انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

رمضان هم مبارکتان باشد.

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۴ ب.ظ

یکی از فواید مطالعه برای انسان این است که


وقتی رفتارِ غیر معمولی در شخصی یا چیزی می بیند، قبل از اینکه فوراً تلفن دست بگیرد و عالم و آدم را خبر کند که فلانی اینطوری کرد و چرا کرد و چطور کرد و اینها، کمی فکر می کند، کمی قوه ی تعقل و تصور و تخیلش را به کار می اندازد و می بیند طرف ممکن است به چه دلایلی و احتمالاتی آن رفتار را کرده باشد.

جانِ موبایلتان کتاب بخوانید.


  • انارماهی : )

و در آن غرق شوی آرام بگیری

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۱۶ ب.ظ

همه ی تلاش هایم در جهت مرتب نگه داشتنِ خانه جواب می دهد، ظرف ها را با تمامِ خستگی ام بلافاصله بعد از نهار میشورم و آخر شب هم اگر ظرفی حتی یک لیوان نشسته باشد می شورم. هر چیز را بر می دارم با تمام سختی اش همان موقع سرِ جایش می گذارم. به محض اینکه کمی آرام می گیری در هر روزی که باشد خانه را جارو میکشم و هروقت خواب باشی بلافاصله گردگیری می کنم. با این همه لباس های اتو نشده رویِ هم تلنبار شده، توانسته ام متن هایم را به حد قابلِ قبولی جلو جلو بفرستم و نگذارم برای دقیقه ی نود که هم تو اذیت شوی هم من ولی باز آرامش ندارم. فکر می کنم باید کاری کنم و نمی کنم. باید تلاشی صورت بگیرد که نمی گیرد. فکر می کنم به اندازه ی کافی مامان نیستم، به خودم قول می دهم از آخر اردیبهشت کمی دوخت و دوزی جاتِ داخلِ منزل را شروع کنم تا به خوب شدنِ حالم کمک کنم، برنامه ی ختم قرآنم عقب افتاده، برنامه ی درس هایم هم، تدریس هم تقریبا به طور کامل کنار گذاشته ام، از خروجی خودم ناراضی ام، از دو روزی که بخاطر واکسنِ تو حتی نهار نپخته ام، از برنامه هایی که انجام نشده، اما یک لحظه صبر می کنم، رویِ صندلی می نشینم و فکر می کنم به ترمِ تمام نشدنیِ مادری، به واحدی که خودت را هم بکشی حذف نمی شود، هیچکس نمی تواند تو را از آن محروم کند حتی خودت و هیچکس نمی تواند قضاوتت کند و هیچکس نمی تواند بخاطرِ انجام دادنی ها و ندادنی ها مواخذه ات کند، در یک کلام قرار نیست برای مادری به تو نمره ای بدهند یا اگر کاری نکنی امتیاز مادری را از تو بگیرند.

و این تنها نقشی ست در عالم که می توانی با همه ی کاستی ها و نداشته هایت در آن بمانی. انگار که قائم به ذاتِ تو باشد.


  • انارماهی : )

آشنایی با وسایل چرم دوزی سنتی

يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۳۶ ب.ظ

در سایت تبیان، به قلمِ اینجانب : کلیک


  • انارماهی : )

کای بی خبر فنا شو، ای با خبر به رقص آ

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۰۱ ق.ظ
جوان تر که بودم، تا حدود سه چهار سالِ پیش، گاهی پهن می شدم کفِ زمین، در سکوتِ خانه چشم می دوختم به سقفِ سفیدِ اتاقم و فکر می کردم طی روزهای گذشته چه کرده ام؟ چه به دست آورده ام؟ چه از دست داده ام؟ به چه چیزهایی فکر کرده ام؟ گاهی وقتی فکرِ جالبی یادم نمیامد و فقط حسِّ شوقِ همان لحظه ی حاصل از آن فکر باقی مانده بود، اذیت می شدم، انقدر اذیت می شدم که ترجیح میدادم بروم سراغِ فکرِ دیگری، به خودم قول می دادم فکرهایم را بنویسم ولی باز یادم می رفت، فرصت نمی شد رویِ پله برقیِ مترو کاغذ و قلم دست گرفت، فرصت نمی شد سرِ کلاسی که استاد انقدر تند جزوه می گفت که بی نقطه می نوشتم، فکر را یادداشت کرد، حقیقت این بود که من وقت هایی فکرهای جالب به ذهنم می رسید که نباید می رسید. خودم را توجیح می کردم که موقعیتش نبوده. فکر می کردم به رفتارم با آدم ها، انقدر به رفتارم با آدم ها فکر میکردم و صحبت هام را پس و پیش می کردم که تعجبم می آمد از آنچه واقعا گفته بودم و آنچه دوست داشتم گفته باشم. تهِ خط می رسیدم به این که من آنی نیستم که نشان می دهم و دق می خوردم از این فکر و اعصابم می ریخت بهم از خودی که همیشه پنهان کرده بودم.

