انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

بایگانی

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

با خودمون صادق باشیم

يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۳۴ ب.ظ

معمولا این اتفاق میفته که همزمان با ما، یکی دیگر از اعضای فامیل یا دوستانمون هم ازدواج می کنه و مراسمات و دورانی مثل نامزدی و عقد و ... در فاصله ی زمانی کمی با ما اتفاق میفته، البته این روزها اگر هم این طور نباشه و کسی از اقوام و دوستان همزمان با ما ازدواج نکنه به لطف شبکه های اجتماعی همیشه نمونه های مشابهی هستند که به خوبی این امکان رو به ما میدهند که به مقایسه ی خودمون با دیگران بنشینیم. موقع این طور مقایسه ها و فهمیدنِ اینکه نامزدِ فردِ مقابل برای تولد و عیدی و دیگر مناسبت ها چه هدایایی گرفته یا هر بار که به دیدنِ فرد میاد با چه دسته گلی از راه می رسه و سنجیدنِ میزانِ عشق و علاقه و وفاداری و دست و دلبازی و خساست و ... در نامزد یا همسرِ خودمون و خانواده ی ایشون حتما به این نکته توجه کنیم که:

آیا من واقعا به اون دسته گل، اون هدیه، اون مکانِ تفریحی، اون مسافرت، اون مهمانی، اون رستوران و ... نیاز دارم؟


پیشنهاد می کنم در دورانِ مجردی بدونِ اینکه با کسی در میان بگذارید بنشینید و با خودتون دو دوتا چهارتا کنید و ببینید نیازهای واقعی تون چیه و اونها رو یک جا یادداشت کنید تا وقتی در اثر جوگیری فامیل و اطرافیان خواستید همسرتون رو با معیارهای غلطی که از چشم و هم چشمی های نادرست ناشی میشه بسنجید، اون یادداشت رو بخونید یا به خاطر بیارید تا بهتر بتونید در مورد خودتون، خواستگار یا نامزدتون و آینده تون تصمیم بگیرید.

با خودتون رو راست باشید و ببینید واقعا دسته گلی که دخترخاله ی نوه عموی مادرتون رو خوشحال کرده، شما رو هم خوشحال خواهد کرد؟ اگر نه پس حرصِ بیخود نخورید که چرا همسرتون عینِ اون دسته گل یا بهترش رو براتون نیاورده و اگر بله کمی به خودتون و نیازهاتون و تفکراتتون فکر کنید و در وجود خودتون دقیق بشید و ببنید جای خالی ها و کاستی ها رو با چه چیزهایی باید پر میکردید و نکردید.



  • انارماهی : )

دل، اگرچه سنگ، می شکند

چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۱۹ ق.ظ

حنّانه جان، سلام

اگر با تو کم حرف میزنم و بیشتر حرفهای تو را گوش میشوم مرا ببخش. ببخش که نمیدانم کدام راه را در کدام کلمه و جمله و عبارتی باید جا دهم تا به اشتباه تبدیل به چاهش نکنم. ببخش که دنیای تو انقدر پاک و صمیمی و آرام است که بیم آن دارم ذره ای کوتاهی و بلندیِ نابه جا از جانب من آن را خدشه دار کند. ببخش که تو را از ابتدا به خدایم سپردم، همان خدایی که خیالم از بابتِ مادر و پدر بودنش راحت بود و هست، ببخش که از خودم برای تو هیچ ندارم جز همین نامه های گاه به گاه که نمیدانم خود عامل به آنها بوده ام یا نه ولی نمیخواهم همین یکی را هم از خود بگیرم و لذت نامه نوشتن برای تو را بر خود حرام کنم.


حنّانه ی مامان.

آنچه تا به حال در خانه و مدرسه و اجتماع، دیدی را خوب به خاطر بسپار. به خاطر بسپار که آدم ها حتی آنها که به اصطلاح عامه تبر گردنشان را نمیزند، "دِل" دارند و دل شکستنی ست. شکستنی تر از چینی های طاقچه ی مادربزرگ و کریستالهای خانه ی خاله خانم. نمیدانم میان نامه های گذشته با تو از "دل" سخن گفته ام یا نه. ولی حال که میگویم دوست دارم به کمال باشد. دل از آنجا که محلِ وابستگی ها و دوست داشتن ها و نداشتن هاست، ظرافتی دارد عمیق و از چشم خیلی از ما پنهان.


