انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

اگر سراغ دارید معرفی کنید.

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۲۱ ب.ظ

گاهی احساس می کنم باید با نوشتن خداحافظی کنم. بس که حرف زدن برایم سخت شده. این را وقتی فهمیدم که نامزد بودیم. آقای همسر حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و من فقط گوش می کردم و گوش میکردم و گوش میکردم، به جاش وقتی که نبود هی پیام میدادم و پیام میدادم و پیام میدادم و او پاسخ های کوتاه و کامل می فرستاد. بعدتر وقتی به این مساله پی بردم که هی خواستم با کودکِ درونم (یعنی بچه ام) حرف بزنم و هی حرفم نیامد و هی برگه برداشتم و برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم و حالا نمیدانم چه روزی او سواد دار بشود و بخواند. بعدتر وقت هایی بود که دیدم چقدر قشنگ موقع توضیح دادن همه ی بدیهیات ذهنی ام به این و آن ریپ میزنم ولی همان مطلب را خیلی خوب مینویسم، حتی سرِ کلاس و موقع درس دادن، باید از قبل مطلب را برای خودم تشریح کنم و بنویسم رویِ کاغذ تا بعد بتوانم خوب توضیحش دهم. بعدتر متوجه شدم در کامنت های هرجایی موقع دادنِ جواب سربالا به سوالاتِ بی ربط چقدر توانا هستم ولی همان سوالات اگر شفاها پرسیده شود هنگ میکنم. این روزها دارم فکر میکنم به اینکه چطور میشود خوب حرف زد؟ این همه کلاس نویسندگی و اینها هست، کلاسِ آموزش حرف زدن نیست؟


  • انارماهی : )

دهکده ی جهانی

شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۱۴ ق.ظ
قبل ترها، خونه ها رنگ و بویِ خاص خودشون رو داشتند. خونه ی عمه و کمدهای سفید و قهوه ای ش با خونه ی ما که همه ی کمدهامون قهوه ای بود خیلی فرق داشت. خونه ی خاله با گل های چینیِ حلقه شده و گذاشته تویِ گلدون، با خونه ی زن عمو که پر بود از گل های مصنوعیِ پارچه ای خیلی فرق داشت. مبل های خاله بزرگه نارنجی چهارخونه ای بود، مبل های خاله کوچیکه کِرِم با گل های زرد و گلبهی. کابینت های مامان بزرگ پر بود از قابلمه های رویی و تفلون های زهوار در رفته و یک عالمه ادویه که تو شیشه های غیرهم شکل کنار هم چیده شده بودند. آشپزخونه ی مامانم زرد بود، رویِ اپن یه پارچه ی مخملِ قرمز بود که دورش رو با منجق سفید منجق دوزی کرده بود و از جهازش مونده بود. خونه ی هر کس یه رنگی داشت و یه طرحی مخصوص خودش. سبدهای خونه ی ما سفید بود، سبدهای خونه ی مامان بزرگ و خاله قرمز. فرش های عمه اینا هیچ کدوم شبیه هم نبودن و فرش های خاله اینا قرمز لاکی بود و اصلا هم اندازه نبود. اینکه نقشه ی دو تا فرش نه متری ما اصلا شبیه اون یکی فرش دوازده متری مون نبود، چیز مهمی به حساب نمیومد و پرده هامون هر کدوم یه ساز میزدن و همین سازِ نا شبیه بود که هر کس رو با سلیقه ی خاص خودش متمایز می کرد. البته هنوز آدم های متمایز هستند، ولی کمن خیلی کم.

الان تو خونه ی عمه یه ست نوجوان هست شبیه همه ی ست هایی که تو همه ی فروشگاه ها هست، فرش های عمه اینا مثل هم شده، فرش های خاله اینا یه اندازه و یک رنگ، مبل هاشون سفید و صورتی شده ، مث مبل های اون یکی خاله، پرده ها به فرش و مبل و وسایل چوبی اتاق خواب و پذیرایی میان و دیگه یه ساز ناکوک نیستند، مامان مخمل هاش رو جمع کرده، خاله حالا گل کریستالی میذاره تو خونه ش درست مثلِ زن عمو، دیوار خونه ها دیگه رنگی نیست، وسایل چوبی ما سفید شده، شیشه های ادویه شکل هم شدند و قابلمه های مامان بزرگ سرامیکی و رنگی رنگی، مامان بزرگ هنوز سرویسش گل سرخیه ولی دیگه مث قبل غذا خوردن توش مزه نمیده، حالا دیگه شوقِ خوردن یه غذای تازه و یه دسرِ تازه تو خونه ی خاله و عمه و زندایی کسی رو کیفور نمی کنه و ژله ی خالی سرِ سفره گذاشتن ننگ و عار به حساب میاد، الان همه شکل هم شدند، شبیه به هم شدند، و شهر و مغازه هاش و اجناسش هم مدام به این شبیه شدن دامن میزنن. حالا دیگه نمیشه یه مجله ی لوازم خانگی انگلیسی رو بگیری دستت و غرق بشی تو رویای پارچه ها و تخت ها و تورها و ربان ها، حد و مرزِ رویا از بین رفته، پارچه های انگلیسی خیلی زود میرسه به دستت و میتونی عین همون روتختی که دیده بودی رو درست کنی، عین همون جا شمعی رو از مغازه ی سر کوچه بخری و دیگه لازم نیست سالها صبر کنی تا یکی برات یه دونه از اون شکلات های تو قوطی های فانتزی بخره و تو قوطیش رو نگه داری، قوطی های فلزی در رنگ های مختلف همه جا هست.

