انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

ای همه آیا می توانید کمک کنید پیدایش کنم؟

چهارشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۴۹ ب.ظ

مدت های خییییلی زیاد پیش یه مطلب نوشته بودم با این مضمون که خدایا تو شب قدری همه ی ما رو می بخشی، انصاف نیست من همه رو نبخشم ...

یه نفر مدت های خیلی پیش کامنت گذاشت که ذخیره ش کرده.

ای یک نفر، آیا هنوز آن مطلب را داری و می توانی برایم بفرستی؟


  • انارماهی : )

و ما هیچ نمی دانیم

دوشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۵۰ ب.ظ

هر وقت زلزله می آید، یا سیل، یا هر به قول کتاب جغرافیا "مخاطرات طبیعی" دیگری. یاد داستان خضر و موسی می افتم. و فکر می کنم ما همه موسی ایم و خدا خضر؛ و می داند چه می کند و قطعا جز خیر نمی کند ... و ما نمی دانیم.


  • انارماهی : )

قسمتتان شود به زودی

چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۵۴ ق.ظ

مشهد رفتنِ زمانِ مادری اصلا قابل قیاس با مشهد رفتن های بی قید و بندِ زمانِ دانشجویی نیست. این را وقتی فهمیدم که سهمم از ایوانِ مقصوره یک آسمانِ بی ستاره ی سیاهِ بی گنبد بود و کودکی که در آغوشم بعد از ساعاتِ پرواز و رسیدن به هتل و جابجا شدن و ... خوابیده بود و کوچکترین حرکتم چرتِ شیرینش را پاره می کرد. و وقتی فهمیدم که همه رفتند زیارت جز من که دخترکم پیشِ کسی آرام نمی گرفت، حتی پدرش. مشهد رفتنِ زمانِ مادری خیلی فرق دارد با وقتی که بی هیچ قید و بندی تا نیمه های شب در حرم می نشینی، فرق دارد با وقتی که می روی زیر پله های دارالحجه و جایی برای نشستن پیدا می کنی و اشک می شوی و اشک؛ مشهد رفتنِ زمانِ مادری شیرین تر است از تمامِ مشهد رفتن های قبل، چون انگار حالا یک بهانه ی درست و حسابی داری برای حرف زدن، برای از هر دری سخن گفتنِ با آقا، برای از راهِ دور زیارت کردن، یک بهانه ی درست و حسابی داری برای از زندگی حرف زدن، مشهد رفتن های زمانِ مادری شاید انقدر سخت باشد که تا یکی دو هفته ی بعد از دست درد و کمر درد، آرام نگیری ولی شیرین تر از تمامِ مشهد رفتن های قبل است، انگار تازه می فهمی صاحبِ این صحن و سرا تا به حال چجوری و چه شکلی و به چه کیفیتی هوایت را داشته.


  • انارماهی : )

به گمانم شمس تبریزی درونم را یافته ام

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۴۴ ق.ظ

اخیراً موجودی در من متولد شده که دوستش دارم، هر سوالی به ذهنم می رسد، قبل از اینکه بگوید: از یک نفر بپرس

می گوید: "صبر کن با هم به جوابش می رسیم".

و شاید باور نکنید

یا می رسیم

یا از تفکر در سوال انقدر غرق در لذت می شویم که ابوابِ بیشتری به رویمان گشوده می شود.


  • انارماهی : )

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

پنجشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ب.ظ

فرض کنید کتابی آمده باشد، یا یک رشته ی دانشگاهی باشد که همه ی اصول و قواعد "انسان بودن" در آن آموزش داده شده باشد. فرق تمام صفات خوب و بد و راهِ سعادت و شقاوت و همه و همه را گفته باشد و در کل بگوید اگر طبق این اصولی که من می گویم رفتار کنید به سعادت خواهید رسید.

بعد یک نفر بیاید بگوید "من استادِ این کتاب هستم"، "من می توانم این کتاب را تدریس کنم". بگوید اگر می خواهید بفهمید این کتاب چه می گوید، اگر می خواهید این رشته ی دانشگاهی را یاد بگیرید، بیایید پیشِ من.

