انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

بایگانی

۲۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

یک پیشنهادِ دوستانه ی جانانه

چهارشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۰۵ ب.ظ

به دختر خانم هایی که ترمِ هفتِ کارشناسی هستند و دارن تدارکِ کنکورِ ارشد رو میبینند

به دختر خانم هایی که کارشناسی رو تازه تموم کردند و دارن خودشون رو برای کنکورِ ارشد آماده میکنند

به دختر خانم هایی که فکر میکنند اگر بلافاصله بعد از کارشناسی برای ارشد اقدام نکنند پشتشون باد میخوره و دیگه هیچوقت سراغش نمیرن

به دختر خانم هایی که فکر میکنند به محضِ اینکه درسشون تموم شد دیگه روزی شون دستِ خدا نیست و دستِ خودشونه و باید برن سرِ کار

پیشنهاد میدم یه مدتی به خودشون استراحت بدن، فضایِ هفتاد تا صد متری (حالا یه کم بزرگ و کوچیک) خونه رو قدم بزنن. یه ذره دستشون رو بزنن زیرِ چونه شون و به مامانشون نگاه کنند، یه کم تو رفتارهای باباشون دقیق بشن، یه ذره ظرافت های به درد خورانه ی خواهر و برادرهای کوچیکتر یا بزرگتر از خودشون رو پیدا کنند. اندکی برن مهمونی و خاله و عمه و عمو و دایی رو ببینند و رفتارهای خوب و بدِ هر کدوم رو نگاه کنند و به بعضیا حق بدن برای برخی رفتارهای به قولِ ما بی کلاسشون. یه ذره زندگی کنند، یه کم شوقِ لباسِ عید خریدن بدونِ محدودیتِ اینکه آخ این کفشو میشه تو مدرسه پوشید یا این مانتو رو میشه تن کرد و رفت دانشگاه، رو تجربه کنند. یه ذره بوووووی غذایِ مامان رو استنشاق کنند، یه کم تو سایت های گل گلی جاتِ اینور و اونور بچرخن، یه ذره ایده و فکر و نقشه و طرح برای زندگیِ آینده شون، برای اون آشپزخونه ای که قراره مالِ اونا باشه، برای اون مبل و میز و تختی که قراره اونا تصمیم بگیرن کجا باشه و چجوری باشه نقشه بکشن. برای اون خونه ای که اونا قراره خانومش باشن طرح بریزن.

بعدش

برن ارشد بخونن. دیر نمیشه به خدا، بذارید یه چیزی از زندگی بفهمید. خسته نکنید خودتونو تو دانشگاه و سرِ کار و اینور و اونور، یه ذره سوزن دست بگیرید خیاطی کنید اصن روحتون جلا میگیره (جلا رو میگیرن؟ یا میزنن؟ یا جلا داده میشن؟!!).

خلاصه که یه کم خوش بگذرونید، دخترونگی کنید، خودتونو غرقِ دنیای مردونه نکنید.

این بود انشایِ من.

بزرگ شدم میخوام مامان شم : )


  • انارماهی : )

به زودی بفهمم شاید

سه شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۶:۴۳ ب.ظ

کاش حکمتِ خواب های این روزها را میدانستم

: )


  • انارماهی : )

عبدالرحمان آن پسرم است که خیلی آقاست.

دوشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۳۱ ب.ظ

دلت که شکست، استغفار کن، تند تند، تند تند استغفار کن عبدالرحمان جان. برای آن کسی که دلت را شکسته استغفار کن.


+کانالم رو دوست دارم : )



  • انارماهی : )

: )

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۵۳ ب.ظ

سبزِ درخودکاری

آبیِ فیلتری

لیموییِ روشن

صورتیِ خارجی

قرمزِ قجری

همه ی این رنگ ها از نو ساخته می شوند؛

تو که پا به دنیایم بگذاری

شازده.


