پس از سالها
شاید عنوان برای آنچه که می خواهم بنویسم مناسب باشد. یعنی مناسب ترین عنوانی بود که به ذهنم رسید. مدت زیادی است ننوشته ام. نه فقط اینجا که هیچ کجا. جز اندکی در اینستاگرام که نمی دانم آن هم کی بد عهدی اش را اثبات خواهد کرد و خیلی هم کم در دفترچه خاطرات روزمره. حقیقتش این است که خسته ام. این جمله اول همه ی جمله هایی که این مدت در دفتر خاطراتم نوشته ام وجود دارد. خیلی خسته ام. انگار کن کلمات را چون باری از این سو به آن سو میبرم و بی هیچ تولدی یا هیچ تغییری فقط ایستگاه ها را طی میکنم.
امروز دخترم گفت: امروز اصلا روز خوبی نبود مامان. تازه ظهر بود که به این نتیجه رسیده بود. پرسیدم چرا؟ گفت: چون اصلا خوشحال نبودم و اصلا باهام بازی نکردی.
راستش حوصله ی هیچ پاسخ دیگری را نداشتم جز اینکه: این جزو طبیعت زندگیه دیگه؛ همه ی روزها که شاد و خوشحال و شنگول نیست آدم. و او که بخاطر جهان بکر کودکانه اش کلمهی معصوم را زندگی می کند، در جوابم گفت: نه این طبیعت زندگی نیست، اگر هست خورشید و کوه و درختش رو نشونم بده.
بی حوصله تر از قبل گفتم: حالا طول میکشه تا این چیزا رو بفهمی. طبیعت زندگی با اون طبیعتی که تو میگی فرق داره. متاسفانه ذهن پرسشگرش را بیدار کرده بودم و پرسید: چه فرقی خب برام بگو. و من که صبر نداشته ی امروزم ته کشیده بود فقط گفتم: بزرگ میشی میفهمی. نق زد. بی توجهی کردم. تلویزیون را روشن کرد و نشست پاش.
اصلا کی گفته مادرها همیشه باید حوصله داشته باشند؟ حقیقتش آمدم بنویسم تا بار کلمات روی دوشتم سبک شود. اگر کسی اینجاست به من بگوید چرا نمی توانم حرف ر با سه نقطه رویش را در کیبورد پیدا کنم؟ تا شاید بتوانم بیشتر بنویسم و هر روزی اندک باری از دوشم بردارم و شاید قد راست کنم.
دوباره.