انارماهی

بسم الله

بایگانی

شعر

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۲۶ ب.ظ
واژه و قافیه و بیت و غزل بی رحمند
خواستم شعر بگویم همه با هم رفتند
قلم و رنگ و دو تا بومِ سفید اینجا بود
تا تو در یاد شدی ، یک سره بید اینجا بود
چنگ و تنبور و نی و بربط و دف آماده
 دست بردم بنوازم ، همه نت ها ساده
گفتمت چرخ بزن ، رقص کنان دور شدی
گفتمت حرف بزن ، یک دفه محشور شدی
  • انارماهی : )

8282

دوشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۲، ۰۵:۲۷ ق.ظ
نوشته بود : جای خالیِ دندونی که نیست درد میکنه ، خلاء درد میکنه ، عجیبه: )واقعن خلاء درد میکنه ، ولی بنظرم عجیب نیست ... جایِ خالی ، هرچی هم که باشه درد میکنه ...پیک بادپا خیلی خوبه ، یه وقتایی آدم دوست داره خودشو پیک کنه اون دنیا ... با موتور که سریع تر هم برسه+ دو تا تیکهء بالا هیچ ربطی به هم ندارن : ) همونطور که به تیکهء پایینی ربط ندارناستاد : معدلت چند شد خانوم آسمون ؟من : [...]استاد : چرا انقدر کم ؟ درس نخوندی ؟ چرا درس نخوندی ؟ بچهء درس نخونی هستی ؟یکی از غایبین با حضور یهویی ش توی کلاس زومِ استاد رو از رویِ من برداشت بچه ها از پشت : چرا راستش رو گفتی ؟من : خب چی میگفتم ؟بچه ها از پشت : ما راستشو نگفتیم ، به این چه که معدل ما چنده ...من با خودم : خب خیلی ها در طول روز سوالهایی از ما میپرسن که جوابش بهشون هیچ ربطی نداره ، باید دروغ بگیم ؟نظرِ شما چیه ؟
  • انارماهی : )

زی تیر نگه کرد و پرِ خویش در او دید ...

جمعه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۲۴ ب.ظ
این سرزمین را رییس جمهوری بود که آنقدری برای مردم شعور قائل میشد که اختیارِ مرغ یا گوشت یا نان یا طلا یا زهرمار در دهان گذاشتن را به خودشان میداد که به تاریخ پیوست ... لیکن ریاستِ جمهورِ فعلی سرزمینِ مذکور ، همان میزان شعور را نیز برای مردمی که اگر نبودند او نیز اکنون بر چنین مسندی تکیه نداشت ، قائل نیست ...
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۲، ۰۵:۵۸ ق.ظ
کابوس ، رویا ، خواب ، رویای صادقه ، خیال ، ...همه ش تماماً در جنگ میگذره ...همه ش ...
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۵:۲۸ ب.ظ
ساده نگیر اگه هنوز میتونی با این همه سادگیات بمونی
  • انارماهی : )
حسّ خوبی بود ، برف ، مه ، سرما ، تجربه ای که سالها گاه به جبر و گاه به اختیار از من ربوده شده بود . برف میزد توی صورتم و من مست از سرمایی که آرام آرام تمامِ جانم را میگرفت راه میرفتم و گاه با نفسِ عمیقی دانه برفی را میهمانِ دماغ و حلق و ریه ام میکردم . مثلِ روزهای کلاسِ 305 بود ، که پنجره باید باز میبود تا مهِ تویِ حیاط به درونِ کلاس هم بیاید ، ... چه خوشحال بودم من که دوست داشتم کلاس را آنقدر مه بگیرد که ما دیگر معلم را نبینیم و معلم دیگر ما را نبیند و همه غرقِ دنیای خودمان آنچه را بیاموزیم که دوست داریم و آنچه را رد کنیم که میپسندیم ... و این همه را لذتِ بیشتری فرا میگرفت وقتی که چند بچه دانش آموزِ هم قد و قوارهء خودم پیشِ حرفم گوشِ شنوا داشتند ... اینها همه بود و من که وقتِ برف و مه مستِ دنیای آسمانی میشدم که بی مهابا خود را به وجودم میسایید . حالا امروز بعد از سالها تمامِ احساساتِ آن روزها را تنهایی و در خیابانی به سمتِ ونک و بعد میرداماد تجربه میکردم ... تنهایی ، برف ، خیالبافی ، گاه به قدرِ یک کودکِ پنح ساله و گاه تا بلندای یالِ اسبِ سواری شاهزاد که در ذهنِ دخترکِ پانزده ساله ای خودنمایی میکند و گاه به قدرِ خیالاتِ فلسفیِ پیرِ چهل و اندی ساله ای که وامانده بین رفتن و ماندن روزگار میگذراند ... راه طی شد ، ...پیاده روی و قدم زنی و هم سخنی با برفها و نورها و سبزه ها و کورها بس بود ، باید سوارِ ماشین میشدم ، هرچه صبر کردم نیامد ، غروری مخصوص به خود مرا به رفتن خواند ، اول در جستجوی آژانس برامدم و وقتی نیافتم فکرِ "این من نیستم که باید منتظرِ تاکسی باشم اوست که باید به من خدمت برساند وگرنه من پا دارم ولی حیاتِ او و حرکتِ او وابسته به من است" مرا به رفتن خواند ، ... دیگر هیچ چیز خوشایند نبود ، سرما تمامِ جانم را گرفته بود و شاید برای حفظِ حیاتِ انگشتانِ دست هرازچندگاهی با ارسال یک اس ام اس یا تکانی به انگشتهایم میفهماندم که هنوز زنده ام و تا زنده ام آنها هم باید زنده باشند . خوبی ش به بودنِ مردمِ در تکاپو بود ، گاه به همهمهء ذهنِ دختری گوش میدادم که لباسِ مناسبِ مهمانی نداشت و به قولِ خودش با یک ژاکتِ بهاره در آن هوای سرد به میهمانی میرفت و گاه به تعدد آژانس های املاک گیر میدادم که بینِ این همه یک آژانسِ اتومبیل نیست که مرا به خانه برساند ، تقاطعِ آفریقا با این فکرها رد شد ، حالا تنها امیدِ به جلو رفتن همین بود که فکر کنم مردمِ رویِ پل توی ماشین نشسته اند و من حداقل حرکتی و جنبشی دارم و خودم را از فکرِ گرمایِ توی ماشین هایشان خلاص میکردم ، تقاطعِ مدرس آه از نهادم برآمد ، یادِ نرده های وسطِ اتوبان افتادم ، فکر کردم باید یا انقققققدر بروم پایین تا به پلِ همت برسم و نمیدانم با چقدر مشقت خودم را به آن سمتِ اتوبان برسانم و یا مدرس را آنققققدر پیاده گز کنم که برسم به هفت تیر و اصلن به مردمی که مقابلم راه میرفتند توجه نمیکردم و انقدر سرگرم شمردنِ دانه های برفِ نشسته رویِ مژه هایم بودم که فکر نکردم پس این آدمهایی که مقابلم راه میروند چرا یهو محو میشوند و نه مدرس را تا همت یا هفت تیر میروند و نه هیچ که سر بلند کردم و دیدم بله ، شهرداریِ محترمِ تهران یک عدد پلِ هوایی آنجا کاشته که مخصوص رد کردنِ اتوبانِ مدرس و ادامهء راهِ بلوارِ میرداماد است ، چه نعمتی ست پله برقی ، برای کسی که خشک شدنِ مایهء بین مفصلی اش را به وضوح حس میکند و چه صعب است خراب بودنِ طرفِ دیگرِ این پلهء جدیدِ تکنولوژیک ، برای منی که کم خونیِ شدید یکی از امراضِ بر ملا شدهء وجودم است و توی آن سرما همان یک ذره خون هم از حرکت ایستاده و به پر روییِ خویش زنده بودم با مفاصلی خشک شده و ترق ترق کنان پایین آمدن از پله ها مصیبتی عظیم بود که از شرحِ آن در این مقال عاجزم ... دوباره ادامهء راه ، حالا مغازه های لباس فروشی یکی یکی پیدا میشد ، کتِ پاییزهء مسعود را از یکی از همین مغازه ها خریدیم ، همین سرِ نبشی ، یک کتِ پاییزهء نخودی رنگ بود و تنها عنصرِ دوست داشتنیِ وجودِ او برای من که البته برای او عَرَضی حساب میشد و نه ذاتی . آمبولانس توی لاینِ چپیِ میرداماد گیر افتاده بود و توی ترافیک فقط آژیر میکشید ، دلم به حالِ کسی که دل نگرانِ آمبولانس بود سوخت ، باز هم برابریِ ماشین با انسان را تحمل نمیکردم ... رسیدم به شهرِ کتاب ، دلم اتود خواست ، رفتم تو ، یک اتودِ زرد انتخاب کردم ، به خیالِ اینکه حداکثر ده تومان قیمت دارد اتود را در دست گرفتم و چرخی بینِ دفترها زدم که خوشبختانه چیزی چشمم را نگرفت ، چیزی توی وجودم گفت قبل از اینکه مداد را ببری دمِ صندوق قیمتش را بپرس ، پرسیدن همان و جا گذاشتنِ مداد در جا مدادی و پیشِ باقیِ مدادها همان ، بیست و دو هزار تومان قیمتی نبود که من حالا با این روحیه برای یک مداد خرج کنم ، اما اگر چهار سالِ پیش بود ... بیرون که آمدم هنوز صدایِ آژیرِ آمبولانس میامد ، هنوز راه پیدا نکرده بود و هنوز میرفت که انسانی را به خود متوسل کند ، چراغِ زرد رنگِ مترو نمایان شد ، دستهام دیگر مالِ من نبودند ، برای زدنِ یک اس ام اسِ سادهء "رسیدم به مترو" چندین و چند بار پاک کردم و نوشتم و نوشتم تا بتوانم سند کنم ... سرما هنوز بود ، انقدر که گریه م گرفت ، گریه و گریه و گریه و بعد درد ...
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

