وقتی حرفی رو نصفه میزنی با این هدف که به طرفت گِرا داده باشی و مثلا از حریم خصوصی ت مراقبت کرده باشی و بعد هم از ادامه دادنِ صحبت خودداری میکنی، در تمامِ غیبت ها و تهمت ها و تفکراتِ بدی که به واسطه ی حرف زدنِ نصفه نیمه ی تو، تو ذهنِ طرفِ مقابل شکل میگیره، شریکی، فکر نکن با نصفه نیمه گفتن یک قضیه از غیبت کردن جلوگیری کردی.
بعضی حرفها، مثل منطقه ی ممنوعه س. قبل از هر سوالی فکر کن. اگر دوست نداری از خودت پرسیده بشه، از دیگری هم نپرس. آدما رو تو موقعیت سخت پاسخ دادن به سوال های شخصی شون قرار نده.
بهتره به جای ایییین همه نالیدن از زندگی با این توجیه که: "وقتی با یکی حرف میزنم سبک میشم"، یه کم به حقیقتِ زندگی مون فکر کنیم و باهاش نجنگیم.
چهارشنبه نویسی سی و هفتم: خواب
آمده بودی، درست مثلِ همه ی هیبتی که تویِ عکس ها و فیلم هایت دیده ام. مطمئن و آرام آمده بودی. نشسته بودی و حرف زده بودی و رفته بودی، من قامتت را از دور، از پشت سر، دیده و شناخته بودم. اما تا به خودم بجنبم وقتِ ملاقات تمام شده بود. باید صبر میکردم. مجال فکر کردن به اینکه تو چطور از سیزده خرداد شصت و هشت برگشته ای به سال نود و پنج نبود، مهم این بود که در این دیارِ بی کسی آمده بودی. آمده بودی و دوباره همه دورت حلقه زده بودند. نه جایی مثلِ جماران، در خانه ای ساده تر، مال یک نفر از اقوامِ ما. همانجا سکنی گزیده بودی و هرازچندگاهی میامدی برای حرف زدن، برای گفتن، با همان هیبتِ مردانه. عمامه ی سیاه و چشم های نافذ و کلماتی که انگار از آسمان بر زمین میبارید.
نزدیک ترین جا به تو را برای نشستن انتخاب کردم، نشستم، خیلی ها بودند، منتظر نشستیم، از جایی که نشسته بودم با تو هیچ فاصله ای نبود، هم خوب میشد دیدت و هم صدایت را شنید. آمدی، حرف زدی و رفتی و این ماجرا چند بارِ دیگر در همان خانه تکرار شد تا یک نفر آمد که از ما نبود، تمامِ حرفهایش وقتی که نبودی یکباره در ذهنم ریشه دواند. تمسخرهای همیشگی، تهمت ها، افترا، فحاشی ها و حرفهایی که تو نبودی و تو را به آنها نسبت داده بودند. درگیر شدم، لفظی، میخواستم از تو دفاع کنم، آمدنت به تاخیر افتاد، دعوا بینِ همه زیاد شد، دنیا را دعوا برداشت، دعوا سرِ دوست داشتن و نداشتنِ تو. جنگِ بزرگی درگرفت و تو رفتی با یک یادداشت:
شما هنوز به رشدِ اخلاقیِ ظهورِ امام زمانتون نرسیدید.
و من بیدار شدم با دنیایی از سوال، که نه نماز، نه روزه، نه زکات، نه خمس، نه حج، نه حجاب، ... ما برای نداشتن اخلاق محروم شده ایم ...
اون بالا دو تا لینک اضافه شده تحت عنوان: دوره های رشد تفکر اجتماعی و عناصر ساختار وجودی انسان روی اون دوتا کلیک کنید توضیحاتش رو هم براتون نوشتم. مطمئنم به کارتون میاد. سوالی هم بود در حد وسعم درخدمتم.
با تشکر از توجهِ شما
: )
وَالضُّحَى ؛ که انتخاب سخت ترین کارِ دنیاست ، وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَى ؛ نه اینکه ندانم چه چیز را انتخاب کنم، نه اینکه مطمئن نباشم کدام راه درست است، نه، مساله خودِ انتخاب است که سخت ترین کارِ دنیاست ، مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَى ؛ بین دو راه مانده ای که کدام را انتخاب کنی، یک نفر برادری اش را ثابت کرده، یکی دیگر نه، ولی هم این مهم است و هم آن و تو واماده میان این دو ... ، وَلَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَّکَ مِنَ الْأُولَى ؛ چه کنم؟ کدام یک؟ وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى ؛ چه زمانی؟ کِی؟ دیر یا زود؟ منِ انسانِ عجول چقدر صبر کنم؟ أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَى؟ وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَى؟ وَوَجَدَکَ عَائِلًا فَأَغْنَى؟ هر کدام حجت میاورند، هر کدام در هر مقطعی کاری کرده اند که باید، جایی بوده اند که باید، یکی اندازه ی خدایی خود و دیگری اندازه ی بندگیِ خودش ... تو چه کردی؟ قرار است چه بکنی؟ فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ ؛ وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ ؛ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ ؛ چه کسی یتیم تر از توی آخرالزمانیِ ایمان به پوست پاره آورده؟ چه کسی سائل تر از توی امام زمان ندیده ی اضطرارنافهم؟ هان ؟ چه کسی یتیم تر از تو برای رفتن پیشِ خدایت؟ بگو، به خاطر بیاور، نعمت های پروردگارت را بشمار، ببین :
أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ؟ کداممان بودیم؟ ما یا حرف مردم؟ وَوَضَعْنَا عَنکَ وِزْرَکَ ؛ ما تو را درک کردیم یا مردم؟ الَّذِی أَنقَضَ ظَهْرَکَ ؛ داشتی لِه میشدی بیچاره، شکسته بودی، تمام شده بودی، نابود شده بودی، پیش همین مردمی که میگویی بی آبرو و اعتبار شده بودی ، وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ ؛ آبرودارت کردیم، حرفت را بلند مرتبه کردیم، نگاهت را با جذبه کردیم، بینِ همین مردمِ بی عزت عزتت دادیم ، فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ؛ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ؛ منِ ربِّ کن فیکون دارم قسم میخورم، مردم نیستند، منم، ببین، من منم که میگویم با هر سختی آسانی ست از من میشنوی نه مردم ، فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ ؛ وَإِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ ؛ یعنی که فارغ میشوی از این غم، یعنی که مشتاق میشوی به عبادتِ من، یعنی که بنده میشوی، پس بکوش، بکوش و عبادت کن، بکوش و صبوری کن، بکوش و چشم بر حرفِ مردم ببند، بکوش و زندگی کن، که من هستم.