شما از آن آدم چه توقعی دارید؟ توقع ندارید خودش در همه چیز اول باشد؟ توقع ندارید همه چیز زندگی خودش بیست باشد؟ توقع ندارید وقتی آن آدم، استادِ آن درسِ "همه چیز شمول" است، خودش در "همه چیز" عالی باشد؟


من نمی توانم بدقولی را از یک "معلم" قرآن قبول کنم، من نمی توانم غیبت کردن را از یک معلم قرآن بپذیرم، من نمی توانم داد و هوار کردن به اسم امر به معروف را از یک معلم قرآن ببینم، نمی توانم قبول کنم یک معلم قرآن نگاهِ منفی نگر به زندگی را تجویز کند، نمی توانم محدودیت پذیری در خواسته ها و نیازهای عالی و خوب را از یک معلم قرآن ببینم، نمی توانم ببینم یک معلم قرآن تلاشِ اقتصادی نکند.


اصلا و ابدا هم با این استدلال که : "نباید به آدم ها صفر و صدی نگاه کرد"، در این زمینه موافق نیستم و کوتاه نمی آیم، کسی که ادعا می کند "معلم" قرآن است، کسی که می گوید بیایید قرآن را برایتان طوری بگویم که بفهمید، بیایید روش های فهم قرآن را بهتان آموزش بدهم، باید صدِ صدِ صد باشد، وگرنه اسمش را بگذارد مثلا پژوهشگر قرآنی، محقق قرآنی، دانشجویِ قرآنی ... یک همچین چیزی ... اینجوری بهتر و راحت تر باهاش کنار می آیم و قبول می کنم صفر و صدی نگاهش نکنم.


  • انارماهی : )
همیشه دوست داشتم خودم تصمیم گیرنده باشم. در مورد مسائل خانوادگی راحت کوتاه میام، ولی در مورد مسائل مربوط به خودم ابداً. نمی تونم اجازه بدم که کسی یا چیزی یا حتی تفکری برام تصمیم بگیره.(خدا رو از این کس یا چیز یا تفکر جدا کنید) چند سال پیش طی مسائلی از گروهی فاصله گرفتم و چند روز پیش به طور کاملا اتفاقی از احوالاتِ الانشون تا حدودی با خبر شدم؛ در نگاهِ اول با خودم گفتم اینا خیلی از من جلوترن، ولی وقتی عمیق تر شدم دیدم که من به چیزی که می خواستم رسیدم: خودم مستقلا برای خودم تصمیم می گیرم، ولی اونها هنوز برای کوچکترین مسائل و راهنمایی ها درگیر نظرِ کسی هستند که از خیلی جهات کامل نیست. پس دوباره برای فاصله گرفتن از اون گروه به خودم آفرین گفتم.
این یه مقدمه بود برای اینکه بگم
خوبه که آدم راهنمایی بگیره، خوبه که آدم مشورت کنه، خوبه که آدم نظراتِ فرد یا افراد بزرگتر از خودش رو بپرسه و گاهی عمل کنه، ولی اینکه انقدر به اون فرد یا افراد وابسته بشه که نتونه خودش مستقلا تصمیم بگیره و اگر اون نباشه همه ی زندگیش مختل بشه خیلی بده.

خوبه که آدم به حرکت تیمی و جمعی اعتقاد داشته باشه ولی هیچوقت نباید طوری در آرمانها و نظراتِ پذیرفته شده ی یک جمع غرق بشه که وقتی دید دارن کج میرن نتونه یه پشت پا بزنه به همه ی قوانین پذیرفته شده ی اون جمع و بیاد بیرون. آدم باید همیشه قدرتِ نقدِ اجتماعِ اطرافش رو داشته باشه و این محقق نمیشه مگر با "فکر"، "آگاهی"، "اتصال به حق" .