آره، اینستاگرام شوقِ زندگی کردن و رویا داشتن و متفاوت بودن رو از آدم ها گرفته. دیگه با هیچی کیف نمی کنی، چون همه چی شبیه به هم شده، همه شبیه به هم شدن و همه از هم در این جاده ی شباهت سبقت میگیرن و انگار دیگه هیچکس دوست نداره خودش باشه. همین که شبیه به ادمین یه پیج پرطرفدار سفره بندازه و میز بچینه و کمدش رو مرتب کنه و روتختی بدوزه یعنی داره زندگی می کنه.

  • انارماهی : )

به هوایِ حرم و صحنِ شما محتاجم

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۲۷ ب.ظ

میدانی آقا، بیشتر از هر وقتِ دیگری نیاز دارم به نشستن رویِ پله های پهن روبرویِ ضریح، و خیره شدن، و حرف زدن، بیشتر از هروقتِ دیگری نیاز دارم پله های دارالاجابه را بیایم پایین و بنشینم زیرِ پله و در همان کنجِ همیشگی فقط اشک بریزم و انگار بارِ همه ی زندگی ام را بگذارم و بروم، میدانی آقا بیشتر از هر وقتِ دیگری مضطرم به حضور در حال و هوایِ حرم، به حضور در صحنِ جامع، به نشستن در گوهرشاد ... و بیشتر از هر وقتِ دیگری نمی توانم بیایم. زیارت های معنوی و توسل های از راهِ دور آرامم نمی کند. دوست دارم یک روز از خواب بیدار شوم و بیخیالِ همه چیز راهیِ شما شوم ...


بیشتر از هر وقتِ دیگری دوست ندارم عکس های حرم را نگاه کنم. بیشتر از هر وقتِ دیگری دلم از همه چیز گرفته، از همه کس، بی هیچ دلیلِ خاصی. میدانی آقا عجز و تنهایی آدم را می میراند و من بیشتر از هر وقتِ دیگری دارم می میرم.


  • انارماهی : )

سکوت کرده و نگاه می کنم

جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۴۳ ب.ظ

کاش متصدیانِ امور فرهنگی و همه ی کسانی که خودشان را به نوعی فعال فرهنگی می دانند به چند نکته توجه کنند:


یک: برای گسترش، جا انداختن و دفاع از یک مساله ، نباید از منابعِ مخالفِ همان مساله که دشمن رویِ آن بسیار کار کرده استفاده کرد، چرا که توجه مخاطب را بیشتر از آنکه به سمتِ مفهومی که قصد انتقالِ آن را دارید ببرد، معطوف به منابع دشمن خواهد کرد.

مثال: برای مبارزه با شیطان پرستی نباید به نقدِ روش ها، مفاهیم و موضوعاتِ این فرقه پرداخت چرا که مخاطب را کنجکاو به کسب اطلاعاتِ بیشتر در زمینه ی شیطان پرستی و نه ضد شیطان پرستی خواهد کرد و نتیجه ی عکس خواهد داد.


دو: خواهشا برای کار فرهنگی در هر مساله ای که دوست دارید، یا پول خرج کنید یا شخص یا اشخاصی را پیدا کنید که هم حاضر باشند بی هیچ چشم داشتی برای شما کار کنند و هم توانایی لازم را داشته باشند.

مثال: چند جوانِ دانشجو که کمی فتوشاپ یاد گرفته اند و کمی کتاب خواند اند نمی توانند برای شما تولید محتوا و بعد تولید محصول گرافیکی داشته باشند.


سه: لطفا هزار تا هندوانه با هم بغل نکنید. و مسئول برگزاری چندین همایش و راه اندازی چندین کانال و گروه و شبکه و سایت نشوید. چون هیچ نتیجه ی خوبی از هیچ کدام نخواهید گرفت. پس توانایی نه گفتن داشته باشید.

مثال: همزمان مسئولیت کار در حوزه ی حجاب و اعتیاد و خانواده و آشپزی را نپذیرید به این بهانه که: "ما سربازیم و مامور به انجام وظیفه".


چهار: جانِ هر کس که دوست دارید جَو گیر نشوید.

مثال: فکر نکنید قرار است کل مسئولین کشوری و لشکری دنبال کار شما را بگیرند و به شما جوابِ مثبت بدهند. پس حتی اگر به توصیه های بالا عمل نمی کنید لااقل آزاده باشید و اعصابِ خودتان و دیگران را خط خطی نکنید.


پنج: طهارت داشته باشید.

مثال: تا زمانی که خودتان(زن یا مرد) حجاب را در همه ی شئونِ آن رعایت نمی کنید، هرقدر هم برای یک کار فرهنگی در این زمینه بدوید نتیجه ای نخواهید گرفت.


شش: دقت کرده اید که در همه ی کارهای فرهنگی، قرآن و روایات چقدر مهجور می مانند؟

مثال: بررسی فیلم ها و روزنامه های غربی و جشنواره های بین المللی حجاب در غرب و آنچه غرب و مردم غربی برای کمک به رشد حجاب کرده اند، هرچقدر مفید باشد هرگز به اندازه ی بررسی همین امر در قرآن و روایت اهل بیت نمی تواند مفید فایده باشد.


