انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

بایگانی

۳۷ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

کم کم تاب و تحملش را نداری

چهارشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۴۶ ب.ظ

این بی محلی هایت را میگذارم به حسابِ علاقه؛ به حسابِ نگرانی؛ به حسابِ اینکه میخواهی تلاش کنی راحت تر دل بکنی، از من. از من که رویِ قلم دوشت بزرگ شدم، تویِ دست هات رشد کردم، بینِ انگشت های پینه بسته ات رویاهایم را ساختم و از پشتِ چشم های عسلی ات که از وقتی آب مرواریدشان را عمل کردی روشن تر شد، دنیا را دیدم. راستی کاش چشم هات را عمل نمیکردی تا یک دفعه مرا نمیدیدی، یک دفعه را نمیدیدی که چقدر بزرگ شده ام، یک دفعه مرا نمیدیدی که کنکور دادم، رفتم دانشگاه، درسم تمام شد و برایم خواستگار آمد. یک دفعه مرا نمیدیدی که ناشیانه  سرِ هر خواستگار چه بلبشویی به راه می انداختم و همه ی شما را و بیشتر از همه تو را نگران میکردم که بالاخره بزرگ شده ام یا نه. این بی محلی هایت را میگذارم به حسابِ اینکه نمیتوانی از "شولَک" دل بکنی. نمیتوانی نگرانم نباشی، نمیتوانی ببینی دارم هی قد میکشم و هی آب میشوم، نمیتوانی ببینی من هنوز و هنوز و هنوز بلاتکلیف باشم.

میدانی آقاجون، بلاتکلیفی جزو لاینفکِ وجودِ "شازده" هاست، عزیزکرده ها، همه بلاتکلیف اند، نورِ چشم ها، لایِ پرِ قو بزرگ شده ها، همه بلا تکلیف اند، همه از دم. من هم یک نورِ چشمِ لایِ پرِ قو بزرگ شده ی عزیز کرده ی بلا تکلیفم که هی آب شد و هی قد کشید. این روزها سعی میکنم بیشتر نگاهت نکنم، سعی میکنم بیشتر سرِ راهت سبز نشوم، بیشتر نبوسمت، دارم سعی میکنم دوستت نداشته باشم، و عجیب اینکه حس میکنم تو هم داری سعی میکنی دوستم نداشته باشی. انگار من و تو داریم قدم به قدم به نقطه ای که نامش خداحافظی ست نزدیک میشویم. انگار دارد روزهایی که من باید دنیا را بدونِ تو تجربه کنم از راه میرسد. روزهایی که دست های تو درونش نیست. میدونی آقاجون، گاهی دوست دارم تا ابد ازدواج نکنم که تو تا ابد زنده باشی و نگران و البته شاید متنفر از من، منی که هیچوقت نشدم آنکه تو میخواستی. اما باش آقاجون ... از من متنفر باش، اما باش.


+گاهی انقدر نگرانِ قد کشیدن یک نفر میشویم که کم کم از شدتِ نگرانی دیگر تاب و تحملِ دیدنش را نداریم. تاب و تحملِ دست و پا زدنش را نداریم.


  • انارماهی : )

غلام همت آنم که زیرِ چرخِ کبود *

سه شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۰ ب.ظ

تا سالِ اولِ دانشگاه همه چیز ارزش داشت، تکه سنگ های باقی مانده از خانه ی کودکی هایم، کارت تبریک های سال های راهنمایی و روزهای تولد، میوه ی کاجِ سرِ خاکِ بابایِ آقاجون، تکه ای از موهای نه سالگی ام، پیکِ بهاره کلاسِ دومِ ابتدایی، دفترِ فلسفه اسلامی کلاسِ خانم طاهری، جزوه ی ادبیاتِ عمومی استاد محمدیان، گچِ پایِ چپم، کلاهِ بچگی های خاله، کیسه ی لوبیاهای کلاسِ اولِ ابتدایی، سنجاق سرِ کودکی های مامان، مداد رنگیِ سبزِ دو سانتی متری ام، دستمال کاغذیِ رویِ میزِ شامِ شبِ عروسیِ خاله کوچیکه و خیلی چیزهای دیگر، ارزش داشتند، مهم بودند، و باید در صندوقچه ای حفظ میشدند. همه ی دفترچه هام و همه ی انشاهام و همه ی نوشته های از ده سالگی ام، حتی نامه ام به رییس جمهورِ وقت و جوابیه ای که گرفته بودم، اینها همه خیلی ارزش داشتند، خیلی، خیلی یعنی خیلی، یعنی به اندازه ای که آدم دستش را باز کند و از پشت برساند به هم، یعنی یع عالمه.


از سالِ اولِ دانشگاه، نمیدانم چه شد که همه چیز بی ارزش شد. جزوه ها، نوشته ها، حتی خیلی از کتاب ها، یادگاری ها، هدیه ها، کارت تبریک ها، عروسک ها، همه چیز یک دفعه ای رنگ باخت. درست بعد از تمام شدنِ جلسه ی کنکور، همه چیز، دقیقا همه چیز رنگ باخت، و رنگ باختگی اش را وقتی نشان داد که من یک روز بعد از همه ی بچه ها به زورِ کتک های مامان نتیجه ی کنکورم را دیدم، رنگ باختگی اش وقتی اود کرد که پنجاه تا انتخاب بیشتر برای کنکور نداشتم که از شانزدهم به آن طرف بقیه ش مهم نبود و ده تای اولش هم آنهایی بود که گفته بودند آنهایی باشد که مطمئنید قبول نمیشوید و من انتخابِ پانزدهم را قبول شده بودم، رنگ باختگی اش وقتی بیشتر شد که مامان گفت حق نداری رشته ات را تغییر دهی، رنگ باختگی اش وقتی بیشتر شد که جعبه ی همه ی نوشته هایم از بالای کمد افتاد رویِ سرم و زیرِ چشمِ راستم را کبود کرد، رنگ باختگی اش وقتی بیشتر شد که شیشه ی عطر هدیه ام را انداختم دور چون میدانستم هرچقدر دوستم را دوست دارم ولی از آن عطر استفاده نمیکنم. رنگ باختگی اش وقتی بیشتر شد که همه ی نوشته هام را بردم تویِ حمام، کردم تویِ کیسه، کاملا خیسش کردم و وقتی خیالم از خمیر شدنِ آن چند کیلو کاغذ راحت شد همه را بردم ریختم تویِ سطلِ سیاهِ سرِ کوچه. ذره ذره همه چیز رنگ باخت، کم کم برایم عجیب بود چرا این یادگاری ها، چرا حفظِ یادگاری ها برای این و آن مهم است؟ چرا مامان هنوز خیلی چیزها را نگه میدارد؟ چرا خواهرم جلد شکسته ی قرآنِ روزِ جشن تکلیفش را هنوز نگه داشته؟ نگه داشته ها کم کم برایم حکم سوال را گرفت، دیگر دوست داشتن ها و نگه داشتنِ یادها در قلب مهم بود.


از سالِ آخرِ دانشگاه کم کم قلبی هم نماند که یادی بماند، دوستی هم نماند که دوستداشتنی ای بماند. کم کم همه ی زندگی رنگِ دیگری شد، رنگی که به هیچ وجه شبیهِ آن همه تعلقِ خاطر نبود. اصلا شبیهِ دوست داشتنِ یک صفت، یک چیز، یک اسم، یک شخص نبود. رنگی که هنوز نمیدانم رنگِ چیست ولی از همه ی رنگ های قبلی دوست داشتنی تر است، رنگی که رهاست.


* ز هرچه رنگِ تعلق پذیرد آزاد است.

  • انارماهی : )

سلام دخترم

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۳ ب.ظ


عتیقه را همواره ترکی ست زینت‌بخش، که به تنش خوش می‌نشیند. حالا که داری خانه‌ی ما ترک می‌کنی و می‌روی که زیرِ سقفِ کبودِ آسمان سایبانی کنارِ دیگری، بر پا کنی و چون آنان که سال‌ها کنارِ هم، هم‏دم و هم‌قدم و هم‏سر و هم‏راه بودند، زندگی آغاز کنی. حالا که رسیده‌ای به آنجا که همگان کمالش گویند و بزرگان نعمتش دانند و خداوند تسکین و آرامشش خوانده.لازم دیدم با تو از عتیقه بگویم.

جانِ دلم، در این سال‌ها باید یاد گرفته باشی که عتیقه را  جایی دور از دسترسِ همگان قرار می‌دهند، عتیقه باید در  مکانی باشد دور از دسترس اما چشم‌نواز. عتیقه را کنارِ ظرف‌های ناهار و شام و عصرانه نمی‌نشانند. عتیقه را هر روز و هر لحظه به میان نمی‌آورند و ترک‌هایش را به جست‌وجو نمی‌نشینند. عتیقه، همین که هست، همین که پشتِ شیشه‌ای کنارِ دیواری در خانه باشد، زیباست. همین که، هر از چند گاهی به آن سر بزنیم و با مهارت دستمالی برای غبارتکانی به سر و رویش بکشیم کافی‏ست. عتیقه را باید که در گذرِ زمان حفظ کرد.

 اما آن‌که باید حافظِ این عتیقه باشد کیست؟ یک نفر باید زیرِ سایبانِ ما باشد، سره از ناسره شناس، بامعرفت، صبور و ظریف بین. که عتیقه را همواره گردی و خاکی ست دل‌نشین، که محافظتش را لازم می‌کند. تو خوب میدانی که ظرف، آن هنگام که از دست رها شود در لحظه‌ای می‌شکند. پس آن ‌که حافظِ عتیقه‌ی میانِ خانه‌ی ماست، باید که دقیق باشد، محکم باشد، و در عینِ حال لطیف و گاهی سهل‌انگار.

جنسِ عتیقه ارمغان زمان است و زمان ماحصلِ صبر و صبر میوه‌ی درختِ همان کمالی ست که از آن با تو سخن‌ها گفته‌ام. دخترم، عتیقه، وقتی که از دست رها شد دیگر عتیقه نیست. تکه شکسته‌های ظرفی‏ست کهنه، که دیگر مقداری از آن جز برای یادگاری و گاهی عبرت، نمی‌ارزد.

میوه‏ ی دلم؛ عتیقه‌ی خانه‌ی تو، همان ارتباطی ست که همسری‌اش دانند. همان اشتراکاتی ست که به درکِ تفاوت‌ها دل‌نشین می‌شود، همان محبتی ست که به غبارِ فاصله‌ها زینت‌بخش گشته و همان ظرفِ زیبا و چشم‌نواز دور از دسترسی‎ست که تو حافظِ آنی. گاهی به لطف، گاهی به قهر، گاهی به مهر، گاهی به سهل‌انگاری، عتیقه‌ی خانه‌ات را حفظ کن. مگذار که ترک‌های دل‌نشین عتیقه‌ات که هر کدامش تجربه‌ای و کمالی‏ست برای تو سخنانِ وقت گذرانه‌ی آنانی شود که عتیقه‌شناس نیستند. مگذار غبارِ سکوت بر عتیقه‌ات نشیند و دیگران ظرفِ تو را نقل مجالسِ بی‌حیایشان کنند، بگو، با آن که عتیقه را با تو شریک است سخن بگو و هرروز و هرلحظه و هر بار در پی جستن و یافتنِ راهی باش برای هرچه بهتر نگاه‌داری از عتیقه‌ای که ماحصلِ صبوری‌های توست.