خوبه که آدم به مذهب، دین، ایمان، آدم های خوشگل مذهبی (از نظر مدلِ مذهبی بودن)، علاقه داشته باشه و بخواد از این راه ایمانش رو قوی کنه، ولی امان، امان از وقتی که شیطان انقدر هنرمندانه اعمالِ پستِ اون گروه رو برات زیبا نشون میده که حتی فکرشم نمی کنی داری اشتباه می کنی چه برسه به اینکه بخوای بپذیری و خودت رو تغییر بدی.

خوبه که آدم از یه سری آدم گنده گنده (علی الخصوص) از بینِ شهدا الگوبرداری کنه، ولی ای کاش نخواد مثلِ اون آدم زندگی کنه، چون راهش بدجوری به بن بست می رسه و با مغز میره تو دیوار، چرا؟ چون اون شهیدِ والا مقام یا اون انسانِ گنده (از همه جهت) در یه شرایطی زندگی کرده که برای هیچ بنی بشری تکرار نمیشه، آدما باید یاد بگیرن آدم گنده ی دنیای خودشون باشن، نه آدم گنده ی دنیای که هیچ ربطی به دنیای اونها  نداره.

خوبه که آدم بخواد پیشرفت کنه، بزرگ بشه، زندگی خوبی داشته باشه، ولی اینکه فکر کنه فقط باید در درد، در افسردگی، در خمودگی، در کسالت، در هر نوع از این احساس باشه تا بتونه اتصال به حق و حقیقت و خدا رو حفظ کنه تا بزرگ بشه تا پیشرفت کنه تا مثل شهید فلانی و استاد بهمانی و ... بشه؛ اشتباه محضه.

در آخر
به من، تصمیمِ اون روزم، کارم، تلاشم، گریه هام، خنده هام، آبرویی که ازم رفت، به تحقیری که شدم، آفرین و صد آفرین. هزارباره ارزشش رو داشت.


* مبارکت ای صبور شب ها، به صبح تابان رسیدی آخر
   ز تن پراکندگی گذشتی ، به مطلق جان رسیدی آخر
   هادی سعیدی کیاسری
  • انارماهی : )

دخترم

پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ق.ظ
گاهی که حرف می زنی
لطافت صدایت به قدری ست
که فکر می کنم باید صدایِ جبرئیل وقتی با محمّدِ امین حرف می زده همین قدر لطیف بوده باشد
وگرنه حقِ مطلبِ وحی، ادا نمی شده.

  • انارماهی : )

یک آبان آرام

سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ب.ظ

خیلی دوست داشتم می شد آدم ها را برنامه نویسی کرد. مثلا یکی را طوری می نوشتی که وقتی سردرگمی، با یک کلمه حرف خاک مالت نکند، یا دیگری را طوری که وقتی داری از احساس خوشحالی و خوشبختی منفجر می شوی با مغز از آسمانِ دنیا پرتت نکند پایین. واقعا آدم ها اگر کمی ملاحظه دار تر (؟) بودند چه دنیای زیبایی داشتیم. آدم ها اگر فکر می کردند، اگر فکر می کردند که ممکن است فکر نکنند، چقدر راحت تر زندگی می کردیم. آدم ها اگر این همه فقط و فقط خودشان را قبول نداشتند و گاهی فکر می کردند ممکن است اشتباه کنند، چقدر دنیا زیباتر بود.

خب

تا فردا صبح هم که بخواهم از این حرفها بزنم، هست. از این حرفها زیاد است که ای کاش دنیا جور دیگری بود و آدم ها جور دیگری بودند ولی تهش که چی؟ بنظرم "که چی؟" دار ترین کاری که آدم ها می کنند  همین انتقاد از دنیا و آدم هایش است، همین که صبح تا شب همه چیز را بمباران کنند و همه ی نظریاتِ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و ادبی و هنری و ... را به باد انتقاد بگیرند. فکر می کنند کارِ خوب و مهمی ست، فکر می کنند این یعنی آرمانی زندگی کردن، این یعنی خوب بودن، این یعنی کمک به جامعه ی بشری ... هه. کاش به جای این همه انگشت که به طرف همه جا گرفته ایم، کمی هم به خودمان نگاه می کردیم.