  • انارماهی : )

تمام هستی من صرف شعر گرفتن شد

چهارشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۵۴ ب.ظ

از زمان که شنیدم تو شعر میخوانی


چهارشنبه ی بیستم: کلیک



  • انارماهی : )

نظام غبطه خورون : )

چهارشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۱۳ ق.ظ
آدم ها، با ظرفیت های وجودیِ متفاوتی به دنیا میان، اینکه هر کسی در چه خانواده ای و با چه امکاناتی به دنیا میاد و بزرگ میشه، فقط ظرفیت های آدم ها رو کم و زیاد میکنه و تاثیری روی استفاده یا عدم استفاده ی اونها از اون مقدار ظرفیت نداره.
برای روشن تر شدنش مثالی میزنم.
در طول تاریخ پسر پیغمبرها و امام زاده های زیادی داشتیم که علی رغم داشتن بهترین پدر و مادرها و بهترین نوعِ زندگی از راهِ راست و هدایت منحرف شدند و آدم های خیلی خیلی عادی و بعضا از نظر دین و رتبه ی اجتماعی پایینی رو داشتیم که تونستن خودشون رو به مراتب بالای علم و عمل برسونند و "منّا اهل البیت" بشن. مثلِ پسرِ نوح و جعفرِ کذّاب که در مقابلشون سلمان فارسی قرار داره از یک خانواده ی آتش پرست و مالک اشتر که نه امام زاده بوده نه سادات و از یک خانواده ی بسیار معمولی... .

این سیر همواره در طولِ تاریخ وجود داشته و داره و اینکه شما چقدر و چطور از ظرفیت هاتون استفاده کنید کاملا مربوط به نوعِ تلاش و انتخاب های خودتونه.

اما از این بدیهی تر مساله ی دیگه ای هست که این مقدمه رو برای بیانِ اون عرض کردم. مساله ی دوم که در این عالم وجود داره اینه که آدم ها با ظرفیت های منحصر به فردی به وجود میان که به هیچ وجه شبیه به همدیگه نیست. ظرفیتِ شما به هیچ وجه شبیه به هیچ کدام از انبیای الهی نیست و برعکس. شما با ظرفِ کاملا مخصوص به خودتون به دنیایی محدودی پا گذاشتید که هیچ کدام از اولیای خدا با اون ظرف به این دنیا پا نگذاشتند. فلذا شما باید تلاش مربوط به خودتون رو انجام بدید. و ظرفِ مربوط به خودتون رو پر کنید. هر نوع اقدامی که شما انجام میدید کاملا مربوط به خودتون میشه که دیگری "نمیتواند" آنگونه اقدام کند.

این که میگیم "نمیتواند" به معنای ضعف اون آدم نیست. شما طوری زندگی میکنید که مثلا امام حسین علیه السلام نمیتواند اون طوری زندگی کند، چون دنیا یک بازه ی زمانی محدود با امکانات محدوده که در اختیار انسان ها قرار گرفته. امام حسین نمیتواند در طول زندگی خودش هم مثلِ امام حسن علیه السلام صلح کنه، هم مثلِ امام علی علیه السلام سکوت کنه و هم مثلِ امام موسی بن جعفر علیه السلام به زندان بره. یک اقدام که کاملا مربوط و منحصر به خودش بوده رو انجام داده و ظرفِ خودش رو به اون شکل در واقعه ی عاشورا پر کرده.

به همین ترتیب، اولیای الهی هیچ کدام نمیتوانند مثلِ ما زندگی کنند همان طور که ما نمیتوانیم مثلِ آنها زندگی کنیم، چون دنیا محدود است. دنیا کاملا و کاملا و کاملا به لحاظِ ساختاری محدود آفریده شده.

حالا میرسیم به اصلِ مطلب.