دوست داشتن هایم را، نفرت هایم را، اندوه هایم را، اعتقاداتم را همیشه پنهان می کردم. در هاله ای از "من حتماً اشتباه می کنم" زندگی می کردم، تو که غریبه نیستی سادات خانم، زندگی می کنم. من همیشه و همواره خودم را قایم کردم مبادا که دوست نداشتنی شوم. مبادا که طرد شوم از بینِ آنها که دوستشان داشتم، مبادا که اشتباه باشم. نمی دانم تجربه اش خواهی کرد یا نه اما خیلی بدبختی بزرگی ست اینکه آدم به پشتِ سرش نگاه کند و ببیند هیچ جا خودش نبوده. ببیند خودش همیشه کز کرده آن گوشه، ببیند چیزی که تویِ آینه هست خودش نیست. هرچقدر هم بگویم تا تجربه اش نکنی نمی فهمی. بعضِ چیزها در این دنیا اینطوری ست که باید حتماً تجربه کنی تا بفهمی.

گذشت، زندگی بالا و پایینم کرد، جوانی ها کردم و روزها از سر گذراندم، فکر می کردم خیلی بلدم، خیلی می دانم، خیلی فهمیده ام. می دانی چرا؟ چون آنان که با آنها بودم را بلد و دانا و فهمیده می دانستم. بی آنکه فکر کنم شاید اینها هم ندانند؟ نمی دانم چرا الان اینها را می نویسم و از همه بیشتر نمی دانم چرا برای تو می گویم، شاید آمده ام اعتراف کنم خسته ام. از شبیهِ دنیایِ خودم نبودن خسته ام. از قبولِ چیزهایی که دوستشان ندارم خسته ام. از شبیه به یک نفر و دو نفر و سه نفر بودن خسته ام. دوست دارم خودِ تنهایم باشم، دقیقا مثل وقت هایی که دوتایی تنهاییم. من این روزها تنها وقتی با تو هستم خودم هستم. خودِ واقعیِ خسته ام، خود واقعیِ پر انرژی ام، خودِ واقعیِ مستاصلم، خودِ واقعیِ آرزومندِ نادانِ دانایِ مهربانِ خشمگینِ درونِ خودم، من با تو هرچه هستم خودم هستم.

شاید بهتر است دوباره پهن شوم وسطِ زمین، چشم بدوزم به سقفِ سفیدِ اتاق و فکر کنم، فکر کنم به اینکه چه کرده ام؟ می خواهم چطور باشم؟ چگونه باشم؟ چرا جراتِ خودم بودن را ندارم؟ چرا نظرِ مخالفم را ابراز نمی کنم؟ چرا انقدر هر کسی که بگویی را قبول دارم جز خودم؟ این طوری نمی شود مادر بود سادات خانم، من نمی دانستم، اما تو بدان، مادرها باید خودشان را خیلی قبول داشته باشند. باید خودشان را خیلی خوب بشناسند. باید به تصمیماتشان خیلی احترام گذاشت باید به تشخیصشان هرچه که بود عمل کرد. مادرها با همه فرق دارند.

این است که این روزها جرات کرده ام آدم های اطرافم را گاهی به دید نقد نگاه کنم، به این دید که اینها هم قطعا اشتباهاتی دارند، به این دید که نباید دنیا را از دریچه ی ذهنِ آدم های اطرافم ببینم، جرات کرده ام داد بزنم، دعوا کنم، اذیت کنم، لج کنم، ببخشم، لطف کنم، مهربانی کنم، آن طور که من دوست دارم، نه آن طور که دیگران می گویند.

و حالا از تو ممنونم و از خدای تو، که این فرصت را به من داد و این جرات را، و چه زود، و چه به موقع، که خودم را پیدا کنم و خودم باشم. خودم که تشخیص می دهم گرسنه ای یا گرمت است، خودم که می دانم خوابت میاید یا فقط بغل می خواهی، خودم که می فهمم دلت بازی می خواهد یا یک لبخندِ ساده برایت بس است. و قول می دهم ، به تو و به خدایِ خودم که زین پس در "خودم بودن" بکوشم.

  • انارماهی : )

صرفا جهتِ خنده:

يكشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ

نشد با کلید قفل ها رو باز کنند

این بار می خوان با مشت گره کرده قفل ها رو بشکونن

:دی



  • انارماهی : )

عنوان ندارد

دوشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۳۹ ب.ظ

بیا برایمان مهم نباشد چه کسی رای میاورد، بیا چند ماهی خون دل نخوریم برای نوشتن متن های رادیو، بیا اخلاق برایمان بی ارزش باشد، بیا اصلا نسل نوجوان و مجله شان را بریزیم دور و فکر کنیم ستون ثابتی نداریم، بیا سایت ها را به حالِ خود رها کنیم، مثل ظرفها و لباس های تا نشده و پیراهن های اتو نشده ی بابا سید. بیا فکر کنیم جهان هیچ ربطی به ما ندارد، بیا بیا مادر-دختری کنیم بچه، بریم بیرون، بخندی، گریه کنی، بغلت کنم، شیرت دهم، بخندم، نگران نباشم، بیا، بیا بی هیچ فکرِ دیگری مادر-دختری کنیم، بی فکرِ ناهار، بی فکرِ شام، بیا فقط به هم نگاه کنیم، بیا فقط بخواه تویِ بغلم باشی، بیا و اصلا بغلی شو، بیا و وابسته ام شو و پیش هیچ کسی نمان، مگر چقدر طول می کشد؟ نهایتش دو سال، بعدش تو دنیا را کشف می کنی، دیگر این من نیستم که دستت را به گل ها و برگ ها و خاک و آب بکشم، بعدش این تویی که کشف می کنی، بی هیچ نیازی به من. بعدش این تویی که حتی مرا هم کشف می کنی.