جانِ مادر.

دل، اگرچه سنگ، می شکند. دوست دارم اگر یک جمله از من قرار است در خاطرت بماند همین یکی باشد و حواست همواره به آن دلی که در دست های توست باشد. دلِ من، دلِ بابا، دلِ خواهر و برادر و دوستانت، دل همسر و فرزندانت را به خاطر بسپار و بدان که باید مراعاتشان کنی؛ و مراعات نمیتوانی کرد جز به توجه دائم. آدم ها کامل نیستند، و هر کسی از پدر و مادر و خواهر و برادر و دوست و آشنا حرفهایی شنیده که تو نمیدانی، صحنه هایی دیده که تو خبر نداری، و روزهایی را پشت سر گذاشته و شب هایی را به صبح رسانده که تو به خیال هم ندیده ای؛ اما او لحظه به لحظه را به جان و دل سپرده و ناچار در این روزگار به دوش میکشد، از زمانی به زمانِ دیگر، از سرزمینی به سرزمینِ دیگر و از خوابی به خوابِ دیگر.


مراعاتِ دلِ آدم ها را بکن و به خاطر بسپار که هر خطایی را جبرانی ست الّا شکستنِ دل. شاید یک شوخی ساده، رد کردنِ بی ملاحظه ی یک تعارف، نه نگفتن قشنگ در یک مهمانی، رد کردنِ یک شاخه گلِ نیمه پلاسیده، دست رد زدن به یک شکلاتِ کوچک، یک تذکر در ظاهر خوب و ساده، مفصل تشکر نکردن از یک هدیه ی در نگاهِ تو مختصر ، ... و بی نهایت نکته ی دیگر که ممکن است دلِ کسی را برنجاند.


حنّانه

یادت باشد، برداشتنِ بی ملاحظه ی یک تکه نانِ به زمین افتاده از میانِ دستانِ پیرزنی رنجور اگرچه در نگاه تو یک تمیزیِ ساده است، شاید او را شرمنده کند و اشکی را از چشمانش جاری، چراکه تو از بُنیه و قدرتِ دیروزِ دستانِ پیرزن خبر نداری. یادت باشد، تذکرِ بی ملاحظه ی مراقبت از تغذیه ی غذایی به کسی که در نگاهِ تو اندام متناسبی ندارد شاید به نظرِ تو محبت بیاید و در وجودِ او خاری باشد میانِ سینه، که تو از دلیل عدمِ تناسبِ اندامِ او بی خبری. یادت باشد، توجهِ دائم به جان مایه ی زندگیِ افراد را از یاد نبری. بدان که یک سوالِ ساده در مورد داشتن یا نداشتن رنگِ دیگری از یک ظرف یا یک لباس یا رفتن و نرفتن به مکانی که در نگاه تو عادی ست، می تواند در دلِ کسی حسرتی را به پا کند و خاطره ای را بیدار که اشک را همدمِ شبش سازد و ناامیدی را همراهِ روزش.


و از تو تمنا دارم، مراعاتِ همه ی اینها را در خانه ی خود و در مقابل همسر و فرزند خود، بیش از هر کس و هر جایِ دیگری. که تو در عینِ مادر و همسر و خواهر و خاله و عمه بودن، باز از عمقِ دلِ همه بی خبری.


دوستدارِ دلِ پر مهرت

مامان.


  • انارماهی : )

...

چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۵۹ ق.ظ

طبق آخرین بخش نامه ی مصوب، متاسفانه باید بالای هر مطلبی نوشت "موضوع:" و در مقابل آن دو نقطه ی کذایی کلمه ای گذاشت که بشود کلِ متن را از آن فهمید. ویراستار متن نمی فهمد که مفاهیمِ متصل به تو را نمیتوان در موضوعِ عاشقانه جا داد

مثلا باید نوشت جانانه، دلانه، دلبرانه، دستانه، چشمانه، آغوشانه، نه ... اینها هم نه، اصلا موضوع: "تو"یی بگذار صفحه خالی بماند و گوینده برای خاطرِ تو تمامِ روز را سکوت کند.