شما دوست داشتید در جایگاهی باشید که مثلِ وهب در رکابِ امام حسین علیه السلام شهید بشید. شما دوست داشتید در جایگاهی باشید که مثلِ امام خمینی قیام کنید، شما دوست داشتید در جایگاهی باشید که مثلِ علامه طباطبایی تفسیر المیزان بنویسید. شما دوست داشتید در جایگاهی باشید که مثلِ ابراهیمِ خلیل الله عزیزتون رو ذبح کنید و بشه دسته گلِ توحید در عالم. مگه نه؟ مگه دوست نداشتید جایِ هر کدامِ اینها باشید؟ قطعا میگید بله.
خب
باید در کمالِ ناباوری بهتون بگم که در نظامِ الهی و به دلیل محدود بودنِ دنیا شما در ثوابِ هر کاری که دوست داشتید در اون جایگاه بودید و انجام میدادید شریک هستید. همین طور برعکس. اولیای الهی با شما در ثوابِ کارهایی که انجام میدید ولی اونها به دلیل محدودیت دنیا در جایگاهِ شما نیستند که انجام بدن، شریک هستند.

به این نظام میگن : نظامِ غبطه خوردن به حالِ همدیگه که کاملا و کاملا و کاملا با حسرت و حسد متفاوته. غبطه یعنی اینکه یکی یه کاری میکنه که شما نمیتونید به خاطرِ محدودیت هاتون انجام بدید وقتی با خبر میشید ازش میگید : ای والله چه گلی زد تو دروازه ی عالم. شما هم در ثوابِ اون گله شریک میشید.

حالا برید با امیدواری تمااااااام زندگی کنید و خوش باشید.


پ.ن: دارم یه داستان میذارم تو کانالِ اون بالا که خودم مینویسمش.

  • انارماهی : )

مثل نسخه ی دل کندن.

سه شنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۴۴ ق.ظ

ایّوب، جانِ مادر

بعضی نسخه ها در‌ دکان هیچ عطاری و‌ مطب هیچ پزشکی و سر کلاس هیچ استادی یافت نمیشود. بگرد، بفهم، عمل کن. به نسخه ی خودت عمل کن.


پ.ن: لینک کانال را گذاشتم آن بالا.


  • انارماهی : )

به همین مسخرگی

دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ب.ظ

یک روزهایی از این زندگی را داغ میکنی. جوش میاوری. میسوزی. لبخند میزنی. هدفگذاری میکنی. میخوری زمین. از اول شروع میکنی. دستت را میگیری به دیوار و کمر راست میکنی و میگویی گور بابایش، لیاقت نداشت. سر بلند میکنی به آسمان و میخندی، مینویسی، نقاشی میکشی، میروی، میایی، همه ی همه ی همه ی "هستی" را زندگی میکنی و یک دفعه داغ میکنی. جوش میاوری. میسوزی. لبخند میزنی. هدفگذاری میکنی. میخوری زمین. از اول شروع میکنی. دستت را میگیری به دیوار و کمر راست میکنی و میگویی گورِ بابایش، لیاقت نداشت. سربلند میکنی به آسمان و میخندی، مینویسی، نقاشی میکشی، میروی، میایی، همه ی همه ی همه ی "هستی" را زندگی میکنی و یک دفعه ...

یک دفعه برمیگردی میبینی این تو بودی که سوخت، تو بودی که دست گرفت به دیوار و ایستاد، این تو بودی که شکست، تو بودی که خاکستر شد، تو بودی که تمام شد و تویی که میخندی، تویی که نقاشی میکشی، مینویسی، میروی، میایی ...

یک روزهایی از این زندگی را باید تف کرد رویِ زمین، به قاعده، با حوصله، با تمرین، محکم، به دورترین نقطه ها، تا ترشحِ دوباره ی بزاغ وقت هست برای خندیدن و راه رفتن و دویدن و تاب خوردن و نقاشی کردن و نوشتن و هر کارِ احمقانه ی دیگری که اسمش حالِ خوب باشد.



  • انارماهی : )

ما زیر زمینی ها

يكشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۴، ۰۶:۴۳ ب.ظ

ما آدم ها در زندگی نعمت هایی داریم که فقط و فقط و فقط وقتی که دیگر نداریمشان میفهمیم بوده اند.



پ.ن: در پی اقداماتِ خیلی ها، ما نیز تصمیم گرفتیم کانال دار شویم :دی

        هر کس دوست داشت عضوِ کانالِ هنوز هیچی ندارِ ما شود، اینجا اعلام کند تا لینک را برایش بگذاریم.

