انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اذن دخول» ثبت شده است

قسمتتان شود به زودی

چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۵۴ ق.ظ

مشهد رفتنِ زمانِ مادری اصلا قابل قیاس با مشهد رفتن های بی قید و بندِ زمانِ دانشجویی نیست. این را وقتی فهمیدم که سهمم از ایوانِ مقصوره یک آسمانِ بی ستاره ی سیاهِ بی گنبد بود و کودکی که در آغوشم بعد از ساعاتِ پرواز و رسیدن به هتل و جابجا شدن و ... خوابیده بود و کوچکترین حرکتم چرتِ شیرینش را پاره می کرد. و وقتی فهمیدم که همه رفتند زیارت جز من که دخترکم پیشِ کسی آرام نمی گرفت، حتی پدرش. مشهد رفتنِ زمانِ مادری خیلی فرق دارد با وقتی که بی هیچ قید و بندی تا نیمه های شب در حرم می نشینی، فرق دارد با وقتی که می روی زیر پله های دارالحجه و جایی برای نشستن پیدا می کنی و اشک می شوی و اشک؛ مشهد رفتنِ زمانِ مادری شیرین تر است از تمامِ مشهد رفتن های قبل، چون انگار حالا یک بهانه ی درست و حسابی داری برای حرف زدن، برای از هر دری سخن گفتنِ با آقا، برای از راهِ دور زیارت کردن، یک بهانه ی درست و حسابی داری برای از زندگی حرف زدن، مشهد رفتن های زمانِ مادری شاید انقدر سخت باشد که تا یکی دو هفته ی بعد از دست درد و کمر درد، آرام نگیری ولی شیرین تر از تمامِ مشهد رفتن های قبل است، انگار تازه می فهمی صاحبِ این صحن و سرا تا به حال چجوری و چه شکلی و به چه کیفیتی هوایت را داشته.


  • انارماهی : )

از دور سلام ...

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ
حرف زدن با شما سخت است. خیلی سخت، انقدر که همیشه میانه های حرف زدن با شما سرم را کج کرده ام سمتِ مدینه. حرفهایم را به رسول الله گفته ام به شما بزند. وقتی شدم عروسِ این قبیله، وقتی شجره نامه نشانم دادند، وقتی رسید به شما، دلم قرص شد. دلم قرص شد از اینکه حالا راحت می توانم باهاتان حرف بزنم. خیلی راحت. ولی حالا، حالا که مادرِ یکی از نسلِ شما هستم، هنوز هم حرف زدن برایم سخت است. انگار زبانِ خاصی می خواهد و ندارم. کلمه ی خاصی می خواهد و نمی دانم. حروفِ خاصی میخواهد و آدابش نمی دانم. استاد می گفت رفاقت با بقیه ی ائمه راحت است ولی با شما رفاقت با گیر و گور نمی شود. می شود مثلا یک کمی اهل ریا باشی ولی با امام رضا هم رفیق باشی، یک کمی شیله پیله تویِ کارت باشد ولی با رسول الله رفیق باشی، ولی رفاقت با شما سوای همه است. من خودم وقتی به بیست و پنج سال سکوتِ شما فکر میکنم می ترسم. وقتی به خطبه ی شقشقیه فکر میکنم می ترسم. وقتی به نامه هایی که به مالک نوشته اید فکر می کنم می ترسم. همیشه دوست داشتم جای سلمان باشم، جای ابوذر، جای ستونِ حنانه، جای بلال، ولی اصلا نمی توانم جای میثم تمار خودم را تصور کنم، یا جای کمیل ... شما و دوستانِ شما یک محکم بودنی، توی وجودتان هست که تویِ وجودِ من نیست. من زود جا میزنم، ترجیح میدهم سکوت کنم تا حرفِ حق بزنم، همیشه مصالحه کرده ام و کنار کشیده ام ولی شما نه. شما محکم ایستاده اید، محکم راه رفته اید، محکم جنگیده اید، محکم انفاق کرده اید و حتی محکم خندیده اید. من اصلا نمی توانم شما را تصور کنم که به من لبخند بزنید. شما را همیشه با یک نگاهِ فوقِ جدی تصور کرده ام ، می دانم، می دانم که خیلی روایات هست که نقض خیلی حرفهام را اثبات می کند،که شما آنقدر شوخ بوده اید که یکی از دلایل ردِ صلاحیتتان برای خلافت همین بوده ... که شما انقدر لطیف بوده اید که دلِ لطیف دختِ رحمة لالعالمین ربوده اید. که شما انقدر لطیف بوده اید که با چاه سخن می گفته اید نه حتی با قلم، نه حتی با دیوار، نه حتی با ریگِ بیابان، نه حتی با نخل، که با چاه ... که با آب ...

ولی با همه ی این آسمان ریسمان بافتن ها باز هم حرف زدنِ با شما سخت است برایم. شما انقدر انقدر انقدر لطیف بوده اید که به محمد حنفیه گفته اید: اینها پسران فاطمه ند نمی شود بروند جنگ، تو پسرِ منی ... هرچقدر برای لطافت این جمله بگریم کم است ... ولی انقدر حرف زدنِ با شما سخت است که نمی توانم حتی "آقا" خطابتان کنم. ...

امشب اما آمده ام چیزی بخواهم. من خوب می دانم عروسی این خانواده را هم از شما دارم، از یک خواستنِ دعوا گونه ی طلبکارانه، بعد از دل شکستنی عظیم میان یک بی کسیِ بزرگ ... وقتی که هیچ کسی، تاکید می کنم، هیچ کسی در این عالم مرا نمی خواست، هیچ کسی از میانِ همه ی کَس های این عالم مرا نمی خواست. من سر بلند کردم و شما را از قعرِ چاهی تاریک خواندم ... بگذریم...

امشب هم آمده ام چیزی بخواهم. امشب، من، به عنوانِ عروستان آمده ام چیزی بخواهم. آمده ام بخواهم گیر و گورهای اخلاقی ام را برطرف کنید، بگذارید رفیقتان شوم، بگذارید من هم راحت "بابا" خطابتان کنم، بگذارید من هم راحت با شما سخن بگویم. امشب آمده ام طلبکارانه بخواهم خوبم کنید. بگویم بدم، بد شده ام، خوب بودن از خاطرم رفته. فکرهایم، حرفهایم، شعارهایم، حتی ایده ها و آرمان هایم ... یک بی همه چیز شده ام ... امشب آمده ام شما را بخواهم ...

می دانم حاجتِ بزرگی ست، ولی برای من بزرگ است، برای شما که نیست ... عروستان را دستِ خالی رد نکنید از این خانه ... من برای ادامه ی زندگی به حبّ نیاز دارم، یک حبّ ِ محکمِ همیشگی. مادرها بدونِ یک حبِّ محکمِ همیشگی می شکنند، زود می شکنند. بگذارید مادرِ محکمی باشم برای سادات خانم. بگذارید ام البنین باشم برای سادات خانم ...

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

  • انارماهی : )

به هوایِ حرم و صحنِ شما محتاجم

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۲۷ ب.ظ

میدانی آقا، بیشتر از هر وقتِ دیگری نیاز دارم به نشستن رویِ پله های پهن روبرویِ ضریح، و خیره شدن، و حرف زدن، بیشتر از هروقتِ دیگری نیاز دارم پله های دارالاجابه را بیایم پایین و بنشینم زیرِ پله و در همان کنجِ همیشگی فقط اشک بریزم و انگار بارِ همه ی زندگی ام را بگذارم و بروم، میدانی آقا بیشتر از هر وقتِ دیگری مضطرم به حضور در حال و هوایِ حرم، به حضور در صحنِ جامع، به نشستن در گوهرشاد ... و بیشتر از هر وقتِ دیگری نمی توانم بیایم. زیارت های معنوی و توسل های از راهِ دور آرامم نمی کند. دوست دارم یک روز از خواب بیدار شوم و بیخیالِ همه چیز راهیِ شما شوم ...


بیشتر از هر وقتِ دیگری دوست ندارم عکس های حرم را نگاه کنم. بیشتر از هر وقتِ دیگری دلم از همه چیز گرفته، از همه کس، بی هیچ دلیلِ خاصی. میدانی آقا عجز و تنهایی آدم را می میراند و من بیشتر از هر وقتِ دیگری دارم می میرم.


  • انارماهی : )

خدا هنوز هست

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۴ ب.ظ
یه مدت بود زندگی خیلی شیرین شده بود. اونم مدت زمانی بود که من به واسطه ی نشستن سرِ کلاس اساتیدی یاد گرفته بودم: "إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ" و این مساله رو با گوشت و پوست و استخوانم درک کرده بودم. پس همه چیز سهل و راحت بود و حرص خوردن برای رسیدن به هیچ چیزی معنایی نداشت. راحت و رها زندگی م رو میکردم و بی هیچ استرس یا اضطرابی امور پیش میرفت و من یقین داشتم آنچه که پیش میاد اگرچه در ظاهر سخت و دشوار "خیر"ِ محضِ برام.

اما از اونجایی که تفکراتِ خوب و مثبت و باورهای قلبی هم درست مثل یک زبانِ بیگانه فرّار هستند و اگر یه مدت اونها رو به کار نگیری و ازشون استفاده نکنی خاک خورده میشن، طوری که انگار هیچوقت نبودن، من هم یادم رفت همچین قانونی در عالم هست که میشه بهش تکیه کرد. پس همه ی نقاط اتکای زندگی و وجود و بود و نبودم رو از دست دادم و شدم یه پر کاهِ رها که به هیچ جایی وصل نیست و فقط خودش رو به در و دیوار میکوبه.