  • انارماهی : )

ادب آداب دارد

جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۵۴ ب.ظ
اکثریت ما فکر میکنیم ادب داشتن یعنی خوب و بلند و سریع سلام کردن در جمع، به همه دست دادن و روبوسی کردن، بلند شدن جلوی مهمان، پا دراز نکردن در مجالس و مهمانی ها، درست غذا خوردن، پاک کردن دور دهانمون بعد از خوردن هر چیزی، پوشیدن لباس خوب برای حضور در محافل و ... حالا نمونه های دیگری هم هست که حتما با همین نمونه هایی که گفتم به ذهنتون میاد.

هیچ دقت کردید که این کلیشه یا چارچوبی که از ادب داشتن در ذهن ما شکل گرفته همه ش مربوط میشه به روابط اجتماعی و خانوادگی ما و ما هیچ کلیشه یا آداب یا چارچوبی برای سر کردن زیرِ یک سقف با همسرمون یاد نگرفتیم؟ اگر دهنش بو میداد چطور رفتار کنم؟ اگر کثیف غذا میخورد چطور برخورد کنم؟ اگر مسخره م کرد چطور جوابش رو بدم؟ اگر توهینی صورت گرفت چطور پاسخگو باشم؟ اگر به حریم خانواده م پا درازی کرد چطور دفاع کنم که حرمتش حفظ بشه؟ هیچ به این نکته دقت کردید که وقتی پا به درون خونه میگذاریم همه ی ادب و احترامی که در مهمانی رعایت میکردیم یادمون میره؟

اگر مثلا عمه خانممون که خیلی از ما بزرگتره و براش احترام قائلیم تلفظ یک کلمه رو اشتباه ادا کرد، چطور بهش تذکر میدیم؟ اصلا به خودمون اجازه میدیم بهش تذکر بدیم یا برای سن و تجربه و بزرگتر بودنش احترام قائل میشیم و ادب میکنیم و سکوت؟ اگر مثلا موقع روبوسی با همین عمه خانم متوجه شدیم که بدنش کمی بوی عرق میده خودمون رو میکشیم عقب و پیف پیف میکنیم یا اینکه اصلا به روی خودمون نمیاریم که مبادا فکر کنه ما متوجه نقصی شدیم و خجالت بکشه؟

چقدر در مهمانی ها و مراسمات ادب میکنیم و خیلی چیزها رو به روی کسی نمیاریم ولی به محض اینکه پا به خونه میگذاریم همون نقص ها رو که در همسرمون میبینیم به واسطه ی همسر بودن فکر میکنیم حق داریم همه چیز رو به روش بیاریم و ازش بخوایم خوب باشه ؟

خلاصه ی چیزهایی که گفتم میشه اینکه: مجردهای محترم، متاهلینِ گرامی، لطفا دقت بفرمایید که همسر ما قبل از همسر ما شدن، همسایه ی ما بوده، فامیل ما بوده، هموطن ما بوده، همکارِ ما بوده، حقوقی از ایشون در دین به گردنِ ما بوده که پس از پذیرفتن نقش همسری همچنان پابرجاست و حق همسری هم به همه ی اون حقوق قبلی اضافه میشه و ما باید مراقبت بیشتری از این حقوق داشته باشیم، نه اینکه فکر کنیم همسر ما یعنی کسی که هر طور دلمون میخواد باهاش رفتار کنیم.
همیشه وقتی میخواید یه نکته ی آزاردهنده در طرف مقابل رو بهش یاداوری کنید و تذکر بدید قبل از اینکه خودتون رو با این گزاره توجیه کنید که "دارم امر به معروف و نهی از منکر میکنم" از خودتون بپرسید اگر همین اشتباه از فلان علامه ی بزرگ که بهش ارادت دارم سر میزد چطور بهش تذکر میدادم؟ با چه احتیاطی؟ با چه ادبیاتی؟ دست آخر اصلا به خودم اجازه میدادم بهش بگیم تو فلان اشتباه رو کردی یا مقامش انقدر برام بلند و بزرگ بود که چشم میپوشیدم؟ حق همسر به گردنِ ما قطعا خیلی بیشتر از حق اون علامه ایه که براش هزار و یک حرمت قائلیم.
  • انارماهی : )