+ معنایِ سوره ی ضحی و انشراح را بخوانید.
+ این دو سوره به یکباره بر قلب پیامبر گرامی اسلام نازل شده اند، و هر زمان که قرائت میشوند باید با هم و پشتِ سرِ هم خوانده شوند حتی در نمازِ واجب.
+ حرفِ خدا.
گاهی مجبوری بکشی کنار، یعنی دقیقا بنشینی گوشه ی دنیا و ببینی چه پیش می آید. این خود را کنار کشیدن خیلی وقت ها راحت است، یعنی دقیقا تا قبل از اینکه شما هیچ نقشِ جدی ای را به دوش نمیکشید خیلی راحت میتوانید خودتان را بکشید کنار و همه ی تویِ سر هم کوبیدن های آدمها را فقط از دور تماشا کنید و دلتان خوش باشد به اینکه نمکِ رویِ زخم کسی نیستید و معرکه را آتش بیاری نمیکنید.
اما
دنیا همیشه بر یک مدارِ ثابت نیست. میگردد و میگردد و شما را میاندازد وسطِ معرکه. حالا شما هنوز همان آدمِ کنار کشیده ی همیشه هستید که بقیه دورِ شما جمع شده اند و همه ی کاسه کوزه ها را تویِ سرِ شما میشکنند. شما شده اید بهانه ای برای سوختن و شکستن و تمام کردن و گیجِ گیجِ گیج از این معرکه خودتان را به در و دیوار میکوبید برای رهایی ... برای اینکه نمیدانید چه کرده اید که مستحق چنین قفسی باشید ... نمیدانید چه شده ... .
در این لحظه ها باید چه کار کرد؟ وقتی همه سرِ بهانه ای که از شما ساخته اند تویِ سر هم میکوبند در حالی که شما بی تقصیرِ بی تقصیرید باید چه کار کرد؟
یک چیز را خیلی خوب از این دنیای کوفتی یاد گرفتم، آن هم اینکه آدمِ تشنه وقتی آب میخواهد، همان لحظه آب میخواهد نه یک دقیقه ی بعد.
نمیدانم چرا مایِ آدمیزاد عادت داریم هی به تاخیر بیندازیم تقاضای خلق الله را. مرد/زنِ مومن وقتی یک چیزی ازت میخواهند، وقتی کارشان گیرِ دست های توست، انجام بده، این دنیا لعنتی تر از آن است که بخاطرش لج کنی اما آن دنیا ... امان ... امان از آن دنیا.
+ کم کم دارم فکر میکنم میشود از بعضی آدم ها نگذشت، دارم فکر میکنم چرا نباید از کسی کینه به دل داشت؟ چرا باید همه را بخشید؟ چرا؟ واقعا چرا؟
البته که خداوندِ تبارک و تعالی ما انسانها را با ظرفهای وجودیِ متفاوتی آفریده و امکاناتِ استفاده ی حداکثری از هر ظرفی را نیز به ما عطا کرده و این خودِ ماییم که انتخاب میکنیم از یک اقیانوسِ بی انتها به قدرِ بالِ مگسی برداریم یا یک لیوان و اختیار درست همینجاست که معنا پیدا میکند.
پس با این قید به تشریحِ مساله ای میپردازم باشد که به کسی بَر نخورد ان شاالله.
سال هزار و سیصد و نود بود، اولین اعتکافِ دانشجویی. ایام اصلا به کام نبود و روزها ذره ای به میل و رغبت من شب نمیشد، سالِ اول دانشگاه و رشته ای که با هزار و یک امید و آرزو به آن پا گذاشته بودم و دقیقاً مخالفِ همه ی همه ی همه ی تصوراتِ من بود. اعتکاف شاید تنها چیزی بود که مرا از دانشجو بودن خوشحال میکرد. سه روز زندگیِ متفاوت با تمامِ روزهای گذشته و اولین تجربه ای که فکر میکردم هرگز تکرار نخواهد شد. همه چیز خوب بود تا غروبِ روزِ آخر، قدیمی ترها گفتند برای اینکه این حالِ معنوی و خوب را حفظ کنیم تا چهل روز بعد از این اعتکاف روزی یک زیارت عاشورا، یک حدیث کسا و یک دعای توسل به همراه نماز شب بخوانیم. درخواست ها انقدر زیاد بود که چندین گروهِ چهل نفره ایجاد شد که قرار بود روزی چهل بار به مدت چهل روز هر کدام از ادعیه ی بالا خوانده شود.
از سومین روزِ بعد از اعتکاف کم آوردم. نشد، خسته شدم. حس مسخرگی، بیهودگی، خستگی، حس اینکه "من خیلی آدم بدی ام که برای نماز شب بیدار نشدم"، حس گناهکار بودن و همه ی این حس های بد انقدر اذیتم کرد که به این نتیجه رسیدم که "خدا ما رو نگاه نمیکنه". و خودم را از دایره ی خوبانِ خدا بیرون کشیدم و گوشه ای عزلت گزیدم و روزها گذشت ... تا اعتکافِ بعدی.
از قضا اعتکافِ سال بعد، شب ها به نماز شب خواندن نگذشت و سحر ها هم برای دعای ندبه بیدار ننشستم، بیدار بودم، کمتر از همه میخوابیدم ولی چیزی که بیدار نگهم میداشت، نه نمازهای سخت و چندصد رکعتی آن روزها بود نه ادعیه ی سخت و طولانی، من کتاب میخواندم، مسجدِ دانشگاهی که برای اعتکاف رفته بودم آن سال یک پک کامل از "نیمه ی پنهانِ ماه" و "اینک شوکران" و "یادگاران" تهیه کرده بود و به همه ی بچه ها امانت میداد، کتاب ها بینِ همه میچرخید و میرسید به من، چند کتاب را چندین بار خواندم، شهید ناصر کاظمی، شهید باکری، شهید همت، شهید چمران، شهید منوچهر مدق و ... شدند همدم و همراهِ آن روزهایم. غروبِ روزِ آخر من بیش از پنجاه جلد از همین کتابهای کوچک خوانده بودم و نگاه و اهدافم را تعیین کرده بودم، برنامه هایم را ریخته بودم و موقع خداحافظی حتی یک عدد از برگه های تا چهل روز فلان دعا خواندن را برنداشتم. دنباله ی اهدافم را گرفتم و به بعضی رسیدم و به بعضی نرسیدم، ولی دیگر حس نکردم بدم، گناهکارم، و "خدا منو دوست نداره". اتفاقا به این نتیجه رسیده بودم که حداقل برای من یکی کارِ عملی خیلی بیشتر از زیارت عاشورا با همه ی تقدسش جواب میدهد.