راستی چه نعمت خوبی ست مادر شدن

برای اولین بار کشف می شوی، توسط دست هایی که برای اولین بار لمس می کند، برای اولین بار بو می کشد، برای اولین بار می بیند و هر بار تو را و تو را و تو را به نامِ مادر، کشف می کند.


  • انارماهی : )

بچّه

شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۴۵ ب.ظ

از اون لحظه ای تبدیل به یه هیولای وحشتناک میشه که عادت های ساده ی خودت رو عیناً تو وجودش می بینی، که مثل تو شست پاش رو صاف نگه میداره یا پاهاش رو تکون میده تا بخوابه و... فکر میکنی به حرفهات، ترس هات، جسارت هات، ...


  • انارماهی : )

این توفیقتان بخورد تویِ سرِ من

شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ق.ظ

مثلا فکر میکردم اگر امروز نرم سرِ کلاسِ اقتصادِ خرد، یعنی با تفکراتِ غربی که بهمان یاد می دادند مبارزه کرده ام، یا اگر سرِ همه ی جلساتِ اندیشه اسلامیِ یک غیبت کنم و به جایِ کلاس بروم بنشینم تویِ پارک ایرانشهر، یعنی خیلی دانشجوی مذهبی حزب اللهی بودم که سرِ کلاس یک استاد دین نفهم ننشسته ام، یا فکر می کردم اگر همه ی جلسه های مهندسی اقتصادی را غیبت کنم یعنی خیلی شاخم، یا اگر نروم سرِ کلاس های اقتصاد کلان و حقوق تجارت و به جاش بروم بهشت زهرا خیلی خوبم، یا اگر به جای کتاب های درسی همه ی پولم را خرج تازه های سوره مهر و روایت فتح کنم یعنی دارم تفکر انقلابی را اشاعه می دهم و ... خلاصه، فکر کنم منظورم را رسانده باشم.


اما نبود، نشد، لطفا شماها که تازه دانشجو شده اید یا می خواهید بشوید ، فکر نکنید این چیزها یعنی حزب اللهی بودن، فکر نکنید مبارزه با تدریس نظریات غربی در اقتصاد (یا هر درس دیگری) یعنی اینکه به جای نشستن سرِ کلاس ، بروید بنشینید زیارت عاشورا بخوانید یا به جای دادنِ امتجان میان ترم مالیه ی عمومی بروید اعتکاف و نصف نمره را از دست بدهید یا کارهای امثالهم که معروف است و مشهور بین خیلی از دانشجوهای مذهبی و حزب اللهی. اینها همه توجیه است، توجیه های قشنگِ شیطان، شما را به خدا قسم به اسمِ شهدا جاخالی ندهید، به اسمِ شهدا وقت تلف نکنید، به اسمِ شهدا و انقلاب و امام و آقا گناه نکنید.


نکنید، وقتی بروید اردویِ جهادی که همه ی نمره هایتان بالای هفده بوده باشد، وقتی بروید زیارت عاشورا که با زمان کلاستان تداخل نداشته باشد، وقتی بروید بهشت زهرا سرِ مزار چمران و آوینی و کاظمی و صیاد، که درستان را کامل خوانده باشید، وقتی بروید تویِ اتاق بسیج و مسئولیت قبول کنید که معدل ترمتان بالای هجده باشد، اینها را اگر که راست می گویید، اگر که دوست دارید، اگر که واقعا برای دین و مذهب و انقلاب و ارزش هایی که ازش دم می زنید ارزش قائلید وقتی دنبال کنید که کار اصلی تان، مسئولیتتان، نقشتان، رویِ زمین نمانده باشد، شما را به خدا وقتی بروید اعتکاف که واقعا کارِ رویِ زمین مانده نداشته باشید.


شما را به خدا قسم اگر واقعا شهدا را دوست دارید، فقط افسردگی و غم و ناراحتی از دست دادنشان را در خودتان بروز ندهید، اگر واقعا برای شهدا ارزش قائلید مثلِ آنها سربلندِ دنیا و آخرت باشید، نه که یک آدم افسرده ی دلمرده ی غمگینِ درس نخوانِ خاک بر سر تحویل جامعه بدهید با این توجیه که: "توفیق نداشتیم"، با این توجیه که: "دستمان را نگرفتند".


مثلِ بچه ی آدم درس بخوانید ، مثلِ بچه ی آدم جهاد کنید، مثلِ بچه ی آدم به خودتان سختی بدهید لطفا که چند روزِ دیگر بتوانید یک حرفی تویِ همین کشورِ خودمان بزنید.