همسر هم بنده ی خداست

دوشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۵۶ ب.ظ
بدون شک روزهای اول هر تجربه ی تازه ای روزهای بکر و دست نخورده ای هستند که تا همیشه در ذهن و جان آدم باقی می مونند، روزهایی که هر بار یاداوری اونها میتونه لبخندِ قشنگی رو به لب های آدم بیاره یا حتی چشم ها رو از اشک شوق خیس کنه. روزهای اول زندگی مشترک هم یکی از همون روزها و دورانِ تکرار نشدنی برای هر آدمیه. اما چی میشه که بعد از مدتی، بعد از گذشت یک سال و دو سال، همه ی اون تازگی و طراوت رنگِ تکرار به خودش میگیره؟ چی میشه که علاقه ی روزهای اول تبدیل میشه به کینه و کدورت، به خاطراتِ تلخ و اتفاقاتی که هیچ جوری نمیشه از صفحه ی ذهن پاکشون کرد.

من فکر میکنم یکی از مهم ترین دلایلِ تموم شدنِ زیبایی و خوشی روزهای اولِ زندگی مشترک "تحمل" باشه. اینکه ما از یک صفت یا یک رفتار یا یک نوع خلق و خو در فرد مورد نظرمون ناراضی و ناراحت باشیم و مدام از درون خودمون رو بخوریم و تحملش کنیم باعث میشه که بعد از مدتی خسته بشیم. از خودخوری و سکوت و به روی طرف مقابل نیاوردن خسته بشیم و به دلیل گذر زمان اصلا یادمون نیاد از چی ناراحتیم ولی همیشه ناراحت و ناراضی و کلافه باشیم.

راه حلش ساده ست، مسئولیت پذیر باشیم، ما شریک زندگی مون رو انتخاب کردیم، پس باید و باید و باید با تمامِ وجود اون رو طوری که هست بپذیریم و دوست داشته باشیم و مسئولیت انتخابمون رو بپذیریم.

برای پذیرش افراد اون طور که هستند میتونیم رو صفات خوبشون تمرکز کنیم. اینکه یک نفر اخلاق و رفتاری داره که وقتی رفتیم زیر یه سقف تازه داره برای ما مشخص میشه دلیل این نیست که انتخاب بدی داشتیم یا با چشم بسته انتخاب کردیم یا فکر کنیم طرف مقابل به ما دروغ گفته و نقش بازی کرده. هر فردی مجموعه ایه از صفاتِ خوب و بد، ما میتونیم با گذشت، با بخشش با تمرکز رویِ خوبی های طرفِ مقابل تا ابد دوستش داشته باشیم و در کنارش شاد باشیم.

خلاصه ی همه ی حرفهایی که زدم میشه این که: مجردهای محترم، سعی کنید قبل از ورود به زندگی مشترک ایمانتون رو قوی کنید، ایمان قوی به معنی هر شب جمعه دعای کمیل  رفتن و صبح ها دعای ندبه خوندن نیست، سعی کنید بنده های خدا رو چون بنده ی خدان، چون خدا براشون شان قائل شده، چون خدا ستارالعیوب اونهاست، دوست داشته باشید و برای بنده های خدا حرمت قائل بشید.

  • انارماهی : )

و کفی بالموتِ واعظا

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۱۵ ب.ظ

تو از مرگ میگویی، از "چند صباحی" که با همیم

و بعد

با ذوق کودکانه ای دست به هم میکوبی و شعری را میخوانی که من نمیشناسمش ولی شاید برای تو یاداور روزهای خوشی ست

"ما همه بازیگر این صحنه ایم"

بعد که میبینی اشک میریزم بی خیال و راحت میگویی ام: "چرا گریه میکنی؟ مگه غیر از اینه؟"

و نمیدانی

نمیدانی که با تو زیباترین فیلم زندگی من کلیک خورده که دوست دارم تا ابد بازیگرش باقی بمانم.


  • انارماهی : )

هست، همه جا

جمعه, ۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۵۹ ب.ظ
گل های شمعدونی زیرِ هر آسمونی و تویِ هر خاکی خوب عمل نمیان
ولی
ما آدم ها توانایی این رو داریم که زیرِ هر آسمونی و تویِ هر خاکی خدا رو پیدا کنیم.

  • انارماهی : )