حالا باز این قانون یادم اومده، یادم اومده که هیچی دستِ من نیست، من فقط باید مومن باشم، همین و باز اون آرامش قبل برگشته. شما هم اگر یک باره همه ی آرامش و تکیه ی زندگی تون رو از دست دادید یادتون باشه خدایی هست که فقط به خیر اراده میکنه و وقتی هم اراده کنه هیچ چیز نمیتونه جلوش رو بگیره.

  • انارماهی : )

نشسته باز دلم پشت دربِ بسته ی آنجا

يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۰۷ ب.ظ

روزهای آخر همیشه بد میگذرند، یعنی یک طورِ بدی میگذرند که اعصابت را حسابی جویده میکنند. دیگر آنقدر عاقل شده ای که نتوانی یا نخواهی حالِ بدت را سرِ خواهرِ کوچکتر و در و دیوار خالی کنی ولی هنوز انقدر کوچکی که به هر بهانه ای گریه میکنی. از طرفی دلت برای خانه ای که با عشق چیدی و شروع یک زندگی جدید و یک زنانگیِ بزرگ تنگ میشود و از طرفی دلت میخواهد تویِ بغلِ مامانت بخوابی. روزهای آخر سخت و بد و فلاکت بار میگذرند. لحظه هایی که ایستاده ای لب پرتگاه و منتظری از این آخری هم کاملا پرتت کنند پایین، منتظری نوبت به تو برسد.


همیشه در روزهای سخت و موقعیت های سخت و لحظه های چلانده شدگی سرم رو به بالا بوده و آبیِ همیشگیِ آسمان دلم را گرم کرده ولی نمیدانم چرا این روزها سر به زیر ترین موجودِ عالم شده ام. یک غمِ عمیق که هیچوقت با کسی ازش حرف نزدم و جایی هم ننوشتم وجودم را گرفته، احساس میکنم خیلی مظلومم که مدینه نرفتم. احساس میکنم خیلی بدبختم که شاید بمیرم و آرزوی یک درد و دل بیست و پنج ساله با رسول الله در روضه ی رضوان را به گور ببرم. احساس میکنم ما مردم بدبختی هستیم که راهِ مدینه به رویمان بسته شد دلایل سیاسی اجتماعی ش هم هیچ برایم مهم نیست. ما نسلِ سوخته ای هستیم که همین که نوبت دانشجو شدنمان رسید عمره ی دانشجویی دخترانِ مجرد هم حذف شد. احساس میکنم خیلی بدبختم که نرفتم مدینه و معلوم نیست بروم یا نه. البته این ربطی به شروع یک زندگی تازه ندارد ولی ... ولی ... ولی نمیدانم چه. فقط میدانم دلم این روزهای آخری یک مدینه میخواهد.


بنشینم پایین پله های بقیع و بیست و پنج سال را هوار بزنم. دوست داشتم سبک شده باشم و بعد بروم سرِ یک زندگی تازه. دوست داشتم احرام بپوشم و بروم بقیع رسول الله مرا در لباس احرام ببیند. دوست داشتم راهِ مدینه باز باشد، بازِ بازِ باز. البته این هیچ ربطی به شروع یک زندگیِ تازه ندارد ولی من واقعا دلم برای مدینه تنگ شده. دلم برای یک درد و دل جانانه در محضر رسول الله تنگ شده، من دلم برای رسول الله به اندازه ی دلم برای مامانم تنگ شده. نمیدانم چرا این روزها آنچه مرا به آسمان وصل میکرد مدام به زمین میخواند، نمیدانم چرا انگار هرچه سیم و کابل و مدل ارتباطی بود حالا به جایِ پرواز مرا به خزیدن و خزیدن و خزیدن در مرکز زمین میخواند، نمیدانم چرا پهنِ زمین شده ام.


روزهای آخر خیلی سخت میگذرند چون از هیچ تازه عروسی توقع نمیرود که بنشیند یک گوشه و زار زار گریه کند تا خلاص شده باشد از غم، تا رها شده باشد از تنهایی، تا خالی شده باشد از حرفهایی که فقط میشود با حضرتِ بابا گفت. چون تازه عروس ها باید بخندند، شاد باشند. چون من همیشه فقط وقتی آرام گرفته ام که همه ی حرفم را به رسول الله گفته باشم. آره من دلم گرفته رسول الله، میخواهم دلم را بیاورم محضرِ شما و آنقدر بگویم که سبکِ سبک، آرامِ آرام بروم سرِ زندگیِ جدید. لطفا فرصتی روزی کنید تا از همین گوشه کنارها با شما حرف بزنم، آنقدر حرف بزنم که سبک شده باشم، خیلی سبک. انقدر سبک که با خیالِ راحت بروم به خانه ای که سبزِ گلدار است.


  • انارماهی : )

یک بغلِ سبزِ پررنگ لطفا

يكشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۰ ب.ظ

من اسمش را میگذارم خسته-خمیده. مثل وقت های از اینجا رانده از آنجا مانده شدگی. در حالی که هیچ کدامِ این اتفاق ها نیفتاده ولی کاملا از اینجا رانده از آنجا مانده شده با تعریفِ کاملا علمی و ملموسِ لغاتی همچون خشم، عجز و تنهایی مینشینی سرِ سجاده و های های های اشک میریزی و نمیدانی چرا، مثلا الان العفو بگویی؟ مثلا برای فلان گناه توبه کنی؟ مثلا برای کارهای خیرِ عقب افتاده؟ برای غیبت های کرده؟ گریه میکنی برای دلی که نمیدانی و یادت نیست چرا و کی و چطور شکسته؟ اصلا شکسته؟ چرا گریه میکنی؟


خسته-خمیده خودت را پرت کرده ای تویِ بغلِ خدا ولی انگار نمیتوانی باور کنی که هست. یک چیزی سدّ راهِ آرامشت شده، یک چیزی سدّ راهِ همه ی قدرتِ محکمِ همیشگی ات برای توکل شده. یک چیزی آمده رویِ شانه هایت، رویِ بازوهایت، رویِ زانوهایت، رویِ تمامِ نقاطِ اتکایِ بدنت نشسته که مانع میشود راحت خودت را و همه ی چیزی که میدانی و نمیدانی چیست را بسپری به او و یک "آخیش" عمیق بگویی و همان سرِ سجاده بخوابی و خلاص. یک چیزی بختک تر از بختک نشسته رویِ قلبت و خیلی آرام توی گوشت میخواند که این خدا دیگر آن خدا نیست، این خدا با خدای دو سال پیش فرق کرده، با خدایِ مهربانِ پارسال تفاوت کرده، دیگر از آن همه مهربانی خبری نیست. با خودت فکر میکنی که چرا؟ من که فلان کار و بهمان کار را گذاشتم کنار من که فلان مساله را رعایت کردم، من که ... و انقدر من که من که من که میکنی که وقتی به خودت میایی که سجاده را جمع کردی و داری ظرف های نشسته ی تویِ آشپزخانه را میچینی تویِ سینک.


خسته-خمیده یعنی یک دفعه دنیا تو را یک غول بی شاخ و دم به خودت معرفی کند. این تویی که میتوانی جلویِ این دعوا را بگیری، تویی که میتوانی این مرد را بخندانی، تویی که میتوانی با زنگ زدن به این پیرزن دلش را شاد کنی، تویی که میتوانی توی این مهمانی خودت را در دل همه جا کنی، تویی که ... .


خسته-خمیده یعنی ازدواج، یعنی موقعیتی که تلویحاً به تو میگوید تا الان هرچه بود گذشت از اینجا به بعد تو هستی که باید عاطفه و مهر و محبت و پول و مال و رحمت و برکت را به خانه بیاوری. خسته-خمیده یعنی هم خودت و هم همه ی اطرافیان انقدر توقعشان از تو بالا میرود که یادت میرود خدا هنوز سرش برای تو خلوت است. هنوز دوستت دارد، هنوز نگاهت میکند، هنوز ما ودعک ربک و ما قلی ست.


+ چادرنمازی که برای زندگی جدید گرفتم، سبز است، سبزِ پررنگِ گلدار، هر کس دید نپسندید چون هیچ ربط و شباهتی به ملاحت یک عروس ندارد، ولی مرا یاد گنبد خضرا میندازد، یاد بغلِ مهربانِ رسول الله، یادِ نگاهِ پررنگِ خدا، یادِ دامنِ ام البنین ...


  • انارماهی : )

بی هیچ شک و شبهه ای

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۴۰ ب.ظ

پارسال، همین روزها، سخت ترین رجب سالهای عمرم از گذشته تا حال و آینده شروع شد. اعتکافی که اسم نوشتم و نرفتم، لیلةالرغائبی که در اشک محض گذشت و لحظه هایی که هر کدامش معنای کامل عجز بود. "بدتر از این هم هست؟" سوال مدام ثانیه هایم و اشک ... که خشک نمیشد از چشم هام. آبرو و اعتباری که از دست داده بودم و عزتی که دیگر نبود. دنیایم به آخر رسیده بود و به هر چه و هرکه به فکرم میرسید چنگ میزدم و تمام نمیشد آن سقوط مدام لحظه ها. سخت را در معنای اشدّ کلمه فهمیده بودم. دنیا با من سر شوخی نداشت و تازه داشتم پوست میترکاندم برای بزرگ شدن. رجبِ سختی آغاز شده بود و در عین حال اگر آن روزها هر روزی غیر از رجب و شعبان و رمضان بود چون پر کاه خشکی به آتش کشیده میشدم از تابش بی رحمانه ی آفتاب روشنگری ...