اتفاقاً سالِ سوم هم قسمت شد و به اعتکاف رفتم، بخاطرِ ضعفِ شدید نشد که روزه بگیرم، مدام تب داشتم، قرص هایم را هم لج کرده بودم و نبرده بودم و سرِ اعمالِ ام داود یک جنازه بودم که افتاده بود گوشه ای و مثلا داشت مناجات میکرد. سال سوم، نه کتابی بود، نه ادعیه ای، نه نمازهای سختی، سالِ سوم فکر کردم، به خیلی چیزها. به خودم، به دوستانم، به دیگران، به زندگی هایی که نمیدانم اسمش زندگی بود یا نه، به راهی که انتخاب کرده بودم به مقصدم به هدفم و همان فکرها بود که اعتکافِ آن سال را برایم نگه داشت. نگه داشت تا اعتکافِ سالِ بعد که نصیبم نشد ولی زندگی ام را تغییر داد. فکرهایی که وقتی بعد از آن سه روز دنباله اش را گرفتم زندگی ام را عوض کرد، نگاهم را تغییر داد و مقصدم را متعالی کرد.
حالا هم زیارت عاشورا و دعای توسل و نماز شب و ... را مساله ای بیهوده نمیدانم، اتفاقاً انجام هم میدهم ولی هیچوقت به کسی همان اول کاری نمیگویم برو فلان قدر دعا کن بهمان قدر نماز بخوان تا رستگار شوی، برای رستگاری اول از همه باید فکر کرد، فکر کردن به خود. عقل حجتی ست که خداوند درونِ ما قرار داده و هرگز به ما دروغ نمیگوید، همین عقلِ درونِ وجودِ خودمان. اگر با او و با خودمان صادق باشیم هرگز دچارِ بی راهه هایی که همواره هست نمیشویم.
پارسال، همین روزها، سخت ترین رجب سالهای عمرم از گذشته تا حال و آینده شروع شد. اعتکافی که اسم نوشتم و نرفتم، لیلةالرغائبی که در اشک محض گذشت و لحظه هایی که هر کدامش معنای کامل عجز بود. "بدتر از این هم هست؟" سوال مدام ثانیه هایم و اشک ... که خشک نمیشد از چشم هام. آبرو و اعتباری که از دست داده بودم و عزتی که دیگر نبود. دنیایم به آخر رسیده بود و به هر چه و هرکه به فکرم میرسید چنگ میزدم و تمام نمیشد آن سقوط مدام لحظه ها. سخت را در معنای اشدّ کلمه فهمیده بودم. دنیا با من سر شوخی نداشت و تازه داشتم پوست میترکاندم برای بزرگ شدن. رجبِ سختی آغاز شده بود و در عین حال اگر آن روزها هر روزی غیر از رجب و شعبان و رمضان بود چون پر کاه خشکی به آتش کشیده میشدم از تابش بی رحمانه ی آفتاب روشنگری ...
من، یکباره چون پرده ی نمایشی پیش چشم خلایق محشور شده بودم بی آنکه قیامتی رخ داده باشد ، بی آنکه قبری مرا در خویش ببلعد و بی آنکه قاضی عادلی لب به سخن بگشاید که این یک نفر گناهی نداشت ... لحظه ها روضه ی مکشوف شده بودند و اشک بود که خمیده قامتم کرده بود و نمک روی همه ی این زخم ها، مشهدی که مدام قسمت نمیشد ...
اهل دل میفهمد دم رفتن بگویند نیا یعنی چه ... و من با هر بار نرفتن هزار بار جان میکندم . چه انسی برقرار شد بین من و نرجس خاتون، بین من و خانم ام البنین، بین من و ابراهیم خلیل ... بماند . من شده بودم مصداق علمیِ خشم و عجز و تنهایی.
و تنها امیدم رئوف بودن تو بود حضرت بابا ... در تمام آن لحظه ها امیدم از هرکه قطع شد از تو نشد ، توی رئوفِ غریبِ دوری از فرزند چشیده مرا خوب میفهمیدی ... و من همه چیز را از تو میخواستم ، از تو که راه حرمت به رویم بسته شده بود . حالا اعتکاف امسال پیش توام، پیش تو یا رفیق، یا بابا، یا همه کَس ... حالا باز مقابل ضریحت می ایستم و از روزهایم میگویم، از یک سال گذشته ... که چطور رفت بر من .
این بار چشم در چشمت میدوزم و میگویم گذشت ... این بار محکم تر از همیشه میگویم گذشت ... گذشت آقا ... این بار واقعا گذشت و واقعا فصل جدیدی از من آغاز شد، فصلی که در آن با خیال راحت میتوانم شما را بابا صدا بزنم ...
میدونید، حقیقت اینه که من این روزها خیلی سردرگمم. ورود یهویی به دنیای تاهل اونم تو روزهایی که اصلا و ابدا فکرش رو نمیکردم، همه ی برنامه های کوتاه مدت و بلند مدت زندگیم رو بهم زد (تا باشه از این بهم زدنا، خدا روزیتون کنه). الان دارم روی مرز حرکت میکنم، مرز بین دنیای تنهایی و دنیای دو نفره بودن، به اهدافم فکر میکنم، به فتح دنیا، به اینکه میخواستم تنهایی چیکاره بشم و کجای دنیا رو بگیرم به اینکه دلم میخواست تو چهل و پنج سالگی چه شکلی باشم و الان چی میخوام؟ میشه دو نفره بود و اهداف قبل رو دنبال کرد؟ میشه هم یه زندگی رو اداره کرد و هم خوب و خوش و شنگول از این شاخه به اون شاخه گشت زد؟ هنوزم میشه امیدوار بود و جنگید؟ هنوزم میشه دنیا رو عوض کرد؟
اینا سوالاییه که این روزها از خودم میپرسم و در جواب همه شون یه بله ی محکم میگم ولی چیزی که جالبه تغییر برنامه هاس، تاهل آدم رو آرزو به دل نمیکنه، محدود هم نمیکنه ولی شکل فعالیتهای آدمو عوض میکنه، تا دیروز اگر میخواستی بری یه نشریه بزنی که افکار و عقاید اسلامی و قرآنی رو نشر بدی، از امروز خودت میشی یه نشریه متحرکِ زنده ی پویا که اخمش یه جهان رو بهم میزنه و لبخندش زندگی میبخشه.
دنیای تاهل بزرگه، به بزرگی افق دید ما.