چای دم نکرده ام، ما خیلی اهلِ چای نیستیم، ولی بساطِ ناهار آماده است سیب و گلابی میان وعده مان را هم خورده ایم. دخترم خط کش فلزی پنجاه سانتی ام را برداشته و احتمالا بنظر خودش کشف خیلی بزرگی کرده "یک چیزِ براقِ بلند". خانه کاملا جارو و گردگیری شده و جان می دهد برای یک مهمانی حسابی. نصف بیشتر برنامه های امروز انجام شده و من لبریز از حس خوشبختی،دخترم را که حالا حوصله اش از خط کش سررفته و بغل مرا می خواهد بغل می کنم و باقی متن را با یک دست تایپ می کنم. او هم غرق دنیای نور و تصویر نقش کلمات را نگاه میکند  و چون هیچ نمی فهمد با سکوت و حیرت، آرام میگیرد. فکر میکنم کاش ما آدم ها هم کمی در سکوت به دنیا نگاه میکردیم و غرق حیرت میشدیم از نعماتش.

  • انارماهی : )

در کارگاه

سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۵۳ ق.ظ
حالِ بعد از مادری ام بخاطرِ یک سلسله دردهای جسمی بد بود. دیر توانستم خودم را پیدا کنم. ولی کردم. حالا که تقریبا با دخترک به ثبات رسیده ایم، چراغِ کارگاهِ کوچکی را روشن کرده ام که همیشه در آرزویش بودم. بچه که بودم یکی از تفریحاتم چرخ زدن وسطِ پارچه ها بود، کمد مادر بزرگ همیشه پر بود از تکه پارچه های رنگارنگ با نقش های زیبا، از دوختن و سر هم کردنِ پارچه لذت می بردم. بزرگتر که شدم دیدم حوصله ی خیاطی را ندارم. لباس دوختن با پارچه ها را سر هم کردن خیلی فرق داشت، خارج از توانِ من بود. پس دنیای پارچه ها را با فکر به اینکه از پارچه ها فقط می شود لباس ساخت رها کردم.

حالا در دنیای امروز با پارچه ها خیلی کارها می شود کرد، و من باز به دنیای رنگارنگ پارچه ها برگشته ام و چراغِ کارگاهِ کوچکم را این بار با محصولِ تازه ای و از جنسِ تازه ای روشن کرده ام. اگر دوست داشتید، می توانید وارد کانالِ تلگرامِ دست سازه های انارماهی که لینکش آن بالاست شوید.

و برای برکتِ کارم دعا کنید.

  • انارماهی : )

به جواب نرسیدم

شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۴ ب.ظ

داشتم فکر می کردم اینکه قبلا یک روز درمیان عصبانی میشدم و به یک چیزی گیر میدادم و حالا تبدیل شده به پنج روز در میان، یعنی خیلی رشد کرده ام. بعد فکر کردم لابد همه ی اجزاء این عالم در حالت رشد هستند، و برایم سوال شد که ... رشدِ شخصیتی مثلِ علی بن ابی طالب، چه شکلی بوده؟ چجوری بوده؟ از کجا به کجا و از کدام نقطه به کدام نقطه بوده؟


به گمانم این از آن سوالهاست که به قول استاد باید خیس بخورد، یک سال، دو سال، ده سال، یا شاید هم بیشتر ...


  • انارماهی : )

باز آمد ...