من، یکباره چون پرده ی نمایشی پیش چشم خلایق محشور شده بودم بی آنکه قیامتی رخ داده باشد ، بی آنکه قبری مرا در خویش ببلعد و بی آنکه قاضی عادلی لب به سخن بگشاید که این یک نفر گناهی نداشت ... لحظه ها روضه ی مکشوف شده بودند و اشک بود که خمیده قامتم کرده بود و نمک روی همه ی این زخم ها، مشهدی که مدام قسمت نمیشد ... 


اهل دل میفهمد دم رفتن بگویند نیا یعنی چه ... و من با هر بار نرفتن هزار بار جان میکندم . چه انسی برقرار شد بین من و نرجس خاتون، بین من و خانم ام البنین، بین من و ابراهیم خلیل ... بماند . من شده بودم مصداق علمیِ خشم و عجز و تنهایی.


و تنها امیدم رئوف بودن تو بود حضرت بابا ... در تمام آن لحظه ها امیدم از هرکه قطع شد از تو نشد ، توی رئوفِ غریبِ دوری از فرزند چشیده مرا خوب میفهمیدی ... و من همه چیز را از تو میخواستم ، از تو که راه حرمت به رویم بسته شده بود . حالا اعتکاف امسال پیش توام، پیش تو یا رفیق، یا بابا، یا همه کَس ... حالا باز مقابل ضریحت می ایستم و از روزهایم میگویم، از یک سال گذشته ... که چطور رفت بر من . 


این بار چشم در چشمت میدوزم و میگویم گذشت ... این بار محکم تر از همیشه میگویم گذشت ... گذشت آقا ... این بار واقعا گذشت و واقعا فصل جدیدی از من آغاز شد، فصلی که در آن با خیال راحت میتوانم شما را بابا صدا بزنم ...

  • انارماهی : )

باید از خوابمان بزنیم

دوشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۱۴ ب.ظ

دعای ندبه را صبح باید خواند

دعای عهد را هم

برای آمدنش باید بیدار شد.


  • انارماهی : )

اذن دخول

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۰۲:۳۶ ب.ظ
رفاقتمان سرِ جاش، رابطه ی پدر-دختری هم، آن یله دویدن را هم کار ندارم، قاطی آن قسم نگاه های لبخندانه ی آرامِ سبزآبیِ عقیقی هم نمیشوم، اینها به کنار، لطف کن به زوارت بگو دورِ اسمِ من یکی را موقع فرستادنِ پیامکِ: "در جوارِ حرمِ مقدسِ رضوی به یادت هستم" قلم بگیرند. یک قلمِ ابی فیروزه ایِ جیغ، از آنها که پایِ براتِ کرببلایشان را امضا میکنی، بله رنگش را دیده ام، فی الحال فرصتش نیست، بعداً در موردش صحبت میکنیم.


+ ایـنـجـا  هـوا  گـرفـتـه تـر  از  هـر  جـهـنـم  اسـت
  ما مبتلایِ صحن و سرایِ "رضا" علیه السلام شدیم

 
  • انارماهی : )

ای که در شدّت غم «چهره ی باز ی» داری*

دوشنبه, ۷ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۴۸ ب.ظ
آدم همیشه برای گریه کردن روضه نمیخواهد، وقتی که بشنوند شما به سگ غذا میدادید، اشکش سرازیر میشود و دیگر یادش میرود که امشب شبِ عید است. دلم اصلا کربلا نرفت، دلم رفت پیشِ خودم. دلم شکست آقا. که این همه آقا آقا آقا کردن، یعنی من از سگ کمترم؟
لابد هستم
نمیدانم.
میدانم برای امشب خیلی خیالها داشتم، خیلی آرزوها، خیلی نقشه ها، خیلی فکرها. اما خب از آنجا که شما دوست دارید مرا "حسرت زده" مثل سیل زده، مثل زلزله زده، ببینید، خب نشد که بشود. حالا من شبِ هفدهم ربیع الاولِ بیست و چهار سالگی ام را در سکوت محض سپری میکنم.

سلام حضرتِ سبز.
بچه که بودم اولین مداد رنگی که زودتر از بقیه کوچک میشد، مدادِ سبز بود. بس که دوست داشتم هر چیزی رنگِ سبزی داشته باشد. بزرگتر که شدم بیشترین لباس هایم سبز بودند، اما دلم ... . خب راستش آدم مدینه ندیده و کربلا نرفته که باشد، یازده ماه مشهد الرضا راهش ندهند قرار برایش نمیماند. انصافاً این بار بدجوری دلم درد آمده. پاسپورت هنوز توی کشو خاک میخورد، و من حسرت رویِ حسرت مینشانم. امشب گنبدِ سبزتان چه شکلی ست؟ امشب لبخندتان عمیق است یا نه؟ هنوز آرام گام برمیدارید کوچه های مدینه را؟ من به کنار، دلِ شیعه بدجور این روزها زخمی ست
اهل این کارها نیستم ولی انصافاً دلم به شادی نمیرود شبِ عیدی. لج دارم، از دنیا، از زمان، از مکان، از شما. از شما که چرا خسته نمیشوید، کاش من هم مثلِ شما بودم. کاش ... .
حضرتِ خضرا.
من هنوز حکایتِ آن جوان و آن آیه و آن راندنِ بی حسابِ شما را نفهمیده ام. ولی من هم جوانِ گناهکاری ام که گناهانم از رودها و دریاها و کوه ها بزرگتر است، امشب آمده ام درد و دل کنم. اشکالی ندارد این همه میگویند و میخندند و دست میزنند و هلهله میکنند آمدنِ شما را من یکی این گوشه اشک بریزم؟ جای کسی را تنگ نمیکنم، اصلا از همین دمِ در. ... از همین رویِ پله های بقیع، اصلا از همین دروازه ی شهر، نه از همین تهران که تا حجازِ شما فرسنگ ها فاصله است.
کم آورده ام
من این دفعه بدجوری کم آورده ام. مثل ماهیِ بی همه چیزی که تویِ تُنگِ زمردینش نشسته و از پشت شیشه تلظّیِ ماهی های دیگر را میبیند، نمیدانم چه کنم. از این ندانستن کم آورده ام. نیجریه، سوریه، یمن، حجاز، قدس، ایران، عراق، اصلا چرا این همه نام، بگذار بگویم شیعه آباد. شیعه آبادِ دنیا را به توپ بسته اند و من نمیدانم چه کنم. آقا من در تنگِ تلظّیِ خویش سرگردانم.

بابای سادات
خیلی دوست داشتم بابا صدایت کنم، یا برادر، یا ... تویِ خیالاتم "سید" صدایت میزنم و پیشِ خلوتِ خودم دلخوشم که اشکالی ندارد شما را این طور ساده خواندن. از نشستن و بافتن و نوشتن و گفتن و ماندن خسته ام سید. کاش راهی بود. اینها که میروند دفاع، آشپز نمیخواهند؟ کسی که کفش هایشان را واکس بزند، زخم هایشان را ببندد، جلویِ پایشان را جارو کند، توالت های صحرایی شان را بشورد، به هیچ کدامِ اینها نیاز ندارند این مدافعانِ حرم؟

دیدی بچه خودش را به در و دیوار میکوبد و بهانه پشتِ بهانه جور میکند که بابا، با خود همراهش کند؟ امشب این طوری ام سید. دردم آمده. این همه تنهایی، این همه به درد نخوردگی، حتی به دردِ گونیِ سنگر نخوردگی دردم آمده، شما هم هیچ نمیکنید. آره، من کارنامه ی سیاهی دارم، سیاه تر از ذغال، ولی به همین قرآنِ سورمه ایِ رویِ میز که یک شاخه گلِ میخکِ سفره ی علی اکبر و یک شاخه گلِ میخکِ سرِ خاکِ پلارک را امانت داری میکند، دوستتان دارم.


* چون مسیحا چه دمِ روح نوازی داری
تا که چون شیرِ خدا شیرِ حجازی داری
چه نیازی به فلانی و فلانی داری؟

+ نمیدانم شعر از کیست
  • انارماهی : )

سی: دارد

چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۱۱ ب.ظ

بندگانت مرا کنارشان خوش ندارند،

تو که داری

هان؟

  • انارماهی : )