مثلا مهم باشد یک درِ پر نرم کننده بریزیم تویِ ماشین لباسشویی یا نصفه، مثلا بدانم موعدِ گردگیریِ خانه یک بار درهفته است یا دوبار، مثلا اجازه ندهم پنجره ی پذیرایی را باز کنند که شکلِ پرده بهم نخورد، مثلا با وجودِ اینکه ظرف های بلور دم دست تر است همیشه از ظرف های سفیدِ گل آبی استفاده کنیم چون یادگارِ مامان بزرگ بوده، مثلا عکسِ دایی همیشه رویِ دیوارِ هال باشد که هر وقت سر از آشپزخانه بیرون میاورم ببینمش، مثلا فقط من بدانم دسته ی کشویِ سومِ کابینت شکسته و با احتیاط بازش کنم، مثلا جمعه ها ابگوشت داشته باشیم، مثلا شب جمعه ها تنهایی با آقا برویم امامزاده چون دلم گرفته، مثلا لوبیا پلو نخوریم هیچوقت چون دوست ندارم، مثلا گوشم بعضی حرفها را نشنود و هی "ها؟" "ها؟" بکنم و دستِ آخر حرفی که دوست ندارم بشنوم را نشنوم، مثلا ناراحت شوم کسی تویِ مهمانی گوشی بگیرد دستش، مثلا برایِ عید گندم سبز کنم و دور بذارم از دستِ دخترها، مثلا تنگ ماهی را قایم کنم تا لحظه ی آخر، مثلا خیلی مهم باشد که در مجلسِ عزا با کفشِ قهوه ای ظاهر نشوم، مثلا بخواهم پیراهنِ چهارخانه ی پسرها حتماً تویِ آفتاب پهن شود، مثلا قرار باشد شنبه ها حنانه ناهار بپزد، یکشنبه ها زینب و دوشنبه ها من و زهرا کوچیکه با هم و زینب و حنان قر بزنند که "شما زهرا رو لوس بار میارید"، مثلا کمیل را لوس بار آورده باشم و رئوف را یک مردِ به تمام معنا، مثلا شب ها بالای سرِ مرتضی آب بذارم و ... مثلا مامان شده باشم.
+ انارماهی با خوبی و همراهی شما جزوِ صد وبلاگِ برترِ بیان در سالِ 1394 شناخته شد. ممنونم : )
نمیدانم چه کنم. حال و روزم بهم ریخته. خنده هایم از ته دل است، عصبانیت و قهر و کینم هم. به مرز دق مرگی نزدیک شده ام. دنیا دست به دست داده تا بهترین روزهای زندگی ام را تباه کند. ترس روزهای کودکی، وحشت لحظه های نوجوانی و خاطرات تلخ به جامانده از حرفهای مفت، ذره ذره روح آدم را میجود. کاش میشد بعضی آدمها را نشنید و ندید.
سابقه نداشته فکر به نیش و کنایه ها و سوالات کسی خواب شب را از من بگیرد، سابقه نداشته با شنیدن اسم کسی بشوم اسفند روی آتش، سابقه نداشته برای برداشتن هر قدم فکر کنم به اینکه اگر فلانی اینجوری پرسید چجوری جواب بدهم ... میدانی زینب جان سابقه نداشته این همه بیکار و بی عار بچرخم دور خودم و هی با خودم مرور کنم فلان روز چرا فلانی اینجوری گفت ...
سرم همیشه شلوغبوده، خواندن کتابی، نوشتن قصه ای، انجام پروژه ای، دوختن کیفی یا ته ته ش عوض کردن ویندوز، ولی حالا که همه چیز افتاده روی غلتک، حالا که همه چیز آماده و حاضر مقابلم گذاشته شده حرفها و نیش و کنایه ها به چشمم آمده.
زینب جان، دختر موطلاییِ مامان، سرت را گرم کن، مادر، زن، دختر باید نیاز سنجی بلد باشد، اگر نیاز امروز یک لیوان آب گوارا به بابا دادن برای رفع خستگی ست ، بداند و عمل کند ... اگر نیاز فردا خواندن شبانه ی سوره ی حشر است، حواسش را جمع کند، مادری که بداند هر روزِ زندگی اش بر کدام پایه هاست که استوار است درگیر حرف و نیش و کنایه نمیشود.
زینتِ پدر، اندکی صبر کن، فکر کن، در آرامش به روزهای رفته بیاندیش و آدم های قبل را به خاطر بیاور، حرف و حدیث کدام یک تو را از آنچه که خدا برایت میخواست ذره ای و کمتر از ذره ای دور کرده؟ خدایت را بشنو، خدایت را ببین. آدم ها را بیخیال.
حلقه ی قدیمی را تویِ دستش جابجا کرد و زیرِ لب دعایِ دستِ چپِ وضو را خواند و مسح سر را کشید و برای مسح پا خم شد، دردِ همیشگی پیچید تویِ کمرش، بی اعتنا به درد، قد راست کرد و رفت پایِ سجاده، چادرِ سفیدِ گلدارِ نماز را برداشت و رویِ سرش انداخت، همیشه به اینجا که میرسید حاجی لبخند میزد، هر پنج وعده ی نماز، نگاهش زهرا خانم را تا اینجا دنبال میکرد، زهرا خانم هم نمیدانست، حاجی گرهِ چادرش را دوست دارد یا گردنِ کج شده اش را مقابلِ خدا، به هر حال تمامِ این سالها نگاهِ حاجی زهرا خانم را دنبال میکرد و بعد قامت میبست.
دست ها را کنارِ گوش ها برد و در سکوت با خدایِ خود عهد و پیمانِ نمازِ عصر را بست و خواست الله اکبر بگوید که "آهِ" در گلو خفه شده ی زهرا نگذاشت، بی اختیار برگشت، زهرا دست به کمر مانده بود و با چشم های از درد مچاله شده سعی میکرد دردش را در سکوت خفه کند که حاجی رسید، زهرا را بلند کرد و رویِ تختِ کنارِ اتاق خواباند: "چرا نشسته نماز نمیخونی خانم؟" ؛ زهرا انگار که خونِ روزهای بیست و چند سالگی به گونه هاش دویده باشد پشتِ چشم نازک کرد: "دیگه چی؟"
دست زهرا را تویِ دستش گرفت: "سه تاش افتاده، باید بدی ببرم پیشِ مرتضی زرگر برات نگین بندازه". حلقه ی دستِ زهرا را زیر و رو میکرد و بینِ بوسیدن و نبوسیدن مردد مانده بود، حاجی هنوز مثلِ روزهایِ اول زهرا را میخواست، دستش را برد طرفِ لب هایش، برای اولین بار زهرا مانع نشد، دستش بینِ دست و لب های حاجی یخ کرده بود.
به رسمِ هر سال لحظه ی تحویلِ سال قرآن را باز میکنم و روزیِ امسال چنین است؛
ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (سوره ی مبارکه ی حج آیه ی ششم)
سالتون منور به انوارِ مبارک و پرفیض الهی، ان شاالله که زیرِ سایه ی ولایت آقا امام زمان و سربلندی و عزتِ رهبرِ شریفمون سالی نیکو داشته باشیم.
