انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

بایگانی

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خدا» ثبت شده است

هست، همه جا

جمعه, ۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۵۹ ب.ظ
گل های شمعدونی زیرِ هر آسمونی و تویِ هر خاکی خوب عمل نمیان
ولی
ما آدم ها توانایی این رو داریم که زیرِ هر آسمونی و تویِ هر خاکی خدا رو پیدا کنیم.

  • انارماهی : )

اینجا برای از تو نوشتن "فضا" کم است

شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۷ ق.ظ

برای همه ی ما پیش اومده که فرصت های گرانبهایی رو از دست دادیم. حالا اصلِ فرصت عمر و زمان و اینها به کنار. مثلا باید ساعت هفت بیدار میشدیم که به کارهامون برسیم، ساعت نه بیدار شدیم. مثلا باید برای کنفرانس بیست و چهار صفحه میخوندیم پنج صفحه خوندیم. مثلا باید به خواهرمون مهربونی میکردیم و تو اون موقعیت خاص درکش میکردیم و نکردیم. تو زندگی همه مون پره از این لحظه هایی که "فوت" شده، مُرده، از دست رفته و دیگه برنمیگرده.

همه ی اینا میشه وسیله ی اینکه از زندگی ناامید بشیم و از یک روز تا یک ماه و یک سال خودمون رو درگیر فرصت از دست رفته کنیم و آها بکشیم و فغان ها کنیم.

اما خداوند تبارک و تعالی یه راهی گذاشته برای اینکه ما بتونیم همه ی این فرصت ها رو به دست بیاریم. حتما میپرسید مگه میشه چیزی که از دست رفته و مرده و تموم شده رو دوباره به دست آورد؟ من بهتون میگم که بله میشه چون خدا یه اسمی داره که به واسطه ی اون اسم و با توسل به اون اسم ما میتونیم همه ی فرصت های از دست رفته رو زنده کنیم.


اون اسم اینه: یا جامعَ کلِّ فَوت. این اسم دقیقا برعکس اون فرصت های از دست رفته عمل میکنه و برای ما بستری رو فراهم میکنه که بتونیم فرصت های از دست رفته رو جبران کنیم.


یا علی.

  • انارماهی : )

یا ایهاالذین آمَنوا ، آمِنوا

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۴۱ ب.ظ
+ مومن، از ریشه ی امن، میاد. به فتح الف و سکونِ میم و نون. برای مومن، خیلی معانی دقیق و عمیقِ فلسفی و منطقی و روایی و ... هست و همیشه یه جوری از مومن برای ما یاد شده که ما فکر میکنیم خودمون که هیچی، هفت نسل بعد ما هم عمراً مومن نمیشه. ولی برای مومن بودن، یه راهِ خیلی خیلی ساده هست.
مومن با ریشه ی اَمن، یعنی کسی که همه ی اجزاء عام از وجودش در امان اند، و اون هم از همه ی اجزاء عالم در امان و امنیتِ کامله. برای همینه که یه روزی، رسول الله یهویی میزنن زیر خنده، ازشون میپرسن چرا میخندید یا رسول الله؟ میفرمایند که: به این میخندم که هررررررررچی برای مومن پیش میاد خیره.
ما فکر میکنیم این یعنی مومن خیلی خوب و خاص و پولدار و زیبا و با زن های بسیار خوشگل یا مردهای بسیار خوش اخلاق داره زندگی میکنه ، بسیار آبرو دار است، در مسجد او را میشناسند، میتواند ضمانتِ خیلی ها را بکند و ... اما نهههه مومن یعنی کسی که اینجا آبروش رو بردن، میره یه جای دیگه به زندگی ش ادامه میده و خیر میرسونه به خلق خدا، کارش رو اینجا از دست داد، میدونه کار بهتری در انتظارشه، امروز داره فقر میکشه، میدونه این فقر براش بهترین و زیباترین و بیشترین روزیه. مومن، یه نگاهِ اَمن و امان داره به دنیا، میدونه که دنیا مزرعه ی آخرتشه و ازش فقط به عنوان زمین کشاورزی ش استفاده میکنه.

مومن بودن، اصلا و ابدا سخت نیست.
  • انارماهی : )

و قسم به توبه ...

سه شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۵۲ ق.ظ
وقتی یه گناهی مرتکب میشیم و بعدش توبه میکنیم، عذاب وجدان خیلی بدی گریبان گیرمون میشه. وقتی یه نفر که ما از گناهش خبر داشتیم، توبه میکنه، همش توی دلمون شک داریم که از این به بعد میشه به این آدم اعتماد کرد یا نه. برامون سواله که چرا خدا گفته "توابین" یعنی کسایی که زیاد توبه میکنند رو دوست داره. با یه ذهنیتِ خاص در مورد توبه ی نصوح فکر میکنیم که فقط یک بار تویِ زندگی میشه توبه کرد و اگر اون توبه رو شکستی باید سرتو بذاری بمیری.

با همه ی این چیزهایی که همیشه تویِ فکرمون در مورد توبه میگذره، حالا میخوایم ببینیم توبه واقعا یعنی چی و بعد از توبه چجور نگاهی باید به خودمون و اشخاص دیگه داشته باشیم و اینکه میشه صد هزار بار توبه کرد و باز هم مورد رحمت خدا بود یا نه.