ای سر و سامان ، همه ، تُ

جمعه, ۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۵۵ ب.ظ

مهدیه، همیشه موجبِ حسادت و بغض و کینه ی من بود. تنها موجودی که میتوانست تمام و کمال حسادت کودکی ام را برانگیزد مهدیه بود. مهدیه که پوستِ صورتِ مامانش از مامانِ من سفیدتر بود، مهدیه که مامانش سرِ کار نمیرفت، مهدیه که تویِ همه ی نذری های خانم علیپور با مامان و مامان بزرگش حضورِ فعال داشت، مهدیه که اجازه داشت به چاقو دست بزند، مهدیه که بلد بود سیب زمینی پلو خورشِ قیمه ی شامِ غریبان را خلال کند، مهدیه که به قولِ خودش چون مامانش سادات بود پنجشنبه-جمعه ها او هم سادات میشد، مهدیه که خانم علیپور خیلی قشنگ "مهدیه سادات" صداش میکرد، مهدیه که از ما نه پول دار تر بود، نه لباس هاش از من قشنگ تر بود، نه مثلِ من دو تا چادر داشت، مهدیه که باباش به جایِ بی ام وِ یک پِژویِ قدیمیِ سفید داشت. اما هیچ کدام اینها چیزهایی نبود که حسادتِ مرا بر انگیزد به جز التماسِ دعاهایی که فرت و فرت خانم علیپور و مامان بزرگ بهش میگفتند، زرت و زرت صدایش میکردند و التماس دعا بود که به بچه ی نه ساله میگفتند و هی میبردندش قاطیِ بزرگترها، انگار یکی از کارهای مهم مهدیه این بود که دنبالِ مامان و مامان بزرگش راه بیفتد از این خانه به آن خانه و برای همه تعریف کند امام زمان را چطوری و کجا و با چه کیفیتی در خواب دیده و چه شده. مهدیه فقط دو سال از من بزرگتر بود ولی اندازه ی یک پیرزنِ عاقله ی هفتاد و اندی ساله برای همه ارزش داشت. وقتی مهدیه بود، من دیگر وجودِ خارجی نداشتم. همه ی توجهات سمتِ مهدیه بود. مهدیه که یک بار امام زمان را در خواب دیده بود و حالا همه بهش التماس دعا می گفتند انقدر برای من حسرت برانگیز شده بود که یک روز حسابی به آقاجون اصرار کردم بی ام وِ مان را بفروشیم و یک دانه از آن پِژو قدیمی ها بخریم، انقدر حسرت زده ام کرده بود که دوست داشتم مامانم سرِ کار نرود، پوستِ صورتش سفید باشد، سادات باشد، یک برادر برای من بیاورد که اسمش مهدی باشد و بعد مرا هم با وجودِ اینکه اسم مهدیه را دوست نداشتم مهدیه صدا کنند تا من هم خوابِ امام زمان را ببینم.

مهدیه بخاطرِ محیطی که توش قرار گرفته بود انقدر زود بزرگ شد که وقتی یک بار در نوجوانی دیدمش حس کردم سالها از هم دوریم. نمیدانم مهدیه باز هم خوابِ امام زمان را دید یا نه. نمیدانم هنوز هم پنجشنبه-جمعه ها مهدیه سادات صداش میکنند یا نه، نمیدانم هنوز به خانه ی خانم علیپور میرود یا نه چون چند سالی ست خانم علیپور قیمه پلویِ شام غریبان را از بیرون میخرد و دیگر سیب زمینی ای نیست که زن های محل جمع شوند و خلالشان کنند، نمیدانم حالا ماشینِ بابایِ مهدیه چیست و پوستِ مامانش هنوز سفید است یا نه، ولی میدانم من هنوز که هنوز است دوست دارم شما را در خواب ببینم، حتی اگر بعدش هیچکس به من هیچ توجهی نکند.

  • انارماهی : )


اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ وَ زِدْ وَ بارِکْ عَلَى السَّیِّدِ الْمَعْصُومِ وَ الْاِمامِ الْمَظْلُومِ، وَ الشَّهیدِ الْمَسْمُومِ وَ الْغَریبِ الْمَغْمُومِ،وَ الْقَتیلِ الْمَحْرُومِ، عالِمِ عِلْمِ الْمَکْتُومِ، بَدْرِ النُّجُومِ، شَمْسِ الشُّمُوسِ، وَ اَنیسِ النُّفُوسِ، اَلْمَدْفُونِ بِاَرْضِ طُوس،اَلرَّضِىِّ الْمُرْتَضى، اَلْمُرتَجَى الْمُجْتَبى، اَلْاِمامِ بِـالْحَقِّ اَبِى الْحَسَنِ عَلِىِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَیْهِ. اَلصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبَا الْحَسَنِ یا عَلِىَّ بْنَ مُوسَى الرِّضا، یَابْنَ رَسُولِ اللهِ یَابْنَ اَمیرِ الْمُؤمِنینَ، یا حُجَّةَ اللهِعَلى خَلْقِه، یا سَیِّدَنا وَ مَوْلانا، اِنّا تَوَجَّهْنا وَ اسْتَشْفَعْنا وَ تَوَسَّلْنا بِکَ اِلَى اللهِ، وَ قَدَّمْناکَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا فِى الدُّنْیاوَ الاْخِرَةِ، یا وَجیهًا عِنْدَ اللهِ، اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللهِ.




  • انارماهی : )

جایی ننوشته ست گنه کار نیاید

شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۰۱ ب.ظ

خبرگزاریِ فارس بودم، هم باید استاد را میدیدم هم همسر و فرزندِ شهید را و هم در رونمایی نمادینِ سایتی شرکت میکردم و هم یادداشت هایم را میگرفتم و هم نظرِ استاد را میپرسیدم و هم هزارتا کارِ دیگر، تمامِ مدت نشسته بودم و کتابی که استاد اولِ جلسه بهم داد و جلسه درباره ی همان کتاب بود را میخواندم و گوش نمیکردم چه کسانی چه میگویند، محوِ زندگیِ تویِ کتاب شده بودم که مامان زنگ زد. نمیشد جواب داد، پیام دادم که هر کاری دارید پیام بدهید. پیام از مامان رسید که:

من فکر کردم رسیدی خونه، خواستم بگم بیای بریم خادم امام رضا

و پیام همین جا تمام شده بود انگار دستِ مامان خورده بود و پیامی را نصفه برایم فرستاده بود. تا پیام بعدی برسد هزار و یک فکر از سرم گذشت: یعنی قرار شده بریم مشهد زندگی کنیم؟ قراره بریم خادم بشیم؟ ینی به آرزوم میرسم؟ ینی میریم مجاور میشیم؟ شاید میخوایم بریم مشهد، شاید به دعوتِ خادمای امام رضا میخوایم بریم مشهد ... . جلسه و کتاب و همه چیز فراموشم شده بود و واژه های مشهد و خادم و امام رضا تویِ سرم دورِ هم میچرخیدند که پیام بعدی مامان رسید "خادم های امام رضا اومدن مسجد محمدی میرن مسجد مسلم مراسم ما هم میریم"

لوح های تقدیر رد و بدل شد و عکس های یادگاری گرفته شد، آن بخش از صحبت های همسرِ شهید را هم که استاد گفته بود درباره ش بنویسم ضبط کرده بودم، یادداشتم را گرفتم  و دادم به استاد و تشکر و قدردانی و مراسماتِ مرسوم و راهیِ خانه شدم. مسجد محمدی پرنده پر نمیزد، فکر کردم پیام مامان را اشتباه خوانده ام، زنگ هم که میزدم آنتن نداشتند، بالاخره فهمیدم مامان اینها کجایند و خیابان ها را به سمتِ مسجد مسلم گز کردم. نمیفهمیدم مردم برای چه جمع شده اند، خادم امام رضا مگر دیدن داشت؟ بعد یک دفعه عزیز و نصرت را کنارِ هم دیدم، شاخم درامد، اشک و بهت و بغض و شاخ و خستگی و کوفتگی و شوق را داشتم با هم درونِ خودم حل میکردم که یک دفعه آفای ف که آن لحظه فقط به این فکر کردم که چقدر آشناست و نشناختمش پرچم را گرفت طرفم که برم جلو و زیارت کنم. تا تصمیم بگیرم از این غیر روشن فکربازی ها بکنم یا نه، پرچمِ گنبد را بوسیده بودم و بغض داشت خفه م میکرد و بعد من بودم که رویِ فکرهای روشنم پا گذاشته بودم و جماعتی بودند که پیشِ رویم پرچم را بدرقه میکردند و عزیز و نصرت که بعد از سالها اختلاف را کنار گذاشته بودند و دوشادوشِ هم ایستاده بودند و گاهی در بغلِ هم زار میزدند.

ما نه مشهد رفتیم، نه خادم شدیم، نه قرار است مجاور شویم ولی امام رضا ناطور دلمان را هوایی کرد و رفت ...

  • انارماهی : )

یک

سه شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۲۰ ق.ظ
ظرف، اندازه دارد، قدر دارد، تمامیت دارد. این طوری نیست که اگر تو ماست و خیار زیاد دوست داری به همان اندازه که دوست داری در کاسه ات جا بدهند. باید کاسه ی اولی را بخوری، بعد دومی را دوباره برایت پر کنند. بعد اگر میلت به ماست و خیار بی نهایت بود، سومی و چهارمی و اِنمی. اما میلِ تو به ماست و خیار بی نهایت نیست که، هست؟ نمیتواند باشد.

اما درد چه؟ ظرفِ درد را چه قدر و اندازه و تمامیتی ست؟

کاری بود برای گروهِ سنی دبیرستان، باید از مبارزه با نفس برایشان مینوشتم. هی نوشتم فلان کار را نکنید و بهمان کار را بکنید. اما یک کلام برایشان ننوشتم که درد بخورید، خونِ دل بجوید، زجر بیاشامید. نمیدانم چرا. خیلی پشیمانم که سطحِ مخاطبم را آوردم پایین و با بُعدِ عرفانیِ مبارزه با نفس آشنایش نکردم. البته به مخاطبِ دبیرستانیِ امروزی حق میدهم که اصلا دلش نخواهد بفهمد این چیزها چیست، چه رسد به اینکه بخواهد عرفانی و قلبی و دلی و درونی نگاهش کند.