  • انارماهی : )

چادرِ مظلوم

شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۱ ب.ظ

وقتی پاساژ میلاد نور در شهرکِ غربِ تهران افتتاح شد، حرف و حدیث در مورد اجناس و قیمت ها و تیپ هایی که آنجا رفت و آمد می کنند زیاد بود. یادم هست همان وقت ها یک نفر از (مثلا) حزب اللهی هایی که منبری داشت و مریدانی گفته بود: "شما چادری ها باید بروید و این پاساژ را پر کنید، آنها (یعنی بی حجاب هایی که آنجا رفت و آمد داشتند) نباید سنگر را خالی ببینند و فکر کنند آنجا فقط مالِ آنهاست". بعدها مکان های دیگری در تهران در محله های خاصی راه افتاد، مکان هایی که جایِ همه کسی به خصوص چادری ها و مذهبی ها و هر کسی که سرش به تنش میارزید نبود و خانواده های مذهبی که انگار آن حرف باورشان شده بود مدام میگفتند: "ما کم کاری کردیم اگر آن روز که فلانی گفت بروید میلاد نور را پر کنید از حضورتان رفته بودیم امروز وضع به این شکل نبود".


کم کم گفتند چادری هستی باش باید شیک باشی، چادرهای زرق و برق دار وارد بازار شد، چادرهایی که زرق و برقشان درست به اندازه ی یک ساپورتِ نگین دار جلب توجه می کرد، گیره های روسری که گاهی نزدیک به ده سانت بلندی زنجیر آویزان بهشان بود و گل و شمع و پروانه های طلایی و رنگینِ آویزان از این گیره ها انقدر بود که خیلی از نگاه های سربه زیر را هم سر بالا کند، ساق دست های نگین دوزی شده، انگشترهای درشت که یعنی ما چادریها بدبخت بیچاره نیستیم، کفش های پاشنه بیست سانتی و پوتین های عجیب و غریب زیرِ چادر پوشیدن هم مد شد، که یعنی ما چادری هستیم ولی خیلی شیکیم. که یعنی چادر ما را محدود نکرده، که یعنی ما تمیز و آراسته و خوبیم و لطفا جذب ما شویدو چادری شوید. فروشگاه های عرضه ی محصولات حجاب در طرح ها و رنگ های مختلف ایجاد شد و به عرضه ی محصولاتِ حسااااابی زرق و برق دار حجاب پرداخت.


کم کم پای مذهبی ها و چادری ها هم به مکان هایی که تا قبل از آن رفتن به آنها به نظرشان درست نبود باز شد، کم کم عکس های سلفی زن و شوهرهای مذهبی تحت عناوینی مثل "عاشقانه های مذهبی" در شبکه های اجتماعی چرخید. کم کم هرچه بود از میان برداشته شد. خط قرمزهای روابط بینِ خانواده های مذهبی و غیر مذهبی از بین رفت و احترام به "هر" عقیده ای شد شرطِ روشنفکر بودن و البته در این میان این طرفِ مذهبی ماجرا بود که باید کوتاه میامد. آقا باید در جمعِ خانم های بی حجاب فامیل حاضر میشد تا دیگران فکر نکنند "متحجر" است، و خانم باید در همه ی مهمانی ها با وجودِ چادر آرایش کامل می کرد تا دیگران فکر نکنند از نظرِ زیبایی و جذابیت چیزی از بقیه "کم" دارد.


و حالا باید شاهد کلیپی باشیم که در آن بزرگانِ یک کشور و نمادهای یک دین و مذهب نشسته اند و در آن دختر و پسرِ نوجوانی ورزش رزمی می کنند و دختر انگار قرار است کاربردهای دیگر چادر را هم نشان دهد ... وزیر می بیند و می خندد و روحانیون می بینند و سر تکان می دهند. اینکه بعدها شاهد چه چیزهایی خواهیم بود بماند.


کاش، آن فلانی که آن حرف را زده بود و آنهایی که به حرفش گوش کردند و همه ی کسانی که چادری بودن را نقض شیک بودن می دانستند و برای شیک کردنِ چادر هی نگین و زرق و برق بهش آویزان کردند، به این فکر می کردند که واقعا جایِ خانم چادری هر جایی نیست و با چادر به هر جایی نباید رفت و گاهی برای حفظِ حرمت و اصلا برای مبارزه ی فرهنگی باید خیلی کارها را "نکرد" و به خیلی جاها "نرفت".


پ.ن: در این هاگیرواگیرِ فرهنگی صفحه ی فرهنگیِ مجله ی نوجوانانه ای را پیشنهاد کرده اند و من دو روز است با مشاهده ی اطرافم گیج و گیج تر می شوم و مدام از خودم میپرسم: "مطلبِ فرهنگی برای نوجوان یعنی چی؟" و هی به جواب نمی رسم، شما اگر جوابی داشتید به من کمک کنید.


  • انارماهی : )

یک روز همه ی اینها را می دانی

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۹ ق.ظ

این روزها که مجبورم به یکجانشینی، مجبورم از خانه بیرون نروم، این روزها که تا دمِ درِ حیاط رفتن انقدر به نفس نفس میاندازتم که انگار رویِ شانه هایم کوه حمل میکنم؛ این روزها بیشتر به بیماران سرطانی، به کسانی که از شیمی درمانی برمیگردند، به آنهایی که رویِ تختِ بیمارستان منتظرِ عمل هستند، به دیالیزی ها، به مامان بزرگ ها و بابابزرگ هایی که روزی برای خودشان یلی بوده اند فکر میکنم، به جانبازان جنگ، به شیمیایی ها، به بیمارانِ تنفسی، به کسانی که یک تصادف ساده ویلچرنشینشان کرده، به همه ی آنهایی که یک روزی دنیا را زیرِ پایشان له میکردند و حالا باید صبر کنند و صبر کنند و صبر کنند تا ببینند دنیا دوباره فرصت قامت راست کردن بهشان میدهد یا نه، به همه ی اینها فکر میکنم بی توجه به ملیت و مذهب و مسلکشان و فکر میکنم که فرقی ندارد بنده ی چه قیافه ای خدا باشی، حتی فرقی ندارد انسان باشی یا حیوان، "عاجز" که باشی باید برایت دل سوزاند. گاهی با التماس و گاهی با نگرانی از مامان میپرسم: "بنظرت میتونم دوباره راحت دولا بشم و چیزی که افتاده رو زمین رو بردارم؟" و این برای من منتهای عجز است.