  • انارماهی : )

ناهار نرگسی پخته ام، یک نرگسیِ دو نفری

شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۴۵ ب.ظ

حنّانه ی مامان. روزهایی میرسد که بی برو برگرد پریشانی. تشویش از سر و رویت میبارد. بین ماندن و رفتن و گفتن و نگفتن و خوردن و نخوردن و گوش کردن و گوش نکردن هاج و واج مانده ای. آن روز احتمالِ قریب به یقین هیچ کدامِ حرفهای مرا نفهمی و آن قسم را هم که متوجه میشوی متفاوت با دنیایت میپنداری و مرا دور از روزهایِ خودت تصور میکنی و با غیظی فروخورده به اتاقت پناه میبری تا بهترین تصمیم را بگیری. آن روزها انسان هایی هستند به قدرِ وسعِ خود فهیم و دانا و ترش و تلخ چشیده و نظریاتی دارند که تو را بیش از آنچه من و بابا بگوییم خوش خواهد آمد. حرفهایی که در نظرت به دنیای تو شبیه تر است و نگاه هایی که برایت تحسین برانگیزتر است از آنچه در خانه داشته ای، آنها را من حیث المجموع بهتر از ما خواهی دید.

اما

نورِ دیده ام، فکر کن، آنها که خریدارِ حرفهایِ بی مثالشانی، مادران و پدرانی هستند، چون ما که حرفشان در تنورِ خانه ی خودشان خریدار نداشته، نه که کم کار بوده باشند، یا به قصد و غرضی تو را از آنچه هستی به میلِ خود بکشانند، نه، آنها در تنورِ دیگری با گِلِ دیگری از رنگ و لعاب و قانونِ دیگری پخته اند، که تو غیر از آنها بوده ای. پس جانِ دلم، راهت را خودت انتخاب کن. حرفها را بشنو، پندها را به خاطر بسپار و پیشنهاداتِ ریز و درشت و خرد و کلانِ زندگی ات را بررسی کن، ولی نگذار رای و نظرِ دیگری راهِ تو را انتخاب کند. که اگر به راهِ انتخابیِ دیگران پا بگذاری، خسته و نالان هرجا که باشی مجبوری برگردی و از اول شروع کنی.


نگذار راهِ رویاهای دیگران، دنیایت را بسازد.



  • انارماهی : )