خداوند، همواره نگاهش ، نظرش و توجهش رو به مخلوقاتش هست. یعنی همواره و همواره و همواره به بندگانش توجه میکنه و این توجه و نگاه، چیزی نیست که یک لحظه قطع بشه یک لحظه دیگه وصل بشه، وای فای نیست. یه توجه همیشگیه. به این توجه همیشگی، در اصطلاحِ قرآن، توبه ی خدا گفته میشه. یعنی خودِ واژه ی توبه که تحت اللفظی ش به معنی بازگشت است در مورد خدا صورتِ عینی ش میشه همین توجهِ همیشگی و قطع ناپذیر به کل مخلوقاتِ عالم.

از قبل، میدونیم که خدا، یک رحمتِ خاص داره، یک رحمت عام، به رحمتِ خاصِ خدا که شامل بندگانِ خاصش میشه میگن رحیمیت، به رحمتِ عام خدا که شامل همه میشه قطع و وصلم نمیشه، میگن رحمانیت.

به واسطه ی توجه همیشگی خدا، و رحمتِ عامِ خدا که شامل همه ی مخلوقاتِ عالم میشه، شما به خودت میای، میبینی یه جایی گناه کردی، توبه میکنی، استغفار میکنی و از خدا طلب بخشش میکنی. خدا هم چون غفار است، چون رحیم است، چون رحمان است، چون تواب است، توبه ی شما رو میپذیره.

حالا اینجا یه اتفاقی میفته، تا قبل از این توبه، خدا از پله ی سوم داشته به شما نگاه میکرده، از بعد این توبه از پله ی چهارم به شما نگاه میکنه، یعنی چی؟ یعنی اینکه بعد از هر بار توبه، توجه خدا به بنده ش بیشتر میشه، محبتش به بنده ش بیشتر میشه، انتظارش از بنده ش بیشتر میشه.

پس، عذاب وجدانِ بعد از توبه هایی که میکنیم، هیچ معنایی نداره، چون خدا داره از یه سطح بالاتر به ما نگاه میکنه. بدبینی و عدم اعتماد کردن به شخصِ گناه کار هم معنا نداره، چون سطح نگاهِ خدا به اون فرد تغییر کرده، ما کی باشیم که مثل قبل بهش نگاه کنیم؟ الان متوجه شدید چرا خدا اونایی که زیاد توبه میکنند رو دوست داره؟ چون که کسی که هی تند تند توبه میکنه، به درجه ای از توجه خاص خدا رسیده از هر عمل خیری هم که انجام میده استغفار میکنه که مبادا ذره ای و کمتر از ذره ای بدی تویِ اون عملِ خیر وجود داشته باشه، آدمی که در عین اینکه همیشه آرامش داره، همیشه مراقب هم هست. خب، مساله ی توبه ی نصوح هم انشاالله الان حل شده باشه.
  • انارماهی : )

قال الله تعالی: سبقت رحمتی غضبی

جمعه, ۱۵ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۴۳ ق.ظ

داشتم فکر میکردم زمان بچگی، وقتی که مامان پول میداد بروم یک بستنی بگیرم و برگردم، وقتی بقیه ی پول را یادم میرفت بدهم و دو سه روزِ بعد، میدادم چقدر چشمهایش میدرخشید. انگار قشنگ میفهمید دخترش امانت داری کرده و از این امانت داری خوشحال میشد.


میگویند گناه نکردنِ در خلوت خیلی سخت تر است از گناه نکردنِ در محضرِ خلق الله. خدا، لحظه های سختِ جوانی را میبیند. لحظه های سختِ عروس بودن و در دل به مادر شوهر بد و بیراه نگفتن، لحظه های تنگِ با همه ی خستگی کارِ مادر و پدر را انجام دادن. لحظه های سختِ ایستادنِ مقابلِ میلِ طبیعیِ خودآرایی و زیبایی را. لحظه های مشقت بارِ حفظِ یک راز، یک آبرو و یک انسان را؛ و قطعاً خیلی خوشحال میشود وقتی میبیند بنده اش امانت داری کرده و انسانیتش را به باد نداده.


و قطعاً همه ی این لحظه ها جواب دارد.


  • انارماهی : )

غزل نشد خیالِ من، جنونِ من نگفته باقی ست.

پنجشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۴ ق.ظ
اطمینان، آدم را بزرگ میکند. این را از من به یادگار داشته باش. آدم باید به یک اطمینانِ محکمی چسبیده باشد تا بتواند زندگی کند. اطمینان به یک تکه چوب از بی اطمینانی محض و راه رفتن در شک و تردید و دو دلی بهتر است. دختر دبیرستانی های زمانِ ما، وقتی با یک پسر دوست میشدند، رویِ ابرها سیر میکردند، نیازِ ما آن زمان فقط در شنیده شدن خلاصه میشد. دخترها آن زمان دوست داشتند گوشی داشته باشند برای شنیده شدن و پسرهای آن زمان گوش های خوبی بودند. همیشه تویِ جلسه های مدرسه مشاورها به مادران تذکر میدادند که به حرفهای عجیب و غریب و مسخره ی دخترتان گوش بدهید تا محتاجِ بقیه نباشد. [و من چه پیر کردم گوش های مادرم را از بس که حرف داشتم برای زدن]. آن روزها اطمینانِ دخترها به پسری که همه ی حرفهایشان را میشنید، خیلی قوی بود. پسرک میشد یک بُت که باید پرستیدش. چون حرفهایی که باید شنیده میشد را میشنید. [دختر-پسرهای الان با زمانِ ما خیلی فرق کرده اند]. بعد مثلا فردا میدیدیم دخترک با چادر آمده مدرسه، چرا؟ چون پسرک گفته. آره، فرق داشت، با این روزها فرق داشت. گوشی انقدر همگانی نبود، مثلا نصفه شبی وقتی که مامان و بابا خواب بودند دخترها میتوانسند یواشکی گوشی بابا را کش بروند و یک اس ام اس یواشکیِ "جیرجیرک به خرس گفت بیا قدم بزنیم و خرس گفت الان وقتِ خوابِ زمستانی ست باشد برای بعد و رفت در حالی که نمیدانست عمرِ جیرجیرک فقط یک روز است" بعد مثلا از پسرک جواب میامد که: "رنگین کمان سهم کسانی ست که تا آخرین لحظه زیر باران مانده باشند" و بعد که بابا غلت زد هر دو پیام را پاک میکرد و میرفت میخوابید و فردا صبح از این دو تا پیام هزار تا قصه ی هزار و یک شب بود که تویِ مدرسه رویِ دهانِ دختر/پسرها میچرخید. [دختر-پسرهای الان با زمانِ ما خیلی فرق کرده اند]. دخترها اطمینان داشتند که آن پسره دوستشان دارد که وقتی ولشان میکرد میرفت تا سه روز کل مدرسه عزای عمومی بود. آن زمان اطمینان ها راحت تر بود. اطمینان به اینکه کریستین رونالدو تویِ بازی های لیگ اروپا به دوربین مستقیم نگاه کرده و قطعا با [مثلا] شیرین بوده که او را دوست داشته و بعد به واسطه ی این خوشی و خوشحالیِ شیرین هفت شبانه روز در مدرسه قوطی های رانی را به سلامتیِ کریستین میزدیم به هم و میخوردیم. [زمان ما با حالا خیلی فرق داشت]. آن زمان اطمینان کردن خیلی راحت تر بود. بچه مثبت ها، به جایِ اعتماد و اطمینان به محمود و عرشیا و احسان و ساسان، اطمینانشان به خدا بود. یک خدای خیلی خیلی خاصی که همیشه بود، همه جا بود، بعضی ها با گوشی بابا عشقبازی را تجربه میکردند و بعضی ها در مناجات هایِ دلِ شب. آن زمان ها این دو گروه خیلی همدیگر را دوست داشتند، خدای اینها به اندازه ی دوست دختر/پسرِ آنها بود، اینها به اندازه ی اطمینانِ آنها به دوست دختر/پسرشان به خدا اطمینان داشتند و همزمان همدیگر را خیلی دوست.

اطمینان، آدم را بزرگ میکند. پریسا و رویا و میترا و سارا و حمید و ساسان و احسان و امید و امیر با اطمینانشان به هم بزرگ شدند و ابراهیم و احمد و موسی و ایوب و مریم و علی، با اطمینانشان به تو. اطمینانِ ابراهیم بود که اسماعیلش را به ذبح برد، اطمینانِ احمد بود که به آغوشِ تو کشاندنش و بعد نزولِ سوره ی ضحی، احمد اگر اطمینان نداشت از تمسخر کفار به تو پناه نمیاورد و دل شکسته اش را پیشِ تو عرضه نمیکرد که در جوابِ "هه خدایت ولت کرده محمد؟" بگویی "قسم به روز و شب که ما تو را رها نکرده و مورد خشم قرار نداده ایم". اطمینان موسی بود که میدانست تو میدانی آن عصاست و با آن چه میکند و باز عاشقانه جوابت را میداد و با تو سخن میگفت، اطمینانِ ایوب بود که باز هم بعد از آن همه درد و زجر و رنج و تلخی و خواری و خفت، گفت :"شکرت". اطمینانِ مریم بود که پا زد به نخلِ خشکیده، اطمینانِ علی بود که ماجرایِ کوچه را تاب آورد.

اطمینان، آدم را بزرگ میکند. اطمینان به یک تکه چوب، قدرِ یک تکه چوب بزرگت میکند، اطمینان به یک چشم آبیِ آسمانیِ که دستانش قدر اقیانوس هاست و صداش قدرِ بادها و اشک هاش اندازه ی طوفان ها که شلوارِ خاکستری میپوشد و بلوزِ سفید و هی دوست دارد رحمت و رحمان و رحیم و رئوف و وهاب و ستار خوانده شود، آدم را خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگ میکند لابد. من ترجیح میدهم به تو مطمئن باشم. به تو که این روزها انگار تلخک مالیده ای به قاشقِ مهربانی هایت.
  • انارماهی : )

چهل: دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۲۷ ب.ظ

میدانی، من کاری ندارم که حاجت این چهل روز انعام خواندنم را میدهی یا نه. شاید صلاح ندانی این دنیا بدهی، آن دنیا میدهی، شاید هم اصلا کلا حال نکنی حاجتم را روا کنی، در کل ، این چهل روز خیلی خوش گذشت. اولین چله ای بود که با همه ی سختی هایش، خوش گذشت و خم و راستم کرد و پیچاندم و بعد یک جوری کوباندم زمین که همه ی قلنج هایم شکست. دوستت دارم خدا

  • انارماهی : )