تقریبا همه ی زندگی ام تعطیل شده، دیگر نمیشود یک روزِ تمام از شمال تا جنوبِ شهر را دنبال یک کتاب یا یک سی دی آموزشی یا یک تکه چرم یا یک نوع نخ خاص یا پارچه ای گل دار گشت، باید صبر کرد یک نفر باشد که صبور باشد که همراه باشد که وقت داشته باشد که بلد باشد تو را ببرد به جایی نزدیک تر و البته محدودتر و تو بتوانی نیازت را از آنجا برطرف کنی یا باید بنشینی پشت لبتاب و آنچه میخواهی را بدونِ دست زدن، بو کردن، لمس کردن و اندازه گرفتن با یک کلیک انتخاب کنی و بعد از پستچی دمِ در خانه تحویل بگیری و هی از اینکه نمیتوانی زیاد بنشینی، زیاد بایستی و زیاد هیچ کاری را بکنی انقدر غصه بخوری که هرچه خریده بودی را پرت کنی گوشه ی اتاق تا یک نفر بیاید که دلش بسوزد که آنچه نتوانسته ای خم شوی بگذاری تویِ کمد را بردارد برایت جابجا کند و این باز هم یعنی عجز.


برای یک لیوان آب باید آرام بلند شوی، تازه اگر پایت در این حین نگیرد و مجبور نشوی یک ربعی به همان حالت بمانی تا ول کند، بعد بچرخی و لبه ی تخت بنشینی تا جان به بدنت بیاید بعد بلند شوی و بعد اگر باز پایت گرفت دستت را به دیوار بگیری و بایستی تا ول کند و بعد آرام آرام کمر راست کنی و از اتاق بروی تا آشپزخانه، لیوانی که روی اپن مانده و نمیدانی تمیز است یا کثیف و نفر قبلی که با آن آب خورده چه کسی بوده را برداری چون جانِ دولا شدن و لیوان تمیز برداشتن نداری و از این بدتر ترجیح میدهی لیوان کثیف نکنی که مجبور باشی بشوری، پر از آب کنی و بعد ببینی جانِ باز کردنِ دوباره ی در یخچال را هم نداری و شیشه ی آب را میگذاری رویِ اپن و با همان فلاکت قبل میروی که بخوابی، این وسط نگاهی هم به ساعت می اندازی، هنوز حتی به صبح نزدیک هم نشده ... خودت را به تخت میرسانی و با همان فلاکت قبل، بلکه بیشتر، میخوابی، انتخاب اینکه به این پهلو بخوابی یا آن یکی، سخت است، هر دو درد می کند، رویِ یکی میخوابی و بی اختیار از درد اشک میریزی و به خواب ... نه نمی روی، تا خود صبح بیداری، و این یعنی عجز.


و همه ی اینها، لحظه های کوچکی ست از مادر شدن. از شروعِ یک تحولِ عمیق، از آغاز یک فصلِ تازه، از شروعِ راهی که نمیدانی آخرش کجاست، چه میشود، چگونه است. موجودی درونِ توست که نمیبینی اش، سلامت و صحت و بزرگی و کوچکی اش دستِ تو نیست، مجبوری به اعتماد کردن، اینجا دیگر نمیشود کارِ کسی را قبول نداشت، مجبور میشوی به خدایت اعتماد کنی، اینجا مجبور میشوی توکل کنی، و شاید مادر شدن جبری ترین اتفاق این عالم باشد، که به تو می فهماند هیچ چیز نیستی، همه چیز به دستِ یک نفرِ دیگر است و تو فقط میتوانی بنشینی، دعا کنی، بخواهی، مراقبت کنی و صبر کنی، و صبر کنی، و صبر کنی. و همین صبر کردنِ آرام است که نگاهت را به همه چیز تغییر میدهد. موجودی درونِ توست که بود و نبودش به تصمیم و اراده و میلِ تو بستگی ندارد پس همه ی این عالم چه دارد که برایش این همه حرص میخوری؟


و در آخر بدان که مادرها قدرتمندترین عاجزانِ این عالم اند.


  • انارماهی : )

مثل گلدانِ تویِ خانه

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۲۴ ق.ظ

یک روزهایی من دخترِ پرسه زنِ کتابفروشی ها بودم، خلاصه میشدم در کتاب ها و خیابان ها و رنگ ها و طرح ها، خلاصه میشدم در هر چیزی که رنگی از بودن داشت، بودنِ من، بودنِ خودم به تنهایی، حالا تمامِ من خلاصه می شود در صدایِ بسته شدنِ درِ ماشین، صدایِ کفش هایی که حیاط را تا خانه طی می کند، صدایِ اگزوزِ ماشین که شبیهِ هیچ صدایِ دیگری نیست، صدایِ باز شدنِ درِ حیاط که هرچقدر آرام باشد باز به گوشم می رسد، ... و همین صداهاست که زنده نگه میداردم ، همین صداهاست که می گوید زنی هستم از برایِ تو ، همین صداهاست که رنگی از بودن دارد، بودنِ من برای تو.


  • انارماهی : )

این یک سوال واقعی ست:

چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۳۰ ق.ظ

با آدم های "فضول" چطور برخورد کنیم؟


  • انارماهی : )

نمیدونم قبلا در این باره نوشتم یا نه ولی این چند وقته صحبت های اطرافیان در مورد خواستگار و معیار و ... فکرم رو سخت مشغول کرده و لازم میدونم حتی اگر قبلا چیزی در این باره نوشتم باز هم بیام و بنویسم.


یکی از مهم ترین مساله هایی که این روزها ضمن بحث مشکلات و مسائل سرِ راهِ ازدواجِ جوانان به گوش میرسد، بحثِ خواستگار داشتن یا نداشتنِ دختران است. این مساله به قدری خانواده ها را نگران کرده که گاها میشنوم در همین تهرانِ متمدنِ متمولِ مملو از امکانات و کلاس های خاص تربیتی و فرهنگی و ورزشی و ... و در محله های موجه و نه زاغه نشین و در خانواده های سطح بالا و نه پایین چه از نظرِ فرهنگی و چه از نظرِ اقتصادی و ... دخترها را در سنِ دوازده و چهارده سالگی (دو موردی که اخیرا شنیدم) شوهر داده اند. از طرفی شاهد آن هستیم که دخترهای به سنِ خوبِ ازدواج رسیده در سنین 20 تا 27 سالگی همین طور هی خواستگار  را بررسی نکرده رد می کنند، چرا؟ چون فرد مورد نظر با معیارهایشان جور نیست، میپرسیم معیارهایتان چیست؟ جواب میشنویم که:

- سطح مالیش به ما بخوره

- تو محله ای که ما زندگی میکنیم زندگی کنن و اهل فلان جا و فلان جای شهر نباشن

- سطح تحصیلاتش از ما بالاتر باشه یا حداقل هم سطح باشیم

- حتما باید شغل دولتی یا حتما باید شغل آزاد داشته باشه

- حتما تو شهری که ما زندگی میکنیم زندگی کنه

- حتما خونه و ماشین داشته باشه

- بتونه یه جشن عروسی مفصل بگیره

- از نظر فرهنگی و تحصیلی و اقتصادی خانواده شون شبیه خانواده ما باشن

- اهل همین شهر و دیاری باشه که ما هستیم و جای دیگه نباشه

- سنش از این سال تا اون ساله باشه و اگر بیشتر باشه نمیشه

- قدش انقدر سانتیمتر باشه و لباسهاش این مدلی باشند

- اهل مطالعه باشه

- روشنفکر باشه و بتونه با من به کافه گردی و قدم زدن بیاد

- دوستای متمدنی داشته باشه که بشه باهاشون رفت و آمد کرد

- و ...

اگر از منظر عقل، فقط و فقط عقل و نه هیچ دریچه ی دیگری همین معیارها را بررسی کنیم آیا واقعا عقلانی ست؟ آیا شخص مورد نظر باید همه ی اینها را داشته باشد تا بتواند ما را خوشبخت کند؟ معنای خوشبختی چیست؟ آیا پدر و مادر ما که نزدیک ترین و پر مهر و محبت ترین اشخاص جامعه نسبت به ما هستند توانسته اند در ما احساس خوشبختی یا بدبختی ایجاد کنند که یک شخصِ ثالثی بتواند؟ آیا احساس خوشبختی و بدبختی به خودِ ما و درونِ ما و نوعِ نگاهِ ما به زندگی برنمیگردد؟ بارها نشده که همه ی اعضایِ خانواده خوشبخت و خوشحال و بشاش و سرزنده بوده اند و برای خوشحال کردن ما تلاش کرده اند و ما چون "نخواسته ایم" خوشحال و خوشبخت باشیم ، پس نبوده ایم؟


آیا نمیشود با کسی از شهر و دیار دیگر خوشبخت بود؟ آیا نمیشود انتظار خانه و ماشین را از خدا داشت و به مرور زمان به دست آورد؟ آیا نمیشود شخصی که در شهر و محله ی ما زندگی نمی کند را بررسی کرد شاید واقعا آدم خوبی بود و میشد کنارش آرامش داشت؟ آیا اساتیدِ دانشگاه که همه شان از نظر تحصیلی از ما بالاتر بودند لزوما قابل تحمل و مهربان و با اخلاق و با گذشت بودند که می خواهیم همسرمان هم از نظرِ تحصیلی از ما بالاتر یا هم سطح باشد؟ آیا جشن عروسی مفصل کسی را خوشبخت یا بدبخت می کند؟ آیا کسی که از نظر سطح فرهنگ و تحصیلاتِ خانوادگی شبیه ما نیست نمی تواند همسرِ خوبی برای ما باشد؟ چه تضمینی هست که شخصی که شغل اداری دارد تا ابد در آن اداره بماند یا کسی که شغلِ آزاد دارد تا ابد رو به پیشرفت و ثروت و ... باشد؟ آیا دوستانِ ما نقش موثری در خوشبختی یا بدبختی ما دارند که دوستان همسرمان داشته باشند؟ آیا اهل مطالعه بودن یعنی آدمِ خوبی بودن؟ روشنفکر بودن را چطور معنا می کنیم؟ بدونِ کافه گردی و پیاده روی نمیشود خوشبخت بود؟ هر پسری سنش کمی بالا بود دیگر نباید بررسی اش کرد؟ تیپ و قیافه ی شما چقدر در خوشبختی و حال ِخوبتان موثر است که تیپ و قیافه ی همسرتان موثر باشد؟


مرحله ی بعد آن جایی ست که دختر خانم معمولا متقاعد میشود که معیارهایش کمی عقلانی نیست و میگوید: خانواده م رو چیکار کنم؟ خانواده م اجاز نمیدن بیاد، خانواده م دوست دارن دامادشون اینجوری باشه، خانواده م فلان، خانواده م بهمان ...