پ.ن: نگو خواستم و نشد که من خودم زغال فروشم


  • انارماهی : )

بالاخره روزی خواهیم خواست

يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ب.ظ

نظریه ی امید مالِ من بود، نظریه ی تکرارِ وحدت پذیرِ آدم ها به شرطِ خواستن. هنوز هم که در ظاهر از آن حال و هوا و شور و غوغا و بالا و پایین پریدن های عرصه ی فرهنگی کنار کشیده ام، هنوز هم که مدت هاست با کسی سرِ یک میز ننشسته و بحث نکرده ام، هنوز هم که ایده هایم را رویِ کاغذ می نویسم و با شور و حرارت خاصی شب تا صبح شهر و کشور و دنیای دوست داشتنی ام را در سر می پرورانم، هنوز هم دست از چیزی که به نظر همه کله شقی بود برنداشته ام و معتقدم تو دوباره متولد خواهی شد، هنوز هم معتقدم تو دوباره باز خواهی گشت، کارهای نیمه تمامت را تمام خواهی کرد و به آنچه در ذهن داشتی جامه ی عمل خواهی پوشاند. شاید اسمت دیگر مرتضی آوینی نباشد، شاید مثلا مرضیه عمرانی، هادی فراقتی، اکبر دوست دار، مریمِ شیرین گفتار، یا سیده خانمِ ما باشی، ولی برخواهی گشت و دوباره بینِ ما خواهی زیست، به شرطِ خواستن؛ به شرطِ خواستنِ هر کس که بخواهد، که تو معنیِ حقیقی خواستن بودی.

شهادتت مبارک سیدِ شهیدانِ اهلِ قلم.


  • انارماهی : )

کدام خدا؟

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۱۱ ب.ظ

سیده خانم

خوب است کمی هم از خدا برایت بگویم. از او که به قولِ مشهورِ معروفی فرموده: "من نزدِ گمانِ بنده ی خویش هستم".

جانِ مادر؛ این را خوب به خاطر بسپار و بدان که خدا برای تو همان قدر خداست که بخواهی؛ و این البته هیچ ارتباطی با مساله ی چند خدایی ندارد ولی خدای تو همان قدر خداست که قدرِ تو باشد.

ایمان به یک خدایِ قادرِ عادلِ متعالِ زیبایِ کریمِ رحیم، همان قدر تو را توانمند و عدالت خواه و والا و زیبا و با کرامت و مهربان می کند که ایمان به یک خدایِ متکبرِ سنگدلِ بی رحم و مروتِ نفهمِ تلافی کن، تو را بی رحم و رنجور و لاابالی و زشت و کریه می گرداند. آری، ایمان رفتارِ آدم را تغییر می دهد، شکلِ ایمان دنیای آدم را متفاوت می سازد.


مومن اگرچه از ریشه ی امن و در تشریح به معنی شخصی ست که هم احساس امنیت می کند و هم احساس امنیت می بخشد، اما باید دید که در چه دنیایی؟ در کدام موعد؟ در چه قرارگاهی؟ آنجا که فطرتِ بیدار قرار و آرام یابد مومن است یا آنجا که فطرت خوابیده و سرکوب شده و بیمار دنبال هوای خویش می گردد؟ ایمان را به لحاظِ لفظ و نه در معنایِ حقیقیِ خویش، می توان دارای شکل و مصداق و اعتباراتی گوناگون در نظر گرفت.


پس قربانِ لبخندِ شیرینت

خوب فکر کن، در هر لحظه مراقب باش، و نیک به این مساله بنگر که به کدام خدا، کدام سو و کدام راه ایمان یافته ای؟ و ظنّ به خدایت را تا می توانی کریم و کریم و کریم و کریم تر قرار ده که در کوره راه های تاریک و سرد دنیا و آنجا که تنهایی مثلِ خوره به جانِ سالمت چنگ می اندازد تنها و تنها کرامت است که می تواند سربلند از هر ورطه ای بیرونت آورد.



پ.ن: با تشکر از عطیه خانم که قلم ما را پس از مدت هااااا روشن کرد.

  • انارماهی : )

این یک توصیه ی کاملا جدی ست.

دوشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۴۰ ب.ظ

اگر می خواهید بفهمید واقعا آدم تنبلی هستید یا نه؟ اگر دوست دارید خودتان را تست کنید که واقعا سحر خیز هستید یا نه؟ اگر دوست دارید ببینید خیلی از رفتارهای مذهبی (مثل سلام بر حسین علیه السلامِ بعد از آب خوردن) برای شما یک عادت است یا یک جور مراقبه که همیشه حواستان بهش هست؟ اگر می خواهید بفهمید الحق صبورید یا فقط ادایش را در میاورده اید؟ اگر دوست دارید بهتان ثابت شود اعتماد بنفس دارید یا فقط گول تعریف های خاله و عمه را خورده اید؟ اگر دوست دارید هیولای درونِ خودتان را بشناسید و بعد بکشیدش بیرون و تویِ چشمهایش نگاه کنید و با پشت دست بخوابانید تویِ گوشش یا تسلیمش شوید و اجازه دهید روز به روز بیشتر و البته با سرعت زیادتر از قبل به رشد خود ادامه دهد، بچه دار شوید.