جمعه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۲۰ ب.ظ
شراب تلخ میخواهم ... که مرد افکن بود زورش
  • انارماهی : )
من ، همیشه و همیشه با دنیای زن ها بیگانه بودم . همواره نمیدانستم خرید کردن چه لذتی دارد که ساعت ها و ساعت ها بدونِ وقفه و ذره ای خستگی بازار را از این سر و آن سر میگذرانند و دستِ آخر از خریدشان ناراضی یا راضی دل به غذایی مطبوع میسپارند و بعد از عدمِ توجه یا توجه شویِ خویش در عذاب یا غرق سرور میشوند ، هنوز نمیدانم شوخی های زنانه چه معنایی میدهد ، هیچ کدامشان خنده ام را برنمی انگیزد و هنوز که هنوز است نتوانسته ام درک کنم هر کدامِ این زن ها چرا و چطور یک نفر عینِ خودشان را نمیتوانند کنارِ خود ببینند . همیشه نمیفهمم ست بودنِ رنگِ روسری و مانتو چه اهمیتی دارد یا اینکه تویِ زمستان اگر پوتین نپوشی چه اتفاقِ سهمگینی میفتد یا اگر یک لباس را سه بار توی یک جمعِ یکسان بپوشی چه اتفاقِ شومی به انتظارت مینشیند . هنوز نتوانسته ام درک کنم اگر وقتی میهمان به خانه میاید رویِ میزی یا گوشهء دیواری کمی خاک مانده باشد میهمان چشمش عدل روی آن یک نقطه متمرکز میشود و چند گرد خاک خواهد توانست برای همیشه نظرِ او را نسبت به ما بد کند یا پای او را از خانهء ما دور کند . من هنوز نمیفهمم خنده های مستانهء میانِ بازار و شوخی هایی که موقع خرید لباس با هم بر سرِ اینکه وقتی شوی شان لباس را ببیند چه عکس العملی خواهد داشت چه لذتی به جانِ زن ها میندازد که این همه در کسبش میکوشند . ...من هنوز با خیلی کوچه پس کوچه های دنیای زنانه بیگانه هستم ...امشب وقتی بر خلافِ طبیعتِ خویش همراهِ جمع زنانه ای روانهء بازار شدم و از این مغازه به آن مغازه و از این سوراخ به آن پستو سرک کشیدم و برای رنگ و مدلِ و نشانِ تک تکِ مواردِ موردِ خرید که برخی ش متوجه خودم هم میشد حرفی و سخنی داشتم ، همه را سروری وصف ناشدنی فرا گرفت ... وقتی داشتم پا به پای زن های تویِ مغازه میخندیدم و لجبازی میکردم و عنصری را انتخاب میکردم که یک درصد نه شبیهم بود و نه به من میامد و پا به پای شان بی شرم به شوخی هایشان میخندیدم که فقط و فقط شبِ خوشی را گذارنده باشیم ، هیچ فکر نکردم این کارهایِ خرقِ عادتِ بنده در این دقایقِ واپسین چنان اندوهِ جانکاهی به جانم خواهد انداخت که دلم بخواهد شالی که به تنهایی و بی حضور هیچ کس خریده مش را بغل کنم و های های های به حالِ نزارِ خودم که مستِ میِ ساقیِ خویش بودم و حالِ مستِ آبِ انگورم کرده بودند زار بگریم .... و باز و برای بارِ هزارم بگویم که مرا با دنیای زنان چه کار ...حوصلهء نگرانی های زنانه ء این و آن برای خودم را ندارم ، ناهار خوردی ؟ شام خوردی ؟ تغذیه ات اِل نشود ؟ این یکی خواستگار را هم رد کردی ؟ یک روز سرکردهء فلان خاندان با فلان قدر طلا جواهرات و فلان و بهمان به دنبالت خواهد فرستاد ، اینطوری نشین ، اون طوری بپوش ، این طوری نخند ، اون طوری حرف بزن ، به خودت عطر زده ای ؟ امروز بیا فلان جائک که فلانی تو را ببیند ، حواست را توی فلان جمع ، جمعِ خودت کن که فلانی پسر دارد و ...وای به دنیای کوچکِ برخی زن ها ....حداقل تویِ خودتان باشید و کاری به کارِ منِ از دنیای شما بی خبر نداشته باشید ، خوش باشید ، خواه نسبتتان مادر باشد یا خواهر یا خاله یا مادربزرگ یا هر نسبتِ دیگری ... احترامتان را حفظ کنید و نگرانی های زنانه تان را برای خودتان نگه دارید ...
  • انارماهی : )
یه وقتهایی یه کارهایی میکنیم که ممکنه در بلند مدت باعث بشه به خودمون مغرور بشیم و بگیم : خب دیگه من که بارم رو بسته م ، دیگه دچارِ حسادت/بغض/کینه/ریا [و امثالهم] ، نمیشم ...یه راهِ خوب برای نرسیدن به همچین نقطه ای اینه که بدونیم هر نوع رفتارِ خوبی که از ما سر میزنه در واقع از ما نیست ، بلکه ناشی از لطف و مهربونیِ خدا به کسیه که ما داریم اون لطف رو به ظاهر در حقش میکنیم ، ولی در باطن ما هیچ کاره ایم و فقط خداست که صاحب بزرگی و مهربونی مطلقه ... حتی وقتهایی که خیلی خوش اخلاق میشیم ، وقتهایی که خیلی بخشنده میشیم ، خدا داره هم به ما و هم به بنده های دیگه ش لطف میکنه و خودش رو در قالب من و شمای نوعی متجلی میکنه : )+ شب زود بخوابیم ، صبح زود بیدار شیم ، ... ینی چی که تا نصفه شب تو وایبر داری با رفیقت چت میکنی و استیکر رد و بدل میکنی ... هااااااان ؟؟؟؟ : ))))+ چیزهای بدی که میاد سراغمون رو بندازیم دور ، در جا در یک لحظه و یهویی ، بندازیم دور ، چون هیچ سودی بهمون نمیرسونن ، اصلنم نباید بهشون فکر کنیم حتی .+ این شما و این هم سبا ، سبایی که مثلِ بادِ صباست : کیلیک
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۶:۰۱ ب.ظ
از قصه هایی که آخرش دخترها به باباهاشون میرسن متنفرم ... متنفر
  • انارماهی : )

پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم ...

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۰۴ ب.ظ
ما آدما همه چیز رو از ناحیه خودمون میبینیم .. اگر فلان اتفاق افتاد یا نیفتاد بخاطر فلان خصوصیت اخلاقی من بود ... ولی اینجوری نیست ... واکنشی که توی اون موقعیت خاص داشتیم بخاطر نعمتی بوده که خدا به ما داده ... عنایتی که خدا دلش خواسته و کرده و در هر لحظه که اراده کنه میتونه بگیردش ...   خدایا به ما در دنیا و آخرت تعمت عطا کن ...
  • انارماهی : )

صورتـ ـمساله

شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۵:۰۰ ب.ظ
صورتـ ـمساله رو با فونتِ دُرُشت نوشتن ، کارِ اوناییه که چشماشون خیلی ضعیفه ...چشمات رو قوی کن و صورتـ ـمساله رو با فونتِ ریز بنویس و دُرُست حلّش کن ...
  • انارماهی : )

برگشتیم ...

جمعه, ۴ بهمن ۱۳۹۲، ۰۷:۵۹ ب.ظ
یادم باشه نگرانی بدون محبت به درد لای جرز هم نمیخوره + دقت کردید که خدا گفته : و سیروا فی الارض ... و نگفته و سیروا فی الارض و السماء ...؟؟ باید به این آیه فکر کرد ... خیلی فکر ... + انگاری باید میومدی که من ، با تو پرواز کنم از این قفس
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۲، ۱۰:۵۹ ق.ظ
این شعرِ صائب خیلی عجیبه ...   کفارهء  شرابــ ـخوری های  بی  حساب هُشیار در میانهء مستان نشستن است   + ما امشب عازمی م ، سفری ست که از نوشتنِ حالم قبل از آن میترسم ، از ننوشتنش میترسم ، از گفتنش میترسم ، از نگفتنش هم میترسم ، ... هیچ چیز مثلِ سفرهای قبل نیست ... هیچ چیز . دقیقن هیچ چیز ، هیچ به معنای واقعیِ کلمه ...
  • انارماهی : )

رحمة لالعالمین

شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۲، ۰۵:۳۷ ب.ظ
من شنیده ام که شما را لقبی ست شامل تمام مخلوقات عالم ، از جن و انس و مَلَک و آنچه موجود است ، و فخرم این است که در شمول این لقب میگنجم ، هم ترازِ تمام مخلوقات عالم ، به یک اندازه و یکسان ، ... زیباست که هم اندازهء یک مَلَک سهم ببری یا هم اندازهء یک گیاه سبز ، خوش است از طراوت حضور شما استفاده کردن به اندازهء قطرهء آبی در اقیانوس یا به اندازهء جنّی در کوه های دور ، ... من زیاد شنیده ام که شما را قلبی ست رئوف و مهربان ، زیاد شنیده ام که شما را به خوش بویی و به لبخند یاد کرده اند ، زیاد شنیده ام که هیچ کس نتوانست در سلام بر شما سبقت بگیرد حتی در خفا ، شنیده ام به ملاقات مردی رفتید که بر شما خاکستر میریخت ، مردی را به حضور طلبیدید که به شما دشنام میداد ، ار رنگ لباسهاتان هم شنیده ام ، از خوش خلقی و آن لبخند اهورایی ، ... ما به اعتماد ، تسلیم شدیم حضرتِ رحمت ، اعتماد کردیم و تسلیم شدیم که خدایی هست و معادی و قیامتی و روز حسابی و ... ولی ولی میدانی چه شد که ماندیم ؟ چه شد که بر سر این اعتماد ماندیم و به اعتمادمان ایمان آوردیم و ... ما به آن لبخند و مهربانی و خوی خوش و نگاهِ عاشقانهء شما شد که ایمان آوردیم و مومن شدیم به آمدن مردی که نامش هدایت است و وجودش رحمت ، چون شما ... روز میلادتان بر اهالی زمین و آسمان ، بر تمام مخلوقات عالم مبارک است ، چراکه قبل از آن رحمتی نبود که حتی ذره های خاک را شامل شود و به لبخندی دل برباید از اهل دل ، قبل از شما نوری نبود که هم منِ رو سیاه را شامل شود و هم ماهیِ سرخ جنبانِ هراسان بین دریا و رود را ... ، قبل از شما کسی نبود که رازهامان را امانت دار باشد تا روز مرگ و حرفهامان را شنوا باشد به هر لحظه که بخواهیم ، به دیدارمان بیاید و عیادتمان کند و دستِ شفا بر سرمان بکشد و لبخندش ... و لبخندش را هر لحظه و هر ساعت که نامش بیاید حس کنیم و ببینیم  ... به برکت همان اعتماد و همان تسلیم و همان ایمان ، امیدواریم به روزی که میلادتان را جشن بگیریم و چشممان اشکبارِ شوقی باشد از لمس ظهورِ مردی که همچون شماست ، او نیز رحمة للعالمین است ...     + هفدهم ربیع الاولِ هزار و چهارصد و سی و چهار قمری ... نوشته شده بود
  • انارماهی : )