کسی که نمیتواند با خانواده ی خودش، که از محله و شهر و دیار خودش هستند، بینِ آنها بزرگ شده، نسبت به ایشان محبت و مهر و عطوفت دارد و کنارِ آنها احساس امنیت و آسایش می کند؛ صحبت کند و آنها را راضی کند که خواستگاری که از خصوصیاتِ نسبتا خوبِ عقلانی و نه معیارهای بالا، برخوردار است را یک بار به خانه راه داده و بررسی کنند، چطور می خواهد یک زندگی را اداره کند؟ چطور می خواهد با یک نفر غریبه احساس خوشبختی کند؟ چطور می خواهد نیازهایش را در زندگی مشترک بیان کند؟ چطور میخواهد یک زندگی را با هزار و یک مشکل سر راه بسازد؟



عده ای از دختران هم هستند که سنشان بالا رفته ولی هنوز با ملاک های سال های گذشته ی خود گزینش می کنند در حالیکه باید توجه داشت که وقتی مدتی گذشت و چند سالی اضافه شد باید چند تا ملاک را حذف کنند و آمادگی ازدواج با شخص طلاق گرفته و یا دارای دو یا چند فرزند را هم پیدا کنند.

بهتر نیست قبل از بد و بیراه گفتن به زمانه و خواستگارها و آن کسانی که خواستگار بد می فرستند کمی به خودمان و معیارهایمان فکر کنیم؟ بهتر نیست کمی عقلمان را دخیل در معیارهایمان کنیم و معیارهایمان را فقط از صافیِ "من دوست دارم ..." رد نکنیم؟ آیا همه ی آنچه "من دوست دارم" برایم مفید و نتیجه بخش است؟

بهتر نیست وقتی که می دانیم عاقل کسی نیست که فقط فرق خوب و بد را بداند بلکه عاقل کسی ست که فرق بد و بدتر را بفهمد*؛ بین انواع مشکلاتی که در زندگی ما و همه وجود دارد یکسری از مشکلات را بپذیریم تا به گرفتاری های سخت تر و بالاتر دچار نشویم؟ و خوب زندگی کردن در کنار انواع مسائل ریز و درشت و عبور و گذشت از بسیاری موضوعات ساده را تمرین کنیم؟


خوب است دخترخانم های مجرد این سوالات را از خودشان بپرسند و کمی با خودشان خلوت کنند.


* سخن امیرالمومنین علی علیه السلام: لَیْسَ الْعاقِلُ مَنْ یَعْرِفُ الْخَیْرَ مِنَ الشَّرِّ وَ لکِنَّ الْعاقِلَ مَنْ یَعْرِفُ خَیْرَ الشَّرَّیْنِ؛

عاقل، آن نیست که خوب را از بد تشخیص دهد. عاقل، کسى است که از میان دو بد،آن را که ضررش کمتر است، بشناسد.


  • انارماهی : )

از قرآن ...

يكشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۳۲ ق.ظ

داشتم با شور و حرارت زیادی شرورِ سوره ی فلق را برای کلاس می گفتم. همه ی تلاشم هم این بود که کلاس مشارکت داشته باشند و خیلی خوب هم داشتم به نتیجه میرسیدم ولی همه ی حواسم پیش نیمه ی دیگر کلاس بود که صم بکم نشسته بودند و هرچه تلاش میکردم و سوال میپرسیدم و تویِ چشمهایشان زل میزدم هیچی نمیگفتند. کم کم به این نتیجه رسیدم که شاید از ریخت و قیافه ام خوششان نمی آید یا شاید این حرفها بنظرشان مسخره است که به صدا درآمدم: چرا اینوریا هیچی نمیگن؟

یک نفرشان که بنظرم از بقیه بزرگتر بود گفت: "بحث خیلی سنگینه" ؛ و دیگری طرفداری کرد که: "آره خانم ما هیچی نمیفهمیم". شاخم داشت درمیامد که پرسیدم: پس چرا این وریا میفهمن؟

یکی که از بقیه ریزه میزه تر بود گفت: خب اونا نهم دهمی اند ؛ پرسیدم: مگه شما چندمی اید؟

- ما هفتم هشتمی م، تازه من ششمم

آه از نهادم بلند شد و همزمان آهم را به صدا دراوردم: پس چرا اینجایید؟

- خانم ... بهمون گفتن بیایم.

چاره ای نبود باید کلاس را حفظ میکردم، بحثِ نفاثات فی العقد و غاسق اذا وقب را سریع بستم و رفتم سرِ حسد، حتما می توانستند در بحثِ حسد مشارکت کنند و همان طور هم شد. به خانه که آمدم همه ی فکرم مطالعه ی کتاب "تربیت دینی کودک و نوجوان" بود که چند صفحه اش را خوانده بودم و بعد گذاشته بودم کنار تا وقتش برسد و بنظرم حالا وقتش بود، اما چطور میشد انقدر سریع یک کتاب را کاربردی کرد که تا هفته ی بعد مخاطب از دست نرفته باشد؟

پس دست به دامن خدا شدم و خیلی یهویی متوجه وجود جزوه ای شدم که دقیقا برای تدریس چیزهایی که من میخواستم به همان دو گروه همزمان تهیه شده بود، با پرداخت مبلغ اندکی جزوه را خریدم و مشغول مطالعه شدم تا ان شاالله هفته ی بعد.


اما

بیایید قرار بگذاریم هرجا اسم قرآن میاید همه را جمع نکنیم، یا اگر کردیم به معلمشان بگوییم، بگوییم که قرار است از فردا مثلا چند نفر در یک بازه ی سنی دیگر هم بیایند سرِ کلاس شما بنشینند. بیایید قرآن را مهجور نکنیم. قرآن را اگر نفهمیم مهجور کرده ایم و اگر کلاسی را ترتیب بدهیم که در آن شاگرد هیچ چیزی از حرفِ معلم نفهمد نه تنها کلاس را بی فایده کرده ایم که به قرآن ظلم کرده ایم. قرآن خواندن و بلد شدن خوب است اما باید متناسب با مخاطب خودش باشد.


