انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

امتحانش برای هر کسی مجانی و ممکن است

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۱۷ ب.ظ

همیشه دوست داشتم در پی اتفاقی بتوانم مدتی از فضای مجازی دور باشم. نه دورِ دور، طوری که دسترسی بهش به راحتی برداشتنِ گوشی از رویِ اپنِ آشپزخانه نباشد. هیچ شعار و برنامه ی خاصی هم نداشتم فقط و فقط دوست داشتم تجربه کنم و ببینم اگر دنیای مجازی و خریدهای اینترنتی و چک کردن صفحات دوستان و آشنایان و ایده های خلاقانه و موسیقی و کتاب الکترونیک و شماره های این و آن و ... انقدر در دسترس نباشد زندگی چطوری ست.


حالا اصلا دوست ندارم بگویم این روزها بیشتر کتاب خوانده ام و فلان کار مفید و بهمان کار عقب افتاده را انجام دادم، نه، من این روزها جز ادامه ی مطالعه ی کتابی که آن روزها هم داشتم می خواندمش کارِ دیگری نکرده ام، فقط و فقط و فقط سبک شده ام. خیلی سبک. انگار مغزم به این استراحت احتیاج داشت، به اینکه هی رنگ و فکر و خبر و حرف و حرف و حرف و حرف نریزم توش. و به جای اینکه حرفها و رنگ ها و عکس های صفحات مجازی مختلف بگویند چطوری فکر کن و چطوری باش خود مغزم تصمیم میگیرد چطوری باشد و چطوری باشد و این طوری واقعا زندگی بهتری را می گذارنیم و ایده های ناب تری داریم، دوتایی، من و مغزم یا شاید هم من و دلم : )


از این سبکی واقعا خوشحالم و راضی و دلم می خواهد تا زمانی که به این وضعیت کاملا عادت کنم اقدام به خرید گوشی تازه نکنم چون تا قبل از این یک روز برنامه ای را رویِ گوشی نصب کردم (که اسمش را نپرسید چون یادم نیست گوش هم که سوخته و نمی توانم نگاه کنم و بگویم) که مدت زمانِ استفاده از گوشی و زمان استفاده از هر برنامه را به تفکیک نشان میداد و آن بالا بینِ نوتیفیکیشن ها هی بهم میگفت که ده دقیقه ی دیگر رفت و تو هیچی نفهمیدی، روز اول بعد از نصبِ برنامه نتیجه ای گرفتم که غیر قابل باور بود، من دقیقا هشت ساعت و سی و سه دقیقه از گوشی تلفن همراهم استفاده کرده بودم. این عدد واقعا وحشت برانگیز بود، چون همزمان ناهار و شام و بچه داری و خانه داری و مطالعه و استراحت و ورزش هم کرده بودم و این یعنی هنگام انجام هیچ کدام این کارها تمرکز کافی نداشتم. پس با توجه به استفاده ی مفیدی که از فضای مجازی می کردم و نیازی که برای ارسال فایلها و متن ها و ... داشتم استفاده ی روزی سه ساعت را برای خودم قانون کردم و بعد از این زمان گوشی را واقعا کناری می گذاشتم و طرفش نمی رفتم. اما الان که می بینم به لطف گوشی قدیمی ای که به دست گرفته ام و کندی اش برای دسترسی به هر کدام از شبکه های مجازی خیلی کمتر از روزی یک ساعت از گوشی استفاده و در شبکه های مجازی رفت و آمد می کنم آرام ترم. و این آرامش را با چیزی عوض نمی کنم و تا زمانی که این آرامش را در وجودم نهادینه کنم اقدام به خرید گوشی جدید نمی کنم.


  • انارماهی : )

دوستش می دارم

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ق.ظ

بچه ها زود قد می کشند، خیلی زود، به گمانم روزی یکی دو سانت روی قدِ شلوار و آستین و خیال و عقلشان برود. دخترچه تا دیروز کلی پا بلند می کرد تا از پشتِ پنجره ی قدیِ پذیرایی ساعت رفت و آمد بابایش را ثبت کند حالا گوشی را از رویِ میز ناهارخوری برداشته انداخته وسطِ سنگِ آشپزخانه و از کار بی کارش کرده، بنده ی خدا دو سال بیشتر از عمرش نمی گذشت. فی الحال نه تنها با عالم و آدم قطع ارتباط گشته ایم، بلکه بعد از تهیه ی گوشی بعدی هم راهی برای دسترسی به شماره های قبلی نیست؛ همچین خرابکارِ حرفه ای ای در خانه دارم.