سی و نه: بعضی وقت ها بچگانه باید با تو حرف زد

جمعه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۰۳ ب.ظ
تو را شبیه دایی محسن میبینم، یک مرد سیبیل چخماقی که ریش و سیبیل و موهایش هشتاد و پنج درصد سفید شده، لاغر اندام است ولی نه دیلاق. یک جور تناسب خاص که نمیتوانی منکرش باشی. قُد و یک دنده ولی مهربان و دلسوز. هرقدر خودش را بکشد نمیتواند بداخلاق باشد ولی خب حرف حرف خودش است، اما یک جوری حرف خرف خودش است که آزرده خاطرت نمیکند. تو را در یک شلوار خاکستری و بلوز آستین کوتاه سفید حدس میزنم. با چشمانی درشت و نافذ، با دستهایی بزرگ و انگشت هایی کشیده و کفش های اسپرت و کیف پر پول و پاهایی که آماده اند برای کمک رسانی و دهانی که جان میدهد برای قربان صدقه رفتن و حرفهای خوش زدن. تو البته خیلی بی عیب و نقص تر از دایی محسنی، تو بی عیب و نقص مطلقی با اشک هایی که به موقع میبارند و شانه هایی که به موقع لرزان و تبسمی که به موقع روان ... تو مرا دوست داری، بیشتر از خیلی ها و کمتر از بعضی ها، شاید از من بهتر خیلی داشته باشی، ولی فقط یک ملیکا با این مختصات و قدر و اندازه داری که لابد خیلی خاطرش را میخواهی و من فقط یک خدا دارم که خیلی دوستش دارم.
  • انارماهی : )

سی و دو: هجرت

جمعه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۵۶ ب.ظ
تب کرده بودم، تن و بدن درد امانم نمیداد. چشم هایم به اندازه ای درد میکرد که حس میکردم همین الان است از کاسه ی سر خارج شود و سرگیجه باعث میشد هر ده دقیقه یک بار بروم زیرِ میزم پناه بگیرم و فکر کنم زلزله آمده. درد در تمامِ تنم پیچیده بود و بخاطرِ اینکه در طول ترم یک کلمه هم نخوانده بودم نمیتوانستم مسکن بخورم مبادا خوابم بگیرد و همان یک کلمه ی شب امتحان را هم نشود بخوانم. لازم به ذکر است که به احد الناسی از حالِ بدم هیچ چیزی نگفته بودم و توی اتاقم چپیده بودم که خدای نکرده نخواهند مرا ببرند دکتر و بعد کلی مراقبت و اینها و ... خلاصه تصمیم گرفته بودم اول امتحاناتِ ترم ششم دانشگاه را در بیست و دو سالگی بدهم و بعد بمیرم.
روزِ پرکارِ بدی بود. دو تا امتحان داشتم و دانشگاهم مرکز شهر بود و بعدش باید میرفتم شمال و از آنجا به غربی ترین نقطه ی تهران و بعد برمیگشتم به شرق. سرِ امتحان دوم به گریه افتاده بودم، انقدر که هی از رویِ صندلی غش میکردم اینور و آنور مراقب مدام حواسش بود که تقلب نکنم. زودتر از همیشه برگه ی حقوق تجارت را دادم و آمدم بیرون. شب نزدیک ساعت ده بود که رسیدم خانه. مامان با دیدنم داد زد که چرا انقدر قرمزی؟؟؟؟ و بعد شکمم را چک کرد که هیچ اثری نبود و بعد پشتِ سرم را، بله من فقط مبتلا به یک آبله مرغانِ ساده شده بودم و قرار نبود بمیرم.

تب کرده ام، چمباته زده ام تویِ اتاقم یک گوشه نشسته ام. زار زار زار اشک هام را تویِ حلقم خفه میکنم و ذکرِ خدایا گریه م نیاد گرفته ام و مثلِ روانی ها هم اشک میریزم هم بغضم را قورت میدهم و  هم دستمال را چپانده ام تویِ چشمم که نکند اشکم سرریز شود. من فقط یک "ندا"ی طولانیِ روشن میخواهم. مثلِ گفتگوهای با موسی. بگویی آن چیست در دستت؟ در حالی که میدانی و من بگویم این غربتِ من است، با آن زندگی میکنم، راه میروم، گله ی اموراتم را به جلو و عقب میرانم، بگویی آن را به زمین بیفکن ... آن را به زمین بیفکنم و بعد پیامبری شده باشم از جنس هجرتی مدام.

  • انارماهی : )

بیست و هفت: و قسم به تو، که هر دم و بازدم را "هستی"

يكشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۵۱ ب.ظ

مدت ها پیش، حدودا دو سال قبل، بعد از خواندنِ آیاتی از سوره ی مومنون (اگر اشتباه نکنم) و مطالعه ی بخشی از خلقت انسان و آیاتی که میگفت تو یک لجن متعفن بد بو بودی که ما از روحِ خود در تو دمیدیم و بعد از فرشته ها خواستیم به تو سجده کنند. فکر کردم "از روحِ خود" یعنی خیلی چیزها. یعنی توی انسان فطرتا شامل همه ی صفاتِ الهی هستی، یعنی غفاری، رحیمی، عظیمی، ستری و مستوری، امانی و امینی، فعلی و فعالی، رحمی و رحمتی، یعنی قادری، خبیری، بصیری و اگر هر کدامِ اینها نباشی، یعنی اگر از هر کدامِ اینها دور شوی به مرتبه ی لجنِ متعفن بودن نزدیک شده ای و تویِ انسان دائماً در حال برو و بیا بینِ خداگونه بودن و لجن بودن زندگی میکنی. آن روزها فکر میکردم به اینکه همین یک آیه برای همه ی زندگی آدم بس است و همین یک آیه حجت را بر انسان تمام میکند که یعنی دهانت را ببند، انقدر نگو "نمیتوانم"، "و نفختُ فیهِ مِن روحی" یعنی غلط میکنی بگویی نمیشود و نمیتوانم، تلاشت را بکن، دست و پایت را بزن، این طرفی نشد آن طرفی، اصلا تو نباید به این نتیجه برسی که "همه ی تلاشم را کردم ولی نشد" اصلا نباید برسی به نقطه ی نشد و نمیشود. تو دائم باید در حالِ شدن و توانستن باشی و ایمان داشته باشی که میشود. یک لحظه از دست دادنِ ایمان همان و یک قدم به سمتِ تعفن برداشتن همان.