  • انارماهی : )

فهرستِ نویسندگی

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۱ ب.ظ
بنظرم نویسنده ها سبکِ خودشان را دارند، ما نباید چون میخواهیم اینجا این مدلی نوشته شود بخواهیم سبکِ نویسنده را عوض کنیم. مثلا رادیو یک جوری نوشتن را میپسندد، تلویزیون یک جورِ دیگر، مجلات یک فرمِ متفاوت بسته به گروهِ سنی مخاطب چند شاخه و روزنامه یک طورِ دیگر. بنظرم بهتر است یک فهرست تهیه کنیم از نویسند ها و مدلِ نوشتنشان و بر حسب موقعیت از نویسنده ها در آن موقعیت ها استفاده کنیم نه اینکه بخواهیم نویسنده را زور چپان کنیم تویِ قالبی که میخواهیم.
در همین راستا، ما دیگر همینجوری برای هر جا نخواهیم نوشت تا بتوانیم خودمان را از انحطاط و بقیه را از اعصاب خوردی و ناامیدیِ از شخصِ خودمان حفظ بفرماییم.
  • انارماهی : )

خوشا به حالت، ای روستایی

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۹ ب.ظ

روستا، قبل ترها برایم معنایِ محیطی را داشت ساکت، ساکن، به دور از امکانات، غیرِ بهداشتی، ناامن و سرشارِ از زحمت. زندگی در روستا و حتی یکی دو روزی سر کردن در روستا آنقدر برایم ثقیل و سخیف بود که هربار برنامه ی خانواده به یکی دو روز را در روستایی سپری کردن میرسید درونِ خودم روضه خوانی ها آغاز میکردم.

چند سالی ست اما معنی و مفهومِ روستا برایم تغییر کرده. روستا، سَبُک است. خیلی سَبُک؛ و ساده است. خیلی ساده. ساده تر از دقیقه به دقیقه تلفن داشتن، ساده تر از هر ثانیه در دسترسِ همه بودن، ساده تر از آب خوردن. انگار هوایِ روستا، هوایِ متفاوتی ست. نه بخاطرِ آلودگی و دود ماشین و گازوئیل و بنزین. روستا متفاوت است از شهر، اتمسفرِ سبک تری دارد انقدر سبک که شب هایش را "نمیتوانی" دقیقا "نمیتوانی" قم اللیل الا قلیلا نباشی. روزهایش را نمیتوانی دائم الوضو نباشی. نمیتوانی، نمیتوانی اصلا هرچقدر که بخواهی نمیتوانی صدایت را ببری بالا، نمیتوانی خوش بین نباشی، نمیتوانی. انصافا نمیتوانی. تو همان آدمِ عصبیِ زودجوشِ تندِ بد اخلاقِ روزهای قبلی، ولی در روستا انگار همه ی اینها یک جوری سبک میشوند. شاید روز اول همان طوری باشی ولی از روز دوم انقدر جنسِ خودت را بیگانه با فضایی که درونش هستی میبینی که دیگر "نمیتوانی" همان آدم روزهای قبل باشی.

ناخودآگاه کارهات را عقب نمی اندازی، ناخودآگاه سفره را جمع میکنی، ناخودآگاه از ظرف شستن بدت نمی آید، ناخودآگاه داد نمیزنی، ناخودآگاه بین الطلوعین بیداری، ناخودآگاه حرفِ لغو نمیزنی، انگار در روستا ناخودآگاه آدم میشوی.

خیلی به همه ی اینها فکر کردم. جوابم را در تعدد مورچه ها و موریانه ها و سوسک ها و سگ ها و پشه ها و مگس ها و گربه ها و درختان و سنگ ها و رودخانه ها و چشمه های روستا یافتم. در روستا، "یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض" ؛ تعدد دارد، نمود دارد، دستِ انسانِ هرجایی هنوز بهش نرسیده، در روستا تعدد تسبیحِ خدا را در الکترون ها و پروتون های هر مولکولی میبینی. روستا انگار خودِ تسبیح است، یک تسبیحِ واقعی.

  • انارماهی : )

به آن نامی که شرمساران تو را میخوانند

پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۴۸ ب.ظ
 یک روزی یکی وسطِ آتش تو را خواند، یک روزی یکی وسطِ زجر و درد و بیماری تو را خواند، یک روزی یکی وسطِ تاریکی صحرا تو را خواند، یک روزی یکی از اندوهِ نداشتنِ فرزند تو را خواند ... انگار همین که به خودمان یاداوری کنیم تو چنین خدایی هستی، انقدر خوشت می آید که استجابت میکنی. درست مثلِ دعایی که احمد صل الله علیه و آله ی و سلم به دخترش آموخته برای طلبِ حاجت. در آن دعا هیچ نامِ خاصی از تو نیست، تو را خوانده به آن نامی که ابراهیم خواند، نگفته چه نامی، تو را خوانده به آن نامی که موسی خواند، تو را خوانده به آن نامی که ایوب و زکریا و داود و سلیمان خواندند، اصلا نگفته هر کدامِ اینها چه نامی را خواندند، چه گفتند ... خدایا اینها تو را چه خواندند که استجابتشان کردی؟ تو را به چه خواندند؟ که احمد صل الله علیه و آله ی و سلم به دخترش میگوید همین که بگویی خدا را تو را نشان به آن نشان ...
انگاری ما باید بگردیم، باید بگردیم ببینیم در آتش و بیماری و تاریکی و درد و سختی و تلخی و رنج، تو را چطوری میبینیم، انگار بیشتر از تو باید به خودمان نگاه کنیم، به خودمان نگاه کنیم و ببینیم اینجا، وسطِ این هیمه ی آتش، وسطِ این تاریکیِ مطلق، در اوجِ این بیماری، در منتهای بی آبرویی و سختی و زجر به خودمان نگاه کنیم ببینیم تو را چطوری میبینیم، تا تو همان طور بر ما ظاهر شوی ... مساله "ندا"ست، مساله خواندنِ توست، مساله "ندا" کردنِ توست به نامی که ما در دره ی زجر، هنوز به آن نام میشناسیمت.


+ کتاب صحیفه ی فاطمیه را تهیه کنید، لحنِ تعقیباتِ نمازهای حضرتِ زهرا سلام الله علیها انقدر لطیف و شیرین و خاص است که کاملا مشخص است جنسش با جنسش بقیه ی دعاها فرق میکند، حتی گاهی از مناجات شعبانیه هم شیرین تر است.

  • انارماهی : )

مدرسه اهل بیت: جدل

سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۱ ب.ظ

هوار هوار کردنِ با تندی، داد زدن، فریادِ اناالحق زدن از تهِ حلق و صدا را از طبقه ی هفتم به طبقه منهای دوازده و نیم رساندن، به نمایش گذاشتنِ زبان کوچیکه برای خلق الله، هنجره پارگی حاد، خود را دچارِ سرطانِ تارهای صوتی کردن کاملا تضمینی با گارانتی صد و بیست ساله. یعنی حق با من است حتی اگر خلافش ثابت شود. خلافش؟ اصلا ابدا محال است ثابت شود. حق از اولِ ازل با من بوده و هست و خواهد بود.


جدل یعنی من بلد نیستم آرام حرف بزنم، یعنی من توانایی اینکه منطقی و آرام و مهربانانه و با محبت نظرم را بیان کنم ندارم، یعنی ایهاالناس من ناتوانم، من بچه ام، من یک بچه ی نفهمِ چهار ساله ام که فقط بلدم داد بزنم، گریه کنم، پا به زمین بکوبم تا بستنی ام را به من بدهید. جدل یعنی این. فرقی نمیکند به خاطرِ فیلم رستاخیز باشد یا مذاکراتِ هسته ای یا بحث بر سرِ اینکه اقتصاد کینزی برای دنیا مفید است یا کلاسیک، در هر شرایطی اگر صدایمان از حدی فراتر رفت، اگر نتوانستیم یا نخواستیم موقعیت سنجی کنیم که الان باید این حرف را با طرفِ مقابل بزنم یا یک ساعت یا یک روز یا یک هفته ی بعد، یعنی جدل کرده ام.


امامِ صادق علیه السلام در حدیثی یکی از مسائلی که برابر با داشتنِ خانه ای در بهشت است را ترکِ جدل مطرح کرده اند در صورتی که حق با شما باشد.


چرا؟

چرا در آیات و روایاتِ ما جدل کردن نهی شده و صراحتا صدا را از حدی بالاتر بردن زشت شمرده شده؟

جدل به مرور زمان انسان را ناسازگار میکند، انسانِ ناسازگار نق نقو میشود، نمیتواند از بارانِ و آفتاب لذت ببرد، نمیتواند در فقر صبر کند، نمیتواند در خوشی و شادی ، شادی و خوشحالی را ببیند، جدل چشم و گوشِ دلِ آدمی را کور و کر می کند، آدمِ ناسازگار را هیچ کس دوست ندارد ؛ خدا دلش نمی خواهد ما را کسی دوست نداشته باشد.

از اینها گذشته

رها کردنِ جدل در خانه ، باعث جاری شدنِ رحمتِ خاصِ خداوند، در خانه میشود.


: )

  • انارماهی : )

روزهایی که می ماند

دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ

زنگ زدند، از شبکه دو، یادم نیست به من یا به دوستم ولی نهایتا ختم به من شد؛ که بیایید بروید مجموعه سرچشمه، خواهرِ امام موسی میخواهد بیاید، یک گزارش میخواهیم بگیریم و این حرفها. بلند شدیم رفتیم.

چه شوری، چه نوری، چه روزی بود آن روز، رویِ زمین بند نبودم، سخنرانیِ کوبنده ی سارا شریعتی، حرفهای تازه ی آقای زائری، هم قدم شدن با ربابِ صدر و گرفتنِ شماره تلفنی که هیچوقت باهاش تماس نگرفتم و هم کلام شدن با او و دیدنِ معلمِ علومِ کلاسِ سوم راهنمایی خانم رییس قاسم ؛ ولی از همه ی اینها دلچسب تر برایم اغوشِ بازِ حورا صدر بود. چه روزی بود آن روز.

خیلی تلاش کردم آن آغوش را، آن عطر را آن آرامش را آن ناآرامی را آن ترس را آن شجاعت را آن مردم گریزی و آن اجتماعی بودن را برای خودم مسخره کنم. آره، باید اعتراف کنم خیلی تلاش کردم حورا، دخترِ بزرگِ امام موسی و آن چشم های آبی جادویی که انگار خودِ خودِ امام موسی بود و محبتم به پدرش و بعد او و حتی عمه ربابش را و اصلا همه ی اتفاقاتِ آن روز را برای خودم مسخره کنم، سعی کردم خودم را مسخره کنم که این چیزها و این اشخاص را دوست داشتم ولی نشد.

هنوز به امام موسی فکر میکنم، به حج، به اینکه امام موسی انگشتر عقیق داشته یا نه، به حورا، به عمه رباب، به خواهران قد خمیده و به سید صادق و عدنان و غزاله و سارا شریعتی و از همه ی اینها بیشتر به صدای دکتر مصطفا که یک باره توی سالن پخش شد و اشک را رویِ صورتم تمام و کمال جاری کرد و باز از همه ی اینها بیشتر هنوز ده باره و صد باره و هزار باره روایتِ دومِ کتابِ "هفت روایتِ خصوصی" روایتِ صدری از زندگی پدرش را میخوانم و هنوز و هنوز و هنوز هیچ کدام اینها برایم مسخره نشده.

همه ی این دو ماه سعی کردم همه ی این ها را برای خودم مسخره کنم ... بله، آن دخترِ تویِ آن عکس که روسری رنگی رنگی به سر کرده منم، منم که همه ی وجودم ترس بود و شجاعت، همه ی وجودم سست بود و محکم، منم که در متناقض ترین حالتِ عمرم کنار سید رباب صدر نشسته ام. کامنت شما و بیدار شدنِ دوباره ی همان حس ها، بهم فهماند بی جهت در مسخره کردنِ خودم و همه ی اجزایِ وجودم کوشیده ام. فهماند، در کویِ نیک نامان ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی این عشوه ها بیافزا . . .