  • انارماهی : )

دو

شنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۱۲ ب.ظ

- یک اقدامِ جمعی

- صحبتِ انفرادی و خصوصی

- مقابله به مثل

- سکوت

- اعتراض از طریق ارسال نامه

- ...

- و راه هایی که نمی دانیم.

مثل همیشه این گزینه ی آخری جزوِ لیستِ اقداماتی که به نظرش می رسید باید انجام شود، بود. فرقی نداشت مشکل چه باشد، این دفعه مساله شرکتِ طبقه پایینی بود که کلا آدابِ همسایگی نمی دانست، هفته ی پیش هم که درباره ی بهبودِ بهره وری خط تولید حرف می زدیم همین را نوشته بود، حتی رویِ تخته وایت بردِ اتاقش هم نوشته بود و هیچ کس نمی دانست منظورش از راه هایی که نمی دانست چیست، اصلا اگر راهی را نمی دانیم چرا باید حسابش کنیم؟! او اما حساب می کرد، صدرا حسابش با همه ی آدم های دور و برش فرق داشت و از یکی از همین راه هایی که نمی دانست به قلبم پا گذاشته بود.


  • انارماهی : )

یک

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۰۸ ب.ظ

مامان قبل از زهرا عاشق چشم هاش شد. چشم هایی که هم "درشت، هم کشیده و هم مشکیِ مشکی"بود. درست عینِ سفارشِ مرتضی. بابا اما هربار که مرتضی این را می گفت و "چششششم"ِ کشیده ی مامان را می شنید، با خودش فکر می کرد این طوری باشد مرتضی تا چهل-پنجاه سالگی بیخ ریشِ خودمان است بعد هم دهنی کج می کرد و مثلا ادای مرتضای هفده ساله را درمیاورد که: "هم درشت هم کشیده هم مشکی"، چه می دانست مامان از قبل عروسش را انتخاب کرده و پسندیده و به قولی بریده و دوخته و تن هم کرده و مانده فقط مهمان ها را دعوت کند.


  • انارماهی : )

نیمروز

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۱۴ ب.ظ

آدم باید آرمان داشته باشد. یک آرمان شخصی، که ربطی به بقیه نداشته باشد، یعنی اشتراک خاصی با بقیه نداشته باشد، ربطی به هیچ کدام از آرمان های اجتماعی-سیاسی نداشته باشد، یک آرمان برای خودِ خودش. آدم وقتی آرمان داشته باشد یک افقِ دید دارد، یک ارزش دارد، یک هدف دارد، از خودش یک اثرِ تر و تمیز دارد که می تواند رویِ یک بومِ سفید نقاشی اش کند.

من این روزها دارم به آرمانم فکر می کنم. به آرمان شخصیِ خودم.


پ.ن: به دیگران ربطی ندارد که ما در طولِ زندگی مان به چه نتایجی رسیده ایم، یا ، تا وقتی به قله ی بزرگی نرسیده ایم که بتوانیم به آن تکیه کنیم، تا وقتی دستمان خالی ست از نتیجه ی بزرگِ افکارمان، به دیگران هیچ ربطی ندارد که ما در طولِ زندگی مان به چه نتایجی رسیده ایم.

  • انارماهی : )

اردیبهشت زیبا

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۳۶ ق.ظ

یه وقتایی همون اوایل راه متوجه میشی که مالِ این راه نیستی، یه وقتایی هم میفهمی که مال این راه هستی ولی نه با این شکل و با این وسیله ی نقلیه ای که تا به حال اومدی، باید پیاده بشی و با یه چیز دیگه بری. برای من الان دقیقا همون اتفاق افتاده.

یعنی باید پیاده بشم، وسیله ی نقلیه ی دیگه ای انتخاب کنم و به راه ادامه بدم و چون فهم این مساله و تغییرِ وسیله در روزهای قبل اتفاق افتاد، از امروز دوباره رو به جلو حرکت می کنیم.