من اما دوست دارم بدانم ظرفِ دردِ آدمی چقدری ست. اینکه میگویند "هرکس به اندازه ی خودش در این دنیا مشکل دارد" یعنی چه؟ مشکل برای آدم ها چطور معنا میشود؟ چرا یک مشکل به چشمِ یکی مصیبتِ عظمی ست و به چشمِ دیگری وضعیتی که میتوانست از آن بدتر هم باشد؟ آدمِ وسطِ درد، آدمِ میانه ی آتش، آدمِ زیرِ تیغ، وضعیتِ از این بدتر برایش قابل تصور نیست. یک کلام که بهش بگویید میتوانست از این بدتر هم باشد، آنچه میداند و نمیداند را نثارتان میکند. شاید بعداً که از هیمه ی آتش آمد بیرون، بعداً که گردنش زیرِ تیغ نبود، بعداً که داغِ دردش خوابیده بود، بنشیند پیشِ خودش دو دوتا چهارتا کند و فکر کند که بله از این بدتر هم میشد، ولی در همان لحظه نه. نمیتواند.

دلش میخواهد زود از تندیِ آتش بکشد بیرون، زود دو متر اینطرف تر از تیغ باشد، لباسِ درد از تن بیرون کرده باشد. اما نمیشود. نمیتواند. باید صبر کند و همین صبر میشود یک درد رویِ همه ی دردها، انگار همین که میخواهد صبر کند یکی پایش را میگذارد رویِ تیغ، یکی فوت میکند به آتش، یکی مچاله ترش میکند.

دوایش تعددِ درد است، تعدد آتش، تعدد تیغ. این ها آدم را آبدیده میکند. این ها ظرفِ دردِ آدم را بزرگ میکند، بی نهایت میکند. آتشی که به ابرهیم گلستان شد، مگر اولین آتشِ جانِ ابراهیم بود؟ نهنگی که یونس از تنگی و تاریکی اش رَست، مگر از ابتدئیاتِ تنگی و  تاریکیِ زندگیِ یونس نبی بود؟ مگر تنهایی و سردی و خشکی ِ طور، اولین صحرایِ خشک و تاریک و بی همه چیزِ زندگیِ موسی بود؟ ... مگر از میانه ی آتش گذشتنِ جعفربن محمد صادق علیه السلام، اولین از میانه ی آتشِ خانه و کوچه گذشتنِ بنی هاشم بود؟
  • انارماهی : )

ادرکنی

يكشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۲۲ ب.ظ

قدیم رازش را نمیفهمیدم، هنوز هم نمیفهمم، نمیخواهم هم بفهمم. من دقیقا هر وقت زیادی دلتنگم، درست وقتی که استیصال را با مغزِ استخوانم لمس میکنم، شما را صدا میکنم و درست، درست در همان لحظه یک پیام به دستم میرسد:


"حرم ام

و به یادت ..."


نه که من آدمِ خیلی خوبی باشم ها، نه، انقدر از من بهتر است، فکر کنم جمله ی مسخره ای گفتم، مگر من "به" ام که از من بهتر باشد؟! آدم های خوب زیاد اند، من هم جزوشان نیستم، ولی به گمانم از آنجا که مرا هم با مردمِ آخر الزمان، در همین زمان، اشتراکاتی هست، برای من هم نشانه هایی باید باشد برای نگه داشتنِ این آهنِ گداخته درونِ دو دست.


  • انارماهی : )

به آن نامی که شرمساران تو را میخوانند

پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۴۸ ب.ظ
 یک روزی یکی وسطِ آتش تو را خواند، یک روزی یکی وسطِ زجر و درد و بیماری تو را خواند، یک روزی یکی وسطِ تاریکی صحرا تو را خواند، یک روزی یکی از اندوهِ نداشتنِ فرزند تو را خواند ... انگار همین که به خودمان یاداوری کنیم تو چنین خدایی هستی، انقدر خوشت می آید که استجابت میکنی. درست مثلِ دعایی که احمد صل الله علیه و آله ی و سلم به دخترش آموخته برای طلبِ حاجت. در آن دعا هیچ نامِ خاصی از تو نیست، تو را خوانده به آن نامی که ابراهیم خواند، نگفته چه نامی، تو را خوانده به آن نامی که موسی خواند، تو را خوانده به آن نامی که ایوب و زکریا و داود و سلیمان خواندند، اصلا نگفته هر کدامِ اینها چه نامی را خواندند، چه گفتند ... خدایا اینها تو را چه خواندند که استجابتشان کردی؟ تو را به چه خواندند؟ که احمد صل الله علیه و آله ی و سلم به دخترش میگوید همین که بگویی خدا را تو را نشان به آن نشان ...
انگاری ما باید بگردیم، باید بگردیم ببینیم در آتش و بیماری و تاریکی و درد و سختی و تلخی و رنج، تو را چطوری میبینیم، انگار بیشتر از تو باید به خودمان نگاه کنیم، به خودمان نگاه کنیم و ببینیم اینجا، وسطِ این هیمه ی آتش، وسطِ این تاریکیِ مطلق، در اوجِ این بیماری، در منتهای بی آبرویی و سختی و زجر به خودمان نگاه کنیم ببینیم تو را چطوری میبینیم، تا تو همان طور بر ما ظاهر شوی ... مساله "ندا"ست، مساله خواندنِ توست، مساله "ندا" کردنِ توست به نامی که ما در دره ی زجر، هنوز به آن نام میشناسیمت.


+ کتاب صحیفه ی فاطمیه را تهیه کنید، لحنِ تعقیباتِ نمازهای حضرتِ زهرا سلام الله علیها انقدر لطیف و شیرین و خاص است که کاملا مشخص است جنسش با جنسش بقیه ی دعاها فرق میکند، حتی گاهی از مناجات شعبانیه هم شیرین تر است.

  • انارماهی : )

وسواسِ فکری-عملیِ "شیعه" بودن

سه شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۹ ب.ظ

برداشتِ دوازدهم:

دختری طول و عرضِ پیاده رویِ خیابانِ شانزده آذر را از شمال به جنوب طوری طی میکند که انگار وسطِ پیاده رو پر از چاله است، اما پیاده رویِ سمتِ دانشگاه هیچ چاله ای ندارد. با این حال دختر طوری پیاده رو را طی میکند و یک مرتبه از یک طرف پیاده رو میپرد آن طرفِ دیگر انگار کپه های آتشِ پی در پی ای را رد میکند.


برداشتِ یازدهم:

بچه بودم، خاله داشت برام از "امام علی" میگفت، انگار نشسته بود فکر کرده بود ببینه کودکانه ترین نوعی که میتونه "امام علی" رو به یه بچه بشناسونه چه نوعیه و همون رو انتخاب کرده بود. شایدم این یه تصویر باشه از یه فیلم یا مثلا یه خاطره باشه با مامان. خیلی واضح یادم نیست چه کسی، ولی نزدیک ترین احتمال برام خاله ست، که این حکایت رو ازش شنیدم


برداشتِ دهم:

دختر گاهی می ایستد، صبر میکند، باز دوباره راه میافتد.


برداشتِ نهم:

خاله در حالی که خودش روزه بود و میخواست غذا دهن من بزاره احتمالا در جوابِ سوالی که در مورد ماهِ رمضان یا شبِ قدر ازش پرسیده بودم، گفت: "امام علی" کسیه که آزارش به یه مورچه هم نرسیده بوده؛

آزارش به یه مورچه هم نرسیده بوده ینی چی؟

خاله گفت: یعنی حتی یه دونه مورچه هم زیر پاش له نکرده بوده


برداشتِ هشتم:

من کنارِ شومینه، دمِ کنجی نشسته ام روبرویِ سوراخی که مورچه ها دانه میبرند داخلش، با مورچه ها حرف میزنم : برید بگید مامانتون بیاد من میخوام ببینمش، منم مث "امام علی" اذیتتون نمیکنم قول میدم (توضیح اینکه واقعا بخش زیادی از کودکیِ من مقابل خانه ی مورچه ها و در حال حرف زدنِ باهاشون و انتظار کشیدنِ دیدار با مادرِ مورچه ها گذشته است)


برداشتِ هفتم:

به گمانم دختر دیوانه است، یا وسواسِ فکری-عملی دارد که این طور نا به سامان راه میرود، شاید هم مبتلا به نوعی از افسردگی باشد.


برداشتِ ششم:

من از "امام علی"ِ کودکی هایم همین را یاد گرفتم که موقعِ راه رفتن، حواسم به مورچه های زیرِ پایم باشد، همین بود که سر به زیر شدم. امروز، کجکی و سر به زیر به تو فکر میکردم که رفتی پیشِ حضرتِ آقا و شعر خواندی و هنوز کجکی و سر به زیر بودی، کجکی بودنت را دوست دارم، و کجکی شدنِ خودم را، هر کدام علتی دارد، من بخاطرِ "امام علی" و مورچه ها، تو نمیدانم به چه دلیل، ولی به هر دلیل بوده باشد کجکی بودن نشانه ی خوبی ست، توی عکسی که وسط میدان گرفتیم هم تو کجکی افتادی.


برداشتِ پنجم:

منم مث "امام علی" مهربونم، بیاید بیرون دیگه، بیاید با هم بازی کنیم.


برداشتِ چهارم:

دختر به تقاطعِ خیابانِ انقلاب رسیده، لبخند میزند، سرعتش را تند می کند و به طرفِ مترو میرود، هنوز سرش را پایین گرفته ولی دیگه در راه رفتنش کپه های آتش را رد نمی کند.


برداشتِ سوم:

دختر جلویِ سینما بهمن، باز همان کار را تکرار کرد، یک مرتبه ایستاد و راهش را کج کرد، به گمانم وسواسِ فکری-عملیِ دخترک بگیرنگیر دارد


برداشتِ دوم:

برید بگید مامانتون بیاد دیگه، من که کاری ش ندارم، مث "امام علی" براتون غذا آوردم، ببینید، در حالِ نشان دادنِ یک مشت ارزن به مورچه ها


برداشتِ اول:

التماس دعا


+ ویرایش شد؛ مرسی معصومه و جنابِ پیران



  • انارماهی : )

15. ربِّ وهّابِ جبّارِ مهربانِ ما

چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۰۱ ب.ظ

از چند ساعتِ دیگر، به وقتِ ما زمینی ها، درهای آسمان را باز میکنی و درست مماس با درهای زمین، دستمان را میگیری و میبری بالا و بالا و بالاتر ...


