ترین کارِ دنیاست و مادرهایی که می توانند در این شرایط توکل کنند، قطعا از بندگانِ خاصِ خدا هستند.

خیلی سخت است کسی که به تو وابسته است را به خودت وابسته ندانی. تا در این موقعیت قرار نگرفته باشید نمی فهمید چه میگویم. گریه می کند، فکر میکنی تویی که آرامش می کنی، شیر میخورد، فکر میکنی تویی که سیرش می کنی، بی قراری می کند، فکر میکنی تویی که آرام و قرارش می شوی و همه ی اینها به واسطه ی تو می شود اما ...

از آنجا که ما به این دنیا آمده ایم که قد بکشیم و بزرگ شویم و فکر کنیم و بعضی چیزها را بفهمیم، ساعت هایی هست، که بچه با جایِ خشک و شکم سیر و آروغِ گرفته شده و بعد از یک خوابِ چند ساعته ی آرام و راحت، فقط گریه می کند. تو به عنوانِ یک مادر هر کاری از دستت بر بیاید برایش می کنی، نوازش می کنی، دارو می دهی، نبات داغ، آب برای رفع تشنگی، چک کردنِ جایش که خشک باشد، هزار و یک مدل اختراع می کنی برای بغل کردنش، انواع و اقسام ماساژهای کمر و شکم و قفسه ی سینه را امتحان می کنی، راهش می بری، می نشینی، شیرش میدهی، به اندازه ی یک مثنوی هفتاد من با اسمش شعر می سازی و ... بچه آرام نمی شود که نمی شود که نمی شود و اینجاست که می فهمی شیر تو نیست که سیرش می کند، آغوش تو نیست که آرامش می کند، و تلاش تو نیست که نیازهایش را برطرف می کند.
بلکه
یک سمیعِ بصیرِ رزاق آن بالا نشسته، که سیر شدنش را هر وقت اراده کند در شیرِ تو قرار میدهد و آرام گرفتنش را هر زمان که صلاح بداند در آغوش تو می گذارد و اینجاست که می فهمی هیچ کاره ای و شاید برای خاطرِ همین هیچ کاره بودن است که در یک اتصالِ دائمی هستی با آن بالا، یعنی باید دائم در نیاز باشی، در طلب، در یک مطالبه ی مضطرانه ی دائمی مادرانه ... و ای کاش به حق این وقتِ اذان، هر زنی این لحظاتِ اضطرار مادرانه را تجربه کند.

  • انارماهی : )