  • انارماهی : )

آن وقت دنیا گلستان می شد.

شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۱۴ ب.ظ

مدت هاست کسی یا چیزی را نقد نکرده ام. شاید دو سالی باشد که نقدِ نظامِ اجتماعی و نظام آموزشی و امثالهم بنظرم بی فایده آمده و دیگر دنبال صحبت های این چنینی نمی روم. فهمیده ام که بودنِ یک نقطه ی سفید در دلِ سیاهی کاملا مشهود است و خودش را نمایان می کند؛ پس شرح و بسط و تفصیل علل بودنِ سیاهی تا زمانی که میشود نقطه های سفیدِ بیشتری آفرید، معنا ندارد.


اما تعجب می کنم از کسانی که ادعا می کنند یک چیزی می فهمند و باز همچنان از کرسی نقد پایین نیامده اند. نمی دانم، مگر هرکس چیزی فهمید یا فکر کرد که می فهمد باید بقیه را نقد کند؟ نمی شود سرش را پایین بیندازد و در محدوده ی خودش "خوب" باشد حتی اگر همه ی دنیا بد بود؟ کاش آدم خوب های روزگار ما این را می فهمیدند و از موضع نقد پایین میامدند و به جای اینکه همه ی انرژی خود را صرف پرداختن و شرح و بسطِ علل بدی ها و کاستی ها کنند در جایگاه خودشان به بهترین نحو برای بهترین بودن و ماندن و شدن تلاش می کردند.


  • انارماهی : )

روز هفتم

دوشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۰ ب.ظ

انقدر روضه ی باز نخوانیم و خودمان را به شنیدن روضه هایی که شان اهل بیت را از بین می برند عادت ندهیم. برای بعضی روایات که در ساده ترین بیان ممکن غربت سیدالشهدا و اهل بیت را نشان می دهند میشود روزها و ماه ها گریست.  مثل روایت زیر که غربت امام را در شهر و دیار خود و قبل از واقعه ی عاشورا نشان می دهد .


آیت الله بهجت :

" قبل از صادقین و باقرین علیهما السلام* اصلا از سیدالشهدا سلام الله علیه، علی بن حسین و حسن بن علی علیه السلام تعداد نادری روایت (نقل) شده است. 

(مردم) اصلا کاری به اینها نداشتند.

حتی از اینها بالاتر (نقل شده که) ابن عباس و حضرت سیدالشهدا (باهم) بودند، یک نفر آمد از ابن عباس مساله ای را سوال کرد. سیدالشهدا علیه السلام جوابش را داد. آن شخص گفت: از تو سوال نکردم؛ یعنی از ابن عباس سوال کردم. تا به این درجه (از اهل بیت علیهم السلام دور بودند). ابن عباس فرمود: هذا من معادن العلم (او از معادن علم است. او را با دیگران قیاس نکن)."

.


هنگامی که ابن عباس برای مردم سخن می گفت نافع بن ازرق بلند شد و گفت: ای ابن عباس درباره ی مورچه و شپش نظر می دهی، خدایت را که میپرستی برایم توصیف کن.

پس ابن عباس بخاطر بزرگی و جلالت خدا سر به زیر افکند. حسین بن علی علیهما السلام در گوشه ای نشسته بود، گفت: ابن ازرق بیا تا پاسخت را بدهم.

او گفت: از تو نپرسیدم

ابن عباس گفت: ای ابن ازرق او از اهل بیت نبوت است و آنان وارثان علم هستند ...


*امام صادق و امام باقر علیهما السلام

.

.

توحید صدوق ص۸۰ ؛ بحارالانوار ج۴ ص۲۹۷ ؛ تفسیر عیاشی ج۲ ص۳۳۷ ؛ البرهان بی تفسیرالقرآن ج۳ ص۶۵۷ ؛ بحارالانوار ج۳۳ ص۴۲۳

  • انارماهی : )

روز چهارم

پنجشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۲۸ ب.ظ

در یاری امام زمان عج الله تعالی ایشان به یارانی نیازدارند که زنانشان قدرت دفاع تعقلی و تفکری داشته و در میان دشمنان بتوانند گواهانِ خوبی برای شجاعت و دلاوری های لشکر اسلام باشند و مردانی که هر کدام از نظر شجاعت و قوای جسمی و توانایی های جنگی در حد بالایی از توانایی باشند. پس هم باید تربیت کننده ی خود و هم همسرانِ خود و هم فرزندانِ خود باشیم.


آیت الله العظمی بهجت:

"(هریک از ) بزرگسالهای (لشکر سید الشهدا علیه السلام) بیشتر از صد نفر از کفار سفیانی را می کشتند. نقل شده: "سید الشهدا علیه السلام خانه ای نگذاشت الّا اینکه در آن خانه نوحه خوانی برای مقتولِ خودشان کردند" مگر شوخی است؟ یک نفر، علی اکبر سلام الله علیه، دویست نفر را کشت. مگر شوخی است؟! (آنها هم او را) تقطیع کردند. مثل اینکه دویست مرتبه او را کشتند. تقطیعش کردند، اما خود علی اکبر علیه السلام هم آن کار را کرد (و دویست نفر را کشت) و تمام کوفه عزا خانه شد"


ابن عصفور بحرانی در مقتلش نوشته است: یکی از آنها (دشمنان) در مجلس یزید گفت:
حسین با عده ای از اصحاب و خانواده اش آمد و به آنها هجوم بردیم و برخی شان به برخی دیگر پناه می بردند و ساعتی نگذشت که همگی را کشتیم.
در این هنگام صدیقه ی صغری زینب علیها السلام فرمود: مادران فرزند مرده بر تو بگریند، ای دروغگو! همانا شمشیر برادرم حسین علیه السلام خانه ای را در کوفه بدون گریه کننده و نوحه خوان باقی نگذاشت.
و این اشاره به تعداد انبوه کشتگان از لشکر ابن زیاد است.