آشوب*

جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۶:۲۸ ب.ظ

گاهی دلم برای زمانِ مدرسه و حال و هوایِ اون دوران تنگ میشه. روزهایی که مطمئن بودی غروبِ جمعه به دلهره ی مشقِ ریاضیِ شنبه میگذره و شبِ سه شنبه به دلشوره ی امتحانِ عربیِ فردا صبح به سر میرسید. روزهایی که همه ی خستگی های عالم از تنت با ناهارِ خوشمزه ی مامان در میشد و همه ی زندگی ت خلاصه میشد تو اینکه سرِ صف کدوم سوره رو با صوت بخونی. وقتی فکر میکنم برا خاطرِ یه سرودِ ساده تو دهه ی فجر یا یه تواشیح قشنگ تو میلادِ امام حسن چققققدر حرص خوردم خنده م میگیره. چه روزهای عجیبی بود. شاید از یه نظر بشه بهش گفت روزهای بی دغدغگیِ محض. اون روزها ما کاری به نرخ دلار نداشتیم، سانتریفیوژ برامون هیچ معنا و مفهومی نداشت و اوجِ اوجِ روشنفکری مون این بود که بریم از دانشجوهای فیزیکِ فامیل یه چیزهایی درباره نانوذرات بپرسیم و بیایم سرِ کلاسِ علوم پز بدیم که بععععله مام یه چیزی حالیمونه. اوج مبارزه ی فرهنگی مون این بود که معلم دینیِ بدبختمون رو به چالش بکشیم که "بنظرِ شما دوستیِ دختر و پسر اشکال داره؟" و اون بنده خدام بحث رو به هزار و یک جا بکشونه که نخواد درباره چیزی که دوست نداره حرف بزنه. کارِ خلافمون دزدیدنِ گلدونای اتاقِ خانم مدیر بود و چیدنِ اونا لبِ پنجره ی کلاس و رد و بدل کردنِ چند تا فیلم و مجله و این آخریام گوشی بردن اوجِ اوجِ قدرتمون بود. یادش بخیر اون موقعی که این جوراب کوتاه ها تازه مد شده بود تو مدرسه ما ممنوع بود پوشیدنش، کلیپس نباید میزدیم به سرمون و باید موهامون رو فقط با کش میبستیم. هنوز هیچ کدوممون فرقِ ریاضی و انسانی و تجربی رو نمیدونستیم، نمیدونستیم به محضِ اینکه پامون برسه به دانشگاه صد و هشتاد درجه فرق میکنیم و وای به حال اونایی که نتونستن تو دانشگاه فرق کنن و خون دل خوردن و خوردن و خوردن و هی دلشون خواست برگردن به همون دنیایِ پاک روزهای مدرسه ولی دیگه ممکن نبود. دانشگاه ازمون آدم های دیگه ای ساخت. آدم های سبز، آدمهای بنفش، آدم های سفید، ما دیگه نتونستیم دستِ هم رو محکم فشار بدیم و تغذیه مون رو با هم نصف کنیم. دیگه نتونستیم کاپشن و کیفمون رو با هم عوض کنیم و بریم خونه و قرقرهای مامان رو با افتخار تحمل کنیم. ما دیگه نتونستیم با هم سرِ یه سفره افطاری ساده بشینیم بدون اینکه یادمون باشه فلانی یواشکی روزه ش رو خورد. دانشگاه همه مون رو تغییر داد. شل و سفت گرفتنِ چادر شد معیار و ملاکِ دوستی هامون، رنگِ مو و مارکِ شلوار برامون شد ارزش، دیگه برامون افت داشت به نرگسی که دیروز با هم رویِ یه نیمکت مینشستیم به همون چشم نگاه کنیم. ولی امان ... امان از اونایی که بازم نتونستن تغییر کنن.

من یکی از اونام. یکی از اونایی که هنوز به مرجان به چشمِ همون رفیقِ روزهای پونزده سالگی نگاه میکنم و به درسا به چشمِ یه بغل دستیِ مهربون. هانیه برام هنوز یه دخترِ دیوانه ی مشنگه و پردیس یه دخترِ بیش از حد حساس، مرضیه بنظرم بیش از حد سفته و زهرا نرم ... ولی هیچ کدوم دیگه اونجوری که من بهشون نگاه میکنم نیستن. عوض شدن، راه هاشون فرق کرده، نگرششون به دنیا یه مدلِ دیگه شده. دیگه دوست ندارن با هم یه مجله بزنیم ... یا شاید دیگه نمیتونیم با هم یه مجله بزنیم.


*قرار بود اسم مجله مون باشه، ولی انگار شد دنیامون.

  • انارماهی : )

چهارشنبه نویسی ها

چهارشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۳۷ ب.ظ
زندگی بی تو محال است تو باید باشی

چهارشنبه ی نوزدهم: کلیک


  • انارماهی : )

گونه های گلی آلبالویی شده بود.

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۱۶ ب.ظ
باغچه ی حیاط، پر از آلبالوهای رسیده بود. عزیز نمیرسید که بچیندشان. قاسم رفته بود سفر و گلی هنوز آنقدری نوعروس بود که نشود دست هایش را طلاکوبِ سرخیِ آلبالوها کرد. عزیز گذاشته بود به حالِ خودشان. کسی چه میدانست آلبالوها مهر و مومِ سنگ های حیاط میشوند وقتی لا اله الا الله گویان جنازه ی قاسم رویِ دست ها میچرخید و گلی صورت به ناخن سرخ میکرد که زین پس چه کسی حریمِ این آشیانه را مرد میشود؟

  • انارماهی : )

باید از خوابمان بزنیم

دوشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۱۴ ب.ظ

دعای ندبه را صبح باید خواند

دعای عهد را هم

برای آمدنش باید بیدار شد.