پیرانه سرم عشقِ جوانی به سر افتاد

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۲، ۰۴:۱۲ ب.ظ
نوشته بود :" قامتم خمیده گشته و در درونم چون پیرِ نود ساله ای خمیده خمیده قدم برمیدارم ، کمانِ خریده ام به متاع جوانی را به هیچ نمیفروشم اما ... از تیرِ غرور میترسم . چله ی کمان است ، خالی بماند ، غرور جاش را میگیرد ، مینشیند ، میزند ، می شکند ، می کُشد ، ... . باید قدری خمیده تر شوم ، بارِ سنگین تری ، زمینِ ناهموار تری ، ... یک چیزی باید آنقدر خمیده و خمیده و خمیده کند کمانم را که بشکند ... آن دم که شکست ، آسوده ام از نشستنِ تیرِ غرور در چلهء کمانِ جوانی ام ..."+ عنوانِ متن هیچ ربطی به متن ندارد ... من ولی مدام این روزها زمزمه میکنم این شعر را .
  • انارماهی : )

آورده اند که :

شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۰۰ ب.ظ
هیچ لذتی در این دنیا بالاتر از شیفتـ ـدیلیت کردنِ جزوه های درسهایی که امتحانش رو دادی نیست ...اصن احساس میکنم لپتابم سبک شده :دی
  • انارماهی : )

به جانِ خودم اگر دروغ بگم

شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۳۳ ق.ظ
به خلقِ خدا نه نگید کارِ خودتون خود به خود به صورتِ کاملن اتوماتیزه انجام میشه : )
  • انارماهی : )

من با تو خوشم ، تو خوشی ، با دلِ من ...

جمعه, ۲۰ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۲۴ ق.ظ
امروز کرکرهء تمام دنیا را کشیدیم پایین ، روی فیه و ما فیهِ دنیا خط کشیدیم گفتیم بعد از پنج روز دویدن و رسیدن و نرسیدن بلکه امروز بتوانیم نگاهی به آن سه چاهار خط مشق و خط بیاندازیم . راستش نشستیم و خط به دست گرفتیم و شروع کردیم به خواندن :اجزاء بازارهای جهانی عبارت اند از بازارِ معاملاتِ نقدی ، بازارِ معاملاتِ سلف ، بازارِ معاملاتِ ... چشم هات را برای آتی به من فروختی شازده ؟انواع اوراق در بازارِ پول یعنی : اوراقِ قرضه ، مسکوک ، اوراقِ مشارکت ... ؛ شازده من اسنادِ خزانهء چشمهات را با هیچ احدی شریک نمیشوم ها ... گفته باشم حالت های ممکنِ هر فروشنده : نمیفروشم ، فروشی نیست که ، چشهای شازده ست ، کی را دیده اید چشمهای شازده ش را بفروشد ، حالا میخواهد به کسری باشد یا به باز یا به فزونی ، اصلن من همیشه چشهای شازده ام را کسر دارم ، ... همیشه ، ... نرخ برابریِ چشم هاش را هم بلد نیستم ، یه قرون دوزار که نیست ، چشم است ، چشمِ شازده است ، چشم های خیسِ شازده ... الکی میخواهید براش قابلیتِ تبدیل پیدا کنید و دلِ مرا گرم کنید ...من چشم های شازده ام را میخواهم ... همین الان .+ اسمش برکت است ، شما نمیشناسید ، من میشناسمش ، لبخندش رحمتِ خداست ، اخمش عقوبتِ الهی ، نمیدانم چه کرده ام که دیروز تا حالا گره افتاده وسطِ ابروهاش و باز ... باز ... باز ... باز میشود ، ...بعدن نوشت : از هویت و ماهیتِ شازدهء من سوال نکنید ، حدس هم نزنید ، نکته ها هست بسی ، محرمِ اسرار کجاست؟
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۳۵ ب.ظ
امام حسن عسکری علیه السلام ... هنگامِ شهادت ... فقط بیست و هشت سال سن داشتند ... بابایِ جوانِ آقایمان ... امشب دستِ ما را بگیرید ... یا حضرتِ نرجس خاتون ... تسلیت ... ایهاالآقایِ ما ... تسلیت ...
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۲۸ ق.ظ
یک عدد کتاب "به مجنون گفتم زنده بمان" بنده ، زندگی شهید همت ، گم شده ...   از امانت گیرنده تقاضا میشود عکس خود را بدهد و جنازهء خویشتن را تحویل بگیرد
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

چهارشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۵۴ ب.ظ
آقا   بیاید لطفن   ...
  • انارماهی : )

کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز ...

چهارشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۱۳ ق.ظ
به دیوانگی فکر میکنم ، به بی مرز بودن ، به بی انتها بودن ، به بودنی شبیهِ نبودن ، به ظرفیت های عظیمِ آدم ها ... که اگر این انسان توی وجودش حسادت و بغض و کینه و عناد و کفر و تمسخر و ناامیدی و در جا زدن و هر کدام اینها با هر شدت و غلظتی ، کم یا زیاد ، یک اپسیلون یا اِن مقدار ، وجود داشت ، دیگر "تبارک الله ..." نداشت . به این فکر میکنم که انسان اگر قرار بود نتواند ، "خلیفة الله ..." نداشت . اگر قرار بود نخواهد "ظلوماً جهولا ..." نبود . به این فکر میکنم که به کجا چنین شتابانیم ما ... برای چه نشسته ایم و هیچ ... هیچ ... هیچ نمیکنیم که نمیتوانم که نمیشود که ... به فردایی فکر میکنم که بیاید و همین جوری مثلِ الان بایستم توی رویِ آقایم و در جوابِ امری بگویم : نمیشود آقا ... سعی کردم ولی نشد ، میدانید نباید بشود ، قرار نیست که من این کار را بکنم ، من از کودکی حسود بودم ، از وقتی که مامانم برادرِ بزرگترم را بیشتر دوست داشت یک سلسله مسائلی پیش آمد که من حسود شدم ، میدانید آقا ... اصلن ببینم شما کتاب های آلبرت آلیس را خوانده اید آقا ؟ آقا شما اسکاول شین را مطالعه کرده اید ؟ خب توی آنها تمام رفتارهای من توجیه شده ، ببینید آقا من نمیتوانم به خواهرم محبت کنم ، خب او مرا دوست ندارد ، ما بخاطرِ اختلاف سلایق پدر و مادرمان با هم خیلی دچار اختلاف شدیم ، بعد ... خب همین جوری ست که من هی بهش بی محلی میکنم و میزنمش زمین و حوصله اش را ندارم ، اصلن او از من متنفر است ، توی کتابِ باربارا دی آنجلیس تمام این رفتارهای من توجیه شده ، بخاطرِ بدرفتاری هایی که توی کودکی کشیده ام الان اصلن و ابداً تحمل مادر شوهرم را ندارم آقا ، راستی شما برایان تریسی میخوانید ؟ آثار رابینز را چطور ؟ پس باید به من حق بدهید که الان نتوانم چیزی که ازم میخواهید را انجام دهم ... نمیتوانم ببخشم آقا ، تحملِ بی احترامی را ندارم ، چون توی کودکی همش به من بی احترامی شده حالا حق دارم به همه بی احترامی کنم ، بچه که بودم مامانم هیچوقت برام عروسک نخرید ، برای همین دلم خواست به قیافهء بچهء جاری م تیکه بندازم و بگم که چقدر بچه اش شبیه گلابی ست ، ... بهم حق میدهید آقا ... میدانم ، حق میدهید که الان تنهایتان بگذارم و بروم پیِ عقده ها و مسخره بازی های دنیای خودم ... + دلم پر است شازده .
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

يكشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۲۵ ب.ظ
توی قرآن خدا گفته که مهربون باشید ، کم فروش نباشید ، خوش سخن باشید ، خوش اخلاق باشید ، حسود نباشید ، خوش رو باشید ، بخشنده باشید ، ظالم نباشید ، ... نگفته که : ظالم بودن رو در خودتون برطرف کنید ، حسادت رو تو وجودتون از بین ببرید ، خدا نگفته که کم فروشی رو ترک کنید ، نگفته نامهربونی رو تو خودتون از بین ببرید ، ... این یه نکتهء خیلی ظریفه ... خدا میگه که بنده جان ، این صفت ها رو توی خودت به وجود بیار ، توی وجودت هست ، تقویتشون کن ، نمیگه رذایلی که توی وجودت هست رو از بین ببر ، یا کنترلش
  • انارماهی : )

شازده

شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۲، ۰۵:۵۴ ب.ظ
تورِ ماهی گیری که نیست ، هی سفت تر میبافی به هم ، هی محکم تر گره میزنی ، ابرو ست ، چشم است ، جادو ست ، باز کن شازده ، باز کن که دِل خوشیِ خونم افتاده ، اطبا فَرَنگ تجویز فرموده اند ، نمیدانند پام به آنجا برسد ... نمیرسد .
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

جمعه, ۱۳ دی ۱۳۹۲، ۰۵:۵۵ ق.ظ
حقیقت این بود که من مرده بودم ، همهء شما نشسته بودید روی دوچرخه ، تو ترک نشسته بودید همه تان ، فقط من تنها بودم ، هیچ کس مرا نمیدید ، عقب ماندنم را ، به زور و بدبختی رکاب زدنم را ، هیچ کس حرفهایم را نمیشنید ، ولی همه داشتند با هم میرفتند بهشتِ زهرا ، سرِ خاکِ من .اگر مردم با من حرف بزنید ، من را ببینید ، من را بشنوید ، ... این طوری که توی خواب بودید باشید من دق مرگ میشوم آن دنیا
  • انارماهی : )

مرا به رندی و عشق ، آن فضول عیب کند ...

پنجشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۲، ۰۵:۳۲ ق.ظ
از دیشب هی دلم خواسته این حرف را به خیلی ها بزنم ، هی همه جا از توی خانه و بین خاله ها و مادربزرگ و مامان تا وایبر و واتس آپ و اس ام اس ، تا حتی به دوستی که دیروز برای دومین بار بود که برای کاری هم کلام شدیم ، دلم خواسته بگویم : امام رضا یه جوری رئوفه که شب شهادتش آدم از اون برکتی که میدونه امشب شامل حال خیلی ها [حتی خودش هم نه] میشه ، خوشحاله ... یه خوشحالیِ با حزن ...هی دلم خواسته بگم و هی گفتم : نه ، چی فکر میکنن اونوقت ، نمیفهمن منظورت رو که ، بعد فکر میکنن فلانی و ... ؛ نگفتم خلاصه تا الان .چند سال پیش بود ، نمیدانم کِی ، توی حرم راه میرفتم و نه چندان آرام و با صدایی متوسط رو به بلند ، سلامِتان میدادم ، پشتِ سر هم ، گاهی غلیط ، گاهی تند ، گاهی آرام ، گاهی با صبوری ، گاه به خنده ، ... کنارم راه میامد و به ستوه رسید : بسه دیگه آسمون ، چقد سلام میدی ؟ خسته شدم نگاهش کرده بودم و گفته بودم : آخه دلم میخواد با آقا عربی حرف بزنم و بلد نیستم همه دردهام رو عربی ترجمه کنم ... و بی توجه به کلافگی اش به سلام دادن های با لحن های مختلف ادامه داده بودم و او رفته بود .سلام یک سلام دمِ باب الجواد ، اذنِ دخول نوشته اند ، عادت به خواندنش ندارم ، بیشتر یا به ترجمه اش توجه میکنم که همراهانم بخوانند یا به مدلِ اذنِ دخول خواندن مردم گوش میکنم ، سید قشنگ اذن دخول میخواند ، تند تند ، هول هولکی ، یک جوری که انگار زورش کرده اند ، ولی با مرامِ خاصی همیشه میخواند ، مثلِ کلاس اولی هایی که تازه خواندن یاد گرفته اند ، میخواند .کفش ها به دست و بسم الله ، عطشِ غبارِ رویِ کفش داری دیوانه ام کرده ، حوصلهء صبر کردن و پا به پای بقیه آمدن ندارم ، جلو میزنم ، صدام میکنند ، صبر میکنم ، میایند ، حواسم پیشِ خودم نیست هیچوقت ، هرکس باهام باشد احتمالن در اولین ورود به حرم دلخور میشود ، جلو میزنم ، دوباره صدام میکنند ،صبر میکنم ... کلافه میشوم آقا ، اشک پشتِ اشک است که میریزم .ورودی ، کفش داری ، از ابتدا تا انتهای سنگِ جلویِ کفش داری را دست میکشم ، خادم ها با لبخند نگاه میکنند ، آنها فقط میفهمند آقا ، دست به صورت میکشم و اگر همراهِ عزیزی باشد بی آنکه نظرش را بپرسم به صورتِ او نیز ، آخه همراهانِ عزیز شبیهِ آدم اند گاهی ، حالم برای خودم نیست ، اگر اجازه داشتم غبار روی کفش داری را به صورتِ تمام زائران میکشیدم . آرام شده ام ، رام شده ام ، آرامش در بطنِ وجودم رخنه کرده ، انگار آمده ام همین را بگیرم و بروم .میرسیم به در ، دوباره همان بساط منتظر ماندن ، دیگر مهم نیست کسی گم بشود یا نه ، ناراحت بشود یا نه ، وارد میشوم ... دیدنِ ضریح و اشک و اشک و اشک . دم ستون می ایستم ، رواق ، رواقِ دارالشکر است ، آنجا که باید پشتِ سرِ هم شکر کرد وجودِ شما را ، بودنِ شما را .حرف میزنم ، حرف میزنم ، حرف میزنم ، اول از دلتنگی برایتان میگویم و اینکه چقدر مشتاق روی ماهتان بودم ، بعد از همسفرانم ، برایتان کامل تعریف میکنم با کی آمدم و چگونه آمدم و از کجا آمدم ، شما خوب گوش میکنید ، انگار نه انگار که میدانید ، مثلِ طفلِ تازه به مادر رسیده ای برایتان از تمام اتفاقات توی راه میگویم ، آنجاها که اشتباه کرده ام عذر میخواهم ... تشکر میکنم بابت به سلامت رسیدنمان ... حتی شوخی هایمان هم برایتان تعریف میکنم ... بعد گوش میشوم ، گوش میشوم و اشک میشوم به حرفهای شما . حرفهایتان را میشنوم ، برایم میگویید حواسم بهت هست ، برایم میگویید دوستم دارید ، میشنوم نصیحت هاتان را ، "هوای فلانی را بیشتر داشته باش" هایتان را ، بعد لبخند میزنید و لبخند میزنید و لبخند ... تمام دنیا لبخند میشود ... . من سکوت میشوم .بارِ عالم را زمین گذاشته ام و آمده ام پیشِ شما ،سبک شده ام ، خیلی سبک ...روزِ بعد ، دلم میخواهد شیرین زبانی کنم ، نمیدانم چرا ، دوست دارم با شما شوخی کنم ، از اینکه بزرگ شده ام میگویم از اینکه من همان آسمونِ دیروزم که ... ، میخندید آقا ، از تهِ دل میخندید ، خنده هایتان را دوست دارم . به خنده های شما زنده ام ، دلم خوب قرص میشود از رفاقتتان از بودنتان از ... ، بالا و پایین میکنم که چیزی بخواهم ... چیزی نیست ، من حالا که با شما هم صحبت شده ام هیچ چیزی از این عالم نمیخواهم ولی تهِ دلم یک چیزی هست که میداند من همیشه پیشِ شما نیستم ، این سفر تمام میشود ، من میروم و شما میمانید ... ، دوست دارم یک چیزی بخواهم بلخره ، یک یادگاری ، یک چیزی که به بقیه نشان دهم بگویم آقایم داد ، یک چیزی که بشود باهاش پزِ بودنِ شما را داد ، آخخخخخ انقدر کیف میدهد آقا ... انقدر کیف میدهد پزِ یادگاری از شما داشتن را دادن ... ، میخواهم ، میدانم چه بخواهم و میخواهم ، میدهید ، عطا میکنید ، انگار که گفته باشید این را دمِ در بدهید به فلانی ... آخخخخ آقا ، نمیدانید این به اسم صدا زدن چه لذتی دارد ... نمیدانید آقا ، چون ، مثلِ خودتان در این عالم نیست که به اسم صدایتان کند و لذتش را بچشید ... این یکی را فخر میفروشم بهتان ... من این را دارم و شما ندارید ...نمیگویم زیاد حرف زدم چون من و شما با هم حرفها داریم و میزنیم ، این که کم بود ... ولی سخن را تمام میکنم امام رئوف و برای قلبِ امامِ زمانِ مان امروز ، از خودِ شما صبر میخواهم بر مصیبتِ شما ...والسلام .
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

چهارشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۲، ۰۳:۲۲ ب.ظ
دلش حرم میخواست چادرِ گل دارش را سر کرد به یادِ صحنِ انقلابنشست گوشهء خانه شروع کرد به درد دل کردنگفت ، گفت ، گفت ...گفت و اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت سبک که شد حرفهاش را که زد ...به خودش که آمد ...رو به کربلا نشسته بود ...+ اونایی که مشهدن ، اونایی که دارن میرن ، اونایی که مشهدی اند ، ... پیغام ما را به سلامی برسانند
  • انارماهی : )

خسته ام ...

دوشنبه, ۹ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۵۷ ب.ظ
مثلن تا ساعتِ سه و چهل و پنج دقیقهء صبح بیدار بوده باشید ، بعدش فقط کمی و تاکید میکنم فقط کمی توانسته باشید بخوابید و بعد راهی خیابانهای دودآلودِ تهران شده باشید از اینجا به آنجا و از آنجا به اینجا ... یکهو یک جایی از یوسف آباد و امیرآباد شمالی یک دکل مخابراتی میبینید که چند تا چراغ قرمز روش روشن است و خودتان هم نمیفهمید چرا خیلی جدی میگویید : eeeeeee بچه ها ، برج ایفل ... تازه این که قبلش هرچه فکر کرده اید اسم تابلوی ورود ممنوع یادتان نیامده و گفته اید : نمیشه بریم تو این خیابون منفیه ؟ به کنار و از امیرحسین اختراعی که خودتان هم نمیدانستید کیست داشتید درباره ش حرف میزدید میگذریم ...
  • انارماهی : )

کَم مِن قَبیحٍ سَتَرتَه

يكشنبه, ۸ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۲۲ ق.ظ
دعای کمیل یه جایی هست که من خیلی دوستش دارم ، میگه : ... کَم مِن ثَناءٍ جَمیلٍ لَستُ اَهلاً لَهُ نَشَرتَه ... یعنی خدایا ، چه صفات نیکی که من نه تنها اونها رو نداشتم ، بلکه لیاقتِ اونها هم تو وجودِ من نبود ، ولی ، تو من رو با اون صفات به مردم شناسوندی و اون صفات رو در مورد من بینِ مردم پراکندی ...برای همه پیش اومده که بشنون ، فلانی تو خیلی مهربونی ، فلانی تو خیلی بی نَفسی ، فلانی تو خیلی روحت بزرگه ، فلانی تو خیلی خوبی ، فلانی تو خیلی دلت پاکه ، فلانی تو خیلی رازداری ، فلانی همه خیلی با تو راحتن ... بعد اومدیم تو وجود خودمون گشتیم دیدیم نه بابا اصن این خبرا نیست ، ولی مردم ما رو به اون صفات شناختن ، ما رو اونجوری دیدن . ... یه وقت آبروی خدا رو نبریم ها ...
  • انارماهی : )