  • انارماهی : )

مدرسه اهل بیت: شر

دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۹ ق.ظ
سلام بابا* جان

تا بوده و بوده بینِ اینکه شر از ناحیه ی انسان است یا خدا بحث بوده. تا بوده و بوده عرفا رسیده اند به اینکه آنچه ما عامیان از ناحیه ی خدا شر میپنداریم خیر است. تا بوده و بوده از این بحث ها بوده، اما در اینکه شر وجود دارد، شکی نیست، به آن نشان که خدا در قرآنش از انواع و اقسامِ شرور نام برده. دسته ای از اشرار آنهایند که خلق شده اند، دسته ای آنها که پنهان اند، دسته ای آنها که از خارج وارد میشوند، و دسته ای آن شرهایی که ناشی از صفاتِ انسانی ست. اینها را از رویِ ترجمه ی تحت اللفظی و نگاهِ خودم گفتم، نه تفسیر. نگاهِ خودِ آدم هم همان تدبر است، نه نسخه پیچی از رویِ آیه یا حرف در دهانِ آیه گذاشتن.

دسته ی اول همان اتفاقاتی ست که در مواجه ی با زندگی برایمان می افتد
دسته ی دوم آن شرهایی ست که پیدا نیست، گم است، نمیدانیم از کجا آمده، چرا آمده، ولی هست
دسته ی سوم آنهایی ست که از درونِ انسان نیست، از بیرون می آید، یک عده کارهایی میکنند که اثرات بیرونی اش میشود شر در زندگی دیگران
و دسته ی چهارم آن شرهایی ست که از درونِ یک مساله نشات گرفته ولی هم اثرات درونی  و هم بیرونی ش شر میشود برای دیگران

حضرتِ زمان*
ما را امر کرده اند به پناه بردن از انواع و اقسام این شرها به "ربّ"ِ صبحدمان. یعنی امر کرده اند از شرّ اخلاقِ بدِ همسر (دسته ی اول) و از شرِ آنچه که پنهان است و در پنهانی و تاریکی استقرار یافته مانندِ ربا در جامعه ی اسلامی (دسته ی دوم) و از شر آنچه که از خارجِ از زندگی های مان به درونِ راه پیدا میکند، مثلِ جادوگری ها (دسته ی سوم) و از شرِ آنچه که از بخشِ پلید نفسِ انسانی سرچشمه میگیرد و واردِ زندگی های بقیه میشود مانند حسد و بغض و کینه (دسته ی چهارم) ؛ به "ربّ" سپیده دم پناه ببریم. دستورمان داده اند به پناه بردن، ماوا گزیدن، شتابان به آغوشِ بازِ کسی خود را در انداختن.

حضرتِ آقا*
اما این پناه بردن را راه و روش های بسیاری هست، یک نفر با ذکر، یک نفر با ایجاد مشغولیت های فکری، یک نفر با کار زیادِ روزانه، یک نفر با مطالعه، یک نفر با تفکر، یک نفر با بی اعتنایی، یک نفر با توکل، یک نفر با مهربانی، یک نفر با برنامه ریزی، یک نفر با همه ی اینها میتواند به ریسمانی که از رگِ گردن به او نزدیک تر است، چنگ زند و خود را از اقیانوسِ زجرها بیرون بکشد. اما هر کدام را در کجا؟ هر کدام را برای رهایی از کدام شر؟

آقایِ ولی*
ما را کمک کنید، مدد دهید، یاری مان کنید، درسمان دهید، حتی اگر به چوبِ استادی ؛ تا بدانیم در مواجه ی با اشرارِ دنیا چه کنیم؟ تدبیر چیست؟ اگر باید کتاب در دست بگیریم، اگر باید بنویسیم، اگر باید سکوت کنیم، اگر باید فرار کنیم، اگر باید حرف بزنیم، اگر باید به فریاد چیزی را بگوییم و بخواهیم، ما را مدد کنید. بگویید تا بدانیم کجا چه کار کنیم؟  که پناهِ ما در گروِ رضایتِ شماست.

+ آیاتِ سوره ی فلق را بخوانید

* فکر کردم به روزگارِ سلمان و ابوذر و مقداد، و دلم خواست من هم آنچه یاد میگیرم را، سوالهام را، ندانسته هام را، درد و بلام را با امامِ زمانم در میان بگذارم، تا حواسم سرِ کلاسِ درس جمع تر و موقع مطالعه متمرکزتر باشد. فکر کردم اینجوری درس پس دادن پیشِ حاضرترین معلمِ فی الحالِ عالم شیرین ترین کارِ دنیاست.

+ راستی، یک نفر، بی نام و نشان، از طرفِ ما، امروز خدمتِ آقای رئوف عرض ادب کرده، هم خدا را شکر و هم از شما متشکرم
  • انارماهی : )

بررسی یک تئوری جدید

يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۹ ب.ظ
مگر جز این است که در سفر همه ی زن و شوهرها با هم آشتی میکنند، مادرشوهر-عروس ها کنایه ها را میگذارند کنار، خواهرشوهر ها چشمشان را رویِ نواقص عروس میبندند، مادرزن ها دامادشان را صبوری میکنند، پدرزن ها سرشان را گرمِ ذغال و کباب میکنند ، پدرها کمتر چشم غره میروند، بچه ها بهتر خودشان را از چشم غره های احتمالی مادر و پدر دور نگه میدارند. در سفر همه جای خود را تنگ میگیرند که به برای بقیه هم جا باشد. همه میخواهند چند روزی را به دور از شلوغی و تندی و تنگی و سختی روزهای پر از کار و مسئولیت و مشغله بگذرانند. همه مراعاتِ حالِ هم را میکنند. همه تصمیم میگیرند طبیعت را از انقراض حفظ کنند. همه مهربان میشوند، همه آن جاهایی که باید ساکت بمانند، انقدر محو طبیعت اند که سکوت کردن راحت ترین کارِ دنیاست. همه وقتی توریست میشوند دنبالِ خلق اند، ابداع، روشهای جدیدِ خوابیدن، آدابِ جدیدِ صبحانه خوردن، غذاهای اختراعی. همه دنبالِ خلقِ یک شیرین کاری اند فقط و فقط مختصِ خودشان.

ما را به سفر، فرستاده اند "دنیا"، گفته اند در آن سیر و سیاحت کنید و مردم را ببینید و آداب و رسوم هم را بشناسید. توریست های مهربانِ دنیایِ خدا کوله پشتی تان را از چه پر کرده اید؟

+ بنظرم تئوری جدیدی آمد، نگاه کردن به زندگی به عنوانِ یک توریست.
  • انارماهی : )

چون تو با مایی نباشد هیچ غم

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۳۳ ب.ظ


زندگی در دنیا جز بر مدارِ درد نمی گردد ، اگر گذری هست ، با درد هست ، و اگر سوسوی روشنایی و امیدِ رهایی هست ، در لحظه های صبر است که هست ، ... به درد ، داغدیدهء مان میکنند که به صبر طلاکوب شویم ، ... جز بر کاغذِ درد ، تذهیبِ خطِ صبر نمینشیند ، ... خیال میکنیم همین که بنشینیم درون خانه و به دیر و زود شدنِ ساعتِ ناهار و شام مان صبر کنیم ، بهمان میگویند صبور ... خیر باباجان ، اینچنین نیست ، ... درد میدهند که صبور شویم ، که همراهمان باشند ، هرچه درد بیشتر ، همراهی بیشتر ، هرچه داغدیده تر هم قدم شدن ها سنگین تر ، ... صبر ، معلولِ علتی ست به نام درد ، که جز به درد به دست نخواهد آمد ، ...

 اِنَّ الله مَعَ الصّابِرین ...


+ از نوشته های دو سال و اندی پیش


  • انارماهی : )

عالم تماشا

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۷ ب.ظ

از یک جایی به بعد همه چیز رنگِ تمسخر میگیرد. دقیقا همه چیز. لباس های رنگی رنگی، مدادهای رنگی رنگی، روان نویس ها، دفترها، فانتزی ها، روسری ها، حتی همه ی کتابهای امیرخانی و مستور و ذبیح الله منصوری و شجاعی و نصرآباد، همه چیز، دقیقا همه چیز رنگِ تمسخر میگیرد، رنگِ دیوارِ اتاق، کمدها، مهم نیست کتابها توی کارتون بمانند یا تویِ کتابخانه ای عریض و طویل، از یک جایی به بعد مهم نیست میزت نود سانتی ست یا صد و بیست سانتی، خانه ات سه خوابه است یا یک خوابه، از یک جایی به بعد مهم نیست لباس چی بپوشی، از یک جایی به بعد مهم نیست وبلاگت چند نفر بازدیدکننده دارد، مهم نیست کتابهایت را نوشته ای یا نه، مهم نیست به چه اسمی تو را میشناسند، تعدد کتابهای خوانده و نشریه های همکاری داشته و شبکه های رفته و تجربه های کاری و پوسترهای طراحی شده و اصلا از یک جایی به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست. حتی سفرِ مشهد و مدینه و نجف هم مهم نیست. از یک جایی به بعد فقط مینشینی به تماشا. و کاش این تماشا در خودش غرقت کند، این تماشا در خودش تمامت کند. کاش این تماشا تو را دوباره نرساند به خودت.


+ مشهد نمیرویم


  • انارماهی : )

نجف بدجوری بابا دارد

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۵۴ ق.ظ
نوشته شارع فلان که میخورد به چهارراهِ البهمان را که بپیچی سمتِ راست گلدسته های حرم را میبینی و بعدش مست میشوی و راه را ادامه میدهی تا برسی به پله های فلان و بعد از رد کردن بهمان چیز و .... میرسی به ایوانِ نجف بلخره

از این نوشته ها تا بخواهی این ور و آنور هست، اینهایی که نجف رفته اند خیلی قشنگ نوشته اند از کدام خیابان رفته اند کدام کوچه را پیچیده اند و بعد فلان و ... یک جوری نوشته اند که تو میفهمی طرف تا حالا چند بار رفته، میفهمی تو اگر فرت فرت میروی امام رضا او فرت و فرت نجف رفته، انقدر که خیابان های آنجا را یاد گرفته، مثلِ تو که میدانی فلکه آب کجاست، چهارراه خسروی کدام است و چهارراه شهدا کدام و باب الجواد به کدام خیابان و کدام هتل ها و مسافرخانه ها نزدیک تر است و از کجای حرم که بیایی بیرون میرسی به فلان خیابان و ...
نوشته های اینجوری همیشه دلم را سوزانده، مثلِ وقتی که اسمِ همه تویِ لیست ثبت نامِ کربلا جا شد جز من، مثلِ وقتی که برای ثبت نام عتباتِ دانشجویی یا بابا باید همراهت میبود و یا مامان و من هیچ کدام را نداشتم که همراهم باشند، مثل وقتی که پاسپورت به دست من ماندم و آنهایی که پیاده رفتند نیمه ی شعبان را کربلا باشند، مثل همه ی این سه دفعه ای که دلم کباب شد و همه رفتند و من جا ماندم، مثلِ وقتی که نرفتم به استقبالِ دایی، مثلِ وقتی که از دایی نخواستم خاطرات سفرش را برایم تعریف کند، مثلِ وقتی که اصلا از زندایی خداحافظی نکردم، مثلِ وقتی که بغضم را قورت دادم و فقط به حسین آقا گفتم خداحافظ و نخواستم سلامم را برساند، مثل خیلی وقت ها که این همه آدم هی دارند فرت و فرت میروند نجف و من همین طوری حسرت به دل و پاسپورت به دست فقط نشستم و رفتنشان را نگاه کردم و زار زدم ...
این میلِ نجف خواهی تبدیل شده به یک تومورِ بدخیم که هرازچندگاهی اود میکند میزند به قلبم، میسوزاند، بدجوری میسوزاند، انگار کن سیخِ داغ فروکنی وسطِ قلبِ کسی ... از همه ی شهرهای عالم حاضرم با تمامِ وجود بروم همه ی عمرم را نجف زندگی کنم، حتی اگر درس نخوانم کار نکنم و به همه ی همه ی همه ی اهدافِ کوچک و بزرگم نرسم ... نجف یک چیزی دارد که من همه ی عمرم دنبالش دویده ام و بهش نرسیده ام ...