: )
لحظه ها گذشت، ساعت ها و روزها و ماه ها تبدیل به سال شدند و سالها از حدّ صبوری و بردباری ما رد شدند و زمان بی رحم تر از هرچه بگویی خودنمایی میکرد، تا اینکه بالاخره دنیا پیشِ امیدواریِ مان روسیاه شد، ما بیشتر از هر چه که فکر کنی به خدایمان ایمان داشتیم، به او که زنده کردنِ مردگان، برایش آسان ترینِ کارهاست، و این بهار، آغازِ به هم رسیدنِ من و توست.
پنجره ها بوی شامپو فرش میدهند، دیوارها رنگ صورتی شیشه شور به خودشان گرفته اند و فرشها لیز شده اند، کف بهشان مانده. دست خودم نیست که پرده ها را سر و ته نصب کرده ام و آینه قدی اتاق را خوابانده ام روی زمین و لوسترها را گوشه ی هال روشن کرده ام. راستش را بخواهی دوست نداشتم به جای بوی سبزی پلو شب عید، عطر اسفناج پلو خانه را بردارد ولی خب ... اصلا شب عید که وقت عشق و عاشقی نیست شازده ... هان؟
من هر دفعه آمدم پیشِ شما حالم خوب بود، انقدر خوب که جلویِ ضریح می ایستادم و از اتفاقاتِ طولِ راه و سفر میگفتم. حاجتی نبود، درخواستی نبود. یا شاید آن لحظه ای که آنجا ایستاده بودم نبود. همین که رسیده بودم به شما انگار همه ی حاجاتِ دنیوی و اخروی را گرفته بودم، پس حالم خوبِ خوب بود و تنها حاجتِ روزهای آخر، زیارتِ دوباره بود که اطمینان داشتم به زودی برخواهم گشت.
مشهدِ آخری اما یک فرقِ اساسی داشت. من داشتم دق میکردم، داشتم میمردم، مضطر شده بودم، چیزی تویِ وجودم بالا و پایین میپرید و اجازه نمیداد بنشینم وسطِ دارالحجه و هر هر هر بخندم و بقیه را بخندانم و با شما شوخی کنم. چیزی تویِ وجودم اصلا خندیدن را اجازه نمیداد. چیزی تویِ وجودم بود که میخواست بپرد شما را بغل بگیرد، چیزی تویِ وجودم میخواست دست برساند به ضریح، برای اولین بار، آن مشهدِ آخری بود که همه ی روشنفکر بازی هایم را گذاشتم کنار و به خودم که آمدم چسبیده بودم به ضریح و های های گریه کرده بودم و خواسته بودم آنچه را که باید.
میخواستم با در و دیوارِ حرم یکی شوم، از قطار جا بمانم، برنگردم، مجاور شوم. خیلی چیزها میخواستم و میدانستم که نمیشود، از سرِ همین نشدن بود که بعد از زیارتِ آخری صحنِ جامع را دوان دوان طی کردم و آمدم بیرون، میخواستم از آن حجمِ عظیمِ دلتنگی که هر لحظه مرا میبلعید فرار کنم و کردم ؛ ولی زخمش ماند. چیزی مثلِ یک گلوله ی گِلی ماند بیخ گلوم و تکان نخورد تا همین حالا.
دلتنگم آقا، بدجور دلتنگم. یک دعایی کردم که خودم ماندم توش ... حکایت این مشهد نیامدنِ یک ساله هم همان دعاست، همان دعا که میدانید ...
بطلب آقاجان، میخواهم بهتان نشانش دهم، میخواهم ببینیدش، میخواهم کنار هم نگاهمان کنید.
حرفهایت، نقطه نظراتت و همه ی آنچه که این روزها از تو به گوشم رسید، به اضافه ی همه ی چیزی که خودم دیدم؛ از رابطه ی بینِ آدم ها ناامیدم کرد. شاید من توقع زیادی داشتم که فکر میکردم این روزهایم را بیشتر از بقیه هستی. شاید تقصیر من بود که توقع داشتم خوشحال شوی، بتابی، بخندی ... نمیدانی اما هر یک خبری که از تو به گوشم میرسد میشود خنجرِ گداخته، فرو میرود تویِ جگرم. دوست داشتم اینها را با خودت هم بگویم ولی میدانم که نمیفهمی. یا من حرف زدن بلد نیستم یا تو گوش دادن نمیدانی ولی مطمئنم مثلِ همیشه حرفم را نمیفهمی و بدتر از بد میشود حرف زدنِ این روزها، برای همین سکوت کرده ام.
سکوت کرده ام تا به خودم بگویم "غم" جزء جدایی ناپذیر زندگیِ دنیایی ست و درد موقعیت شناس نیست. سکوت کرده ام تا به خودم بفهمانم همه چیز رفتنی ست، مثلِ رابطه ی خوبِ من و تو. مثلِ همه ی درد و دل هایمان. سکوت کرده ام تا به خودم بفهمانم سکوت کردن بهترین کارِ تمامِ این سالها بود و نکردم.
ای کاش میشد نیش زبانت را عمل کرد، مثلِ دماغت، مثلِ چروکِ چشمت، مثلِ گونه هایت، ببینم اهالیِ اینجا شما دکتری را سراغ دارید که بتواند نیشِ زبان را بردارد؟ مثلِ قسمتی از معده، روده، مغز ...
یک دفتر داشتم، قدّ نوشتنِ یک خروار حرف، با تو. حرفهایی که فقط مالِ خودِ خودت بود. از وقتی که واقعا دلم خواست تویی باشی که حرفهام را بهش بزنم، هیچ راهِ بهتری به ذهنم نرسید، جز داشتنِ یک دفتر، برای حرف زدن. آنقدر حرف تویِ گلوم تل انبار شده بود که دم دستی ترین دفتری که تویِ کمد بینِ کتابها پیدا کردم را برداشتم و شروع کردم به گفتن. وقت هایی که دلم خیلی میگرفت دفتر را با خودم میبردم این طرف و آن طرف به خیالِ اینکه تو همراهمی.
حالا
آمده ای، هستی، و من انگار که سالهای سال با تو هم سخن بوده ام، فقط دلم میخواهد نگاهت کنم. همین.
نه انار، نه ماهی، نه گوجه سبزهای برغان، حرف سیب های دماوند را هم نزن. تازه آش ترخینه ی خانجون را خورده ام، نه که فکر کنی خیلی ها، نه، قد یک نعلبکی شاید هم کمتر. کلم پلوی شیراز هم نه. حرف آش دوغ اردبیل را نزن، عزیز هفته ی پیش بغچه پیچ کرده و فرستاده بود بیاورند خانه، نه دلم عرق بهارنارنج و چای سیب هم نکشیده، نه، نه، زبان به کام بگیر، تلفنچی تا ابد مجال صحبتم نمیدهد که سوال پیچم میکنی. دلم تو را کشیده شازده، بیا.