بعدش تازه می فهمید تمام سالهای قبل را داشتید تئاتر بازی می کردید، یا اینکه نه، شعار نمی داده اید و واقعا روی خودتان کار کرده اید و بعد از مدت کوتاهی می توانید این مسافر جدید را جایی از قایق بنشانید که مثل قبل در امواج نابهنگام و پر تلاطمِ دریای زندگی چپکی نشوید.


  • انارماهی : )

همیشه بهار

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۳۸ ق.ظ

 

این پنجاه و سومین بار بود که دستانش را می‌شست، کرم می‌زد و با تمام قدرت مقابل بینی می‌گرفت و بو می‌کرد و در ذهنش جمله‌ی مادر مرور می‌شد: "دستاتُ همیشه جوون و با طراوت حفظ کن، دست‌ها شناسنامه‌ی زن‌ها هستند"، و پاسخ همیشگی خودش که: "واااای مامان چه حرف‌ها می‌زنی، حالا کی به دست‌های من نگاه می کنه؟!". اما حالا انگار که همه‌ی جهان چشم به دست‌های او دوخته باشند با وسواس خاصی تلاش می‌کرد تا بویِ گوشت را از دستانش پاک کند. انگار دنیا شده بود بینی و او تنها بویِ موجود رویِ زمین، می‌خواست خوش باشد. وقتی خیالش از بابت دست‌ها راحت شد رفت سراغِ کمدِ لباس‌ها، بلوزِ سفید و دامنِ آبی و روسریِ آبی-صورتی را برداشت و گذاشت کنارِ جورابِ پشمیِ نازک‏بافتِ رویِ تخت که از حراجی‌های لحظه آخریِ شبِ عیدِ سالِ گذشته خریده بود، چادر گل‌دار و کفش‌های روفرشی را تویِ کیف گذاشت و بعد از پوشیدن لباس‌ها و براندازِ‌ خودش در آینه، راضی از نقشی که از وجودش بر آینه بسته بود، خرامان از اتاق بیرون رفت، هفت‌سین را دوباره نگاه کرد، چیزی کم داشت، چیزی شبیهِ یک سنبلِ جگری‌رنگ ناب، نبود، سنبل پیدا نکرده بود، هرچه گشته بود همه یا جگری نبودند یا سر خم کرده بودند و او سربلندی را دوست داشت، پس گلدانِ کوچکِ سفالی که هدیه‌ی مادر شوهرش برای اولین تولدش بود را برداشت، شکوفه‌ای از درخت سیبِ حیاط چید و تویِ گلدان گذاشت و گلدان را نشاند کنارِ تنگِ ماهی و با رضایت تمام نشست منتظرِ "حاج‌آقا" که بیاید.


حاج‌آقا، لقبی که بعد از ازدواج رویِ همسرش گذاشته بود. آن‌ها اگرچه جوان بودند و جزوِ زن و شوهرهای همین دوره و زمانه به‌حساب می‌آمدند و حاج‏آقا اگرچه هنوز حاجی نشده بود، اما او دوست داشت برخی سنت‌ها را حفظ کند، سنتی مثلِ حفظِ یک حریم و حیایِ همیشگی بینِ او و همسرش؛ و چه چیزی بهتر از کلام برای حفظِ این حریمِ نازکِ شکستنی؟ حاج‌آقا بالاخره آمده بود، او را که زیرکانه دورتر ایستاده بود و خودش را مشغول ماهی‌های هفت‌سین نشان داده بود تا فرصت یک براندازِ جانانه را به همسرش داده باشد، دیده بود و با کلام و نگاه تحسینش کرده بود؛ پیراهنِ لیمویی و کت‌وشلوار سورمه‌ای را پوشیده بود و کفش‌های واکس‌خورده‌ی مشکی را به پا کرده بود و باهم راهیِ اولین عید دیدنیِ سال شده بودند. منزلِ بزرگ‌ترها، بعد خاله و دایی و عمه و عمو و بعد خواهرها و برادرها، در زندگیِ او هر چیز ترتیبِ خاصِ خودش را داشت...


این‌ها تمام صحنه‌هایی بود که در ذهنش مرور می‌شد. سال‌های گذشته، بهار، تمیزیِ خانه، بویِ خوشِ وایتکس و پودر لباسشویی و شیشه‌شوی، برق زدنِ فرش‌های نم‌دار بعد از کشیدنِ شامپو فرش، دیوارهای تر و بویِ تمیزی و پاکی و نویی، خیابان‌های شلوغ و بویِ زندگی، هفت‌سین، که باید قشنگ چیده می‌شد و ساده‌ی ساده‌ی ساده می‌بود، او عاشق سادگی بود و شلوغی و هیاهویی که بویِ زندگی نداشته باشد و دنبالِ خریدنِ نگاهِ تحسینِ دیگران باشد را نمی‌پسندید. لیست کتاب‌های خوانده و نخوانده برای سالِ جدید، برنامه‌ها و قرارهای صفحه‌ی اولِ سررسید و از همه مهم‌تر مراسم انتخابِ سررسید که حتماً می‌بایست صفحه‌ی جمعه‌هایش کامل بود، چون او هزارتا حرف داشت که با جمعه‌ها بزند. و سبزه، که حتماً باید گندم می‌بود و حتماً باید خودش سبز می‌کرد، با بسم‌الله و قرائت حمد و دعایِ خیر و برکت در روزِ بیستمِ اسفند، ده روز مانده به بهار.