  • انارماهی : )

و من حالم خوب است.

يكشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۲۷ ب.ظ

اینکه یک دفعه همه ی بنیان های فکریِ آدم بریزد بهم بد است. اینکه اصلا ندانی بنیانِ فکری یعنی چه؛ هم بد است. اینکه به این نتیجه رسیده باشی که مثلِ تکه پری رها در باد هستی که هی به این سو و آن سو میروی هم بد است.

اما

میدانید چی خوب است؟

اینکه آدم بالاخره به این نتیجه رسیده باشد که به این عالم آمده که همه چیز را از او بخواهد و ایمان داشته باشد، ایمان واقعنی ها، بله ایمان داشته باشد که هرچیزی که سرِ راهش میاید از جانبِ اوست و خیر است و صلاح است خوب است، اینکه بدانی همه ی چیزهای دور و برت برای این است که از آنها به بهترین شکل استفاده کنی خوب است، اینکه رسیده باشی به این نتیجه که دنیا ذاتاً بی ثبات است و این تو نیستی که فرت فرت تغییر میکنی بلکه دنیاست که یک روز با توست و یک روز علیه تو خوب است، اینکه بدانی تنها ایمان به اوست که نجاتبخش است خوب است.


یک سخنِ جانانه از دکتر شین*:

آموزشِ سبک زندگیِ عارفانه به یک انسانِ شهرنشین، ظلمِ به اوست.


*دکتر شین، دکتر شریعتی نبوده و هیچ نسبتی هم با ایشان ندارد.


  • انارماهی : )

فیلترینگ عایا؟

پنجشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۱۸ ق.ظ
هیچ سایت و اپلیکیشن خارجی برام باز نمیشه، شما هم همین مشکل رو دارید؟

بعدن نوشت:

الان متوجه شدم که وقتی اینترنت سیمکارت رو فعال میکنم و از وای فای خونه استفاده نمیکنم همه مشکلات حل میشه : |
کسی میدونه چرا اینجوریه؟

  • انارماهی : )

: )

چهارشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۵۳ ق.ظ

یک روزهایی تویِ این زندگی هست، دوست داری فیه و مافیهِ دنیا را رها کنی و تویِ خانه بمانی ورِ دلِ مادرت. همه ی کارهایت را هم برمیداری میبری وسطِ پذیرایی پهن میکنی که بیشتر و بیشتر و بیشتر ببینیش. بعد هی باهاش حرف میزنی، سوال میپرسی، از نحوه سرخ کردنِ ماهی گرفته تا برنامه ریزی برای عروسیِ هفته ی آینده. انگار زمان متوقف شده، ساعت ها ایستاده اند به وقتِ بهشت تا تو مادرت با همه ی وجود لمس کنی، ببینی، ببویی، ببوسی، بشنوی.


شوهرها و خواهرها و برادرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ ها را نمیدانم، اما، مادر و پدرها را میشود قشنگ از دریچه ی یک رمانِ قشنگِ پر فروش دید، کافی ست یک دستمال بگیریم دستمان و چشممان را تمیز کنیم و بعد نگاهشان کنیم، بهشت واقعا کنارِ همین هاست.


  • انارماهی : )