مثل وقتی که یک دفعه تو را میانِ استخر انداخته باشند و گفته باشند شنا کردن بیاموز. انتخاباتِ این دوره دقیقاً مثل همین است. -البته برای من-. مدام فکر میکنم چه کنم؟ چه کسی؟ برگه را به نامِ کی سیاه کنم؟ و برای خبرگان راحت تر به نتیجه میرسم تا مجلس ... . انگار کن بخواهی نمک و فلفل و ادویه را از میانِ آشِ شوربا جدا کنی، خب نمیشود.
اصولگراهای غیورِ همیشه در صحنه اگرچه ما را امیدوار میکنند ولی این بار، یک سوالِ اساسی ذهنم را درگیر کرده و آن هم این است که: این لیست، مگر سالها نیست که در مجلس هستند، چه کردند؟. گاهی دوست دارم به توپ ببندم و خلاص. دوست دارم خودم را راحت کنم از این انتخابِ سختِ دشوار. از این مرحله ای که معلوم نیست چطور بگذرد ... . گاهی پناه میبرم به قضایِ الهی و میخواهم آن نام که من مینویسم را به اصلحی که خودش میداند تغییر دهد ولی ... چه کنم که یاد گرفته ام "إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم".
+ این ویروس جان قصد ندارد ما را رها کند، و تا زمانی که قصد دارد بماند ما مجبوریم میزبانش باشیم، مجبووووور. [خسته شدم انقدر گوشی به دست خوابیدم، حس اعتیاد بهم دست داده : | ...]
- پرسیدی درآمدش چقدره؟
+ نه
- پرسیدی منظورش از ساده زیستی چیه؟
+ نه
- پرسیدی چه برنامه ای داره برای آینده ش؟
+ نه
- میشه بگی یک ساعت و ربع توی اتاق داشتید به هم چی میگفتید؟
+ نمیدونم فقط میدونم خیلی به هم شبیه بودیم
- همین؟!!!
+ خب آره، حرفهاش رو من میفهمیدم، نیاز به توضیح اضافه نداشت برام.
- : |
زهرای مامان
مادر که شدی
میفهمی نباید سرما بخوری، میفهمی اشک ها فقط مالِ زمانِ چراغ خاموشِ هیات اند. کم کم یاد میگیری از همه دیرتر بخوابی و زودتر بیدار شی. مادر که شدی یاد میگیری سفره بیاندازی نه اینکه فقط پایِ سفره بنشینی. زهرا جان؛ مادر که شدی یاد میگیری همیشه بخندی یاد میگیری همیشه خوب، همیشه شاد، همیشه بهار باشی. مادر که شدی یاد میگیری این تویی که در را به رویِ میهمان باز میکنی، مادر که شدی، سپر میشوی، سپاه میشوی. یاد میگیری نباید وقتِ بیماری بخوابی، میفهمی سرماخوردگی استراحت ندارد و قرص های مسکن نباید خواب آور باشند.
زهرا، دخترم؛ مادر که شدی میفهمی محبت، یک محورِ دو سویه نیست و این تویی که باید همواره ببخشی و امید داشته باشی به پیشرفت، به بهتر شدن. مادر که شدی یاد میگیری از پایین به بالا نگاه کنی، بغض کنی، ناله کنی، فریاد بزنی ولی بخندی. مادر که شدی، خیلی چیزها را یاد میگیری. یاد میگیری بینِ در و دیوار محکم بایستی.
به دختر خانم هایی که ترمِ هفتِ کارشناسی هستند و دارن تدارکِ کنکورِ ارشد رو میبینند
به دختر خانم هایی که کارشناسی رو تازه تموم کردند و دارن خودشون رو برای کنکورِ ارشد آماده میکنند
به دختر خانم هایی که فکر میکنند اگر بلافاصله بعد از کارشناسی برای ارشد اقدام نکنند پشتشون باد میخوره و دیگه هیچوقت سراغش نمیرن
به دختر خانم هایی که فکر میکنند به محضِ اینکه درسشون تموم شد دیگه روزی شون دستِ خدا نیست و دستِ خودشونه و باید برن سرِ کار
پیشنهاد میدم یه مدتی به خودشون استراحت بدن، فضایِ هفتاد تا صد متری (حالا یه کم بزرگ و کوچیک) خونه رو قدم بزنن. یه ذره دستشون رو بزنن زیرِ چونه شون و به مامانشون نگاه کنند، یه کم تو رفتارهای باباشون دقیق بشن، یه ذره ظرافت های به درد خورانه ی خواهر و برادرهای کوچیکتر یا بزرگتر از خودشون رو پیدا کنند. اندکی برن مهمونی و خاله و عمه و عمو و دایی رو ببینند و رفتارهای خوب و بدِ هر کدوم رو نگاه کنند و به بعضیا حق بدن برای برخی رفتارهای به قولِ ما بی کلاسشون. یه ذره زندگی کنند، یه کم شوقِ لباسِ عید خریدن بدونِ محدودیتِ اینکه آخ این کفشو میشه تو مدرسه پوشید یا این مانتو رو میشه تن کرد و رفت دانشگاه، رو تجربه کنند. یه ذره بوووووی غذایِ مامان رو استنشاق کنند، یه کم تو سایت های گل گلی جاتِ اینور و اونور بچرخن، یه ذره ایده و فکر و نقشه و طرح برای زندگیِ آینده شون، برای اون آشپزخونه ای که قراره مالِ اونا باشه، برای اون مبل و میز و تختی که قراره اونا تصمیم بگیرن کجا باشه و چجوری باشه نقشه بکشن. برای اون خونه ای که اونا قراره خانومش باشن طرح بریزن.
بعدش
برن ارشد بخونن. دیر نمیشه به خدا، بذارید یه چیزی از زندگی بفهمید. خسته نکنید خودتونو تو دانشگاه و سرِ کار و اینور و اونور، یه ذره سوزن دست بگیرید خیاطی کنید اصن روحتون جلا میگیره (جلا رو میگیرن؟ یا میزنن؟ یا جلا داده میشن؟!!).
خلاصه که یه کم خوش بگذرونید، دخترونگی کنید، خودتونو غرقِ دنیای مردونه نکنید.
این بود انشایِ من.
بزرگ شدم میخوام مامان شم : )
کاش حکمتِ خواب های این روزها را میدانستم
: )
دلت که شکست، استغفار کن، تند تند، تند تند استغفار کن عبدالرحمان جان. برای آن کسی که دلت را شکسته استغفار کن.