حالا اما دیوارها نصفه‌کاره مانده بود، شیشه‌ها را فقط از داخل تمیز کرده بود، سعی کرده بود خودش را قانع کند که پرده‌ها تمیز است و ظرف‌های تویِ بوفه خاک نگرفته و همین‌که خودِ بوفه را گردگیری کند کافی‏ست، لباس‌ها به‌اندازه‌ی رفع نیاز اتو شده بودند، هنوز ظرف نشسته تویِ سینک ظرف‌شویی بود و گردوغبار نشسته رویِ میزها خودنمایی می‌کرد، حتی شاید دستانش هنوز بویِ گوشت و مرغ و سبزی و ماهی می‌داد. برای هفت‌سین تخم مرغ رنگ نکرده بود و سبزه‌اش کوتاه‌تر از هرسال به چشم می‌آمد، روز اول نرسیده بود به خانه‌ی بزرگ‌ترها برود و روزِ دوم در خانه مانده بود و روز سوم را با برنامه‌ای خلافِ هر سال و زیارتِ امامزاده‌ی محله گذرانده بود. سررسیدی در کار نبود، و برنامه‌ای و کتابی برای خواندن، از آخرین کتابی که نصفه‌نیمه رها کرده بود چند روزی می‌گذشت، همان روزی که فهمید حالا حالاها نمی‌تواند کتاب بخواند و غرق داستان و دنیای کلمات شود، فهمیده بود حالا خودش به‌تنهایی یک کتاب است، یک رمان، یک دیوانِ شعر، و شاید اصلاً یک کتابخانه بود با تمامِ بخش‌های اجتماعی و فرهنگی و ادبی و هنری و سیاسی.


حالا این بهار نبود که سالِ او را نو می‌کرد، بهار نبود که لحظه‌های زندگی‌اش را رنگ می‌داد و گرد کهنگی از روزهایش می‌گرفت، حالا این فقط بهار نبود که جزئی‌نگری او را به رخ تمامِ دنیا می‌کشید، بهار نبود که روزهایش را سبز می‌کرد، بهار نبود که آغازِ دوباره‌ای در پسِ روزها خمودگی و حسرت و تکرار و کهنگی بود. حالا تقویمِ سال‌هایش و ساعتِ روزهایش فرق کرده بود. برای او بهار به وقتِ مادری می‌گذشت، به رنگِ رویش شکوفه‌ی لبخند به لب‌های دخترِ کوچکش. حالا پاییز و زمستان و تابستانش هم بهار بود، حتی اگر نمی‌خواست لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌اش بویِ رویشی تازه می‌داد، بویِ شکوفه‌های سفید و صورتی و زرد، بویِ بودن، بویِ بهار. یک لبخند در ده‌روزگی، یک لبخند بازتر در چهل‌وپنج روزگی، بلند کردنِ سر در سه ماه و هفت‌روزگی ... حالا تمام لحظه‌هایش شروعی تازه بود، نو کردنی تمام‌نشدنی و یک پاکی ماندگار بر صفحه‌ی آفرینش از بودنی که او را مادر کرده بود، او را برای همیشه‌ بهار کرده بود.


  • انارماهی : )

زندگی رسم خوشایندی ست

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۰۶ ق.ظ

داشتم به این فکر می کردم که: "چه چیز در زندگی مشترک باعث رشد میشه؟"


فکر کردم به اینکه، مرتب کردن خونه و زندگی، نهار و شام پختن، خوش اخلاق و مهربان بودن، احترام گذاشتن و رعایت حق و حقوق دیگری و حتی خوش زبان و آراسته بودن و هر کار خوب و نیک دیگری که در زندگی مشترک انجام میدیم، هیچ کدوم در شرایط عادی باعث رشد ما نمیشه. خب خوب بودن و مهربان بودن و آراسته بودن و اصلا عمل نیکو انجام دادن در شرایط ایده آل اصلا کار سختی نیست. خوش زبان بودن و خوش رو بودن و رعایت حق و حقوق و حرمت نگه دار بودن هم اصلا سخت نیست. وقتی دو نفر با هم ازدواج می کنند و همدیگه رو خیلی دوست دارند و صبح تا شب دارن قربون صدقه هم میرن، هیچ کدوم اینها سخت نیست ، هیچ زن یا شوهری هم در این شرایط هنر به خرج نداده اگر همه ی اعمال و رفتارش خوب و نیکو باشه.


وقتی همه ی کارهایی که بالا گفتم میشه هنر، میشه باعث رشد، میشه باعث بزرگ شدن و چیز یاد گرفتن، که زندگی بیفته رو یه دنده ی ناجور، بیفته رو ساز ناکوک. وقتی که فقر، بیماری، مشکلات، بلاها و ابتلائات به زندگی رو بیارن و زن و شوهر بتونن مثل قبل مهربان و حرمت نگهدار باشند و خونه و زندگی رو مرتب نگه دارند و ... هنر کردند.

اما

کاری که اکثر آدم ها می کنند چیه؟ دقیقا تو همین موقعیت ها به خودشون حق میدن که "خوب" نباشند، چرا؟ "چون من تو شرایط سختی بودم" این جمله، حرف تمام کسانیه که یه جایی تو زندگی کم آوردند، و اون جا دقیقا همون جایی بوده که نباید کم میاوردند، یعنی یه جایی بوده نزدیکیای خط پایان، که اگر دو قدم دیگه، دووم میاوردند، میرسیدند به اون جایی که باید، به اون نقطه ای که بخاطرش ازدواج کرده بودند، به اون حدی که از خودشون برای رشد انتظار داشتند ولی ... عرفِ غلط و حرفهای خاله زنک گونه به افراد این اجازه رو نمیده که اون چند قدم رو دووم بیارند.


بیایید به جای توجه به عرفِ غلط و حرفهای این و اون، یه کم، فقط یه کم به حرفهای خدا و پیغمبر توجه کنیم. توصیه هایی که در مورد بخشش و محبت و اعمال نیک گفته شده، در مرحله ی اول برای خانه و خانواده و همسر و فرزند گفته شده، اعمال نیکی که ما فقط در حق همسایه و همکار و دوست و فامیل انجام میدیم.


این چند خط رو به خودم میگم: میشه تمام بدخلقی ها رو ندید و عکس العمل در مقابلشون نشون نداد و بیخیال سیاست های زنانه شد که خیلی ها حرفش رو می زنند، میشه حتی وقتی دو شب پشت هم بخاطر گریه های بچه نخوابیدی، کار خونه رو بیخیال بشی و اجازه بدی ظرفهای نشسته روی هم تلنبار بشن ولی بخندی، یا حداقل اگر نمیخندی برج زهرمار نباشی. میشه مهربون بود، میشه قضاوت نکرد، میشه بیخیال شد، همونجوری که بیخیال بی حرمتی های خیلی از آدم ها تو فامیل میشی با این توجیه که: "من کی ام که انتظار حرمت داشته باشم". میشه خوب بود. میشه. فقط باید انقدر خودت رو نبینی، یه کم این آینه ای که دستت گرفتی رو بذار زمین، دنیا به جز تو چیزهای قشنگ تری هم برای دیدن داره، به اونها هم نگاه کن.


  • انارماهی : )

لحظه های مادرانه

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۲۴ ب.ظ
وقتی مامان اصرار می کرد سرِ ساعت خاصی خانه باشم، وقتی برای کلاس های ساعتِ هشتِ شبِ ترمِ زمستان نگران بود، وقتی در اردوهای دانشگاه روزی چندبار زنگ میزد و تاکید میکرد بی خبرش نگذارم، و در تمامِ اوقاتِ دیگری که نسبت به مامان دیر بودم و دور و او به معنایِ واقعی کلمه نگران بود، با اطمینان خاصی همه ی ایمان مامان را برای خودش با هزار و یک استدلال زیرِ سوال می بردم که: "مگه شما برای من آیةالکرسی نمیخونی؟ مگه منو به خدا نمی سپری؟ این چه ایمانیه مادر من؟ خیالت راحت باشه دیگه" ...

بعدها در تفکراتم به این نتیجه رسیدم که توکل کردن برای یک قشر از جمعیتِ کره ی زمین سخت ترین کارِ دنیاست، و آن قشر، مادران هستند. اما حالا که خودم مادر شده ام، با تمام وجودم حس میکنم که توکل کردن، وقتی برطرف کردن تمامِ نیازهای موجودِ دیگری به تو وابسته است، غیرممکن ترین کارِ دنیاست و مادرهایی که می توانند در این شرایط توکل کنند، قطعا از بندگانِ خاصِ خدا هستند.

خیلی سخت است کسی که به تو وابسته است را به خودت وابسته ندانی. تا در این موقعیت قرار نگرفته باشید نمی فهمید چه میگویم. گریه می کند، فکر میکنی تویی که آرامش می کنی، شیر میخورد، فکر میکنی تویی که سیرش می کنی، بی قراری می کند، فکر میکنی تویی که آرام و قرارش می شوی و همه ی اینها به واسطه ی تو می شود اما ...