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۵۳ ب.ظ

دوران مدرسه شبِ اول مهر اولین کسی بودم که به رخت خواب می رفت. لباس ها و جوراب ها و کفش و کیف نو رو آماده میکردم و می ذاشتم رویِ صندلی و میز تا صبح زود بپوشم و برم. منظم بودن برام خیلی اهمیت داشت. اینکه هر چیزی در کیفم دقیقا جای مشخصی داشته باشه خیلی برام مهم بود. البته این نظم رفته رفته فراموش میشد ولی نظمِ چیزی که هیچوقت یادم نرفت تا زمان دانشگاه، خطِ اتویِ شلوارم بود. که روش به شدت حساااااس بودم چون در مدرسه همیشه بخاطرِ نظمِ مانتو شلوارم تحسین شده بودم. زمان دانشگاه انقدر شلوارهای عجق وجق پوشیدم که خودم خجالت میکشم ازشون :دی ولی خب اون زمان با اون شلوارها که نمی دونم جنسش چی بود ولی خیلی راحت بود و به رنگ های کرم و سبز و قرمز و ... رویت می شدند به حال و هوایِ اون روزهام می خورد. از وقتی رفتیم دانشگاه دیگه اول مهر نداشتیم. اول مهرمون مثلا تبدیل شده بود به پونزده شهریور یا دهِ مهر یا دیرتر و نزدیکتر بسته به استادی که سخت گیر بود یا نبود و اینکه کِی دلش می خواست بیاد دانشگاه. حالا نه دانش آموزم نه دانشجو و اول مهرم رو در خونه سپری می کنم. هیچ کیفی نمی چینم و خط اتوی هیچ شلواری رو چک نمی کنم. هیچ جورابی رو با رنگ روپوشم ست نمی کنم و هیچ گل سری رو برای موهام نو نگه نمی دارم. فردا اولِ مهر میاد، من در خونه، کنارِ دخترم صبحانه می خورم، شعر می خونم، نهار می پزم، خونه رو مرتب می کنم و اول مهر رو خیلی متفاوت تر از اول مهرهای دیگه میگذرونم. ولی پر از شور و شوقم، پر از حسِ زندگی، حالم خوبه که فردا اولِ مهره، اولِ یه شروعِ دوباره برای خیلی از آدم ها.


حس خیلی از روزها و زمان ها و اتفاقات در زندگی ما برامون موندگار میشه. موندگار میشه که اولِ پاییز خوشحالیم یا غمگین، موندگار میشه که شبِ تولدمون چه حسی داریم، روزِ سالگردِ ازدواجمون، اولین باری که عشقمون رو دیدیم، اولین مسافرتِ بی خانواده، اولین روزی که موبایل دست گرفتیم، روزِ گرفتنِ نتایج کنکور، روز ثبت نام دانشگاه، روزی که یاد گرفتیم راه بریم، بخندیم، گریه کنیم و هر روزی که هر کاری کرده باشیم که حسش در خاطرمون موندگار شده باشه، تا ابد باهامون همراهه. میشه این حس رو برای بچه ها همیشگی کرد.


دارم سعی می کنم وقتی سیده خانم اولین کلمه هاش رو میگه، وقتی جارو رو از کنار آشپزخونه برمیداره، وقتی می خنده، وقتی یاد میگیره دالی کنه، وقتی بای بای می کنه، وقتی غلت میزنه و هرررررر کار دیگه ای که می کنه، انقدر براش دست میزنم و تحسینش می کنم که حسِ خوبِ یاد گرفتنِ یه کار جدید، حسِ خوب پشت سر گذاشتنِ یه مرحله، حسِ خوبِ کسبِ یه تجربه ی تازه، حسِ خوبِ تحسین شدن ... همیشه و همیشه باهاش بمونه و بهش کمک کنه.


حس های خوبتون موندگار و لحظه هاتون سرشار از تحسین، که شما نمره ی تحسینِ خدایید به خودش.


  • انارماهی : )

: )