  • انارماهی : )

السلام علیک یا همه کَس

پنجشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۳ ب.ظ

از اول اردیبهشت، کنارِ همه ی فکرها و بدبختی ها و درماندگی ها و بیچارگی هام، کنارِ همه ی واماندگی هام، کنار همه ی خون به جگر شدن هام، کنارِ همه ی همه ی همه ی اتفاقاتی که این روزها افتاد و شد یک پتک و کوبید تویِ سرم و خمیده و خمیده و خمیده ترم کرد، یک فکر مثلِ خورده افتاده بود به جانم:


یعنی بازم میرم مشهد؟


کثیر الزیارت نبودم ولی، از سال هشتاد و نه، خیلی تند تند مشهد رفتن برایم جور میشد، سالی سه بار حداقل، همه هم یهویی، مثلا یهویی از مدرسه به مامان زنگ میزدند میگفتند :"دخترتونم با خودتون بیارید" یا مثلا یهویی شبِ تاسوعا ساعتِ هفت خاله زنگ میزد که: "میاید بریم مشهد؟" و ما ساعتِ ده شب در جاده بودیم. یا خیلی مثلاهای دیگر ... هی جور میشد، هی تند تند تند جور میشد بروم مشهد. آقاجون به وضوح از مشهد رفتن هام کفری بود، دلش نمیامد رضایت ندهد به رفتنم ولی طی همه ی چندین باری که من رفتم هر دو بار که خواست راهی شه وقتی التماس دعا گفتم و خواستم سلامم رو برسونند، با لحنِ دلخورانه ای که انگار از من نه و از امام رضا بود میگفت : "تو که بچه محلِ امام رضایی من سلامت رو برسونم؟!!" مشهدِ آخری، بهمن ماهِ پارسال، عهد و حرف و سخنم وسطِ دعایِ کمیل، پا به زمین کوبیدنم و خط و نشان کشیدنم و بعد بیرون آمدنم از رواق الله وردی خان و بعد حرفهایی که یادم رفته بود، راهِ رفته را برگشتم، دوباره به ضریح زل زدم، "من چی گفتم آقا؟ من چی خواستم؟" یادم نیامد که نیامد که نیامد تا وسطِ اردیبهشت ماهِ امسال؛ من دقیقا به چیزی که آن شبِ جمعه ی بهمن ماه از آقا خواسته بودم رسیده بودم و بعد، همه ی فکر و ذکرم این بود که "یعنی بازم میرم مشهد؟" یعنی باز هم میگم السلام علیک یا رفیق، السلام علیک یا بابا؟ یعنی باز هم صحن را یله میدوم؟ یعنی باز هم ضریح را میبینم؟ یعنی باز هم میتوانم حرفهام را به آقا بزنم، یعنی باز هم ؟؟؟ بعضی عکس های حرم را میدیدم و زل میزدم و گریه میکردم، بعضی عکس ها را رد میکردم و لج میکردم و میگفتم نمیخوام ببینم، نمیخوام دلم بلرزد، رو بر میگرداندم از آقا، عکسِ دسکتاپ و گوشی هم که حکایتی جدا بود. "مشهد" شده بود آن سرِ دنیا، "مشهد" شده بود ینگه دنیایی که من دیگر دستم بهش نمیرسید. از لج، حتی دلم نمیخواست از دلتنگی ام بنویسم، از لج، رو بر میگرداندم، از لج ... هی میگفتم یعنی آقا باز هم؟ یعنی آقا مرا هم؟ رو نداشتم مثلِ آن روز که دلم بدجوری مشهد خواسته بود و معصومه گفته بود میری و خیلی یهویی رفته بودم سر بلند کنم و به زاری بگویم : این که من رو نطلبی نامردیه آقا تو نامردی بلد نیستی ...

حالا

امشب

خاله باز زنگ زده که : میاید بریم مشهد؟

و من که صدای مامان را میشنوم دلم نمی آید از آقا بخواهم، میخواهم لج کنم، میخواهم صدایم را بلند کنم که صدای با تلفن حرف زدنِ مامان را نشنوم، میخواهم حواسم پرت شود، وقتی به خودم میایم که دارم در دلم میگویم : "آقا به حقِ جوادت" و خواهرم که انگار برای بار صدم صدام میکند: آبجی باشه؟ منو میبخشی؟ / میگویمش که: باشه و مامان که ازم میپرسد با خاله اینها بریم مشهد؟

و

من که ...

  • انارماهی : )

مدرسه ی اهل بیت و غیره

چهارشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۷ ب.ظ

تصمیم گرفتم بعضی مطالبِ کلاس های مدرسه ی اهل بیتِ دانشگاه تهران را که زیر مجموعه ی مدرسه قرآن و عترتِ دانشگاهِ تهران است؛ اینجا بنویسم، هم برای اینکه نوشتنش نیاز به مرور و خواندن جزوه دارد و هم برای اینکه دوست دارم آنچه یاد میگیرم را با بقیه قسمت کنم.

فکر میکنم در شروع بهتر باشد کمی در مورد مدرسه توضیح دهم، مدرسه جای خوبی ست، برای من هست. فکر میکنم همه ی آن چیزی ست که همه ی این سالها دنبالش بودم. محیطی که حوزه نیست، دانشگاه هم نیست. یک جایی ست که وقتی واردش میشوی فکر میکنی واردِ یکی از مساجد یا حسینیه های اروپا شده ای، همه اسلام را رعایت میکنند، همه که میگویم منظورم دست اندرکارانِ مدرسه است، حد و حدود اسلامی ست و تو این را از بدو ورود میفهمی، حس میکنی، لمس میکنی، نیاز نیست چیزی یا کسی مدام بکوبد تویِ سرت که هی رفیق آمده ای اینجا که درس دین بخوانی، خبری از درس های سختِ عربی و فقهی و قواعد و قوانین و حفظِ هزار و یک قاعده و قانون و اصول هم نیست، اصلا هم نباید اِن مقدار تومان پرداخت کنی تا بتوانی در دوره ی دلخواهت شرکت کنی. آزمون ورودی دارد ولی محدودیتِ سنی اصلا. آزمون ورودی هم فقط سه تا سوال از جزوه های معرفی شده داشت و هشت تا سوال درباره یِ شخصیت و وجودِ خودِ شما، اینها هم همه کتبی بود، آنجا کسی شما را استنطاق [؟] نمیکند.

هنوز نمیدانم مدرسه در شهرهای دیگر ایران شعبه دارد یا نه اما، تهرانی ها میتوانند در کلاس های ختم مفهومی قرآن که فعلا سه شنبه ها ساعتِ نه صبح برگزار میشود شرکت کنند تا ببینند مدرسه چطوری ست، آوردنِ بچه از طفل شیرخوار تا دانشجو نیز آزاد است، حتی ممکن است استاد بچه به بغل به شما درس بدهد، کلا همه چیز محیاست که شما هم بچه داری کنید و هم چیزهایی یاد بگیرید که به دردِ همه ی زندگی تان میخورد. البته اینهایی که گفتم به معنی این نیست که مدرسه مخصوصِ خانم هاست، نه، آقایان هم میتوانند شرکت کنند و هیچ محدودیتی وجود ندارد.

مساله ی دیگر اینکه مدرسه ی اهلِ بیت که فعلا من مشغول شده ام، برای این اسمش اهل بیت است که قرآن را در ساحتِ بیت و خانه و خانواده تبیین میکند، مدرسه های دیگر که زیر مجموعه ی همان مدرسه ی قرآن و عترت هستند، رویِ موضوعات دیگر کار میکنند.


حالا برسیم به آنچه من دوست دارم اینجا بنویسم

استاد گفت بعد از هر جلسه هرچه به دلتان نشسته بود را در حد یک جمله بنویسید، نوشته ی من شاید از یک جمله بیشتر شود


"تواضع، کسی که بتواند متواضع باشد، یعنی بتواند خمیده قامت راه برود، یعنی بتواند سرش را بیندازد پایین که نبیند به چه کسی کمک کرد و از چه کسی بدی دید، یعنی کسی که اساسا خودش را قاطیِ آدم حساب نمیکند که چیزی را از ناحیه ی خودش و به ناحیه ی خودش نسبت دهد، یعنی کسی که وقتی حق با اوست، من من من نمیکند، خوشبخت میشود."

  • انارماهی : )

قسم به نام، آن هنگام که از آنِ تو باشد

چهارشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۲۶ ب.ظ
داخلی-روز-زل زده به سقفِ اتاق:

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ کَبَدٍ


مخلوط داخلی و بیرونی-شب-نشسته دمِ درِ حیاطِ مسجد:

سالی سه شب، بخوان برای سیصد و شصت و اندی روزِ باقی مانده، تا یادت باشد، آنجا که همه چیز تنگ شد، آنجا که آسمان به زمین آمد، آنجا که تنها ماندی، آنجا که کارد میانِ استخوانت نشست، آنجا که جگرت زیرِ دندان پاره پاره شد، آنجا که اشک همدمِ شب هات بود، آنجا که گناه همه ی وجودت را گرفت، آنجا که کیف کردی که زدی تویِ دهانِ دین و مذهب، آنجا که آبرویت رفت، آنجا که پدر و مادرت هم تو را از خود ندانستند، آنجا که از همه جا رانده و مانده شدی و به خودت آمدی و دیدی فرقی نمیکند، دیندار باشی یا لجباز، درماندگی جزء جدایی ناپذیرِ وجودِ توست، به خودت میایی و میخوانی : یا حبیب من لا حبیب له، یا رفیقَ من لا رفیق له، یا راحم العبرات، یا انیس من لا انیس له، یا راحم من لا راحمَ له، یا ملجاء العاصین، یا غافرالمذنبین، یا من هو فی حکمته لطیف،یا خیرالمحبوبین


بیرونی-شب-کوچه:

هزارتا راه گذاشته برای هر هزارتا سختیِ استوارِ زجردهنده ی مشقتباری که انسان را درونِ آن خلق کرده، تو ناگزیری به پناه بردن به دامنِ همین یکی یک دانه خدا. تو را چه میشود که یادت میرود ؟ دوست و رفیق و مادر و پدر و فرزند و همسر و استاد و معلم و هرکس که هست، میتواند اندازه ی پنج تا از این اسم ها برای تو باشد ؟


+ کَبَد: زجر، سختی، مشقتِ ماندگار، زحمت

  • انارماهی : )

وسواسِ فکری-عملیِ "شیعه" بودن

سه شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۹ ب.ظ

برداشتِ دوازدهم:

دختری طول و عرضِ پیاده رویِ خیابانِ شانزده آذر را از شمال به جنوب طوری طی میکند که انگار وسطِ پیاده رو پر از چاله است، اما پیاده رویِ سمتِ دانشگاه هیچ چاله ای ندارد. با این حال دختر طوری پیاده رو را طی میکند و یک مرتبه از یک طرف پیاده رو میپرد آن طرفِ دیگر انگار کپه های آتشِ پی در پی ای را رد میکند.


برداشتِ یازدهم:

بچه بودم، خاله داشت برام از "امام علی" میگفت، انگار نشسته بود فکر کرده بود ببینه کودکانه ترین نوعی که میتونه "امام علی" رو به یه بچه بشناسونه چه نوعیه و همون رو انتخاب کرده بود. شایدم این یه تصویر باشه از یه فیلم یا مثلا یه خاطره باشه با مامان. خیلی واضح یادم نیست چه کسی، ولی نزدیک ترین احتمال برام خاله ست، که این حکایت رو ازش شنیدم


برداشتِ دهم:

دختر گاهی می ایستد، صبر میکند، باز دوباره راه میافتد.