من

از چند ساعتِ دیگر، دوباره، زندگی آغاز میکنم

بخاطرِ تو

برایِ تو

آن طور که تو میخواهی ...


  • انارماهی : )

سعدی :

چهارشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۳، ۰۵:۴۷ ق.ظ
"آقا" به روزِگاران  ،  مهری نشسته  بر  دل بیرون نمیتوان کرد ، اِلّا به ر و زِگـ ـ ـ ـ ـ ـ اران
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

جمعه, ۸ فروردين ۱۳۹۳، ۱۱:۲۸ ق.ظ
گوشی رو میزارم رو فلایت ، وای فای رو خاموش میکنم ، هندزفیری رو میزارم توی گوشم ، روضه و روضه و روضه . اشک و اشک و اشک . نمیشه . بلند میشم میرم دراز میکشم . اشک و اشک و اشک . نمیشه . قرآن باز میکنم ، سورهء طاها* آیاتِ معجزهء موسی و همراهیِ هارون ، میخونم ، اشک و اشک و اشک . نمیشه . میرم یه جای دیر و دور مینویسم ، متن رو چند بار از اول تا آخر میخونم ، میخونم ، میخونم ، کوتاهه ولی شبیه من نیست . کی این همه پخته شدم ؟ از کی قرار شد اینجوری بنویسم و اینجوری حرف بزنم ؟ این اصطلاحات و این ادب از کجا اومدن ؟ تلاش میکنم حداقل ادامهء متن رو منِ بی سر و پای یه لاقبا بنویسه ولی نمیشه . هشت خط نوشتم و تمام حرفم رو زدم . از کی اینجوری شد ؟ از کی توقعم این همه رفت بالا ؟ از کی توقعم از من این همه رفت بالا ؟ چند بار اسم نویسنده و وبلاگ رو چک میکنم مبادا کسی روزی بفهمه این من بودم که اینها رو نوشت بعد میگم خب بفهمن... دیگه اشک نیست . بند اومده ، فکر و فکر و فکره که داره راه میره توی مغزم . یه کیلیکِ ساده و وبلاگ دوستان و اینجا و دقیقن همین پست اولی که گویا صد و چهلمین پست نویسنده ست و نگاه بی اختیار به صفحهء گوشی و عددی که امروز انداختم روش ، جایی که هر آدمِ عاقلی باشه شماره خونه رو مینویسه برای تماس های اضطراری نوشتم :هزار و صد و چهارده . به چهار فکر میکنم و یک و صفر و عددهایی که هرچند بی ربط ولی توی ذهن من با نظم خاصی کنار هم ردیف شدن . میخونم ، به توصیهء نویسنده با همون موسیقی و میرسم به : گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان ... نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد ... به عشق فکر میکنم ، به معشوق ، به حرفهام ، به فکرهام ، به نیازهام ، به رازهام ، به "آرزو"هام که فقط باید بخندند .. به خودم ... که ... به شبهایی که نداشتم ، به پیمانه هایی که خالی کردم ، به میکده ای که سرِ راهم بود و گذر کردم ، به حرفهام فکر میکنم ، چند بار بی اختیار این چند وقته به چند نفر گفتم "دلم میکده میخواد" ؟ به روزهام فکر میکنم به ... نمیدونم چرا ولی میرسم به روزی که یه عالمه اقاقیا از خونه ها سردراورده بودن ، بهار فصل اقاقیاست ... موسیقیِ این وبلاگ به توصیهء نویسنده هنوز داره پخش میشه و من به اقاقیا فکر میکنم و یک سال پیش و منی که دیگه اون من نیست و بدونِ اینکه بخواد و بدونه چند وقته داره از لباسی که دیگه به تنش تنگ شده زجر میکشه ... باید از تنم بکنمش ... این من دیگه اون من نیست . خیلی چیزها این رو اثبات میکنن .میشه .*طه
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۲، ۰۵:۵۸ ق.ظ
کابوس ، رویا ، خواب ، رویای صادقه ، خیال ، ...همه ش تماماً در جنگ میگذره ...همه ش ...
  • انارماهی : )

رحمة لالعالمین

شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۲، ۰۵:۳۷ ب.ظ
من شنیده ام که شما را لقبی ست شامل تمام مخلوقات عالم ، از جن و انس و مَلَک و آنچه موجود است ، و فخرم این است که در شمول این لقب میگنجم ، هم ترازِ تمام مخلوقات عالم ، به یک اندازه و یکسان ، ... زیباست که هم اندازهء یک مَلَک سهم ببری یا هم اندازهء یک گیاه سبز ، خوش است از طراوت حضور شما استفاده کردن به اندازهء قطرهء آبی در اقیانوس یا به اندازهء جنّی در کوه های دور ، ... من زیاد شنیده ام که شما را قلبی ست رئوف و مهربان ، زیاد شنیده ام که شما را به خوش بویی و به لبخند یاد کرده اند ، زیاد شنیده ام که هیچ کس نتوانست در سلام بر شما سبقت بگیرد حتی در خفا ، شنیده ام به ملاقات مردی رفتید که بر شما خاکستر میریخت ، مردی را به حضور طلبیدید که به شما دشنام میداد ، ار رنگ لباسهاتان هم شنیده ام ، از خوش خلقی و آن لبخند اهورایی ، ... ما به اعتماد ، تسلیم شدیم حضرتِ رحمت ، اعتماد کردیم و تسلیم شدیم که خدایی هست و معادی و قیامتی و روز حسابی و ... ولی ولی میدانی چه شد که ماندیم ؟ چه شد که بر سر این اعتماد ماندیم و به اعتمادمان ایمان آوردیم و ... ما به آن لبخند و مهربانی و خوی خوش و نگاهِ عاشقانهء شما شد که ایمان آوردیم و مومن شدیم به آمدن مردی که نامش هدایت است و وجودش رحمت ، چون شما ... روز میلادتان بر اهالی زمین و آسمان ، بر تمام مخلوقات عالم مبارک است ، چراکه قبل از آن رحمتی نبود که حتی ذره های خاک را شامل شود و به لبخندی دل برباید از اهل دل ، قبل از شما نوری نبود که هم منِ رو سیاه را شامل شود و هم ماهیِ سرخ جنبانِ هراسان بین دریا و رود را ... ، قبل از شما کسی نبود که رازهامان را امانت دار باشد تا روز مرگ و حرفهامان را شنوا باشد به هر لحظه که بخواهیم ، به دیدارمان بیاید و عیادتمان کند و دستِ شفا بر سرمان بکشد و لبخندش ... و لبخندش را هر لحظه و هر ساعت که نامش بیاید حس کنیم و ببینیم  ... به برکت همان اعتماد و همان تسلیم و همان ایمان ، امیدواریم به روزی که میلادتان را جشن بگیریم و چشممان اشکبارِ شوقی باشد از لمس ظهورِ مردی که همچون شماست ، او نیز رحمة للعالمین است ...     + هفدهم ربیع الاولِ هزار و چهارصد و سی و چهار قمری ... نوشته شده بود
  • انارماهی : )

به جانِ خودم اگر دروغ بگم

شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۳۳ ق.ظ
به خلقِ خدا نه نگید کارِ خودتون خود به خود به صورتِ کاملن اتوماتیزه انجام میشه : )
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۳۵ ب.ظ
امام حسن عسکری علیه السلام ... هنگامِ شهادت ... فقط بیست و هشت سال سن داشتند ... بابایِ جوانِ آقایمان ... امشب دستِ ما را بگیرید ... یا حضرتِ نرجس خاتون ... تسلیت ... ایهاالآقایِ ما ... تسلیت ...
  • انارماهی : )

مرا به رندی و عشق ، آن فضول عیب کند ...

پنجشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۲، ۰۵:۳۲ ق.ظ
از دیشب هی دلم خواسته این حرف را به خیلی ها بزنم ، هی همه جا از توی خانه و بین خاله ها و مادربزرگ و مامان تا وایبر و واتس آپ و اس ام اس ، تا حتی به دوستی که دیروز برای دومین بار بود که برای کاری هم کلام شدیم ، دلم خواسته بگویم : امام رضا یه جوری رئوفه که شب شهادتش آدم از اون برکتی که میدونه امشب شامل حال خیلی ها [حتی خودش هم نه] میشه ، خوشحاله ... یه خوشحالیِ با حزن ...هی دلم خواسته بگم و هی گفتم : نه ، چی فکر میکنن اونوقت ، نمیفهمن منظورت رو که ، بعد فکر میکنن فلانی و ... ؛ نگفتم خلاصه تا الان .چند سال پیش بود ، نمیدانم کِی ، توی حرم راه میرفتم و نه چندان آرام و با صدایی متوسط رو به بلند ، سلامِتان میدادم ، پشتِ سر هم ، گاهی غلیط ، گاهی تند ، گاهی آرام ، گاهی با صبوری ، گاه به خنده ، ... کنارم راه میامد و به ستوه رسید : بسه دیگه آسمون ، چقد سلام میدی ؟ خسته شدم نگاهش کرده بودم و گفته بودم : آخه دلم میخواد با آقا عربی حرف بزنم و بلد نیستم همه دردهام رو عربی ترجمه کنم ... و بی توجه به کلافگی اش به سلام دادن های با لحن های مختلف ادامه داده بودم و او رفته بود .سلام یک سلام دمِ باب الجواد ، اذنِ دخول نوشته اند ، عادت به خواندنش ندارم ، بیشتر یا به ترجمه اش توجه میکنم که همراهانم بخوانند یا به مدلِ اذنِ دخول خواندن مردم گوش میکنم ، سید قشنگ اذن دخول میخواند ، تند تند ، هول هولکی ، یک جوری که انگار زورش کرده اند ، ولی با مرامِ خاصی همیشه میخواند ، مثلِ کلاس اولی هایی که تازه خواندن یاد گرفته اند ، میخواند .کفش ها به دست و بسم الله ، عطشِ غبارِ رویِ کفش داری دیوانه ام کرده ، حوصلهء صبر کردن و پا به پای بقیه آمدن ندارم ، جلو میزنم ، صدام میکنند ، صبر میکنم ، میایند ، حواسم پیشِ خودم نیست هیچوقت ، هرکس باهام باشد احتمالن در اولین ورود به حرم دلخور میشود ، جلو میزنم ، دوباره صدام میکنند ،صبر میکنم ... کلافه میشوم آقا ، اشک پشتِ اشک است که میریزم .ورودی ، کفش داری ، از ابتدا تا انتهای سنگِ جلویِ کفش داری را دست میکشم ، خادم ها با لبخند نگاه میکنند ، آنها فقط میفهمند آقا ، دست به صورت میکشم و اگر همراهِ عزیزی باشد بی آنکه نظرش را بپرسم به صورتِ او نیز ، آخه همراهانِ عزیز شبیهِ آدم اند گاهی ، حالم برای خودم نیست ، اگر اجازه داشتم غبار روی کفش داری را به صورتِ تمام زائران میکشیدم . آرام شده ام ، رام شده ام ، آرامش در بطنِ وجودم رخنه کرده ، انگار آمده ام همین را بگیرم و بروم .میرسیم به در ، دوباره همان بساط منتظر ماندن ، دیگر مهم نیست کسی گم بشود یا نه ، ناراحت بشود یا نه ، وارد میشوم ... دیدنِ ضریح و اشک و اشک و اشک . دم ستون می ایستم ، رواق ، رواقِ دارالشکر است ، آنجا که باید پشتِ سرِ هم شکر کرد وجودِ شما را ، بودنِ شما را .حرف میزنم ، حرف میزنم ، حرف میزنم ، اول از دلتنگی برایتان میگویم و اینکه چقدر مشتاق روی ماهتان بودم ، بعد از همسفرانم ، برایتان کامل تعریف میکنم با کی آمدم و چگونه آمدم و از کجا آمدم ، شما خوب گوش میکنید ، انگار نه انگار که میدانید ، مثلِ طفلِ تازه به مادر رسیده ای برایتان از تمام اتفاقات توی راه میگویم ، آنجاها که اشتباه کرده ام عذر میخواهم ... تشکر میکنم بابت به سلامت رسیدنمان ... حتی شوخی هایمان هم برایتان تعریف میکنم ... بعد گوش میشوم ، گوش میشوم و اشک میشوم به حرفهای شما . حرفهایتان را میشنوم ، برایم میگویید حواسم بهت هست ، برایم میگویید دوستم دارید ، میشنوم نصیحت هاتان را ، "هوای فلانی را بیشتر داشته باش" هایتان را ، بعد لبخند میزنید و لبخند میزنید و لبخند ... تمام دنیا لبخند میشود ... . من سکوت میشوم .بارِ عالم را زمین گذاشته ام و آمده ام پیشِ شما ،سبک شده ام ، خیلی سبک ...روزِ بعد ، دلم میخواهد شیرین زبانی کنم ، نمیدانم چرا ، دوست دارم با شما شوخی کنم ، از اینکه بزرگ شده ام میگویم از اینکه من همان آسمونِ دیروزم که ... ، میخندید آقا ، از تهِ دل میخندید ، خنده هایتان را دوست دارم . به خنده های شما زنده ام ، دلم خوب قرص میشود از رفاقتتان از بودنتان از ... ، بالا و پایین میکنم که چیزی بخواهم ... چیزی نیست ، من حالا که با شما هم صحبت شده ام هیچ چیزی از این عالم نمیخواهم ولی تهِ دلم یک چیزی هست که میداند من همیشه پیشِ شما نیستم ، این سفر تمام میشود ، من میروم و شما میمانید ... ، دوست دارم یک چیزی بخواهم بلخره ، یک یادگاری ، یک چیزی که به بقیه نشان دهم بگویم آقایم داد ، یک چیزی که بشود باهاش پزِ بودنِ شما را داد ، آخخخخخ انقدر کیف میدهد آقا ... انقدر کیف میدهد پزِ یادگاری از شما داشتن را دادن ... ، میخواهم ، میدانم چه بخواهم و میخواهم ، میدهید ، عطا میکنید ، انگار که گفته باشید این را دمِ در بدهید به فلانی ... آخخخخ آقا ، نمیدانید این به اسم صدا زدن چه لذتی دارد ... نمیدانید آقا ، چون ، مثلِ خودتان در این عالم نیست که به اسم صدایتان کند و لذتش را بچشید ... این یکی را فخر میفروشم بهتان ... من این را دارم و شما ندارید ...نمیگویم زیاد حرف زدم چون من و شما با هم حرفها داریم و میزنیم ، این که کم بود ... ولی سخن را تمام میکنم امام رئوف و برای قلبِ امامِ زمانِ مان امروز ، از خودِ شما صبر میخواهم بر مصیبتِ شما ...والسلام .
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

چهارشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۲، ۰۳:۲۲ ب.ظ
دلش حرم میخواست چادرِ گل دارش را سر کرد به یادِ صحنِ انقلابنشست گوشهء خانه شروع کرد به درد دل کردنگفت ، گفت ، گفت ...گفت و اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت سبک که شد حرفهاش را که زد ...به خودش که آمد ...رو به کربلا نشسته بود ...+ اونایی که مشهدن ، اونایی که دارن میرن ، اونایی که مشهدی اند ، ... پیغام ما را به سلامی برسانند
  • انارماهی : )

چهار

پنجشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۵۲ ق.ظ
هُمایِ اوجِ سَعادت به دامِ ما اُفتَداَگَر  تو  را گُـذَری  بَر  مَقامِ ما اُفتَد

دام را از برایِ آن قربانیِ کنند که طعمش لذتِ روح باشد و گوشتش ، قوتِ جسم . قبل از ذبح ، آبش دهند . چون کارد به گلویش نزدیک کنند ذکرِ الله گویند و چون کارِ ذبح به پایان برند حیوان را دمی آسوده بگذارند تا روی به قبله جان دهد ، بعد از آن حیوان را تکه تکه کنند و برای طعام آماده سازند . گاه انفاق کنند و گاه به بزم خورند و گاه به عزا ، در هر کدامِ اینها دام همان است و گوشت همان است و آدابِ ذبح و قربانی ، همان .اسماعیل ، قربانی خلیل بودنِ ابراهیم شد که خدایش رشک برد که این ابراهیم برای من یک امّت بود ، ابراهیم ، حلیم بود ، ابراهیم ، شاکر بود ، قلب ابراهیم سلیم بود تا آنجا که در میان سخنانش به احمد صل الله علیه و آله وسلم بگوید : ابراهیم الگوست ، ما آیین ابراهیم را به تو آموختیم .دنیا ، قربانگاه است ، یکی قربانیِ مال ، یکی قربانیِ مقام ، یکی قربانیِ قدرت در این آشفته بازار قربانگاهی ست که کمتر کسی نظری به آن میکند ، آن قربانگاه ، قربانگاهِ خداست ، آنجا که میفرماید :مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی اَحَبَنی و مَن اَحَبنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه ...هر کس مرا طلب کند مرا میابد و هر کس مرا یافت مرا میشناسند و هرکس مرا بشناسد مرا دوست میدارد و هرکس مرا دوست بدارد عاشقم میشود و هرکس مرا عاشق شود ، من عاشقش میشوم و هرکس را که عاشق شوم میکُشم و هر کس را بکشم خون بهای او بر عهدهء من است ، پس خود خون بهای اویم ...
  • انارماهی : )