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ق.ظ

تهران اکثر خونه ها طبقه دارند، شماره ی واحد دارند، پلاک دار بودنِ خونه ها در تهران یه امر کاملا عادیه و فکر میکنم خونه ای که پلاک نداشته باشه اونجا وجود نداره. اما اینجا، شهری که من زندگی می کنم، خونه مون پلاک نداره، طبقه نداره و یک طبقه است پس یک واحد هم بیشتر نیست. حیاط داره و گل داره و دو تا درختچه ی انار که هیچوقت میوه نمیدن، حتی گلِ انار هم نمیدن. حیاط ما دو تا پله داره که ما رو وصل می کنه به خونه، به تویِ خونه، به درونِ خونه، حیاط هم جزوِ خونه ست ولی انگار همه ی خونه نیست. خونه اونجاست که گرم باشه، که یه جای راحت داشته باشه برای لَم دادن، که یه وقتایی که دلت خواست تلویزیون رو روشن کنی ازش حسِ خوب بگیری و وقتی دیدی داره حسِ خوبش تموم میشه دکمه ی خاموش رو بزنی. خونه ی ما پلاک نداره، طبقه و واحد نداره، پستچی ها از رویِ کد پستی خونه مون رو می شناسند و به راحتی هر نامه یا بسته ای رو به دستمون می رسونند، خونه ی ما مثلِ خونه های تهران نیست، یه سقف خیلی بلند داره با درهای بلند، انقدر که به راحتی دستم به چوب لباسیِ پشتِ درها نمی رسه، خونه ی ما مثلِ خونه های تهران، شهرِ من، شهرِ محلِ تولدِ من، محلِ عاشق شدن و شکست خوردن و زمین خوردن و بلند شدن و شاد شدن و غمگین شدن و از دست دادن های من،نیست. خونه ی ما مثلِ خونه های تهران، شهرِ نوجوونی و جوونی های من نیست، ولی دلچسبه، چون اولین جاییه که توش معنی عشق رو فهمیدم، از تهِ دل گذشتم، از تهِ دل خندیدم، از تهِ دل زن بودم، از ته دل برای کثیف بودن کفِ آشپزخونه ش غصه خوردم و از تهِ دل وقتی درِ کابیت هاش رو دستمال کشیدم شاد شدم. اینجا خونه ی بی پلاک و بی طبقه و بی واحدِ منه، در شهری که با همه ی کاستی هایی که ممکنه نسبت به تهران داشته باشه دوستش دارم.


  • انارماهی : )

درد دلانه ...

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

نوشتن و خواندن و غرق شدن در وادی کلمات را بیشتر از هر کارِ دیگری دوست دارم

اما ...

نوشتن در مجلات ... نوشتن برای رادیو و تلویزیون و سایت ها ... هیچ کدام شبیه قلم من نیست ... برایشان می نویسم اما نه خودم را ... و این آزاردهنده ترین کاری ست که می کنم ... چه میشد اگر متن های یک مجله ی نوجوانانه فاخر بود؟ یا متن های رادیو به زبانِ ادبیات کهن بیان میشد؟ و مردم شنیدن متن های سنگین را دوست داشتند؟ ... چه کنم؟ نوشتن را به حالِ خودش رها کنم؟ بیانم آنقدر سرکوبِ "محاوره بنویس" ها شد که انگار دیگر هیچ چیزی از کلام من نمانده ... از آنچه روزهای دانشجویی هر استادی که خواند گفت: "شما سبک خودتون رو دارید و این عالیه" ...

چه کنم؟

خدایا ، بهترین راه را خودت جلوی پایم بگذار ... من از دستِ پایینِ پایینِ پایینِ پایین نوشتن ... خسته شدم ، کلمه های خودم را می خواهم، همان ها که بخاطرشان اینجا شکل گرفت ... همانها که بخاطرشان تحسین شدم، همانها که همراهشان خودم بودم ...


  • انارماهی : )

مهربانی را بیاموز ...

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۵۴ ق.ظ

خانم دکتر می گفت تو می فهمی، می گفت بچه ها از همان روزهای اول جنینی هویتشان شکل می گیرد، و وقتی مادر و پدر با او حرف می زنند احساس خوبی پیدا می کند. من آن دوران را از دست دادم. نمی توانستم با تو خوب حرف بزنم، با خدایت بیشتر حرف زدم تا با تو. حالا هم که آمده ای و مونسم شده ای، باهات حرف ها دارم اما، خانم دکتر می گفت بچه از وقتی خواندن می آموزند، خواندن حرف های پدر و مادرشان را خیلی دوست دارند تا شنیدنش. من برای تو نامه ها نوشته ام. پس باز هم می نویسم. به امید روزی که خواندن بدانی.


دخترکِ نازم.