برداشتِ نهم:

خاله در حالی که خودش روزه بود و میخواست غذا دهن من بزاره احتمالا در جوابِ سوالی که در مورد ماهِ رمضان یا شبِ قدر ازش پرسیده بودم، گفت: "امام علی" کسیه که آزارش به یه مورچه هم نرسیده بوده؛

آزارش به یه مورچه هم نرسیده بوده ینی چی؟

خاله گفت: یعنی حتی یه دونه مورچه هم زیر پاش له نکرده بوده


برداشتِ هشتم:

من کنارِ شومینه، دمِ کنجی نشسته ام روبرویِ سوراخی که مورچه ها دانه میبرند داخلش، با مورچه ها حرف میزنم : برید بگید مامانتون بیاد من میخوام ببینمش، منم مث "امام علی" اذیتتون نمیکنم قول میدم (توضیح اینکه واقعا بخش زیادی از کودکیِ من مقابل خانه ی مورچه ها و در حال حرف زدنِ باهاشون و انتظار کشیدنِ دیدار با مادرِ مورچه ها گذشته است)


برداشتِ هفتم:

به گمانم دختر دیوانه است، یا وسواسِ فکری-عملی دارد که این طور نا به سامان راه میرود، شاید هم مبتلا به نوعی از افسردگی باشد.


برداشتِ ششم:

من از "امام علی"ِ کودکی هایم همین را یاد گرفتم که موقعِ راه رفتن، حواسم به مورچه های زیرِ پایم باشد، همین بود که سر به زیر شدم. امروز، کجکی و سر به زیر به تو فکر میکردم که رفتی پیشِ حضرتِ آقا و شعر خواندی و هنوز کجکی و سر به زیر بودی، کجکی بودنت را دوست دارم، و کجکی شدنِ خودم را، هر کدام علتی دارد، من بخاطرِ "امام علی" و مورچه ها، تو نمیدانم به چه دلیل، ولی به هر دلیل بوده باشد کجکی بودن نشانه ی خوبی ست، توی عکسی که وسط میدان گرفتیم هم تو کجکی افتادی.


برداشتِ پنجم:

منم مث "امام علی" مهربونم، بیاید بیرون دیگه، بیاید با هم بازی کنیم.


برداشتِ چهارم:

دختر به تقاطعِ خیابانِ انقلاب رسیده، لبخند میزند، سرعتش را تند می کند و به طرفِ مترو میرود، هنوز سرش را پایین گرفته ولی دیگه در راه رفتنش کپه های آتش را رد نمی کند.


برداشتِ سوم:

دختر جلویِ سینما بهمن، باز همان کار را تکرار کرد، یک مرتبه ایستاد و راهش را کج کرد، به گمانم وسواسِ فکری-عملیِ دخترک بگیرنگیر دارد


برداشتِ دوم:

برید بگید مامانتون بیاد دیگه، من که کاری ش ندارم، مث "امام علی" براتون غذا آوردم، ببینید، در حالِ نشان دادنِ یک مشت ارزن به مورچه ها


برداشتِ اول:

التماس دعا


+ ویرایش شد؛ مرسی معصومه و جنابِ پیران



  • انارماهی : )

یواش حرف بزنید خب

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۰۳ ب.ظ

این آدمایی که خیلی به صحبت کردن مسلطن معمولا خیلی تند حرف میزنن و آدم رو هول میکنن این میشه که اینجوری میشه:


خانم مسلط: به هرحال من خیلی شرمنده م بابت تاخیر پیش اومده

من: ان شاءالله

:|


امیدوارم متوجه نشده باشن، بعدش خداحافظی کردیم و قطع کردیم


  • انارماهی : )

54. در آرزوی بانوی خانه بودن

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۱ ق.ظ

امپراطوری مجهزی را به من سپرده اند، منم که تعیین میکنم پیراهنِ لیمویی به سورمه ای میاید یا سفیدِ چهارخانه. منم که تعیین میکنم سافتلن استفاده کنیم یا سپیدِ سه، منم که وقتِ شام و ناهار و صبحانه را تعیین میکنم، منم که میگویم کی ظرف ها شسته شود، کی رویِ تخت مرتب شود، پرده ها کی شسته شود، گلِ رویِ دیوارِ روبرویِ در صورتی باشد یا آبی، منم که میگویم دستمال کاغذی نرمه بخریم یا گلریز، منم که باید مراقبِ تمام شدنِ گوشت و مرغ و سبزی باشم، منم که باید تشخیص بدهم قارچ را تویِ روغن تفت بدهم یا تویِ کره، منم که میگویم دستمالها بعد از شسته شدن کجا پهن شوند و لباس ها را کجا خشک کرد، منم که خطِ تایِ لباس ها را برای اولین بار می اندازم، منم که موقعِ بیرون رفتنِ یک "مرد" باید نظر بدهم که "خوب" است یا نه، منم که باید بگویم فرش ها و مبل ها و پرده ها هر کدام کجای خانه باشند، منم که باید خاکِ رویِ میزها را بررسی کنم، منم که باید نمکِ غذا را اندازه کنم، منم که باید دست به کارِ یک تغییرِ اساسی تویِ خانه باشم، منم که باید قاب عکس ها را کنارِ هم بچینم، منم که باید به ماهی ها غذا بدهم، منم که باید گل های رویِ میز را تازه کنم، منم، این منم، بانویِ خانه ای که خودش باید بشود میزانِ همه چیزِ خانه اش.

و همه ی این امپراطوری فعلا فقط وقتی در اختیارِ من قرار می گیرد که "مامان"ِ خانه نباشد.

  • انارماهی : )

پارسال، همین شب، نوشته بودم:

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۱۲ ق.ظ

سلام حضرتِ غیاث .

امشب به هزار و یک ترفند و نام و ناز و عشوه و ادا و اشک و آه و گریه و عجز و لابه و انابه شما را خوانده ام . خوانده ام که خلاصم کنی . خلاصم کنی از آتش . آتشی که خود ساخته ام . امشب مدام خوانده ام رئوف و رحیم و ستار و غفار و رفیق بودنت را .

ولی قصه ی امشبم هنوز به العفو نرسیده کم آورده ام . کم آورده ام که خب از فلانی نگذرم که چی ؟ مثلن محشر ، زمانِ پرس و جو یا مثلن توی سرازیریِ قبر ، کارش گیرِ یکی دو تا یا اصلن هزار تا بی انصافی که در حق من کرده بشود که چی ؟ چی به من میرسد ؟ لابد مرا می ایستانی [؟] که ببین ببین و کیف کن ، ببین دارم فلانی را عذاب میکنم ، حالش را ببر ، وعده ای که داده بودم همین بود . همین ؟ واقعن همین ؟!! تو همین قدر خدایی ؟ یکی را یک لنگه پا بایستانی [؟] کنار تخته و یک کلاس را بگویی که "هووو"ش کنند که دِلِ من که از او شکسته بوده خنک شود ؟ میشود ؟ یعنی منِ بنده را انقدر کم و کوچک و حقیر آفریده ای ؟ باور نمیکنم . به این همه صفت و اسم و استعاره نمی آید که این طوری دِلِ بنده ای را به دست بیاورد .

دلم شکسته ، آن روز ، آن روز که تو حتمن بهتر از من به یاد داری بد جوری حقیر و لگدمال شدم . آن یکی روز بدطوری سرم خورد به طاق . غیاثا آن چند شب را هم که ... یادت هست قطعن ... اصلن چرا مرور کنیم ... بی مرور ، بی باز کردنِ پرونده ، بی جلبِ تشویق و ترحم ، میبخشم . حلالِ حلالِ حلال ... نوش جانشان هرچه کندند و بردند و خوردند و سوزاندند حلالِ زندگانی شان .

بیا و تو هم بگو که چی ؟ این بنده ام را یک لنگه پا سرِ صراط نگه دارم و بگویم هوش کنند که دِلِ منِ خدا را شکاند ؟ بیا و از من بگذر ، حلالم کن ، بیا و ببخش خدا . من بخشیدم ، من همه ی آن شب ها و آن روزها و آن لحظه ها و آن سوختگی ها را بخشیدم امشب ، من تمام خاطراتِ تلخ زندگی ام را بخشیدم امشب ، من تمام آنچه حقم بود و از من گرفته شد را بخشیدم امشب ... تو هم میبخشی ... میدانم ، معلم اگر عامل نباشد شاگرد خوبی نخواهد داشت . من که شاگرد خوبی نیستم اما تمام خط خطی های دفترم را بخشیدم تو هم بیا و اگر ادبیات و ریاضی و جغرافیا را صفر گرفتم به پانزده و نیمِ نمره ی عشق بازی ام با چشمهات ، ببخش .


+ از نوشته های قبل، که الان بخشی را بلاگفا خورده، شاید باز گاهی توش بنویسم : کلیک

  • انارماهی : )

یک نفر

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۲۷ ق.ظ

مدتیه دارم فکر میکنم به اینکه این انصافه؟

نسبتِ کلِ جمعیتِ کره ی زمین تو هزار و چهارصد و اندی سالِ قبل، به پنج نفر

به

نسبتِ کلِ جمعیتِ کره ی زمین، الان، به یک نفر که حاضر هست و نیست ...


یک نفر به پنج نفر

هفت میلیارد و اندی به "کم" نفر

...

البته که اونی که تعیین میکنه چی تو این عالم انصافه و چی نیست من نیستم، ولی خب حق دارم دلم بسوزه که تو روزگاری اومدم که یک دانه امامِ معصومم حاضر هست و نیست ...


قبول حق باشه طاعاتتون


+ این پست میتواند روضه ی این شب هایمان باشد : کلیک

  • انارماهی : )

نتیجه اینکه:

يكشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۰ ب.ظ

من اگر همه ی بیست و چهار ساعت رو بیدار باشم به همه ی کارهام می رسم

:|



  • انارماهی : )

ملیکا را از کی کلید بزنم؟

يكشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۵ ق.ظ
من تا بیست و پنج سالگی ام را رویاپردازی کرده بودم
تا بیست و پنج سالگی ام را گفته بودم اینجوری باشد و آنجوری نباشد
تا بیست و پنج سالگی ام را خواسته بودم مثلِ آدم های تویِ کتابها زندگی کنم، البته از شدتِ تمایل به خلافِ جهتِ آب شنا کردن، خواسته بودم مثلِ آدم "سخت"های کتابها زندگی کنم. از آنها که یک راز دارند که با خودشان میبرند به گور، از آنها که هیچ کس نمیفهمد بالاخره کدام طرفی اند، از آنها که یک عالمه حرف دارند و یک خروار سکوت می کنند، از آنها که هیچوقت نمیتوانند بگویند دقیقا کدام طرفی اند، از آنها که تا عرشِ خدا مهربانی می کنند و بعد با مغز میروند تویِ دیوار، از آنها که از یک جایی به بعدِ قصه هیچ کس نمیفهمد که فلانی چه شد ... من تا بیست و پنج سالگی ام را دیوانگی خواسته بودم ... کم کم میرسم به بیست و پنج سالگی، برای بعدش چه ؟
یعنی قرار است در بیست و پنج سالگی بمیرم؟ قرار بود تویِ هواپیما بمیرم چون بنظرم میشد چند لحظه قبلش شهادتین گفت، بعد از شهادت مرگِ در هواپیما را انتخاب کرده بودم . بعدش چی ؟
اگر بعد از بیست و پنج سالگی زنده ماندم، بعدش چی؟
این روزها حالِ کارمندی را دارم که چند ماه قبل از بازنشستگی همه ی کارهای عقب افتاده و عقب نیفتاده اش را انجام داده و میاید اداره فقط برای در خانه نماندن.
البته هنوز کارهایی مانده که نکردم، مثلا کتابم را ننوشتم، میشود همان طور که سه تا کتاب را همزمان میخوانم سه تا کتاب را همزمان بنویسم؟ برنامه ام را هم نبرده ام جلوی دوربین، مثلا نبرم چه میشود؟هنوز ارشد هم نخوانده ام، نخوانم چه می شود؟ خیلی از کتابهایی که دوست دارم بخوانم را نخوانده ام و هنوز خیاطی یاد نگرفته ام، هنوز تنبلی را کنار نگذاشته ام، هنوز اسم دخترم را نگذاشته ام ریحان و پسرم را رئوف صدا نکرده ام، هنوز برای دخترم نامه ننوشته ام و برای پسرم دختری را نپسندیده ام، هنوز ... البته قرار هم نبود تا بیست و پنج سالگی هیچ کدام این کارها را بکنم، تا بیست و پنج سالگی قرار بود مثلِ تویِ کتابها زندگی کنم، ترکیبی از ارمیا و علی فتاح و مازی جون و کنت مونت کریستو و جودی آبوت و آنی شرلی و ساری کورو و کیمیا خاتون و آن پسره ی توی نه آبی نه خاکی که عاشق خانم ث بود و سید مرتضی و سید موسی ، قرار بود همه ی اینها باشم. بودم ... ترکیبی از همه ی اینها شدم و زندگی شان کردم ولی ... از این به بعد چه ؟ ملیکا از کی شروع میشود ؟
  • انارماهی : )

سلام خانمِ گونه ای

شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۸ ق.ظ

معلم فلسفه-منطق مان، منطقِ عجیبی داشت، تقصیرِ او بود که یادم داد از هر اخمِ ناجوانمردانه ای یک برداشتِ عمیقِ عاطفی داشته باشم. تقصیرِ او بود که یک سال آمد تویِ زندگی ام، قد تمامِ عمرم برایم خاطره ساخت و رفت. خانم گونه ای کاری کرد که من تا عمر دارم دنیا را از دریچه ای که او بهم نشان داده بود ببینم. او به من ناجوانمردانه و بی حد و مرز، خوب بودن و جوانمرد بودن و مهربان بودن را یاد داد. یادم داد در برابر هر بی رحمی ای مهربان باشم، یادم داد از هر چیزِ بدی یک چیزِ خوب تولید کنم و بهش نگاه کنم. خانم گونه ای مرا بی رحمانه مهربان بار آورد.