دوستان و آشنایان ، توجه توجه

شنبه, ۷ دی ۱۳۹۲، ۰۷:۱۰ ق.ظ
اگر خواستید توانایی من از انجام دو کار در ثانیه ، برسه به ششصت و هفتاد و نه هزار و پانصد کار در صدم ثانیه ، بهم بگید :باید ببری ش پیش [...] تا برات انجامش بده ... داخل کروشه رو با هرچیزی اعم از مرد ، زن ، خدمات کامپیوتری ، مخترع ، دانشمند و ... میتونید پر کنید چه معنی میده آدم وقتی وایرلس لپ تابش کار نمیکنه بلند شه بره خدمات کامپیوتری ؟ والللا ، خودم درستش کردم هلللو: ))))))
  • انارماهی : )

تو جانِ سالم از از بَغَلِِ من نمیبری ...

جمعه, ۶ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۲۷ ق.ظ
به گمانم پریدن ، بال میخواست شازده ، دو تا ، یکی رویِ کِتفِ راست ، یکی رویِ کِتفِ چپ ، از همان ها که کفترهای ممـمد مرغی دارند ، باد بندازی زیرشان و بال بزنی و بپری ، از این بام به آن بام ، از این آسمان به آن آسمان ، تا اینکه دیروز ، سرِ گذرِ حاج ملّا قُلی خان ، چشمم به جمالت روشن شد ، ...ماشاالله هزار ماشاالله چشم نیست که شازده ، انگبین است ، شهد است ، عسلِ وحشی ست ، چشمِ بد کور و دِل بد دور ، ... همان دیروز ، سرِ گذر ، بعد از صلاتِ ظهر ، جلویِ مسجد ، پیشِ چشمِ خلایق ، سرِ دلم را گذاشتم لبِ جوی و به جرعه آبی دهانش را خیساندم و بسم الله ی و رو به قبله و تمام ، ...دلم را عقیقهء چشمهات کردم شازده ، ...
  • انارماهی : )
به هرچیزی که توی زندگی تون دقت نکردید ، به یه چیزی خیلی دقت کنید .روح ، پاک ترین و مقدس ترین و عظیم ترین بخشِ وجودِ آدمی زاد است و در کنارِ تمامِ این صفات ، رازآلودترین و محجوب ترین و لطیف ترین را نیز اضافه کنید . این روح ، وقتی برای کسی ، شرح میشود ، به آن شخص دِل میبندد ، دقت کنید روحتان را برای هرکسی شرح نکنید . روحِ پاکِ بی آلایشِ مقدستان را برای هر از راه رسیده ای مکشوف نکنید ، روضهء روحتان را مکشوف نخوانید .به جرات میگویم که علت خیلی از دلبستگی های بچگانه و بزرگانه و از سر نیازهای عاطفی و جنسی ، همین شرح کردنِ تمام ابعادِ روح برای کسی ست که شاید ظرفیتِ پذیرشِ انبوهِ حجمِ مکاشفه ای که براش انجام داده ایم را نداشته باشد ... خطرناک آنجاست ، که وقتی تمامِ تمامِ تمامِ پرده ها از هم دریده شد ، وقتی روح مثلِ سفره ای رویِ زمین پهن شد ، طلبِ نزدیکی میکند ، نزدیکیِ بی حد و حساب و مرز را ، و در عالم ماده این نزدیکی میسر نمیشود جز به طریقِ جسم ... این دلبستگی هیچ اشکالی ندارد ، اگر دو طرف ظرفیتِ حجمِ عظیمِ مکاشفه را در روح هم داشته باشند .+ خلاصه ش میشه اینکه : به هرکی از راه رسید زِرتی نزدیک نشید ...
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

پنجشنبه, ۵ دی ۱۳۹۲، ۰۳:۵۲ ب.ظ
یک استادِ زبان تخصصی داریم ، که همین یک استاد است که زبان تخصصیِ رشتهء ما را در دانشگاهِ ما که فقط در دانشگاهِ ما وجود دارد را درس میدهد . یعنی اینکه گرایشِ ما را فقط یک دانشگاه دارد و این یک دانشگاه فقط یک استاد دارد که بگذارد برای تدریس زبان تخصصی رشتهء ما .ترمِ یک ، با همین استاد که یک دانه است ، زبانِ پیش دانشگاهی پاس کردم ، الحمدلله به دلیل علاقهء زیادم به زبان آن هم به شیوهء آموزش آکادمیکش آنقدر سرِ کلاس این بندهء خدا ساکت و به معنای واقعی کلمه منزوی بودم ، که از وسطِ ترم به ستوه آمد : "شما خانوم آسمون چرا انقدر ساکتید ؟" ، خب مسلمن جوابش همچنان سکوت بود ، ولی از سکوتم خسته شده بود . مردِ شصت ساله ای که زندگیِ آرامی نداشت .همه ما که ورودی 89 بودیم ، قرار گذاشتیم زبان تخصصی یک و دو را برنداریم تا این بندهء خدا یا از دانشگاه ما برود ، یا دانشگاه یک استاد دیگر بیاورد ، یا به لقاءالله بپیوندد . حالا دقیقن همهء ما ورودی های 89ِ همان گرایشِ یک دانهء تک دانهء خلِ دیوانه ، ترمِ هفت ، همه مان با همین استاد کلاس داریم و ترم هشت هم قاعدتن با همین استاد کلاس خواهیم داشت .
  • انارماهی : )
منحنی های اقتصادی سینوسی اند ، یعنی هی میرن بالا و هی میان پایین ، ولی اگر بخوایم یه شب خطی براشون در نظر بگیریم یه شیب مثبت رو به بالایی دارن ، حتی تو اقتصاد بی در و پیکر مملکت ما هم این صدق میکنه ، یه اصلی داریم اصن که میگه اقتصاد همواره داره به سمت بهتر شدن میل میکنه و همواره در حالتِ رشده ...حالا این رو که الان داشتم تو بخش اهرم های مدیریت مالی بررسی میکردم یادم اومد ، بعد یهو دیدم یه دفتری جلوم بازه [واقعن نمیدونم همچین دفتری سرشار از نوشته های شخصی چرا باید مث جیگر زلیخا وسط اتاق بنده باز باشه!!!! آیکون لب به دندان گزیدن :دی] بعد توش یه چیزهای خیلی شیرینی بود و همون صفحه جلوی روم بود ...برداشتم هی خوندم هی خوندم هی خوندم ، بعد دلم خواست همین الان دوباره همه اونا رو داشته باشم ، بعد دیدم که امروز به جای اونا خب خیلی چیزهای بهتری دارم ... بعد یادِ یه اصل دیگه اقتصادی افتادم که میگه شما وقتی که پیشرفت کردید و مصرف زیاد رو تجربه کردید هیچوقت نمیتونید دوباره مصرف کننده رو به سطح مصرف کم قبلی برگردونید ، این یعنی همین دیگه ... من دیگه هیچوقت به اون نقطه ای که قبلن بودم نمیرسم ، چون الان یه چیزهایی رو دارم که اون قبلی ها رو اگر با هزار تا جینگیلی مستون بهم بدن اصن نمیخوام دیگه میگم برو بابا ...یه همچین دانشجوی درس خونی هستم من که همه چیزهای اقتصادی رو میتونم با مسائل روزِ خودم تطبیق بدم ، خوبه دیگه بده مگه ... هان ؟ :دی+ از اینکه لحظه به لحظه در جریان درس خوندن من قرار میگیرید خوشحال نیستید ؟ این لیاقت نصیب هر کسی نمیشه هااااا :دی
  • انارماهی : )
تجربه ثابت کرده اونایی که شب تا صبح بیدار میمونن و درس میخونن ، صبح تا شب یه زمانی رو پیدا میکنن که بتونن راحت سر روی بالش بزارن و بخوابن . آدمی که از چهار صبح شیلنگ تخته میندازه توی زندگی ش یهو به خودش میاد میبینه روی یه عالمه کتاب و جزوه و کاغذ و مداد به لقاء الله پیوسته :دی+ گفته بودم تو دو روز چهار تا امتحان دارم و توی یه روز سه تا ؟ گفته بودم دوتاش همزمانه ؟ گفته بودم یکی از اون دوتا که همزمانه زبان تخصصیه ؟ خب دیگه الان گفتم خیالم راحت شد ... :دی
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