موصوعة کربلا ج2 ص254 ؛ به نقل از : اسرارالشهادة فاضل دربندی ص354

  • انارماهی : )

روز سوم

چهارشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۱ ق.ظ

شاید مداح و روضه خوان قصدش این باشد که به هر طریقی از مردم اشک بگیرد و شاید قصدِ ما بعد از مدتی این شود که در خانه بمانیم و مطالعه کنیم و خودمان برای خودمان اشک بریزیم؛ اما این تنها راه نیست. نباید مجالس اباعبدالله را خالی کرد. میشود مطالعه داشت، اصل واقعه را فهمید و با این نیت و طلب در مجلس حاضر شد:

خدایا عقل ما را به مدد سیدالشهدا در این مجلس روضه فعال بگردان و به ما کمک کن تا بر حقایقی که از آن واقعه روزی فکر و ذهن و دلمان می کنی بگرییم، نه بر آنچه که عزت و شرفِ اهل بیتِ پیامبر تو را از بین می برد.


اباعبدالله چنین یارانی داشتند:

آیت الله العظمی بهجت:

"کاری که به عابس رحمةالله نسبت می دهند که در روز عاشورا در میدان جنگ زره انداخت و لخت شد، سهل است؛ زیرا تمام اصحاب و خود آن حضرت مُستَمیت* بودند و می دانستند که کار تمام است و تنها مساله مردن و شهادت در میان بود.
عقلای عالم در چنین مواضعی از خواسته ی خود دست بر می دارند، یعنی یا تسلیم می شوند یا فرار می کنند ، مگر اینکه رابطه ی دینی و رادع* مذهبی و الهی داشته باشند، چنانکه اصحاب سیدالشهدا علیه السلام در کربلا چنین بودند و مرگ نزد آنها "احلی منَ العَسَل" بود. آیا می شود این جمله را خلاف واقع دانست؟"

*مستمیت: طالب مرگ و شهادت
*رادع: بازدارنده، مانع

وقتی عابس بن ابی شبیب شاکری به میدان رفت، ربیع بن تمیم همدانی او را دید و گفت: وقتی او را دیدم که می آید شناختمش و گفتم : ای مردم این شیر شیران است، این پسر ابوشبیب است! هیچکس از شما به سوی او نرود.
او شروع به فریاد زدن کرد: مردی نیستکه در مقابل مردی بایستد؟!
عمربن سعد گفت: با سنگ بزنیدش (یعنی کسی جرات نبرد تن به تن با او را نداشت)
از هر طرف به سمت او سنگ پرتاب می کردند. وقتی ابن شبیب این را دید(که دشمن جرات مقابله با او را ندارد)، زره و کلاه خودش را انداخت و به لشکر دشمن حمله کرد
به خدا قسم دیدم که با بیش از دویست نفر پیکار می کرد. سپس آنان از هر طرف گردش جمع شدند و او را کشتند.

وقعةالطف: ص237 ؛ بحارالانوار ج45 ص29 ؛ نفس المهموم ص255

  • انارماهی : )

روز دوم

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۲ ق.ظ
باید فکر کنیم به اینکه از ما چه می خواهند. یک سینه زنی سنگین؟ پیدا کردن یک هیاتِ شلوغ و معروف؟ رفتن به مجلسی که "همه" می روند؟ لباس عزای گران و پر زرق و برق؟ خود و خانواده ی خود را به هر زحمت و اذیتی انداختن برای دادنِ نذری؟ کلاس های درس را رها کردن برای رفتن به هیات؟
یا از ما مهربانی می خواهند، از ما ولایت فهمی می خواهند، از ما خلق و خویِ خوش می خواهند، از ما بخشندگی می خواهند، از ما حلال خواری می خواهند و کم فروشی نکردن، از ما امر به معروفِ عملی میخواهند، از ما جاهل نبودن و بصیرت داشتن می خواهند، از ما فهم بینِ حق و باطل می خواهند، از ما فهم بینِ بد و بدتر می خواهند ...

باید فکر کنیم به اینکه از ما اسبمان را نمی خواهند

آیت الله العظمی بهجت:

"(عبیدالله بن حرّ جعفی در پاسخ دعوت امام حسین علیه السلام برای یاری) به حضرت سیدالشهدا سلام الله علیه عرض کرد: "این فرس* خود را به شما می دهم، هرگز نشده که رویِ این فرس به مقصد نرسم؛ این قدر میمون و مبارک است"
حضرت سیدالشهدا علیه السلام فرمود: "احتیاجی به فرس شما نداریم" و برخاست و آمد. وقتی عبیدالله بن حر جعفی بعد از شهادت امام حسین علیه السلام از کربلا عبور کرد، به علامت پشیمانی از اینکه سیدالشهدا را یاری نکرده اشعاری خواند":

آیا با شهید، پسر فاطمه نجنگیدی؟
درحالی که من بر بی یاور گذاشتن او و دوری گزیدن از او
و بیعت با این پیمان شکن خود را سرزنش می کنم
پشیمانم که یاری اش ندادم
بدانید هرکس وفا نکند پشیمان می شود
و من از آن رو که از یاورانش نبودم
گرفتارِ حسرتی هستم که از من جدا نمی شود

*اسب

  • انارماهی : )