+کانالم رو دوست دارم : )
سبزِ درخودکاری
آبیِ فیلتری
لیموییِ روشن
صورتیِ خارجی
قرمزِ قجری
همه ی این رنگ ها از نو ساخته می شوند؛
تو که پا به دنیایم بگذاری
شازده.
ایّوب، جانِ مادر
بعضی نسخه ها در دکان هیچ عطاری و مطب هیچ پزشکی و سر کلاس هیچ استادی یافت نمیشود. بگرد، بفهم، عمل کن. به نسخه ی خودت عمل کن.
پ.ن: لینک کانال را گذاشتم آن بالا.
یک روزهایی از این زندگی را داغ میکنی. جوش میاوری. میسوزی. لبخند میزنی. هدفگذاری میکنی. میخوری زمین. از اول شروع میکنی. دستت را میگیری به دیوار و کمر راست میکنی و میگویی گور بابایش، لیاقت نداشت. سر بلند میکنی به آسمان و میخندی، مینویسی، نقاشی میکشی، میروی، میایی، همه ی همه ی همه ی "هستی" را زندگی میکنی و یک دفعه داغ میکنی. جوش میاوری. میسوزی. لبخند میزنی. هدفگذاری میکنی. میخوری زمین. از اول شروع میکنی. دستت را میگیری به دیوار و کمر راست میکنی و میگویی گورِ بابایش، لیاقت نداشت. سربلند میکنی به آسمان و میخندی، مینویسی، نقاشی میکشی، میروی، میایی، همه ی همه ی همه ی "هستی" را زندگی میکنی و یک دفعه ...
یک دفعه برمیگردی میبینی این تو بودی که سوخت، تو بودی که دست گرفت به دیوار و ایستاد، این تو بودی که شکست، تو بودی که خاکستر شد، تو بودی که تمام شد و تویی که میخندی، تویی که نقاشی میکشی، مینویسی، میروی، میایی ...
یک روزهایی از این زندگی را باید تف کرد رویِ زمین، به قاعده، با حوصله، با تمرین، محکم، به دورترین نقطه ها، تا ترشحِ دوباره ی بزاغ وقت هست برای خندیدن و راه رفتن و دویدن و تاب خوردن و نقاشی کردن و نوشتن و هر کارِ احمقانه ی دیگری که اسمش حالِ خوب باشد.
ما آدم ها در زندگی نعمت هایی داریم که فقط و فقط و فقط وقتی که دیگر نداریمشان میفهمیم بوده اند.
پ.ن: در پی اقداماتِ خیلی ها، ما نیز تصمیم گرفتیم کانال دار شویم :دی
هر کس دوست داشت عضوِ کانالِ هنوز هیچی ندارِ ما شود، اینجا اعلام کند تا لینک را برایش بگذاریم.
حنّانه ی مامان. روزهایی میرسد که بی برو برگرد پریشانی. تشویش از سر و رویت میبارد. بین ماندن و رفتن و گفتن و نگفتن و خوردن و نخوردن و گوش کردن و گوش نکردن هاج و واج مانده ای. آن روز احتمالِ قریب به یقین هیچ کدامِ حرفهای مرا نفهمی و آن قسم را هم که متوجه میشوی متفاوت با دنیایت میپنداری و مرا دور از روزهایِ خودت تصور میکنی و با غیظی فروخورده به اتاقت پناه میبری تا بهترین تصمیم را بگیری. آن روزها انسان هایی هستند به قدرِ وسعِ خود فهیم و دانا و ترش و تلخ چشیده و نظریاتی دارند که تو را بیش از آنچه من و بابا بگوییم خوش خواهد آمد. حرفهایی که در نظرت به دنیای تو شبیه تر است و نگاه هایی که برایت تحسین برانگیزتر است از آنچه در خانه داشته ای، آنها را من حیث المجموع بهتر از ما خواهی دید.
اما
نورِ دیده ام، فکر کن، آنها که خریدارِ حرفهایِ بی مثالشانی، مادران و پدرانی هستند، چون ما که حرفشان در تنورِ خانه ی خودشان خریدار نداشته، نه که کم کار بوده باشند، یا به قصد و غرضی تو را از آنچه هستی به میلِ خود بکشانند، نه، آنها در تنورِ دیگری با گِلِ دیگری از رنگ و لعاب و قانونِ دیگری پخته اند، که تو غیر از آنها بوده ای. پس جانِ دلم، راهت را خودت انتخاب کن. حرفها را بشنو، پندها را به خاطر بسپار و پیشنهاداتِ ریز و درشت و خرد و کلانِ زندگی ات را بررسی کن، ولی نگذار رای و نظرِ دیگری راهِ تو را انتخاب کند. که اگر به راهِ انتخابیِ دیگران پا بگذاری، خسته و نالان هرجا که باشی مجبوری برگردی و از اول شروع کنی.
نگذار راهِ رویاهای دیگران، دنیایت را بسازد.