از آنجا که ما به این دنیا آمده ایم که قد بکشیم و بزرگ شویم و فکر کنیم و بعضی چیزها را بفهمیم، ساعت هایی هست، که بچه با جایِ خشک و شکم سیر و آروغِ گرفته شده و بعد از یک خوابِ چند ساعته ی آرام و راحت، فقط گریه می کند. تو به عنوانِ یک مادر هر کاری از دستت بر بیاید برایش می کنی، نوازش می کنی، دارو می دهی، نبات داغ، آب برای رفع تشنگی، چک کردنِ جایش که خشک باشد، هزار و یک مدل اختراع می کنی برای بغل کردنش، انواع و اقسام ماساژهای کمر و شکم و قفسه ی سینه را امتحان می کنی، راهش می بری، می نشینی، شیرش میدهی، به اندازه ی یک مثنوی هفتاد من با اسمش شعر می سازی و ... بچه آرام نمی شود که نمی شود که نمی شود و اینجاست که می فهمی شیر تو نیست که سیرش می کند، آغوش تو نیست که آرامش می کند، و تلاش تو نیست که نیازهایش را برطرف می کند.
بلکه
یک سمیعِ بصیرِ رزاق آن بالا نشسته، که سیر شدنش را هر وقت اراده کند در شیرِ تو قرار میدهد و آرام گرفتنش را هر زمان که صلاح بداند در آغوش تو می گذارد و اینجاست که می فهمی هیچ کاره ای و شاید برای خاطرِ همین هیچ کاره بودن است که در یک اتصالِ دائمی هستی با آن بالا، یعنی باید دائم در نیاز باشی، در طلب، در یک مطالبه ی مضطرانه ی دائمی مادرانه ... و ای کاش به حق این وقتِ اذان، هر زنی این لحظاتِ اضطرار مادرانه را تجربه کند.

  • انارماهی : )

من هم از فاجعه ی پلاسکو غمگین شدم، اما ...

شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ

اتفاقی که در پاساژ پلاسکوی تهران افتاد برای همه ی ما ناراحت کننده و دردآور بود. خانواده هایی داغدار شدند، فرزندانی بی پدر شدند، همسرانی بی سرپرست شدند، چراغ خانه هایی خاموش شد. جمع کثیری از هموطنانمان شغل خود را از دست داده و در روزهایی که همه میدانیم برای ما و در کشورمان از نظر اقتصادی روزهای ویژه و مهمی به شمار می آید درمانده شدند. واقعه جداً دردناک، ناراحت کننده، فاجعه بار و آزاردهنده بود و عده ای از بندگانِ خدا را به معنایِ واقعیِ کلمه مستاصل کرد و ما اگر واقعا آدم باشیم، قطعا گوشه هایی از دلمان به درد آمده و شامل قاعده ی چو عضوی به درد آورد روزگار شده ایم.


پلاسکو این روزها از منظرهای مختلفی مورد بحث و نقد و بررسی قرار گرفت. سلفی گرفتن ها، مسائل سیاسی، مسائل ایمنی و ... و هر کس به نوبه ی خودش و از نگاهِ خودش به این واقعه نگاه کرد و فصل مشترک همه ی این نگاه ها "غم" بود. غم، ناراحتی، افسردگی، دلمردگی و هر احساس ناراحت کننده ی دیگری که فکرش را بکنید "ما" -یعنی ما مردم- را فرا گرفت. عده ای در صفحات اجتماعی خود نوشتند که از انجام امورات روزانه ی خود بازمانده اند و در تمام این هشت-نه روزِ آواربرداری شده بودند آواری رویِ زندگیِ خودشان و دست و دلشان به کاری نمی رفت.

اما

بنده دوست دارم واقعه را از منظرِ دیگری نگاه کنم، در تمام این مدت، از خودم می پرسیدم: "چرا من دست و دلم به کارهایم می رود؟"، "آیا من بی تفاوتم؟" برای سوال اول جواب خاصی پیدا نکردم ولی در مورد سوال دوم، خوب میدانستم که "خیر" بی تفاوت نیستم، من هم برایشان دعا کردم، من هم برایشان نگران شدم، من هم خیلی به خانواده هایشان فکر کردم، من هم خانواده هایشان را بردم جزو لیست همیشگی دعاهایم، من هم دلم برای فرزندانشان سوخت، من هم با فکر به اینکه مردی مجبور است شبِ عید دستِ خالی به خانه برود در فکرم غصه دار شدم و دنبال هزار و یک راهِ چاره گشتم، پس بی تفاوت نبودم. و سوال بعدی که برایم ایجاد شد این بود که:

همین مردمِ افسرده، اگر خبردار میشدند که در یکی از طبقاتِ پاساژ پلاسکوی تهران یک صندوقچه پر از سکه های طلا به ارزش 1500 میلیارد تومان* پیدا شده که قرار است بین کارکنان همان پاساژ تقسیم شود هم به اندازه ای که از آتش سوزی پلاسکو غمگین و افسرده و دلمرده شدند، خوشحال و شاد مسرور میشدند یا نه؟


و به عکس العمل هایی فکر میکنم که قبلا شاهد بوده ایم، به چشم نداشتن ها و ندیدن ها، به جمله ی "خدا شانس بده"، به هجوم تهمت ها و ناسزاها و ... ادامه ندهم ، خودتان بهتر میدانید. فقط همین قدر بگویم که من هم از فاجعه ی پلاسکو غمگین شدم اما به این فکر کردم که اگر به جای این فاجعه، کارکنان پلاسکو را نعمتی عظیم در برمیگرفت و به جایِ واژه ای مثلِ مستاصل شبِ عید دست پر به خانه می رفتند هم، هشت-نه روز خوشحالی و سرور تمام ایران را بخاطرِ گشایش در زندگی عده ای از هموطنانمان فرا میگرفت یا نه؟!.


*رقم خسارت وارده شده به پاساژ پلاسکو


  • انارماهی : )