و بخشی از این مساله برمیگرده به ادامه ی نوشتن در رادیو و تبیان : )


  • انارماهی : )

این یک نکته ی عمیقِ فلسفی-عرفانی ست

دوشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۸ ق.ظ
تعابیرِ نابِ ادبی و تصاویرِ شاذِ تکرارنشدنی، تنها با قلمِ نویسنده ای ساخته می شود که خودش را درگیرِ تعبیراتِ مختلفِ حرفهایِ مادرشوهر/خواهرشوهری نکرده و صحنه ی بکرِ ذهنش را به نقش های بی روحِ حرفهای صد من یک غاز نسپرده باشد.

  • انارماهی : )

چند ساعتی ست که از سفر برگشته ام

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۳۹ ب.ظ

به یک کاغذ بزرگ نیاز دارم، یک کاغذ خیلی خیلی بزرگ، مثلا بیست و پنج متر مربع، که در مرکزش بنشینم و فکرها و ایده هایم را بنویسم. فکرهایی که چند روزی ست دوباره موتورش روشن شده. دوباره بعد از حدود سه سال. باید قدرِ این موتورِ روشن را بدانم، چون وقتی روشن می شود خاموش نمی شود؛ مگر در اثرِ اتفاقِ ناگواری. حالا که خبر از هیچ اتفاق ناگواری نیست و بی بهانه روشن شده، باید بنویسمش، نقشش را بکشم و به هم وصل کنم بعد رویِ نقش های کاغذ بخوابم، خوابی عمیق که عینِ بیداری باشد.


پ.ن: قبل تر ها به تئوریِ توریست وار زندگی کردن رسیده بودم و حالا رسیده ام به اینکه آدم باید بیداری هایش عینِ خواب باشد، رها، آزاد، پر از پرِ پرواز.


  • انارماهی : )

اندکی نزدیک تر دیوانه جان

سه شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ق.ظ

خوب است که یک جایی باشد که هر چند وقت یک بار آدم خودش را در آن ببیند. خودِ رد کرده اش را. ببیند که از چه راهی، از کدام کوچه ها، با چه کسانی و از میان کدام کلمه ها و حس ها رسیده است به اینجا.

گه گاهی که گذشته ی این وبلاگ را مثلِ امشب ورق می زنم. دلم به خودم گرم می شود. به روزهایی که الان نفس می کشم، به لحظه هایی که فی الحال دارم، به نقطه هایی که الان رویشان می ایستم. خوب است آدم گاهی سرش را برگرداند و ببیند این راه را چطور آمده و چگونه آمده و بعد به وسوسه های شیطان که می گوید:

از این شاخه به آن شاخه پریدی

به اون که در گوشت زمزمه می کند: هیچ راهِ مشخصی نداشتی

بگویی نه، همین بوده، اتفافا من الان دقیقا همان جایی هستم که دوست داشتم باشم، درست در همان نقطه ای که انتظارش را می کشیدم، بگویی دهانت را ببند و سرِ جایت بنشین، من همانی هستم که دوست داشتم باشم.


در خوانده ها رسیدم به خوابی که دیده بودم، خوابِ دنبالِ یخ گشتن برای رویِ جنازه ی خودم. خواب ها شاید از یاد آدم برود، ولی حسش می ماند. حسِ لحظاتِ اضطراری که دنبالِ یک یخ بزرگ می گشتم برای رویِ جنازه ی خودم. اصلا ترکیبِ جالبی ست نه؟ جنازه ی خودم. من می خواستم جنازه ی خودم را زنده کنم، و کردم.