سه نقطه

دوشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۳۸ ب.ظ

نمیدانم کجایی، چه میکنی، مشغولِ توبه ای یا غرقِ گناه، پشیمانی یا مغرور، مخالفی یا موافق؛ هیچ کدامِ اینها را در موردِ تو نمیدانم. آنچه فی الحال بر تو میگذرد، به من که برسد گذشته ای ست که مربوط به من نیست، ما قرار است آینده مان را با هم بسازیم. نمیدانم روزی برایت خواهم گفت یا نه. این روزهای بی تویی، محضِ دلتنگی و تنهایی و عاشقانه بازی های الکی سخت نیست، سخت است چون نظامِ دنیا این ریختی ست که مرا و تو را آبدیده میکند تا به هم برساندمان؛ و من، بی حوصلهِ دخترکِ نازپرورده، گاه خسته میشوم. خسته میشوم از این حضورِ زیاد و کمِ آدم ها. از این آمدن ها و رفتن هایی که میدانم هیچ کدامشان برایِ من نیست. از این روزهایی که برایش یک توجیه دارم و آن هم تجربه است، تجربه ی چی نمیدانم. وقتی روزیِ مرا معلوم کرده اند، جُفتِ مرا قرار داده اند و قدرِ معلومی برایش گذاشته اند، این تجربه های آمدنی و رفتنی کی و کجا قرار است به دردم بخورد؟ نمیدانم.

الآن فقط میدانم بیش از حد خسته ام.



  • انارماهی : )

Ctrl+s فراموش نشود.

يكشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۳۲ ب.ظ

خیلی یهویی یکی از اساتیدِ مدرسه پیام میده و عکس جلدهای طراحی شده توسطِ یه گرافیست برای کتابِ تازه رو میفرسته و میگه که ازشون خوشش نیومده و میخواد که یه جلدِ تازه طراحی کنم. همون لحظه میشینم پای لپتاب و یه جلدِ هیجان انگیزِ شادِ شاذ طراحی میکنم، مشغولِ انجامِ آخرین مراحلم و میخوام از کار خروجی بگیرم که برق میره.

رفتنِ برق همان و باتریِ خراب لپتاب همان و پریدنِ کلِ کلِ طراحیِ جلد، همان. مث بادکنکی که بادش رو خالی کرده باشن میشینم فکر میکنم چرا این اتفاق باید بیفته؟ خب قطعاً بی دقتیِ من.

اما

تا حالا به این فکر کردید که ما یه اعمالِ خیلی خیلی خوبی انجام میدیم ولی یادمون میره دکمه ی Ctrl+s رو بزنیم و همه ی زحماتمون، دقیقاً همه ی همه ی زحماتمون بر باد میره؟

مثلِ وقتی که خونه رو تمیز و مرتب میکنیم بخاطرِ اینکه مامان خوشحال بشه ولی به محضِ اینکه از راه میرسه و میگه یه لیوان آب میخواد یک عالمه اخم تَخم میکنیم که من ایییین همه کار کردم و خسته م. مثلِ وقتی که لباس های بابا رو براش اتو زدیم ولی تا میخواد یه سوال در مورد برنامه ی تازه ی گوشیش بپرسه میگیم وقت ندارم و دلش رو میشکونیم. مثلِ وقتی که خواهر یا برادرمون از راه رسیدن و خسته اند و ازمون میخوان غذاشون رو براشون گرم کنیم و با قلدری جواب میدیم که مگه من نوکرتم؟ ... مثلِ خیلی از وقتای دیگه که یهویی برقِ وجودمون میره و همه ی زحمتامون به هدر.


  • انارماهی : )

سبو

شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۰۴ ب.ظ
کوتاه ترین خط فاصله ها را برای من بگذار
اجازه بده در کنارِ تو خوانده شوم.

  • انارماهی : )

نی نی نیست، نوجوان است.

پنجشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۵۸ ق.ظ
ای کاش میدانستم چه کسی به اینهایی که کارِ فرهنگی برای "نوجوانان" میکنند و خیلی هم به خودشان امیدوارند و میبالند که دارند برای یک نسل برنامه ریزی میکنند، گفته که نوجوان از طرح های عجق وجقِ کارتونی و بچه گونه و تصویرسازی های در حدِ حسنی نگو یه دسته گل و شعرهای می می نیِ استاد کشاورز، خوشش می آید که هی اصرار دارند تصاویرِ نوجوانانه بچه گانه تر و بچه گانه تر و بچه گانه تر باشد؛ آن وقت به خودم نارنجک میبستم و میرفتم کنارش می ایستادم تا هم دنیا را از شرش خلاص کنم هم خودم را.

  • انارماهی : )