این روزها، دارم فکر میکنم که آن آیات، و آن استنباطی که من داشتم، میتواند وجهِ دیگری هم داشته باشد. ما، خودمان را جدا تصور میکنیم از خدا. خودمان را یک فعل و انفعالِ خاص تصور میکنیم در گوشه ای از هستی و خدا را یک فعل و انفعالِ دیگر در آن طرف، فکر میکنیم که یک سری فرمول های فیزیکی و تغییراتِ شیمیایی باید رخ دهد تا ما را به خدا وصل کند. تا ما بتوانیم با خدا حرف بزنیم و از او چیزی بخواهیم، باید یک ایکس مقابل ایگرگ قرار بگیرد و یکی از این دو مقدار را به ازای صفر به دست آورد و بعد دیگری را تعیین کرد تا در نقطه ای از مختصاتِ هستی بتوان خدا را حس کرد یا ازش چیزی خواست یا دیدَش. اما این طور نیست. ما خودِ خداییم و خدا دقیقا همه جا هست. در پوست و گوشت و استخوانمان جاری و ساری ست. در تمامِ لحظه ها و دقایقِ ما هست. فرقی نمیکند سرِ سفره ی یک رمّال نشسته باشیم برای حدسِ آینده ی نامعلوممان یا سرِ کلاسِ درسِ استاد میردانشگاهیان پور تهرانیِ اصل یا وسطِ غیبت های خاله از عمه یا درست بینِ بازیِ بارسلونا و رئال مادرید، خدا هست. ما فکر میکنیم وقتی داریم با دایی چای میخوریم خدا رفته نشسته به فیلم دیدن، فکر میکنیم وقتی از خانه میرویم بیرون اگر در را با ذکر باز کنیم و تا سرِ کوچه قل هو الله بخوانیم خدا هست و بعد از سرِ کوچه به بعد با خدا خداحافظی میکنیم و میرویم تا وقتِ اذان، وقت اذان خدا تویِ نمازخانه ی دانشگاه یا محل کار منتظرِ ما نشسته و بعد باز خدا میرود تا ما به راحتی نهار بخوریم و بعد باز میرود تا نماز مغرب و عشا و آخر شب هم که خوابمان میاید و برای نماز شب بیدار نمیشویم خدا مینشیند گوشه ی اتاق و به ما زل میزند و گاهی چشم غره میرود و گاهی میگوید خاک بر سرت و گاهی دل میسوزاند و گاهی میگوید خب عب نداره حالا امشب هم بخواب. نهههههه این چنین نیست که ما خدا را درست عینِ مامان و بابا و استاد دانشگاه و مدیرِ مالی شرکت تایم بندی شده و محدود داشته باشیم.


برخی احکام مستحبی را اگر انجام نمیدهیم، معناش هم نمیدانیم، اصلا اگر حتی به به نظرمان مسخره هم هست، خوب است درش فکر کنیم. خدایی که برای نحوه ی ورود به دستشویی و نوعِ نشستن و چگونه ذکر گفتن و چه گفتن در آن حال هم احکام آورده، خدایی ست که مثل زنگ های مدرسه گاهی باشد و گاهی نباشد؟ معنا دارد اصلا؟ خدای انسان گناهکار سرش شلوغ است و خدای انسانِ مومن سرش خلوت؟


"و نفختُ فیهِ مِن روحی" یعنی من همواره با توام، و تو همواره از منی، میخواهی گناه بکنی، میخواهی راهِ راست بروی یا کج، من کنارت هستم، میخواهی تصمیم بگیری درس بخوانی، میخواهی ازدواج کنی، میخواهی فلان برنامه را بریزی، میخواهی بروی، میخواهی بیایی، من کنارت هستم، من در تو هستم، اینکه تو نمیخواهی مرا ببینی، اینکه تو نمیخواهی مرا دخیل در تصمیماتت کنی، اینکه تو فکر میکنی که من یک لحظه هستم و یک روز مرخصی میگیرم، تصورِ توست، اینکه فکر میکنی حتما باید بروی بالای کوهی یا امام زاده ای یا تویِ غاری تا شاید تشعشعی از من را ببینی تصورِ کم و پایین توست. اینکه فکر میکنی تا برای من فلان کار و بهمان کار را نکنی من برایت خدایی نمیکنم تصورِ شرطیِ توست که تا غذایت را تا ته نخوری از پارک خبری نیست.