و بعد رفت.


خط موبایلش خراب شد، تلفنِ خانه اش عوض شد، و رفت. و من تنها ماندم، تنهای تنهای تنها وسطِ درسِ نصفه نیمه ای که او یادم داده بود. یادم داده بود مهربان باشم ولی نگفته بود تا کجا. دنبالش گشتم، خیلی دنبالش گشتم، ولی نبود، انگار کن آب شده بود رفته بود تویِ زمین، حتی معلم های همان مدرسه هم وقتی میگفتم خانم گونه ای، انگار گفته ام گونه ای نادر از دایناسورهای عصرِ پالوزوئیک. هیچ کس او را نمیشناخت، هیچ کس او را یادش نبود، جز بچه ها، بچه ها که به هر کس اسمش را میگفتم میگفت : آرههههه انقدر دوست دارم ببینمش

خانم گونه ای رفته بود. شاید به همان دنیایی که همیشه برای ما ازش حرف میزد، شاید رفته بود به تهِ تهِ تهِ خنده هاش، شاید پر کشیده بود به اعماقِ "لا مصصصصب"های غلیظی که نثارمان میکرد، شاید رفته بود به دنیایی که تویِ آن دیگر مهم نبود اول مرغ بوده یا تخم مرغ، مهم این بود که خانم گونه ای رفته بود.

"چقدر دلم برایت تنگ شده، و چقدر محتاجم به حرف زدن با تو. بیشتر از هر وقتِ دیگری که فکرش را بکنی تنهام، بیشتر از هر وقتِ دیگری که بتوانی تصورش را بکنی بهت محتاجم و بی حد و اندازه از خدا بودنت را طلب میکنم. تو هم عوض شده ای؟ ... من خیلی عوض شدم. شش سال را شصت سال زندگی کردم. تقصیرِ تو بود که یادم دادی آدم خوبه ی قصه باشم. تقصیر تو بود، همه ی اینها تقصیرِ تو بود که با بی رحمی یادم دادی کینه ای نباشم، با بی رحمی یادم دادی همه ی همه ی همه ی کارهای این و آن را برای خودم توجیه کنم، تقصیرِ تو بود که یادم دادی خدا هست، تقصیرِ تو بود. تو برای من هنوز همان خانم گونه ایِ محجوبِ محبوبِ بازیگوشِ جدیِ عجیب و غریبی که وقتی فهمید نماز شب را به جای یازده رکعت؛ هفده رکعت یاد بچه ها داده ام و دو سه هفته ای بچه های کلاس را وادار کرده ام شب ها بیدار شوند و هفده رکعت نماز بخوانند، چنان فحش آبداری بهم داد که از هزار تا طیبات بیشتر میچسبید. تو جداً معلم بودی، هرچند من از این شعارهای صد تا یک غاز بی زارم ولی تو واقعا معلم بودی، استاد بودی، و من انصافا شاگرِدِ خوبی بودم، انصاف نبود که نصفه نیمه رهایم کنی و بروی و مرا بسپری به برهوت. شاید این سالها تو را عوض کرده باشد، ولی من هنوز همان معلمی که روز اول اسمش را پای تخته نوشت منیره و بعد دعای فرج را برایمان تفسیر کرد و بعد خبرِ اینکه تنها بیستِ فلسفه و منطقِ آن دوره ی انسانی های مدرسه من بودم ، بهم داد را، دوست دارم. هنوز منتظرت هستم. هنوز مدام بهت فکر میکنم ... راستی، همه ی اینها را نوشتم که بگویم امروز رسیده ام به وجودِ همان خدایی که قبل از مرغ و تخم مرغ، بود"


...


  • انارماهی : )

یا بروم بعدا مزاحم شوم؟

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ


میشود بعد از حلِ بحرانِ آب و تمام شدنِ ناآرامی های منطقه و تثبیتِ قدرتِ ایران در خاورِ میانه و دور و نزدیک و بالا و پایین و حل شدنِ مسائلِ اقتصادیِ طرح شده توسطِ کینزی ها و ایراداتِ وارده ی نئوکلاسیک ها و بعد از اثباتِ نظریه های فروید و رسیدن به قله ی نیازهای مازلو و درست پس از رفع تشنگی و گرسنگیِ اهالی اتیوپی و وقتی که خانه آب و جارو شد و هندوانه ها و سیب ها تویِ حوضِ حیاط، کنارِ ماهی ها میرقصیدند، بگویم دوستت دارم؟



+ مثلا میشود آن همه خوابِ من و آن همه کلاسِ درس و آن اتاق و آن شما و آن دفتر و آن گلهای رز و آن حیاط و آن همه خواب ... آن همه خوابِ من هم مثلِ خوابِ معصومه تعبیر شود؟ میشود؟


  • انارماهی : )

بلاگفا

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۱ ب.ظ

با همه ی بی رحمی هایش یک چیزی دارد که بقیه ی سرویس های وبلاگ دهی ندارند، حسِّ خوبِ بودن، ما وبلاگ نویس ها، نود درصد، برای اولین بار آنجا نوشتیم، برای اولین بار آنجا خوانده شدیم، برای اولین بار آنجا دیده شدیم، ذوقِ داشتنِ اولین کامنت، رفرش کردنِ صفحه، ذوق تغییر قالب و ذوقِ نوشتن، همه ی همه ی اولین ذوق هایمان آنجا بوده.

من هیچوقت معنای امنیتِ بیشترِ بیان نسبت به بلاگفا را نفهمیدم، بیان و خیلی سرویس های دیگر کنارِ هر کامنت برایت آی پی شخص را ردیف میکنند. به تفصیل و دقیق میگویند که این شخص از کجا به وبلاگ شما آمده، یا مثلا خیلی چیزها را میشود توش خیلی راحت تر از بلاگفا تغییر داد، اینجا امکان ندارد مطلبی که دو ساعت برای نوشتنش وقت گذاشته ای یهو بپرد، ولی توی بلاگفا امکان دارد بپرد، وبلاگ های بلاگفا را راحت میشود هک کرد، آی پی آدم ها تویِ بلاگفا مشخص نیست، نظرات اینجا مثل بلاگفا خورده نمیشود، ولی بلاگفا یک چیزی دارد که با همه ی گاف هایش دوست داشتنی ست، و آن همان "حسِ خوبِ بودن" است.

بلاگفا حس بودن میدهد، حس وجود داشتن. بلاگفا یک چیزهایی دارد که تجربه و لمسِ دوباره اش در هیچ سرویس وبلاگ دهی ممکن نیست. دارم به برگشتن فکر میکنم، این فکر جدی ست.

  • انارماهی : )

32. دلم نگرفته

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۵ ق.ظ

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها

رها

رها

من


هرچی بیشتر به آینده فکر میکنم بیشتر پیچیده میشه، هرچی بیشتر دوست دارم دونه دونه ثانیه ها رو با دستهام کنار هم بچینم، میبینم بیشتر از عهده ش بر نمیام، هرچی بیشتر میگذره، فکر میکنم بیشتر باید بسپرمش به خودت، خودِ خودِ خودت، تنهایی


قدیما بیشتر فکر میکردم، خیلی بیشتر، این روزها دارم تمرینِ فکر کردن میکنم، فکر کردن به حرفهام، فکر کردن به خودم، فکر کردن به دور و بری هام، فکر کردن به اینکه چقدر نسبت به قبل بزرگتر شدم. نمیدونم چرا ولی دقیقا حس کسی رو دارم که از کلاسِ دوم راهنمایی رفته سوم.

  • انارماهی : )

31. قبح ریزان

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۶ ق.ظ

تویِ اتاقِ به اصطلاح فکرِ برنامه ای رادیویی نشسته ایم و داریم نمایشنامه های هفته ی قبل را بررسی میکنیم و برای هفته ی بعد برنامه ریزی، تهیه کننده ی برنامه که خانمی ست حدودا پنجاه ساله، نمایشنامه ی مرا رد کرده، با این ایراد که "این مسائل رو نمیتونیم تو رادیو مطرح کنیم". وسطِ جلسه هم همه ی ایده هایم رد میشود و دستِ آخر جواب میگیرم که:

"مسائل جامعه مثلِ یه کوه میمونن، اگر سطحِ آگاهی مردم و رشدِ مسائل و مشکلاتِ تویِ جامعه به قله ی کوه رسیده باشه، صدا و سیما باید وایسه این پایین، و از چیزهایی که تویِ کوهپایه میگذره بگه، چون براش خیلی وحشتناکه که بخواد جامعه رو چیزی که واقعا هست ببینه"


حرف انقدر برایم سنگین هست که یکی دو هفته به همه ی فیلم ها و سریالهایی که تا به حال دیده ام به همین دید نگاه میکنم و فیلم ها و سریالها را با آنچه میشنوم مقایسه میکنم. راستش تا حالا از این کارها نکرده ام که بخواهم به دیدِ انتقادی به رسانه نگاه کنم چون بنظرم، کارِ عبثی بوده، اما این بار نتیجه ی ابتدایی ترین فکرهام انقدر اسف بار است که به تفکراتم ادامه میدهم.


تویِ سریال هایمان نشان میدهیم که دختر بدونِ اجازه ی پدر و خانواده اش ازدواج میکند و این ازدواج منجر میشود به بی آبرویی خانواده و سکته ی مادرش و بعد طبقِ روال عادیِ سریالهای ایرانی تهش همه چیز خوب و خوش میشود، یک مردِ خیلی خیلی خوبی میاید و دختر را با تمامِ شرایطش میپذیرد و پول و امکانات در اختیارش میگذارد، یا مثلا خواستگارِ خواهرِ دخترِ دیگری که بی هیچ اطلاعی از خانواده ازدواج کرده اصلا تحقیق نمیکند که چرا؟ چرا این دختر بی خانواده است؟ چرا این دختر بی خانواده زندگی میکند؟ مساله به همین سادگی و خوشمزگی بیان میشود، و بعد از بیرون، از متنِ جامعه خبرِ روابطی را میشنویم که یک جور فاجعه ی انسانی ست، ارتباطِ خواهرِ زن با دامادِ خانواده، ارتباطِ مادرِ زن با دامادِ خانواده، ارتباطِ خواهرشوهرِ مجرد با برادرِ خودش و به وجود آمدنِ یک بچه، ارتباطِ زنِ شوهر دار با دوستِ زن و بچه دارِ همسرش ...