  • انارماهی : )

راستی چه بهار گرمی بود

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

از فردا سال نود و هفت رسما شروع می شود. یعنی انگار تا الان همش تئوری بوده، انقدر که این طرف و آن طرف درباره ی تصمیمات سال جدید خوانده ایم و شنیده ایم و نوشته ایم باورمان شده که تا امروز هر چه بود تئوری بوده و از فردای سیزده بدر رسما باید برویم پی تصمیماتمان. گرچه امسال برای من سال جدید و برنامه هایش از ابتدای اسفند شروع شد اما این یک ماه و اندی که گذشت محک خوبی بود برای اینکه ببینم برای برنامه هایی که ریخته ام چند مرده حلاجم؟ و خب دیدم این بار صد و بیست هندوانه را با یک دست بلند نکرده ام و صد البته این بار وقتی شوق شروع کاری به سراغم آمد اول دفترچه ای که برنامه هایم را در آن نوشته بودم دست گرفتم و وقتی دیدم تاریخ شروعش چند ماه یا حتی چند سال دیگر است به خودم گفتم صبر کن و هی تند باش و زود باش برای خودم دست و پا نکردم. این تعطیلات که امسال برای من به عنوان یک مادر خانه دار واقعا تعطیلات بود بس که بیشتر مهمان بودم تا میزبان فرصت خوبی بود برای تمرکز بر حواشی زندگی که گاها آزاردهنده می شود و وادارم کرد چند تصمیم مهم بگیرم، یکی بستن نظرات اینجا به روی کسانی بود که کاربر بیان نیستند و دیگری عزم جدی بر اینکه جوابِ آدم های ناشناس را به صورت کتبی ندهم؛ چون آدم بیمار واقعا زیاد شده و من هم دکتر نیستم که جوابِ هر بیماری را خوب و مودبانه بدهم. از طرفی واقعا درک نمی کنم چطور انقدر راحت و مسخره با آدم احساس صمیمت می کنند.

از این حرفها که بگذریم بنظرم نود و هفت سالِ خوبی ست. من کلا هفت و نه را همیشه خیلی دوست داشتم و این ترکیب دوست داشتنی در کنار هم می تواند کلی سرخوشیِ الکی به دلم بیندازد. پس پیش به سویِ نود و هفت با تمام متعلقاتش.

راستی

مدتی ست نظراتِ اینجا برای خودم دست نخورده می ماند، آنها که حس کنم نیاز به جواب دارد به شخص نظردهنده جواب می دهم.


  • انارماهی : )

پررنگ می‌خوانم

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۳۹ ق.ظ
قرآنِ زندگی ام کم شده. خیلی. باید از نو بخوانم. و تو را با قرآن از زندگی ام کم کنم؛ خیلی کم. آنقدر کم که گم شوی؛ هیچ شوی؛ از میان خوابهایم بروی. من تو را همان روزها بخشیدم گرچه انکارم کردی؛ طوری که انگار در زندگی خودم هم نبوده ام اما باید بروی. گرچه رفقای خوبی برای هم بودیم، گرچه خیلی مسائل اگر نبود شمس و مولانای درست و حسابی ای از ما در میامد؛ گرچه با تمام وجودم دوستت داشتم و شاید هنوز هم دارم اما با تمام اینها و باقی چیزهایی که در دلم مهر و موم شده می ماند باید بروی گم و گور شوی از خوابهام؛ از فکرهام؛ از تمام لحظاتم. باید از نو قرآن بخوانم؛ از نو این بار "مادرانه" کلمه‌ها را ادا می‌کنم.


  • انارماهی : )

یک نسخه هم برای خواب بچه ها در شب می خواهم

چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ

اکثریتِ ما زن ها یک مساله را ندیده می گیریم و رها می کنیم، و اصلا حسش نمی کنیم، برای همین من کسی را در اطرافم ندارم که متوجه منظورم باشد و حالم را درک کند وقتی که می گویم: "نمی دانم بینِ رفع دلتنگیِ مادرم و حفظِ آرامشِ زندگی ام، در هر لحظه کدام را انتخاب کنم؟" و نگوید: خب مادر است دیگر ... یا نگوید: عادت می کنند خب ... یا اینکه: پر روش کردی ... یا ... هزار و یک حرف نسنجیده ی دیگر

بعضی ها کلا بی خیال اولی هستند و بعضی ها کلا بی خیال دومی، من اما جدای از این دو دسته کاملا گیر کرده ام که چه کنم و در حال حاضر فقط یک نفسِ عمیق و یک خوابِ عمیییییق تر می تواند فکرم را خلاص کند.


