انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

که صلح سینه ام چراغی ست.

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۶ ق.ظ

نبش قبر شاید کارِ خوبی باشد، وقتی خودت را هی می کشی بیرون اول از کفش ها شروع می کنی، بعد می رسی به پاها، و هزاران هزااااار راهی که رفته، با خودت فکر می کنی شاید این جنازه ی تو نباشد، این باید جنازه ی زنی باشد در آستانه ی صد و نود و هفت سالگی شاید هم بیشتر، اما نه، خوب که به صورتش نگاه می کنی، خودِ توست. خودِ تو که راه ها را یکی یکی بعضی را با جان کندن، بعضی را با سر خوشیِ پانزده شانزده سالگی به پایان رسانده و بعضی را با ناامیدیِ وسطِ جوانی نیمه رها کرده و بعضی را با بغض جا گذاشته و بعضی را وانمود کرده که ندیده و آخ از این دسته ی آخری ... . پاها را که رد کنی می رسی به دست ها، و یک رویایِ دور از دفترِ شصت برگِ نقاشی که هر ورقش عکس یک نوع نان بود. نان های خیالی، در روزگاری که نه اینترنت بود نه تلویزیون شبکه ی پویا داشت، نان هایی که فقط و فقط زاییده ی خیال تو بود و آن زیرترها، دفترِ شصت برگِ نقاشیِ دیگری که هر ورقش طرح یک خانه بود. خانه های رنگارنگِ متفاوت برخی حتی دارای نقشه ی داخلیِ ساختمان؛ و این همه را دست ها جایی حوالی هشت-نه سالگی جا گذاشته اند، و تابلویِ وصیت نامه ی کوروش با زیر و رو کردنِ هزار کتاب از خط میخی تا بتوانی یک جمله ی فارسی را به میخی برگردانی و بنویسی رویِ تابلویی که از خمیر گل چینی و خاک اره و چسب چوب درست شده بود. اینها اما هیچ کدام گمشده ی تو نیستند، باز زیر و رو میکنی، چشم ها را، لب های به هم دوخته را و گونه های هنوز سرخ، که شاید همین سرخی یک بار دیگر جسارت را به دست ها، به پاها، به چشم ها و به لب هایت برگرداند.


  • انارماهی : )

منِ دوباره

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی