انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعرماهی» ثبت شده است

میدانی رئوف جان، دستِ خودِ آدم نیست. از یک جایی به بعد دیگر چیزی تویِ عالم نیست که ناراحت و نگران و خوشحال و شادت کند و این اصلا به معنای پیری یا خمودگی یا افسردگی نیست؛ از همانجا به بعد دقیقا چیزهایی برایت مهم شده که به یقین رسیده ای تویِ این دنیا یافت می نشود، پس خودت را نمیکشی، آه و فغان نمیکنی، به همان اندازه که گرفتنِ نمره ی بیست در درسِ چهار واحدیِ معادلات دیفرانسیل بی اهمیت شده، اینکه دخترِ همسایه عروسِ کسِ دیگری شده است هم برایت توفیری نمیکند.
اما
حواست باشد.
یک جاهایی تویِ این دنیا هست، یک لحظه هایی، یک روزهایی هست، که جان و مال و آبرویت را میگیرند، تا چیزی به دیگری بفهمانند و نمیفهمد. تو را در این نقطه ها فدا کرده اند و فدا شدنِ هر کسی به اندازه ی ظرفیتِ خودش کم و زیاد دارد. ولی بدان رئوف، که این فقط یک رویِ سکه ی بلاست، یک سویِ قضیه لشکری چهارهزار نفری ست که مقابلِ تو ایستاده و این تویی که خدا فدایی ات میخواهد برای فهماندنِ چیزهایی به عده ای کثیر یا قلیل و رویِ دیگرِ سکه این است که آن لشکرِ چهارهزار نفری خودت هستی که صف کشیده ای مقابلِ خودت و باید جان و مال و آبرو را هفتاد بار فدا کنی تا بفهمی ؛ و قانونِ عالم این طور است که میفهمانندت.
سعی کن کلامِ مادر را بفهمی رئوف.

حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام، در عاشورا جان و مال و آبرو داد، و رسید به آنچه باید میرسید و تو روزی هفتاد بار جان میدهی مقابلِ لشکرِ چهارهزار نفریِ ابنِ زیادِ نَفس. کدام دانش آموزی ست که بی سختیِ شب بیداری و نچشیدنِ طعمِ تلخِ همبازی نشدن با دیگران، نمره ی قبولی بگیرد؟
بگذر رئوف
از خیلی چیزهای این دنیا و از من میشنوی حتی آن دنیا هم بگذر. بگذار آنچه هست، رضایتِ او باشد. نه رضایتِ تو. خطکشِ پنج سانتیمتریِ وجودِ تو، اگرچه ذره هم نیست در مقابلِ قدّ به آسمان رسیده یِ امیرالمومنین علی علیه السلام، ولی همین پنج خط را پر کن. اندازه ی همین پنج خط، بنده ی خوبی باش. اندازه ی همین پنج خط مقابلِ نَفست فدا شو، تا بفهمد آنچه را باید بفهمد.
  • انارماهی : )

اذن دخول

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۰۲:۳۶ ب.ظ
رفاقتمان سرِ جاش، رابطه ی پدر-دختری هم، آن یله دویدن را هم کار ندارم، قاطی آن قسم نگاه های لبخندانه ی آرامِ سبزآبیِ عقیقی هم نمیشوم، اینها به کنار، لطف کن به زوارت بگو دورِ اسمِ من یکی را موقع فرستادنِ پیامکِ: "در جوارِ حرمِ مقدسِ رضوی به یادت هستم" قلم بگیرند. یک قلمِ ابی فیروزه ایِ جیغ، از آنها که پایِ براتِ کرببلایشان را امضا میکنی، بله رنگش را دیده ام، فی الحال فرصتش نیست، بعداً در موردش صحبت میکنیم.


+ ایـنـجـا  هـوا  گـرفـتـه تـر  از  هـر  جـهـنـم  اسـت
  ما مبتلایِ صحن و سرایِ "رضا" علیه السلام شدیم

 
  • انارماهی : )

رضا برضائک

جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۱۹ ب.ظ
دوباره کن فیکونت برای ما ، "لا" شد
و باز قصه ی تکراری ام معما شد

دوباره رعد میان نگاه ما افتاد
و این جوان سرافکنده بارها تا شد

دوباره نقشه کشیدی، دوباره طرح زدی
و این درخت خزان خورده باز بالا شد

دوباره نوبت بازی، دوباره صحنه و نقش
تو با دوات نوشتی ، مرا هم اجرا شد

و "شکر" سهم من و قرب و آسمان ، نگهت
دوباره تجربه ی جام و دستِ لیلا شد
  • انارماهی : )

چهارشنبه ی دوازدهم

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۲ ب.ظ
کجایِ شهر نشستی به انتظارِ خودت؟
کجایِ کعبه رسیدی به ربّنایِ خودت؟

"کدام گوشه ی مشعر؟ کدام سوی منا؟"
کجایِ صحنه ی نیلی ست ردّ پایِ خودت؟

رسیدی و نرسیده ست این فراق به سر
کجایِ روضه ببینم کمانِ "آ"ی خودت؟

بیا و عطرِ قریبی بپاش غربت را
میانِ این همه زخمی، کجاست جایِ خودت؟



  • انارماهی : )

هنوز ...

يكشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۵۴ ب.ظ

نفس که میکشیدم انگار خار بود که توی سینه ام فرو میرفت، خاله میگفت بخاطرِ وایتکس است، مامان میگفت مالِ آلودگیِ هواست، دایی میگفت خودتو لوس نکن. من اما داشتم خفه میشدم. آب؟ بگو نفت، هر یک جرعه شعله می انداخت به وجودم. هوا روشن بود، ولی من در لیلة المبیت بودم.

و جعلنا میخواندم به اشک هام، صمٌ بکم میخواندم به صدای قلبم و لبخند میزدم، باید با نسترن ماهی درست میکردیم، با زهرا یک ربات که همه ی کارهای عزیز را بکند. سیگارهای دایی شیرزاد خوشبو بود، دلم سیگار میخواست. سیگاری که دودش بشود تار عنکبوتِ جلویِ صورتم، خودش بشود کبوتر و لانه کند رویِ گونه هام و کسی نباشد که اشک هام را.

آن شب شام چه خوردیم؟ نمیدانم. لیلة المبیتِ چشمهات بود از روزگارم و من تنهای تنهای تنها بی هیچ محضِ رضایِ خدا ابوبکری، ستاره میشمردم، زندایی ناراحت از نورِ صفحه ی گوشی و زهرا بی خواب و هوسِ بازی کرده، نگاهم میکرد، قورت دادنِ با چشم را تجربه کرده ای؟ من آن شب همه ی وجودم را تویِ چشمهام قورت دادم و برای سیده خانم نوشتم که: خوبم خیلی خوب.

دوست داشتم منتظر بمانم. یک روز، دو روز، سه روز، یک ماه، دو ماه. میدانی شازده، امیدِ من در انتظارم بود. انتظارِ رسیدن به یک سبز آبیِ روشن با راه های سفید و لیمویی. تو اما همین را هم از من گرفتی. انگار نمیدانستی بینِ امیدواری و انتظار توفیری نیست.

گفتی بن کن شدی، شدی؟ من هنوز منتظرم شازده .


+ربیع و هجرت و لیل است و باران

  کدام   آغاز بر من می دمد جان؟

  بـهـارِ     شیعـه    و   عیدِ   ائـمه

  من اهلِ ماتمم سامان به سامان

  • انارماهی : )

این را برای تو مینویسم

امیدوارم وقتی این نامه را میخوانی قد و قواره ات به فهمِ نامه برسد، نه فقط خوانِشِ کلمه ها. چرا که من، یعنی مادرت، کتابخوانی را زود شروع کردم، خیلی زود شاهزاده ی قاجار و کلوپاترا و ای شمع ها بسوزید و حافظ و کلیات سعدی و هزار و یک شب و خرمگس و حتی نفس المهموم و کتابهای مطهری و شریعتی را چون دم دستم بود خواندم، انقدر زود که وقتی پانزده شانزده ساله شدم، وقتی سنِ کتابخوانی ام بود، کتاب خواندن به نظرم عملی کودکانه میامد که در بزرگسالی(!!) انجام دادنش قبیح بود. اما تو هم بخوان، هر وقت دوست داشتی چیزی را بخوانی، بخوان، آن تاثیری که باید بگذارد را میگذارد و آن خط و ربطی که باید در تو ثبت کند را میکند ولی سعی کن گاهی برگردی و دوباره نگاهی به خوانده ها بیندازی، حالا، نمیدانم چند ساله ای و این اولین نامه ی من به توست.

رئوف، پسرم، سلام


در خودم این را نمیبینم که چون قیچی خطرناک است از دستت دور کنم، یا چون سوزن تیز است به تو ندهم یا چاقو را بردام که انگشتانت را نبری. من انتخاب را یادت میدهم، باید یاد بگیری خیر کدام است و آن را انتخاب کنی. وقتی اینها را دانستی دیگر آتش و چاقو و سوزن و تیغ برایت بازیچه های کوچکی ست که میدانی از هر کدام کجا و چطور استفاده کنی. شاید دستت را هم ببری، شاید در راهی قدم برداری که زانوهایت را زخم کند، شاید زمین بخوری، سرت بشکند، ولی میارزد به فهمِ معنایِ اختیار و انتخابِ آن.


رئوف پسرم. لابد شنیده ای که انسان قدرتِ اختیار دارد ولی نمیدانی که این اختیار به چه معناست، اختیار نه به معنی هرکار دلت خواست بکن، نه به معنی جبر است، اختیار از ریشه ی خیر، یادت میدهد که بفهمی خیر کدام است و آن را انتخاب کنی و من، یعنی مادرت، نقش مهمی در آموزش آن به تو دارم که امیدوارم خوب ایفایش کنم.