  • انارماهی : )

کز بی وفاییِ تو ندارم شکایتی

سه شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۵۲ ب.ظ

حسابش از دستم رفته. میایی، می دوی، مثلِ مرغِ سرکنده دنبالم می کنی، کمک می خواهی، صدایم می کنی، دستانت را دراز می کنی، می گیرمت، با من یکی می شوی، میایی میایی میایی بعد یک باره می روی، از من به در می شوی و میروی، سرگشته تر، گمنام تر، ناآرام تر، سر کَنده تر.

حالِ من بعد از رفتنت؟ یک آرامِ منتظر، انگار می دانم بر خواهی گشت، انگار مطمئنم جز من جای دیگری نداری که بمانی، درخت دیگری نداری که لانه بسازی بر شاخه اش، تکیه بر دیواری یا میانه ی راهی می ایستم، آرام و راحت و منتظر؛ و مطمئن حتی.


حکایت این خواب های تکراری بعد از تو چیست؟ چرا خوابهام را صاحب شده ای؟


  • انارماهی : )

جوانمرد است دردِ عشق؛ پیدا می کند ما را

دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ب.ظ

نود و شش برایم سال عجیبی بود. سالی پر از پستی و بلندی، پر از گردنه هایی که باید به تنهایی پشت سر می گذاشتم، پر از شکست، پر از پیروزی، پر از بی تفاوتی، پر از شوق و هزار و یک احساس دیگر. فکرهایی که تا صبح بیدار نگهم داشت و صبح هایی که با حسرتِ لحظه ای خواب به جبر از رختِ خواب کنده شدم. لحظه هایی که دو دو تا چهارتا می کردم تا خودم را پیدا کنم و ببینم اگر چه بگویم، چه کار کنم، چه کار نکنم، خودم بوده ام و روزهایی که فکر کردم شاید به جای اینکه خودم را پیدا کنم بهتر است خودم را بسازم. نود و شش به معنای واقعی کلمه سالِ آزمون و خطا بود. سال لحظه هایی که واقعا نمی دانی پشتش چیست. از بعدِ اجتماعی هم که ... بگذریم.

اما نود و شش را با تمام سختی اش دوست داشتم. دوست داشتم چون توانستم فاصله ی بینِ اشتباه تا فهمِ اشتباه را بفهمم. توانستم خودم را نه صد در صد ولی بیست درصد بپذیرم. مثلا پذیرفتم درون گرا بودنِ من هیچ بد نیست، یا اصلا اشکالی ندارد که وقتی غذایی را دوست ندارم نخورم؛ نه اینکه بخاطرِ اینکه فردِ غذا درست کننده ناراحت نشود خودم را با غذا خفه کنم چون اصول اخلاقی شاید این طور بهتر بپسندد. من در نود و شش بیست درصد خودم را دوست داشتم. با تمام نقص هایم و همین بیست درصد از منفیِ صد درصد بنظرِ من یعنی خیلی. نود و شش ابتدای "نه" گفتن بود به پروژه هایی که شاید دوستشان داشتم، شاید خیلی خفن بودند، شاید میشد خیلی باهاشون کیف کرد ولی چون از توانم خارج بود ردّشان کردم. نود و شش سالی بود که توانستم در آن یک قدمِ کوچکِ مورچه ای به سمتِ نظم و برنامه ریزی بردارم، مثلا برای ادویه هایم جا درست کردم، برای جوراب ها و گل سرها و بعضی لباس ها، مثلا روزهای اندکی در این سال وجود داشت که توانستم شب با حالِ خوب خودم را سرِ پا نگه دارم و اگرچه داشتم از خستگی میمردم ولی خانه را تمیز کردم و خوابیدم و صبح حضِ بسیاری از تمیزی خانه بردم. نود و شش سالِ تصاحبِ میزِ ناهارخوری هم بود که میزِ کارم شده و همین الان لپ تاپ را از زیر خروارها پارچه و رومیزی و خط کش و کیف و دستمال و ... بیرون کشیدم. نود و شش سالی بود که دیدم من هم داد کشیدن سرِ بچه بلدم، من هم بلدم در مواقعِ عجز از گوشی برای ساکت کردنش استفاده کنم ولی نمی کنم، ولی تا جایی که بتوانم داد نمیزنم که البته در این یک سال شاید رویِ هم دو یا سه بار داد زده باشم آن هم وقتی که خستگی به سر حد جنون برده ام. نود و شش سالِ ایمان آوردن به این که حالِ بچه ها به حالِ مادرها وصل است هم بود، سیده خانم دقیقا روزهایی بدخواب و بدقلق میشد که من دمِ "من بدبختم چون ..." می گرفتم. راستی امسال یک چیز را فهمیدم و آن اینکه یاداوری اتفاقاتِ خوبِ گذشته حتی اگر در خواب هم افتاده باشد حالم را خیلی خیلی خیلی خوب می کند. مثلا خوابِ پرواز با بالهای خودم یا خواب پرواز با اف شانزدهِ جنگی ... وای که چه دنیایی ست. نود و شش سالِ فهمِ دنیا بود. سالِ کشفِ الکترون ها و پروتون ها. نود و شش سال یک لحظه هایی بدترین همسرِ دنیا بودن برای همسرم هم بود، وقتِ خستگی و بی حالی و بی حوصلگی ولی خب خیلی تلاش کردم که هی بهتر شوم و بهتر شوم و بهتر شوم و شدم. و آخرین دستاوردِ نود و شش که باید بیشتر و بیشتر رویِ آن کار کنم، یک تصمیمِ بزرگ است و یک سوال از خودم که: من بیشتر دخترِ مادرم هستم؟ یا زنِ زندگیِ خودم؟ به نظرِ خودم بهتر است بیشتر کدام یک باشم؟ این یکی، باید در نود و هفت امتداد یابد.