گاهی دلم برای زمانِ مدرسه و حال و هوایِ اون دوران تنگ میشه. روزهایی که مطمئن بودی غروبِ جمعه به دلهره ی مشقِ ریاضیِ شنبه میگذره و شبِ سه شنبه به دلشوره ی امتحانِ عربیِ فردا صبح به سر میرسید. روزهایی که همه ی خستگی های عالم از تنت با ناهارِ خوشمزه ی مامان در میشد و همه ی زندگی ت خلاصه میشد تو اینکه سرِ صف کدوم سوره رو با صوت بخونی. وقتی فکر میکنم برا خاطرِ یه سرودِ ساده تو دهه ی فجر یا یه تواشیح قشنگ تو میلادِ امام حسن چققققدر حرص خوردم خنده م میگیره. چه روزهای عجیبی بود. شاید از یه نظر بشه بهش گفت روزهای بی دغدغگیِ محض. اون روزها ما کاری به نرخ دلار نداشتیم، سانتریفیوژ برامون هیچ معنا و مفهومی نداشت و اوجِ اوجِ روشنفکری مون این بود که بریم از دانشجوهای فیزیکِ فامیل یه چیزهایی درباره نانوذرات بپرسیم و بیایم سرِ کلاسِ علوم پز بدیم که بععععله مام یه چیزی حالیمونه. اوج مبارزه ی فرهنگی مون این بود که معلم دینیِ بدبختمون رو به چالش بکشیم که "بنظرِ شما دوستیِ دختر و پسر اشکال داره؟" و اون بنده خدام بحث رو به هزار و یک جا بکشونه که نخواد درباره چیزی که دوست نداره حرف بزنه. کارِ خلافمون دزدیدنِ گلدونای اتاقِ خانم مدیر بود و چیدنِ اونا لبِ پنجره ی کلاس و رد و بدل کردنِ چند تا فیلم و مجله و این آخریام گوشی بردن اوجِ اوجِ قدرتمون بود. یادش بخیر اون موقعی که این جوراب کوتاه ها تازه مد شده بود تو مدرسه ما ممنوع بود پوشیدنش، کلیپس نباید میزدیم به سرمون و باید موهامون رو فقط با کش میبستیم. هنوز هیچ کدوممون فرقِ ریاضی و انسانی و تجربی رو نمیدونستیم، نمیدونستیم به محضِ اینکه پامون برسه به دانشگاه صد و هشتاد درجه فرق میکنیم و وای به حال اونایی که نتونستن تو دانشگاه فرق کنن و خون دل خوردن و خوردن و خوردن و هی دلشون خواست برگردن به همون دنیایِ پاک روزهای مدرسه ولی دیگه ممکن نبود. دانشگاه ازمون آدم های دیگه ای ساخت. آدم های سبز، آدمهای بنفش، آدم های سفید، ما دیگه نتونستیم دستِ هم رو محکم فشار بدیم و تغذیه مون رو با هم نصف کنیم. دیگه نتونستیم کاپشن و کیفمون رو با هم عوض کنیم و بریم خونه و قرقرهای مامان رو با افتخار تحمل کنیم. ما دیگه نتونستیم با هم سرِ یه سفره افطاری ساده بشینیم بدون اینکه یادمون باشه فلانی یواشکی روزه ش رو خورد. دانشگاه همه مون رو تغییر داد. شل و سفت گرفتنِ چادر شد معیار و ملاکِ دوستی هامون، رنگِ مو و مارکِ شلوار برامون شد ارزش، دیگه برامون افت داشت به نرگسی که دیروز با هم رویِ یه نیمکت مینشستیم به همون چشم نگاه کنیم. ولی امان ... امان از اونایی که بازم نتونستن تغییر کنن.
من یکی از اونام. یکی از اونایی که هنوز به مرجان به چشمِ همون رفیقِ روزهای پونزده سالگی نگاه میکنم و به درسا به چشمِ یه بغل دستیِ مهربون. هانیه برام هنوز یه دخترِ دیوانه ی مشنگه و پردیس یه دخترِ بیش از حد حساس، مرضیه بنظرم بیش از حد سفته و زهرا نرم ... ولی هیچ کدوم دیگه اونجوری که من بهشون نگاه میکنم نیستن. عوض شدن، راه هاشون فرق کرده، نگرششون به دنیا یه مدلِ دیگه شده. دیگه دوست ندارن با هم یه مجله بزنیم ... یا شاید دیگه نمیتونیم با هم یه مجله بزنیم.
*قرار بود اسم مجله مون باشه، ولی انگار شد دنیامون.
دعای ندبه را صبح باید خواند
دعای عهد را هم
برای آمدنش باید بیدار شد.
اینکه یک دفعه همه ی بنیان های فکریِ آدم بریزد بهم بد است. اینکه اصلا ندانی بنیانِ فکری یعنی چه؛ هم بد است. اینکه به این نتیجه رسیده باشی که مثلِ تکه پری رها در باد هستی که هی به این سو و آن سو میروی هم بد است.
اما
میدانید چی خوب است؟
اینکه آدم بالاخره به این نتیجه رسیده باشد که به این عالم آمده که همه چیز را از او بخواهد و ایمان داشته باشد، ایمان واقعنی ها، بله ایمان داشته باشد که هرچیزی که سرِ راهش میاید از جانبِ اوست و خیر است و صلاح است خوب است، اینکه بدانی همه ی چیزهای دور و برت برای این است که از آنها به بهترین شکل استفاده کنی خوب است، اینکه رسیده باشی به این نتیجه که دنیا ذاتاً بی ثبات است و این تو نیستی که فرت فرت تغییر میکنی بلکه دنیاست که یک روز با توست و یک روز علیه تو خوب است، اینکه بدانی تنها ایمان به اوست که نجاتبخش است خوب است.
یک سخنِ جانانه از دکتر شین*:
آموزشِ سبک زندگیِ عارفانه به یک انسانِ شهرنشین، ظلمِ به اوست.
*دکتر شین، دکتر شریعتی نبوده و هیچ نسبتی هم با ایشان ندارد.
یک روزهایی تویِ این زندگی هست، دوست داری فیه و مافیهِ دنیا را رها کنی و تویِ خانه بمانی ورِ دلِ مادرت. همه ی کارهایت را هم برمیداری میبری وسطِ پذیرایی پهن میکنی که بیشتر و بیشتر و بیشتر ببینیش. بعد هی باهاش حرف میزنی، سوال میپرسی، از نحوه سرخ کردنِ ماهی گرفته تا برنامه ریزی برای عروسیِ هفته ی آینده. انگار زمان متوقف شده، ساعت ها ایستاده اند به وقتِ بهشت تا تو مادرت با همه ی وجود لمس کنی، ببینی، ببویی، ببوسی، بشنوی.
شوهرها و خواهرها و برادرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ ها را نمیدانم، اما، مادر و پدرها را میشود قشنگ از دریچه ی یک رمانِ قشنگِ پر فروش دید، کافی ست یک دستمال بگیریم دستمان و چشممان را تمیز کنیم و بعد نگاهشان کنیم، بهشت واقعا کنارِ همین هاست.
نمیدانم کجایی، چه میکنی، مشغولِ توبه ای یا غرقِ گناه، پشیمانی یا مغرور، مخالفی یا موافق؛ هیچ کدامِ اینها را در موردِ تو نمیدانم. آنچه فی الحال بر تو میگذرد، به من که برسد گذشته ای ست که مربوط به من نیست، ما قرار است آینده مان را با هم بسازیم. نمیدانم روزی برایت خواهم گفت یا نه. این روزهای بی تویی، محضِ دلتنگی و تنهایی و عاشقانه بازی های الکی سخت نیست، سخت است چون نظامِ دنیا این ریختی ست که مرا و تو را آبدیده میکند تا به هم برساندمان؛ و من، بی حوصلهِ دخترکِ نازپرورده، گاه خسته میشوم. خسته میشوم از این حضورِ زیاد و کمِ آدم ها. از این آمدن ها و رفتن هایی که میدانم هیچ کدامشان برایِ من نیست. از این روزهایی که برایش یک توجیه دارم و آن هم تجربه است، تجربه ی چی نمیدانم. وقتی روزیِ مرا معلوم کرده اند، جُفتِ مرا قرار داده اند و قدرِ معلومی برایش گذاشته اند، این تجربه های آمدنی و رفتنی کی و کجا قرار است به دردم بخورد؟ نمیدانم.
الآن فقط میدانم بیش از حد خسته ام.