اما

این وسط آنچه به تو بستگی دارد، فهمِ استحکام است. ما محکم بودن را، ستون ماندن را، خراب نشدن را و آوار نبودن را به تو نشان میدهیم، اما اینکه چه اندازه اش را درک کنی و بفهمی و انتخاب کنی با توست. پسرم، بر سرِ انتخاب هایت بمان، حتی اگر اشتباه بود، اگر زشت بود، اگر قبیح بود، بمان، بمان و به فردایِ حافظه ات بسپار که این من بودم که چنین کردم، همین من بودن، بهتر  از هزار و یک خیر و تذکرِ مادرانه و پدرانه است.


من و بابا، هیچوقت تا ابد برای تو نیستیم، من و بابا هیچوقت تا انتها همراه تو نیستیم، فقط میتوانیم انتخاب کردن را، محکم ماندن را و ایستادگی و جنگیدن و رسیدن و نرسیدن و زور زدن را به تو یاد دهیم، بعد از آن تویی که نقاشِ نقشِ پر رنگِ خود در صحنه ی بی عیبِ روزگاری.


عزیزِ دلِ مادر، روزهایت شَفَقیِ پررنگ

دوستت دارم

  • انارماهی : )

دل قوی دار*

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۶ ق.ظ
تا حالا این مدلی به سوره ی فیل نگاه نکرده بودم، مگرنه اینکه دل حرم الله است؟
الم تر کیف فعل ربک باسباب دلدادگی؟
گاهی قشنگترین دلدادگی های به زعم ما، چنان در هم میشکند و پرنده‌های دلبریدگی را از راه میرساند که ...

*دل قوی دار
که این موج
نه از پهنه ی دریا
نه از غرش طوفان
که از آرامگه راز
بسی نکته ی سر بسته به آفاق رسانده
کَمَکی صبر کن ای نوگل خندان جوانی
تو کمی بیشتر از آینه باید که بمانی
میرسد لحظه ی خوشنودی و خوشحالی و سرمستی و آواز
که قدح دست بگیری و بخوانی و ببینی که تو را قد کمانی ست
از امروز
که برایت شده کالای گرانی

  • انارماهی : )

معنی فاصله را حنجره ها میفهمند

چهارشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۵۲ ب.ظ

لحظه ی  آمدنت   را  گره ها   میفهمند

تو میایی، همه ی شهر خبر خواهدشد
سادگی را همه ی زمزمه ها   میفهمند

  • انارماهی : )

حال و هوای کرب و بلا از دلم گرفت *

جمعه, ۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۲ ب.ظ

رفته بودم مسجد ارک، شاید هم رفته بودم بازار. نمیدانم به عشقِ مسجدِ ارک میروم بازار یا به عشقِ بازار میروم مسجدِ ارک، شاید هم همه ی اینها صدقه سریِ کار با چرم است که فقط از بازار میشود خرید و رادیو تهران که چسبیده به ارک. کلاً نمیدانم، ولی بینِ من و مسجدِ ارک یک جور نزدیکی ست که نمیدانم از کجاست. نه خاطره ی خاصی با هم داریم نه کودکی و نوجوانی ام در شب های قدر و محرمش گذشته، ولی در و دیوار مسجد با روح و روانم بازی میکند. راستش تنها مسجدِ تهران است که با میل و بی هیچ اکراهی واردش میشوم.

میگفتم

رفته بودم مسجدِ ارک. دلم کربلا میخواست، دلم نماز حاجت میخواست، دلم قبّه میخواست، دلم شش گوشه میخواست.

نماز حاجت میخوانم به نیتِ زیرِ قبّه ی اباعبدالله الحسین قربةً الی الله



* هر چه غبارِ خستگی از هجرِ نینواست...


اونایی که راهی اند، سلام را به سلامت برسانند.

  • انارماهی : )

.

شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۲۶ ب.ظ

برای من که تو را دوست تا همیشه توان داشت

چه چاره  جز  سفر  و  رفتن  و  به تو  نرسیدن ؟

  • انارماهی : )

شعر

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۳۱ ب.ظ
خواستم شعر بگویم ز غزل دور شدی
خنده کردی و برای سخنم شور شدی
خواستم دف بزنم شور سماع اینجا بود
با نگاهت به سما بر قمرم نور شدی
بیت سوم شد و حرفم به صدایت نرسید
  • انارماهی : )

شعر

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۲۶ ب.ظ
واژه و قافیه و بیت و غزل بی رحمند
خواستم شعر بگویم همه با هم رفتند
قلم و رنگ و دو تا بومِ سفید اینجا بود
تا تو در یاد شدی ، یک سره بید اینجا بود
چنگ و تنبور و نی و بربط و دف آماده
 دست بردم بنوازم ، همه نت ها ساده
گفتمت چرخ بزن ، رقص کنان دور شدی
گفتمت حرف بزن ، یک دفه محشور شدی
  • انارماهی : )