این را تا اینجا داشته باشید

سالِ هشتاد و پنج که سریالِ نرگس با آن حجمِ عظیم مخاطب و حتی پوشش پخش خیابانی به بیننده ارائه میشد، اوجِ اوجِ بدیِ یک دختر و پسر این بود که دختر در راه مدرسه از پسر خوشش آمده بود و پسر به خواستگاری ش آمده بود و همه ی مشکل سرِ ازدواجِ دخترِ فقیر و پسرِ پادشاه شکل گرفته بود ...

بنظرِ شما موقعِ پخشِ نرگس یعنی حدود ده سالِ پیش، قله ی جامعه به کجا رسیده بوده که نرگس شده بوده کوهپایه ش؟ الان به کجا رسیده که ازدواجِ مخفیِ دخترها شده کوهپایه ش ؟


فاجعه وقتی وسیع تر میشود که فکر کنیم، مثلا ده دوازده سالِ آینده که رسانه بخواهد همچین چیزهایی را مطرح کند و درباره ش حرف بزند و قله  آنقدر بلند شده باشد که کوهپایه اش رسیده باشد به مسائلی که ذکر شد، ما دقیقا در چه جامعه ای و کجا زندگی میکنیم؟


  • انارماهی : )

30. هنوز میفهمم

سه شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۷ ب.ظ
روزِ اول، ساعتِ اولِ دانشگاه، سومِ مهرِ هزار و سیصد و هشتاد و نه، اصول حسابداریِ یک داشتیم، یکی از مهم ترین درس های رشته ی مدیریت که باید همان ترمِ یک پاس میکردی وگرنه یا باید خودکشی میکردی برای پاس کردن به موقعِ بقیه و یا باید نه ترمه تمام میکردی، چون هشت تا حسابداریِ دیگر بود که به جز یکی بقیه را باید دقیق و پشت سرِ هم برمیداشتی.
تعمیراتِ ساختمانِ دانشکده ی مدیریت که آن روزها خیلی هم شیک و تر و تمیز شده بود هنوز به پایان نرسیده بود و تخته ی عجیب و غریبِ بعضی از کلاس ها هنوز نصب نشده بود، پس ما در کلاسِ بدونِ تخته ای در طبقه ی دومِ دانشکده نشستیم تا استاد بیاید، استاد آمد و شروع کرد به حرف زدن، من با خودم یک سررسید برده بودم و دقیق هرچه استاد میگفت را مینوشتم تا جایی که درس رسید به ماهیتِ حسابِ بدهکار و بستانکار. استاد که دقیقا مثلِ بقیه ی اساتیدِ حسابداری و مشتقاتش که آن سالها در دانشگاه دیدم، کت و شلوارِ براق و خیلی گرانی به تن داشت، در هوا دست تکان میداد و بدهکار و بستانکار را توضیح میداد، و هی از چیزی به نامِ "جدولِ تی" حرف میزد. استاد هی بدهکار و بستانکار را توضیح داد و هی جدول تی جدولِ تی کرد و من هی سوال پرسیدم و وقتی دستِ آخر گویا تنها کسی که نفهمیده بود جدولِ تی چیست من بودم، طبق آنچه از دفاترِ حسابداری مامان یادم مانده بود، صفحه ی آخرِ سررسیدم را نگاه کردم و گفتم: "استاد منظورتون از جدولِ تی همین جدول های حسابدرایه که آخر سررسیدها هم هست؟" و سررسید را گرفتم بالا که به استاد نشان دهم و او بدونِ اینکه نگاهی به سررسید کند گفت: "سررسید برای نوشتنِ جزوه و خاطره س عزیزم نه ثبتِ وقایع حسابداری".
و خندیده بود
و با او تمامِ کلاس خندیده بودند
و من، من که تمام سالهای عمرم قبل از آن، یک دانه نتیجه و یک دانه نوه و یک دانه فرزند و یک دانه بیستِ مدرسه و بالاترین ترازِ تست های کنکور بودم، انگار که با مغز پرت شدم تویِ دیوار، قبل از آن کسی به من نخندیده بود، قبل از آن بهترین سوالها را من کرده بودم و بهترین جواب ها را من گرفته بودم، قبل از آن من بودم که تنهایی در قله دست هایم را پشتم حلقه کرده بودم و به روبرو نگاه کرده بودم و قدم زده بودم .
بعد از آن روز، تمامِ چهار سالِ دانشگاه، کسی که گوشه ی کلاس می نشست، کسی که ساکت میرفت و ساکت میامد، کسی که نه از کسی سوال میکرد و نه حتی حضور چندانی تویِ کلاس ها داشت، کسی که نه میخندید و نه گریه میکرد و اصلا تنها کسی که حتی در جشنِ فارغ التحصیلی هم شرکت نکرد و تا یک سال بعد به خانواده هم نگفت که چنین جشنی وجود داشته، من بودم . یکی از اساتید به کنایه موقع حضور و غیاب میگفت : "خانم مشتاقی"
من از گوشه ترین گوشه س کلاس و کمی پشتِ دیوار: "بله استاد"
استاد: "گویا شما خیلی مشتاقی به درس"
و لبخندِ تلخِ همیشگی من و قهقهه ی تلخ و مزخرفِ همیشگیِ بچه ها
چهار سال مثلِ جهنم گذشت و من در تمام چهار سال فکر کردم چققققققدر خنگم، فکر کردم خنگم که نمیفهمم چطور باید به حداکثر سود برسیم، فکر کردم خیلی کم هوش و نفهمم که نمیتوانم ارزشِ هزار تومان را در بیست سالِ آینده از فرمول های مهندسی اقتصادی به دست بیاورم، فکر کردم خیلی خنگم که نمیتوانم قیمتِ سایه را حساب کنم، خیلی خنگم که واقعا نمیتوانم سرِ کلاسِ مدیریت مالی برای افزایشِ سودِ شرکت راهکار بدهم و خیلی خنگم که نمیتوانم قواعد و قوانین ال سی بانکی را ایرادگیری کنم و مثلا پایین برگه ی سوئیفت 700 بنویسم کشور مبدا اسرائیل است و ایران نمیتواند با اسرائیل روابط مالی داشته باشد چون این کشور را به رسمیت نمیشناسد پس این سوئیفت از طرفِ کشور ما رد شده است و کشور دیگری را برای مبداء خود انتخاب کنید.

من باور کردم که کم هوش، خنگ، نفهم و بی استعدادم، فکر کردم همه ی بخشِ یادگیری مغزم را برای کنکور و قبولی در رشته ی فلان و دانشگاه فلان از دست داده ام ، روزهای خیلی زیادی را با این فکر زندگی کردم و حتی از ترسِ نفهمیدنِ دروس برای ارشد خواندن را تعطیل کردم
امروز اما
سرِ کلاسِ تدبر در قرآن همه چیز فرق کرد، من میفهمیدم استاد چه میگوید، میتوانستم طرِح سوال کنم، میتوانستم بحث کنم، میتوانستم به حرفِ استاد ایراد وارد کنم، اصلا من میتوانستم با گوشی بازی نکنم، میتوانستم گذرِ زمان را حس نکنم، من توانستم چهار ساعت مداوم سرِ کلاس بنشینم و با حوصله یادداشت بردارم و بفهمم استاد چه میگوید و آنچه میگوید را بفهمم.
امروز فهمیدم خنگ نیستم
نبودم
نشدم
من فقط آدمِ بحث های اقتصادی دانشگاه نبودم، من آدمِ رشته ای که با عشق انتخابش کرده بودم نبودم. خدا را شاکرم که الان در بیست و چهار سالگی این را فهمیدم نه در زمانی خیلی خیلی دورتر.

  • انارماهی : )

29. دهه هشتادی ها !!!

يكشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۹ ق.ظ

داشتیم آماده میشدیم برای نوشتن یک سریِ متن برای سررسیدی جهتِ سنِ راهنمایی، تیم تحریریه متشکل از دهه هفتادی ها و دهه شصتی ها توی سر و کله ی هم میزد که مخاطبِ دهه هفتادی خیلی سرطق است و دهه هفتادی ها دفاع میکردند که اینجوری نیست فقط نگاهشان با هم فرق میکند، هر کس چیزی میگفت، یکی معتقد بود دهه هفتادی ها هنوز مثلِ کوچولوها دوستِ درونی و مخفی دارند و یکی دیگر میگفت دهه هفتادی ها فلسفی تر از این حرفها فکر میکنند. خلاصه غوغایی برپا بود تا یک نفر بلند شد گفت که: اصلا مخاطبِ پایه ی راهنمایی که میخوایم براش بنویسیم دیگه دهه هفتادی محسوب نمیشه و تقریبا دهه هشتادی.

راست میگفت. دهه هشتادی ها به راهنمایی رسیده اند، و شاید بعضی هاشان دارند راهنمایی را تمام میکنند و آماده ی ورود به دبیرستان میشوند. ما ولی هنوز سرِ جنگِ دهه شصتی های سوخته و دهه هفتادی های بی عار و درد مانده ایم و جبهه مان را حفظ کرده ایم که آن که سوخت ما بودیم و آن که از این سوختن بهره ها برد شما بودید، غافل از دهه هشتادی ها که حالا دارند کم کم قد علم میکنند.

به موازاتِ فکر کردن به این جمله که "دارند قد عَلَم میکنند" فکر میکنم که واقعا؟؟؟؟ دهه هشتادی ها دارند بزرگ میشوند یا کوچک؟ آنها سوختند یا مرفه بی درد بودند؟ کودکی شان چطور گذشت؟ نوجوانی شان چگونه میگذرد؟ با این نسلِ خاموشِ ساکتِ مرموز چطور میشود ارتباط برقرار کرد؟

نسلی که تا چشم باز کرده کامپیوتر بوده و وبلاگ نویسی و اینترنت پر سرعت، نسلی که تا چشم باز کرده موبایل بوده و پیامک و بولوتوث، نسلی که تا خواسته بپر بپر کند اسیرِ آپارتمان نشینی بوده، نسلی که به جایِ بازی با هم سن و سالانش کلش آف کلنز بازی کرده، نسلی که ارتباطات با دوستانِ هم سنش بعد از مدرسه تلفنی که نه، وایبری بوده، نسلی که تا بوده فیلترینگ هم بوده، نسلی که تویِ کوچه بازی کردن را حتی تصور هم نکرده، نسلی که حنا و هایدی و آنی شرلی و جودی آبوت هم نداشته و نسلی که تقریبا اسیرِ تکنولوژی فقط و فقط قد کشیده، چگونه میتواند باشد؟ نسلی که همه ی کتاب هایش را ترجمه های غربی تشکیل داده، نسلِ موسیقیِ رپ، نسلِ سریال های آب دوغ خیاری، نسلِ فیلم های نه چندان فاخر، نسلِ تحریم و شاید گاهی تسلیم، دهه هشتادی ها چه میشوند؟

  • انارماهی : )

28. بلاگفا

شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۷ ق.ظ

بعضی آرشیوها را نابود کرده، ورود به بعضی وبلاگ ها را غیر ممکن کرده، خیلی از خاطره ها را نابود کرده، ولی این عجیب نیست که وبلاگ حذف شده ی مرا بهم برگردانده؟

خیلی وقت قبل از اینکه بلاگفا بخواهد نابود شود خودم وبلاگم را با کلی خاطره حذف کردم، وبلاگی که توش مشقِ نویسندگی میکردم و اصلا برای نوشته های آنجا بود که اسم خودم را گذاشته بودم نویسنده، نوشته هایی که قابلیتِ نقد شدن را داشت. حالا به من برگردانده شده.

انقدر از این بابت خوشحالم که دوست دارم اینجا را رها کنم و برگردم ولی این فعلا فقط یک فکر خام است.