نذرِ صاحبِ اسمم

يكشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۲، ۰۵:۰۷ ب.ظ
به چهار جلسه غیبت غیر مجاز و استادی فکر میکنم که سال اولیه که تو دانشگاه ما تدریس میکنه ... و به اینکه انقدر حواسم بعد از اینکه استاد متنِ حذفِ دانشجو رو خوند پرتِ حذف شدنم از درس و کتاب بیست و دو هزار تومنی همون درس و تشکیل کلاسِ معجزه آسایی که از امام رضا علیه السلام شامل حالمون شد تنها با هشت دانشجو که نصف بیشترش به طرز معجزه آسایی از دانشگاه های دیگه اومدن ... و به اینکه به هر علتی اگر این درس این ترم پاس نشه چون پیش نیاز دو تا درس دیگه هست من دوزاده ترمه میشم و به اینکه حتی یک ساعت اضافه توی این دانشگاه موندن کلافه م میکنه چه برسه به ترم ... دارم به اینها فکر میکنم و از استرس خفه میشم و همین جملهء آخری رو اس ام اس میکنم و جواب میگیرم و باز جواب میدم و جواب میگیرم که : نذر کن ... و به نذر فکر میکنم و انقدر حواسم پرتِ بیست و دو هزار تومن پول کتاب میشه که درست وسطِ حرفِ استاد ، وسطِ تحلیلِ نرخِ بهرهء موثر میپرسم : استاد سوالهای امتحان از توی همین کتاب میاد ؟و خندهء تمام بچه ها و استاد من رو به خودم میاره و سقلمهء دوستم که : چتهء اسمون ؟ چرا یهو این قیافه ای شدی ؟اونم مث من اگر این درس رو پاس نکنه دوزاده ترمه میشه ... نذر میکنم ، نذرِ صاحبِ اسمم سلامتی پسرش را ، مثل همیشه ، کلاس تمام میشود ، صدای استاد بعد از حضور و غیاب : خانوم اسمون کیه ؟ چهار جلسه غیبت ؟!!!!! میگم منم استاد براتون توضیح میدم ، میگه بیا توضیح بده ، میرم میگم که میدونستم غیبتهام تموم شده ولی حالم انقدر بد بود که نشد بمونم دانشگاه ، که رفتم پارک لاله ، که رفتم موزهء هنرهای معاصر که ... ولی از همهء اینها استاد فقط این رو میشنوه که : دانشگاه بودم ، حالم بد شد ، رفتم ، ببخشید . میگه باید ببینم فعالیت کلاسی ت چجوریه ، میگم خب ببینید ، میگه از این جلسه به بعد رو شرکت کن تا ببینیم چی میشه ، از کلاس میرم بیرون ، دوباره برمیگردم : استاد بگید اگر درس رو حذف میکنید من تکلیف خودم رو بدونم ، استاد : یه خودکار به من بده استاد : آبی باشه حتماخودکار آبی رو میدم به استاد ، دو تا از غیبتهام رو تبدیل به تیک حضور میکنه و میگه : یه وقت آموزش بهمون گیر نده ، حذف نمیکنم خیالت راحت ...به صاحب اسمم فکر میکنم و نذرِ سلامتی پسرش ، راهی مسیری دور میشوم ، به غیر از خانه ، وسطهای راهم که زنگ میزنند : بیا ، کاری پیش آمده کارِ پیش آمده آنقدر با اهمیت هست که کمرم را کمی خم کند ، پیاده میشوم ، مسیر را پیاده طی میکنم ، از ساعت دوِ نصفه شبِ شبِ قبل بیدارم ، به ایستگاه میرسم ، زن ، نرگس میفروشد ، به صاحب اسمم فکر میکنم و نذرِ سلامتی پسرش و بوی نرگس که مشامم را مالِ خود میکند ، به آسمان نگاه میکنم ، کارِ پیش آمده رفع میشود ، آسمان این را میگوید ...به خانه میرسم ، کار رسیده و نرسیده انجام میشود و تجربه ای به وسعتِ تمام عمر ...+جزء های باقیمونده هم به عهده گرفته شد: )
  • انارماهی : )

مفتخر شوید لدفن

چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، ۰۴:۳۶ ب.ظ
یارو ، میره میشه پیروِ مذهبِ ایسانتالیاشونیزکوبوییسم که رهبرش از اهالی جزیرهء ده متر مکعبیِ کوتاچیتوزیو در دریاچه های اطرافِ کومالینه ، بعد تو هر مهمونی ای میشینه از فضائل و کراماتِ ایسانتالیاشو که اسم اختصاریِ رهبرِ این مذهب هست میگه ، صفحهء فیسبوکش رو پر میکنه از عکسها جملات و کتابهای نوشته شده توسطِ این آدم ، نوع پوشش و آرایش سر و صورتش رو جوری میکنه که از هزار فرسخی مشخص باشه که این یارو داره مذهبِ یه یاروی دیگه ای رو تو جزیرهء کوتاچیتوزیو میپرسته ، بعد از یکی دو ماه هم خواهر و مادر و پدر و برادر و دوستاش انقدر شیفتهء اخلاق و منش این آدم میشن که کلهم اجمعین میرن ایسانتالیاشونیزکوبوییست میشن ...حالا یه بنده خدایی ، رفته شده پیروِ تنها کسی که در کعبه متولد شد ، فصیح ترین و بلیغ ترین مردِ عرب بود ، همسرِ دخترِ پیامبر خدا بود ، کتابتِ قرآنِ خدا به عهدهء او بود ، در علم و تقوا و عدالت کسی به گردِ پاش هم نرسیده ، جانشین خاتم پیامبرانِ خدا بود ، بارها و بارها پیامبر برادرِ خودش صداش کرده بود ، به دستورِ خدا همهء درها به مسجدالنبی بسته شد الّا درِ خونهء این آدم ... بعد حالا لباس و حرف و سخن و ایناش به جهندمِ سیاه ، اصن نمیخوایم شبیه باشه ، تو دلِ خودش و برای خودش هم فخر نمیفروشه به تمام ذراتِ این عالم که بابا ... من شیعهء علی بن ابی طالب علیه السلام هستم ...جمع کنیم این بساطِ سفسطه رو که : - آقا حالا کو تا ما شیعه بشیم - اگر تو این شهر به دنیا نمیومدم شیعه نبودم - این مذهب از پدر و مادرم بهم رسیده و به من هیچ ربطی نداره- ...جمع کنیم این بساط رو خواهشن+ لینک عکس هدر وبلاگ هوالعشق که دوستِ خوبمون زحمت کشیدن > کلیک
  • انارماهی : )

باید تو را به جانِ جوادت قسم دهم ؟

دوشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۲، ۰۴:۰۵ ب.ظ
میگفتم :شما مردِ محترمی هستید ، ولی ، ما وقتی واردِ حرمِ امام رضایمان میشویم ، اینجوری وارد نمیشویم که ، کفشهایمان را در میاوریم ، به خاکِ روی کفش داری دست میکشیم و خاک را میکشیم به صورتمان که مبارک باشد وقتی چشممان به چشمانِ امام رضایمان میفتد ، اینجا شما گل دارید ولی آنجا چهار گوشهء ضریحِ امام رضایمان را گل گذاشته اند ، این هوا [با دست سعی کردم اندازهء جام های نقره و گلهاش را نشان دهم] گلها به زیبایی تمام گل آرایی شده ، رنگِ گلها خیلی خوب با هم هماهنگ شده ... شما فقط گلایولِ سفید دارید ولی امام رضایِ ما خیلی گلهاش بیشتر و قشنگ تر است ، این لامپها که شکلِ شمع است را میبینید که برایتان روشن کرده اند ؟ برای امام رضای ما لوستر هایی گذاشته اند که شراوه هاش وقتی صدا میکند صدای خوشه های طوبی توی ذهن و گوشِ آدم  میپیچد ، هوا مطبوع است ، خیلی ، چراغ های اینجا دفعهء قبل که آمدم خاموش بود ، این دفعه نمیدانم چرا روشن است ولی ، خانهء امام رضایِ ما توی مشهد الان چراغانی باران است ، حیاط های خانهء آقایمان را ریسه کشیده اند ، ریسه های رنگی ، خدّام از همیشه مهربان تر شده اند الان لابد و لباسهایشان از همیشه تمیز تر است ، ما آنجا اگر پشتمان را بکنیم به ضریح و برگردیم هیچکس مثلِ اینجا بهمان چپ نگاه نمیکند ، چون وقتی داریم برمیگردیم امام رضایمان باهامان تا دمِ در میاید بدرقه ... اما میدانید چیست ... من را برای جشنِ تولدشان راه نداده اند ...میگفتم و اشک بی اختیار روی گونه هام می ریخت ، رفته بودم کلیسا ، دلم عجیب هوای صحن و سرای رئوفِ آلِ محمّد را کرده بود و از بی سر و سامانی به کلیسا پناه برده بودم ، میخواستم بروم توی اتاقِ اعتراف و اعتراف کنم که : میدانید من خیلی بدبختم ، خیلی بی کس و بی پناه و مزخرفم اگر نبودم من هم الان توی خانهء آقای رئوفمان بودم ، جای کسی را که تنگ نمیکردم ... آمدم برم تو که خانومی زودتر از من رفت ... انگار آقا خیلی زود گفت اون تو جایِ تو نیست بچه مسلمان هر غلطی هم کرده ای که ما توی خانه راهت نداده ایم باید بین خودمان بماند به کسی ربطی ندارد ...داشتم به عیسیِ مریم پُز میدادم ، پُزِ امام رئوفمان را ، داشتم میگفتم :راستی ما از باب الجواد که وارد میشویم کفش هایمان را درمیاریم ، ما از باب الجواد که وارد میشویم همهء درها از کوچک و بزرگ به رویمان باز است ، ما از باب الجواد که وارد میشویم به استقبالمان میفرستند ... گاهی هم خودشان میایند ... ، درها مثلِ اینجا نیست ...فضا آنقدر ها هم که دفعهء قبل لطیف بود ، نبود ، زود بلند شدم ، پیاده رویِ ام توی خیابان دیدنی بود ، اشکِ چشمم خشک نمیشد ، مثلِ بی پناهِ از همه جا رانده ای راه میرفتم و ... بقیهء حرفهام پُز نبود ، حرفهایِ دلِ شکسته ام بود که یعنی آقا نمیشد ما را هم توی آن صحن و سرا یک جایی یک جوری جا بدهی ؟ ...اگر اجازه دهید و بطلبند فردا میرویم دست بوسِ خواهرتان برای عرضِ تبریک ...باید تو را به جانِ جوادت قسم دهد ...یعنی که هشتِ زائرتان پیشِ نُـهـ گروست+ وبلاگستان
  • انارماهی : )