در نوشته های پیشین برایت از معنی ایمان گفته ام. باز هم بدان که ایمان از ریشه ی "امن" به معنی بودنِ در امنیتِ محض است، و مومن کسی ست که هم احساس امنیت می کند و هم احساس امنیت می بخشد. حال که دختری بدان، در آینده ای نه چندان دور، احساسِ امنیتِ مملکتی به نامِ خانه به عهده ی توست، و اگر تو در امان باشی، بقیه نیز در امان اند.

دخترم

انسان در حالتِ امنیت، شاد است، می خندد، بازی می کند، شعر می گوید، شعر می خواند، در تکاپو و تلاش و بودن است. در امنیت است که انسان در محضِ شکوفایی ست. شکوفاییِ خودش، شکوفاییِ دیگران. پس کلیشه ها را دور بریز، بی مرز مومن باش، بی مرز محبت کن، بی مرز ببخش، بی مرز چشم بپوش و مهربان باش و مهربان باش و مهربان باش.


و در حذر از کلیشه ها همین قدر به تو بگویم که مِسکه نوه ی فضه خاتون روزی در ایام حج بر یکی از ائمه مشرف می شود و خاطره ای را نقل می کند که از زبان مادربزرگ شنیده: فضه می گوید هنوز مسلمان نشده بودم، دخترِ رسولِ خدا کنارم نشسته بود. عصر جمعه ای بود، حضرتِ زهرا سلام الله علیها مرا صدا زد، گفت: فضه، نزدیکِ غروب است، روزِ جمعه است، زمانِ استجابتِ دعاست، فضه تو از خانواده ات دور افتادی، شان و منزلتت پایین آمده، دل شکسته ای و احساس غربت می کنی، من دعا می کنم، تو آمین بگویی، حتماً مستجاب می شود ... ؛ فضه می گوید اینجا بود که مسلمان شدم ...


می بینی جانِ مادر ... اگر بخواهی خانه ی شکوفایی داشته باشی، باید کلیشه ها را دور بریزی،یعنی گاهی از کنیزت بخواهی برای دعایت آمین بگوید ... باید مهربان باشی و مهربان باشی و مهربان باشی تا مانند مادرت زهرا سلام الله علیها شکوفا باشی و شکوفایی ببخشی.


پ.ن: سند روایت را نمیدانم، از زبان استادی شنیدم و بر دلم خوش نشست.


  • انارماهی : )

چشمانمان را باز کنیم

سه شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۳۸ ق.ظ
اگر از من بپرسند مرضِ قرنِ امروز چیست، بی درنگ می گویم: بی تفاوتی. ما عادت کرده ایم به فکرنکردن. عادت کرده ایم به اینکه هر حرفی را بی هیچ تفکری بپذیریم و نهایتا اگر کمی احساسمان قلقلکش آمد بگوییم: "اشکال ندارد، حوصله نداشته"، "در اوضاع روحی خوبی نبوده که این حرف را زده یا این مقاله را نوشته" ... یا "حواسش نبوده" یا "مصلحت این طور بوده که این را بگوید/بنویسد". اما واقعیت چیست؟ حقیقت کدام است؟ کافی ست کمی به حرفها، نظرات، کتاب ها، نوشته ها، مقاله ها، و هر اطلاعاتِ دم دستیِ دیگری فکر کنیم.

خیلی از مسائل نیاز به سند و مدرک و اثبات هم ندارد، همین فکر کردن، همین استفاده از حجتِ درون، همین دو دوتا چهارتای ساده ی عقلانی کمک می کند، حقیقت را بفهمیم.

ما بی تفاوت شده ایم به حرفها، به کتاب ها، به مقاله ها، به داستانها، به عکس ها، عادت کرده ایم چشم ببندیم و خودمان را غرق کنیم در دنیایی که همه می گویند "آخرالزمان" است. اما آیا آخرالزمان محدوده ی زمانی و مکانی خاصی دارد؟ چرا فقط برخی مناطق خاص درگیرِ آخرالزمان اند؟ و بقیه ی دنیا در صلح و آرامش و امنیت و عِلم زندگی می کنند؟


  • انارماهی : )