: )

  • انارماهی : )

27. آنی شرلی نسخه ی بومی

جمعه, ۵ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۳ ب.ظ

چرا ما یه نسخه آنی شرلی تهرانی که تویِ آپارتمان بزرگ بشه و صبح ها به جای رد شدن از وسطِ جنگلِ ارواح از ترافیک همت بگذره و به جایِ کالج بره دانشگاه و به جای جشنِ رقص، تو همایش اِم اِس شرکت کنه و به جای معلم همون روستایِ خودش شدن، با مدرک کارشناسی بیاد دستبند بفروشه و تویِ مترو بفروشه و به جای اینکه برای دیانا بهترین دوستش با شمع علامت بفرسته ، صبح به صبح دوستش مریم رو از با زنگِ گوشی از خواب بیدار کنه، نداریم؟

  • انارماهی : )

26. اینجوری میشه که به زندگی امیدوار میشم

جمعه, ۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۰۸ ب.ظ

همبازیِ روزهای نوجوونی م رو بعد از شیش هفت سال دیدم، مامان شده بود. یه نی نی تو راه داشت و باید خیلی از خودش مراقبت میکرد.

دقت کردم

به نشستن و پا شدن و خندیدن و نگاه کردن و حرف زدن و به همه چیزش دقت کردم، مثلِ همون وقتا. مثلِ همون وقتا که برای من تعریف شده بود صدایِ خنده م از چند مگاهرتز بیشتر نشه و برای اون نه، مثلِ همون وقتا که برای من تعریف شده بود چادر رو جوری سرم کنم و خرامان راه برم که چند تا کتابی که رویِ سرمه نیفته و برای اون نه، مثل وقتایی که برای من تعریف شده بود چه مقدار غذا باید توی قاشقم باشه که وقتی قاشق رو میزارم تویِ دهنم برنجاش نریزه بیرون و قاشق رو طوری از دهنم خارج کنم که به دندونام نخوره و صدا نده و برای اون نه، دقیقا مثلِ وقتایی که برای من تعریف شده بود باید تهِ بشقابم رو تمیز کنم و خورش رو یه ذره رویِ برنج بریزم و بعدش خورش و برنج رو هم نزنم و ... برای اون نه. برای اون هیچوقت هیچ کدوم این چیزها تعریف نشده بود. اون هر طور که میخواست میخورد، هر طور که میخواست حرف میزد، هر طور که میخواست راه میرفت و میخندید و گریه میکرد و من نه.

ما با هم یک دنیا فرق داشتیم.

درست مثلِ وقتایی که اون هیچ تصوری برای آینده ش نداشت و من یه روز دوست داشتم برم خارج درس بخونم و یه روز دوست داشتم زنِ یه دکتر بشم و یه روز دوست داشتم با یه نجار ازدواج کنم و یه روز میخواستم دکتر بشم و یه روز تعمیرکار زیردریایی و اون ... اون فقط دوست داشت ازدواج کنه و مامان بشه. من همیشه فکر میکردم اگر زیرِ بیست و پنج سالگی ازدواج کنم یعنی به بدبختی سلام کردم و اون از بعد از دیپلم به طورِ جدی دوست داشت ازدواج کنه و حالا در سن بیست و دو سالگی مامان بود.

مامانی که هنوز همونجوری میخندید، همونجوری غذا میخورد، همونجوری حرف میزد، همونجوری راه میرفت، همونجوری نگاه میکرد، همونجوری بی اعتنایی میکرد و حتی با شوهرش مثلِ وقتایی که با من حرف میزد، حرف میزد، انگار دوستشه. تنها فرقی که داشت این بود که حالا آروم بود، حالا دیگه خجالت نمیکشید سرِ سفره بگه آب میخواد، اون به وضوح دیگه خجالت نمیکشید و انگار آزاد بود. آزاد بود که به حرفهایی که میشنوه بی اعتنایی کنه، آزاد بود که انتخاب کنه کدوم حرف رو بشنوه و کدوم رو بندازه دور، آزاد بود.


حالا من بیست و چهار ساله ام، هنوز ازدواج نکردم، مامان نشدم، خارج نرفتم، مدلِ چادر سر کردن و راه رفتن و حرف زدن و خندیدن و گریه کردنم هر روز یه شکله، هنوز تمیز غذا میخورم، دیگه دلم نمیخواد برم خارج درس بخونم، و آزادم که انتخاب کنم کدوم حرف رو بشنوم و کدوم یکی رو بندازم دور.


وقتی دوستام رو میبینم که با گذشت این همه سال هنوز مثلِ اون وقتان، هانیه هنوز زبونش نیش داره، درسا هنوز تکلیفش با خودش معلومه، فاطمه مامان شده، پردیس گفته بود زودتر از همه ازدواج میکنه و کرد، مرضیه میخواست معلم بشه و رفت دنبالش ... از خودم میترسم، از خودم که هر روز دنبالِ یه چیز رفتم، هر روز یه دنیایِ تازه رو تجربه کردم، هر روز یه آرزوی جدید رو تو سرم پروروندم و هر روز یه چیز تازه خواستم ... هم از خودم میترسم و هم فکر میکنم چقدر توی این سالها و این دنبال کردن ها و چشیدن ها و رها کردن ها تجربه کسب کردم، ... و البته تهش، یادم میفته که این من بودم که از ده سالگی، دلم خواست نویسنده بشم و ... شدم

: )


  • انارماهی : )

25. روی این جمله فکر کنید

جمعه, ۵ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۰ ب.ظ

نپرس؛ تا مجبور نشی جواب بدی


  • انارماهی : )

23. چجوری میشود این گوشی ها را حذف کرد؟

چهارشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۴۸ ق.ظ

تا چند سالِ پیش، بیشتر فکر میکردم. خیلی بیشتر، شاید بهتر است بگویم تا چند سالِ پیش که فکر میکردم، زندگی طورِ دیگری بود.

اندازه ی فکر کردن هایم به قدری بود که خانه و مدرسه را به تکاپو کشانده بود و بعد ها دکترِ خانوادگی مان را، که چجوری کاری کنند که من فکر نکنم. البته دکتر تجویزش این بود که "از ایران برو، وگرنه این فکرها میکشدت". نمیدانم چرا دکتر همچین تجویزی کرد ولی یک سالِ بعد خودم در مطبِ همان دکتر بودم و میخواستم بهم قرصی بدهد که آنقدر فکر نکنم، گفته بودم "میشه یه دارویی چیزی به من بدید که فکر کردن رو تویِ مغزم تعطیل کنه؟" دکتر نگاهم کرده بود و چیزی نگفته بود. شاید هنوز سرِ تجویزِ خودش و رفتن از ایران بود، نمیدانم رفتن از ایران چه ارتباطِ مستقیمی با فکرهای من داشت.

تویِ مدرسه معلم ها از سه چیز در عذاب بودند، یکی اینکه من اساسا در عالمِ دیگری سیر میکردم، دیگری سوالهایم بود، و مساله ی بعدی اینکه در عینِ سیرِ کردن در عالمِ دیگر حواسم انقدر به کلاس بود که سوالهایی بپرسم که معلم را جلویِ بچه ها ضایع کند. البته قصدم ابدا ضایع کردن نبود، و آنقدرها ساده بودم که نفهمم معلم ها را هم میشود ضایع کرد، بعد ها در دانشگاه این را فهمیدم، وقتی که ترم اول بعد از اولین سوالم استاد چنان زد تویِ پرم و به خنگی متهمم کرد که کلِ کلاس رفت رویِ هوا، فهمیدم که معلم ها چه زجری میکشیده اند از سوالهام، و اتفاقا همان اساتیدِ ترمِ یک بودند که مرا از سوال کردن و فکر کردن و سوالِ دیگری طرح کردن بازداشتند.

اما

عامل اصلی در فکر نکردن های این روزهایم را فقط و فقط یک چیز میدانم، "گوشی" یا حالا هر چیز دیگری که شما بهش میگویید، تلفن همراه، موبایل و ... ، این گوشی به خاطر دم دستی بودنش اجازه نمیدهد که به توحید و معاد و نبوت و اصالتِ وجود و حرکتِ جوهری و تلاش و هدف و از جایی به جایی دیگر رفتن و رفتار و اخلاق و عمل و ... فکر کنم. واقعا اجازه نمیدهد. مدام میپرد وسطِ فکرهام. بس که دمِ دست است، قدیم تر ها تلفن، آنقدری از دسترس دور بود که بگذارد راحت فکرت را بکنی و بعد بروی سمتش. گوشی تلفن در پیشرفته ترین شکلِ خودش یک محدودیتِ اساسی داشت و آن هم این بود که تو جلویِ هر کسی نمیتوانستی هر حرفی را بزنی پس باید حرفت را شسته رفته میکردی، به حرفت فکر میکردی، حرفت را به کمالِ نسبی میرساندی و بعد در جایِ مناسبی در مکانِ مناسبی با شخصِ مناسبی مطرح میکردی. ولی این گوشی های تلفنِ همراه، بس که دمِ دستی ست، بس که میشود با هر کسی در هر جایی با هر ادبیاتی حرف زد و بلافاصله یک پیام ستاره دار [*] فرستاد که یعنی ببخشید که به جای چوب نوشتم خوب و بعد یک دو نقطه دی و خلاص ، اصلا فکرِ "فکر کردن" به حرف و سخن و اندیشه را از ما یا حداقل از من یک نفر گرفته. خیلی ساده است که تو طی صد و بیست و پنج پیام منظوری را بگویی و بعد هی تغییرش دهی و هی اصلاح کنی و هی ... و تازه دستِ آخر طرفِ مقابل یک چیز دیگری دستگیرش شود که اصلا آنی نیست که تو فکر میکنی. ما یا حداقل من، با گوشی همزمان هم فکر میکنم و هم حرف میزنم بنابراین حرفی که میزنم اصلا یک حرفِ کامل نیست.

این گوشی، خودش، در ساده ترین و ابتدایی ترین شکلِ خودش، یعنی همه ی همه ی اپلیکیشن های ریز و درشت و پایین و بالایش به کنار، خودِ خودش به تنهایی آفتِ فکر کردن های من بود، تازه، حالا هم نه که فکرم تعطیل شده باشد ها، نه، حالا مثلا وسطِ حرف زدن هایم فکر میکنم، بعد یک چیزی را یک جایی میگویم که نباید، از یک مقدمه به موخره ای میرسم که نباید و از یک ایده به طرحی میرسم که نباید و اینجوری میشود که همه چیز درهم و قاطی میشود.

  • انارماهی : )

22. عادتِ رمضانیه

سه شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۵ ق.ظ

رمضان فرصتِ خوبی ست برای ایجادِ عادت های خاص، مثلا در این ماه میتوان به راحتی ساعتِ خواب و بیداری روزانه را تغییر داد، به راحتی میشود مقابلِ شکم چرانی های روزمره و ریزه خوری های نالزوم ایستادگی کرد و بعد از این ماه هم سرش ماند. در این ماه میتوان خیلی قرارها گذاشت و بعد از ماه هم آن را ادامه داد، سفره ی پهنی ست که هر کس نه به اندازه ی کَرَمِ صاحبخانه؛ که به اندازه ی توانِ خودش میتواند بردارد.

شرطِ موفقیت آن است که به رمضان به چشمِ فرصتی نگاه کنیم برای شروع، سکویی برای پرتاب، راهی برای ایستادگی، نه روزهای گرم و سخت و طاقت فرسایی که باید زودتر از آن گذشت.


هنوز دیر نشده. شش روز رفته، بیست و چهار روز باقی مانده، برخی کارشناسان معتقدند برای ایجادِ یک عادت سه هفته یعنی بیست و یک روز کافی ست، شما از امروز میخواهید چه عادتی را در خودتان ایجاد کنید که بعد از این ماه هم بهش پایبند بمانید؟


  • انارماهی : )

21. چجوریاس؟

دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۶ ب.ظ

میگم

اینایی که تهِ دلشون هیچی نیست

چرا رویِ زبونشون همه چی هست؟


  • انارماهی : )