منِ قادرِ مطلق، منِ خدایِ کُن فیکون، همواره در تو و همراهِ توام، از چه میترسی؟

  • انارماهی : )

ذغال گداخته ای به نام زندگی

سه شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۱۱ ب.ظ

و خدا

من را

پَر پَر

دوست‌تر دارد


  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

چهارشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۳، ۰۵:۰۹ ق.ظ
ـ ـ ــ ـوَ مَن عَشَقتُه قَتَلتُهـ ـ ـ ـ ـ
  • انارماهی : )

به خدای شانه های لرزان و گونه های خیس ... قسم

يكشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۲، ۰۲:۴۲ ب.ظ
سلام ، نامِ شماست ، پس نامه را به نامِ شما آغاز میکنم .سلام حضرتِ صیاد . این نام بداهه ای ست که بنظرم بیش از هر چیز به خدایِ یوسف برازنده است .من ، بندهء شما ، که جز این در این جهان فخرم نیست ، امروز بارها و بارها شما را در اوجِ عصبانیت خواندم . زار زدم ، خوابم برد ، بیدار شدم ، عصبانی شدم ، خواندم ، زار زدم ، خوابم برد ... و این داستان ادامه داشت . از اولِ صبح هر بار به طریقی و هر دفعه به علتی روانهء شکارگاهتان شدم .حکمتِ خواندنِ شما و شانه های لرزانم و آن سه نفرِ دیگر که در حضورشان شکی نیست و بعد باز کردن قرآن و آمدنِ آیاتِ یوسف و آن هم آن بخش از آیات را ، فقط شما میدانید ... اما من ، بندهء شما ، حقیرِ عاصیِ رنجور ، به ظنِ خویش آیات را تفسیر میکنم . به دلِ خویش رجوع میکنم ... آنچه از آن آیات و آن سخنان برآمد ، هیچ نبود جز حکایتِ از عرش به فرش کشیده شدنِ یوسف و بعد ... آنچه من این روزها حقارتش مینامم .آنچه را شما به یوسف عطا کردید ، به رحمت ، شاملِ حالِ خیلی دیگر از بنده هایتان میکنید و من ، بندهء حقیرِ عاصیِ نازک نارنجی تان ، نامش را حقارت مینامیدم ، تا امروز که بعد از آن همه زجر ، بعد از آن همه تقلا برای فرار از شکارگاهتان و غافل از اینکه صیدِ این صیاد شدن برابرِ آزادی ست ، بعد از خواندنِ آن آیات و روایتِ حالِ خویش ، آن چه تا لحظهء پیش نامش حقارت بود را عزّت میناممبه خدایِ شانه های لرزان و گونه های خیس قسم ، که "هرآنچه" خدای ما برایمان میخواهد ، جز عزّت و جلال هیچ نیست ... که ما ، همواره همانیم که ، خلیفهء خودش نامید .نقطه
  • انارماهی : )

کمی پشتِ درِ اتاقِ خدا صبر کنیم : )

شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۲، ۰۵:۵۳ ب.ظ
توی مطبِ دندانپزشکی بیشتر از یک ساعت نشستم ، هی همشهری جوان ورق زدم ، هی اس ام اس بازی کردم ، هی فکر کردم ، هی اینور و آنور را نگاه کردم ، هی توی دلم غر زدم که چرا این همه مرا اینجا نشانده اندرفتم تو ، دکتر آمد دندانم را سر کرد و در مرحلهء بعد گفت : لطفن تحمل کنید یه کمی درد داره  درد داشت ، سِر کردن سقف دهان آن هم از جلویِ جلو خیلی درد دارد . کارش که تمام شد خواهش کرد بیرون منتظر بمانم تا خوب سِر شوم [؟]بیرون که نشسته بودم همه چیز خنده دار بود ، از لب تا بالای دماغم سِر شده بود ، فکر میکردم مامان سفارش کرده دکتر دندان و دماغم را با هم سر و سامان دهد [: )))] هی نشستم هی نشستم هی نشستم باز صدایم نکردند .میترسیدم دکتر خسته شود چون آخر وقت بود و از طرفی میترسیدم سِری دندانم تمام شود .صدایم کردند ، دوباره رفتم تو ، منشی ها یک عالمه قوطی گذاشته بودند کنار و باهاشان ور میرفتند ، دکتر آمد :ببخشید این همه معطل شدید ، کارِ دندونِ جلو خیلی دقت میخواد ، من خواستم همه برن و همهء خورده کاری ها انجام بشه تا با تمرکز کامل به دندونِ شما برسم .خیالم از بابتِ خسته نبودنِ دکتر و اینکه حساسیتِ موقعیتِ دندانم را میفهمید راحت شد ،من : آقای دکتر سقف دهانم داره میسوزه ، دکتر : براتون دوباره سِر میکنم ، درد داره تحمل کنید چند دقیقه کار کرد و باز دوباره : یه مقدار درد داره ، لطفن تحمل کنیدچند دقیقه کار و دوباره : لطفن تحمل کنید این دیگه آخریشهو درد و درد و درد و مزهء مزخرفِ خون تویِ دهانم ...وقتی بیرون آمدم به خودم گفتم کاش تویِ زندگی یک نفر بود که سرِ هر پیچ به آدم میگفت : درد داره لطفن تحمل کنید بعد آدم توانش را میبرد بالا ، تحملش را زیاد میکرد و به این فکر کردم که خدا خیلی وقتها ما را معطل میکند که کارهای خورده ریز را انجام دهد و خوب برای مشغلهء ما دقت و وقت صرف کند ، خدای خوبی داریم
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

يكشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۲۵ ب.ظ
توی قرآن خدا گفته که مهربون باشید ، کم فروش نباشید ، خوش سخن باشید ، خوش اخلاق باشید ، حسود نباشید ، خوش رو باشید ، بخشنده باشید ، ظالم نباشید ، ... نگفته که : ظالم بودن رو در خودتون برطرف کنید ، حسادت رو تو وجودتون از بین ببرید ، خدا نگفته که کم فروشی رو ترک کنید ، نگفته نامهربونی رو تو خودتون از بین ببرید ، ... این یه نکتهء خیلی ظریفه ... خدا میگه که بنده جان ، این صفت ها رو توی خودت به وجود بیار ، توی وجودت هست ، تقویتشون کن ، نمیگه رذایلی که توی وجودت هست رو از بین ببر ، یا کنترلش
  • انارماهی : )

کَم مِن قَبیحٍ سَتَرتَه

يكشنبه, ۸ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۲۲ ق.ظ
دعای کمیل یه جایی هست که من خیلی دوستش دارم ، میگه : ... کَم مِن ثَناءٍ جَمیلٍ لَستُ اَهلاً لَهُ نَشَرتَه ... یعنی خدایا ، چه صفات نیکی که من نه تنها اونها رو نداشتم ، بلکه لیاقتِ اونها هم تو وجودِ من نبود ، ولی ، تو من رو با اون صفات به مردم شناسوندی و اون صفات رو در مورد من بینِ مردم پراکندی ...برای همه پیش اومده که بشنون ، فلانی تو خیلی مهربونی ، فلانی تو خیلی بی نَفسی ، فلانی تو خیلی روحت بزرگه ، فلانی تو خیلی خوبی ، فلانی تو خیلی دلت پاکه ، فلانی تو خیلی رازداری ، فلانی همه خیلی با تو راحتن ... بعد اومدیم تو وجود خودمون گشتیم دیدیم نه بابا اصن این خبرا نیست ، ولی مردم ما رو به اون صفات شناختن ، ما رو اونجوری دیدن . ... یه وقت آبروی خدا رو نبریم ها ...
  • انارماهی : )

سه

سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۲، ۰۵:۴۸ ق.ظ
بُوَد آیا که درِ  مِیکَدِهـ  ـها بُگشایَندگِرِهـ از کارِ فُرو بستهـء ما بُگشایَندکاش مورچهـ بودم خدا ، مورچه آنقدر کوچک است که جز تو هیچ چیزِ دیگری را نمیبیند . بگویی باش ، هست ، بگویی نباش باز هم هست ، نبودنش را به پای تو می ایستد ، بودنش را به پای تو می ایستد . کاش مورچه بودم خدا ، سرم پایین بود و آنقدر غرقِ آنچه برای آن ساخته شدم بودم که فرصتی برای دیگر چیزها باقی نمیماند . کاش به ریزیِ مورچه بودم ، آنقدر کوچک بودم که از سرِ ناتوانی دنیا را اسباب کارِ خود میکردم ، از ریز ترین و پست ترین دانه های خاک رُسش را تا ارزنده ترین ذراتِ طلایش را برای آن به کار میگرفتم که تو میخواهی نه برای آنچه که خود میطلبم .حال اما از بزرگیِ توان ، از زیادیِ طلب ، از عظمتِ عقل ، به زیر افتاده ام ، دنیا را کرده ام بساطِ خودخواهی ها و تباهی ها و مِی گساری ها . در آداب و مرام و مسلکِ ما مِی گسار نه به آن کس که شرابِ ناب خورد گویند که او از سرِ تباهیِ عقل میخورد و بعد تا چهل روز غرامتش را میدهد که هر "یا حق" ی بگوید پذیرفته نیست ، در مرام و مسلکِ ما مِی گسار به آن کسی گویند که سلام میکند تا به لذتِ خمّارِ علیک رسد ، ... و چون در هر روز هزاران بار مخمورِ لذتِ علیک و مرسی و متشکر میشود کارش از چهل روز هم میگذرد و به تمام عمر میرسد که نه تنها "یا حق" اش پذیرفته نمیشود که چنان اناالحق سر میدهد که تنِ منصورها را در گور میلرزاند .خدایا ، از بزرگیِ توان ، از زیادیِ طلب ، از عظمتِ عقل ، به تو پناه میبرم ، خدایا از دِل خواسته هایم ، گرچه دِل مامنِ حضورِ توست ، اما از دِل خواسته های آمیخته با عقلِ معاش و توجیه و دلیل تراشی های آگاهانه ، به تو پناه میبرم . خدایا از تمام لحظه هایی که عظمتِ انسان بودنم ، تو را در نظرم کوچک ساخت ، به تو پناه میبرم .
  • انارماهی : )

چشم به زنگِ خدا باشیم : )

چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، ۰۳:۰۱ ق.ظ
گوشی که روی سایلنت باشد معمولن اگر منتظر رسیدن پیامی یا زنگی باشم میگذارمش جلوی چشمم ، اگر در حالِ مطالعه باشم چشمم را هر چند ثانیه یک باری چپول میکنم که در زاویه ای که دارم کتاب میخوانم همزمان گوشی را هم دید بزنم که اگر روشن شد یعنی یکی به قولِ امروزی ها "دوستم داره" ...وقتی برای خدا پیغامی میفرستید چشم به زنگ باشید ، چشمتان را به هر طرف که میدانید چپول کنید تا نشانه های خدا را ببینید ، مبادا که قلبتان را گذاشته باشید روی سایلنت و رفته باشید دنبالِ کارهای خودتان ... میایید میبیند میس افتاده و کار از کار گذشته هااااااز ما گفتن: )+ شما تا به حال برای شهادت به دادگاه احضار شده اید ؟ حس و حالتان را برای ما بنویسید لدفن + هدر این وبلاگ را خیلی دوست دارم ، ببینید شما هم دوست دارید > لینک + خانوم چمان سوالِ جالبی پرسیده که پاسخ بهش بنظرم خالی از لطف نیست > لینک
  • انارماهی : )

لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی

دوشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۲، ۰۶:۴۱ ب.ظ
ما همه همیشه برای خودمون برنامه هایی داریم ، برنامه ریزی میکنیم که درس بخونیم ، بریم دانشگاه ، یه دانشگاهِ خیلی عالی ، بعد بریم خارج از کشور ، ادامه تحصیل بدیم ، برگردیم به کشورمون خدمت کنیم ، برنامه ریزی میکنیم که روانشناس بشیم ، به آدمهای زیادی کمک کنیم ، حقوقدان بشیم ، حقّ های تضییع شدهء زیادی رو بگیریم ، قاضی بشیم و معنی عدالت رو به خیلی ها بفهمونیم ، نویسنده بشیم و کتابهایی بنویسیم که دنیایی رو تغییر بدن .. ما همه مون همیشه دوست داریم به همنوعانِ خودمون در هرجای دنیا کمک کنیم ، دوست داریم تغییراتِ زیادی در جهت اصلاح خیلی چیزها ایجاد کنیم ، ما برنامه ریزیهای زیادی برای خودمون داریم و اهدافِ مقدسی رو توی زندگی مون دنبال میکنیم .. این از فطرتِ ما ناشی میشهامایادمون باشه ، ما "بنده" هستیم و ما رو فقط برای بندگی آفریدند و نه برای رسیدن به آمال و آرزوهای خودمون و رسیدن به اهدافِ والا و زیبا و انسان دوستانه مون ... ضمنِ اینکه ما ، بنده هایی هستیم که "تسلیم" شدیم ... اینا رو یادمون باشه .+ از پورانِ درخشنده ، برای ساختِ فیلم هیس تشکر میکنم ، من نتونستم فیلم رو تا آخر ببینم ولی به همهء پدرها و مادرها و دخترها و پسرها توصیه میکنم فیلم رو ببینند و فکر کنند . انشاالله برای دیدنِ دوبارهء فیلم خواهم رفت+ ... التماس دعا دارم ، از شمایی که میدونید معنای التماسِ دعا چیه
  • انارماهی : )

12. خدا هم ویراژ میرود ... همین نزدیکی ها

شنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۵۵ ق.ظ
بسم اللهپسر بچه های دوازده سیزده ساله ، وقتی تازه میفهمن جنسِ مونث یعنی چی و به قولِ خودشون عاشقِ دخترِ موبلندِ همسایه میشن ، تیپ میزنن ، با دوچرخه تک چرخ میزنن ، موهاشونو هر روز یه مدل درست میکنن ، تمامِ پول تو جیبی شون رو خرجِ لباس خریدن میکنن ، حتی شده از این و اون لباس قرض میکنن که زمانیکه مورد رویتِ دخترِ موردِ نظر واقع شدن ، اون دختر نظری بکنه و توجه ش جلب بشه و بفهمه که این پسر با بقیه فرق داره ...دختربچه های سیزده چهاده ساله وقتی تازه متوجهِ نگاهِ شاگردِ بقالِ سرِکوچه میشن ، مذهبی باشن چادرشون رو کیپ تر میگیرن که بیشتر به چشم بیان و بینِ سایرِ دخترها فرق بکنن ، مذهبی نباشن هم انواع سرخاب سفیداب رو به خودشون میمالن که از سایرِ دخترهای محل به سادگی متمایز بشن ...چقدر زیادند پسرهایی که توی ساعت خاصی از شبانه روز که اتفاقاً ساعتِ تعطیلی مدارس دخترانهء اطراف هم هست ، به هر بدبختی که شده یه موتور قرض میکنن و میرن سرِ راهِ دخترِ خوشگلِ محله شون ویراژ میدن که به چشم بیان و چقدر زیادترند دختر هایی که بلافاصله بعد از اخذ گواهینامه یه ماشین از باباشون طلب میکنند تا بتونند روزی چند بار از جلوی مغازهء پسری که دوستش دارن رد بشن و نظرش رو جلب کنند ...الغرض دیشب پری شب ها داشتم به این فکر میکردم که خدا ، چرا توی قرآن این همه گفته به رعد و برق و باد و بارون و شب و روز و ماه و خورشید و زیتون و زمان و آداب و اخلاق بقیه مردم و درختان و حیوانات و اقوام گذشته و آینده و آخرت و دنیا و ... فکر کنید ... ، خدا مدام و مدام و مدام گفته تمام اینها نشانه ست و باید به این نشانه ها فکر کنید ، ... خدا خیلی وجودش رو سرِ راهِ ما پهن کرده ... خیلی خودنمایی میکنه و خیلی دنبالِ جلبِ نظرِ ماست ... مایی که بنده هاشیم ، تو کوچه ، تو خیابون ، توی هر نگاه کردن و توی هربار نفس کشیدنِ ما هست ... چرا اونقدری که عاشقِ پسر-دخترهای محله مون میشیم ... عاشق خدا نمیشیم ؟ خدا خیلی بیشتر از اونا با موتور تو کوچه پس کوچه های دلمون ویراژ میره ها ...
  • انارماهی : )