اما

حالا که نود و شش تمام شده، سالی که برایم مثلِ یک صحنِ عظیمِ آزمایشگاهی بود تا خودم را در هر عرصه ای که دلم خواست از خشم و عجز و تنهایی تا عشق و شور و ذوق بیازمایم، دوست دارم نود و هفت سالِ ساختنِ خودم باشد. خودم آن طور که راحت هستم، نه آن طور که دیگران می بینند یا می خواهند که ببینند.

پس

سلام نود و هفتِ ساختنی .


  • انارماهی : )

من نمی دانستم معنی "هرگز" را ...

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ب.ظ
کاش می آمدی و می پرسیدی چه شد؟ می پرسیدی چرا؟ تا برایت می گفتم چطور، ریز ریز، ذره ذره، آرام آرام، زنده به گور شدنم را تجربه کردم. ای کاش فقط یک بار، به خودت، و به من این فرصت را می دادی، تا برایت شرح دهم که مرگ چیست، و چطور اتفاق می افتد. ای کاش این فرصت را می دادیم به هم که از مرگِ خویش برای هم بگوییم. از لحظه های تمام شده، از روزهای به تاریخ پیوسته. ای کاش این پرونده را این طور باز رها نمی کردی و می گذاشتی برایت کلمه به کلمه بگویم که چه شد و چه اتفاقی افتاد و برایت بگویم که مرگ چیست و چطور اتفاق می افتد. برایت بگویم از ذره ذره ی لحظاتِ تنهایی که به حتم یک صدم از آنچه چشیدم را حتی نمی دانی که چیست. کاش می آمدی و می پرسیدی چه شد؟ می پرسیدی چرا؟ نه که در سکوتی تنگ و مبهم رهایم کنی و قضاوتم.

افسوس که هیچ گاه، و هیچ گاه و هیچ گاه مرا نفهمیدی و افسوس برای تمام لحظاتی که برای فهمیدنت صرف کردم.
 نمی دانم چرا، شاید به حرمتِ محبتِ خالص و نابی که در دل به تو داشتم، همان روزها بخشیدمت. درست همان روزها، همان لحظه های زنده به گور شدن، درست در همان حالتِ مرگ، بخشیدمت و نه کلمه ای و نه حتی واجی و صامتی و مصوتی، بدت را حتی فکر هم نکردم و افسوس و افسوس و صد افسوس که تو باز هم نه پرسیدی چه شد؟ و نه حتی گفتی چرا؟ تا برایت بگویم که مرگ چیست و چطور اتفاق می افتد.

  • انارماهی : )