سه شنبه, ۳ دی ۱۳۹۲، ۰۳:۳۳ ب.ظ
توی زندگی تون از یه چیزهایی و یه جاهایی و یه اتفاقاتی یه جایی که هیشکی نره سراغش جز خودتون یه چیزهایی رو نگه دارید بنویسیدشون که وقتی که میخواید سر به کوه و بیابون بزارید ، وقتی که تمام اجزاء عالم دست به دستِ هم دادن تا شما برید بشینید گوشهء صفحهء آفرینش و تکون نخورید از جاتون ...اون نوشته رو بخونید و غرق لذت بشید و یادتون بره در حال حاضر دارید میمیرید و اتفاقی براتون افتاده که هیچی ازتون رو باقی نزاشته ...: )
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

يكشنبه, ۱ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۵۷ ب.ظ
به بی کرانیِ انار ، به مرموزیِ دریا ، به بی ثباتیِ آسمان ...به بی پرواییِ کبوتر ، به رهاییِ رود ، به بی صبریِ ماهی ...دیگر نه بار ، که کوه رویِ کوه بر دوش میگذارم ، دیگر نه درد ، که راز روی راز به گور میبرم ، دیگر نه شرمسارم که مصداقِ بارزِ شرمندگی شدهِ چشمـ ـهام .
  • انارماهی : )

پنج

شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۴۹ ق.ظ
آن روزها که برای عبورِ از دهانهء قیفِ وارونه تلاش میکردیم ، میگفتند جوانکی از میانِ شما یک پنجاه تومَنی زده جلویِ چشمش هدفش را مشخص کرده ، میخواهد برود دانشگاهِ پنجاه تومَنی ، شما هم همین کار را بکنید . جوانک آخرش دانشگاهِ پنجاه تومَنی قبول شد . من هم که دیوارِ جلویِ چشمم پر بود از "چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور" ها و "چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد" ها ، به طوفانی که میخواستم رسیدم .گوش سپرده بودم به نقلِ قولی این چنین از روزهایِ اسارتِ جنگ :اون روزها سخت بود ، خیلی سخت بود ، سخت ... ولی خدا بود ، اون روزها خدا بود ، تو تمام اون سختی ها خدا بود .چند روز پیش داشتم آدابِ زندگیِ مثلن دوست داشتنی ام را مطابق را آداب و رسومِ مردم این روزها برای دوستی بیان میکردم ؛ تا فلان موقع دکتری میگیرم ، بعد بچه دار میشویم ، بعد بچه ام را بزرگ میکنم ، بعد که بزرگ شد کارم را با بچه ام هماهنگ میکنم که پیشش باشم ، بعد خودم را با شوهر و بچه ام هماهنگ میکنم که فلان ساعت خانه باشم ، بعد ترش از سالِ فلان تا فلان که بچه ام انقدر ساله است هی میرویم مسافرت و همه جای دنیا را نشان بچه مان میدهیم ، فلان ساعت همیشه خانه ام ، فلان روزها برای بچه ام هستم ... به وسطهاش که رسید حالم بد شد ، بچه م شوهرم درسم ، بچه م شوهرم کارم ، بچه م شوهرم تفریحم ، ... عافیت ، راحتی ، زندگیِ در ناز و نعمت ، آدم را از یادِ خدا غافل میکند ... بدجور هم غافل میکند .بدبخت ها ، بیچاره ها ، بی خانمانها ، ای آنهایی که سقفی بالای سر ندارید ، اسیران ، مظلومان ، فقیران ، مستضعفان ، زیر دستان ، خَجِل ها ، مصیبت زدگان ، بلادیدگان ، یتیمان ... به جایِ تمامِ چیزهایی که ندارید ، خدا را خیلی بیشتر از همه دارید ... میانِ دعاهایتان برای شکم بارگیِ هایِ من از دنیا هم دعا کنید ...ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی / الضُحی - سه
  • انارماهی : )

چهار

پنجشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۵۲ ق.ظ
هُمایِ اوجِ سَعادت به دامِ ما اُفتَداَگَر  تو  را گُـذَری  بَر  مَقامِ ما اُفتَد

دام را از برایِ آن قربانیِ کنند که طعمش لذتِ روح باشد و گوشتش ، قوتِ جسم . قبل از ذبح ، آبش دهند . چون کارد به گلویش نزدیک کنند ذکرِ الله گویند و چون کارِ ذبح به پایان برند حیوان را دمی آسوده بگذارند تا روی به قبله جان دهد ، بعد از آن حیوان را تکه تکه کنند و برای طعام آماده سازند . گاه انفاق کنند و گاه به بزم خورند و گاه به عزا ، در هر کدامِ اینها دام همان است و گوشت همان است و آدابِ ذبح و قربانی ، همان .اسماعیل ، قربانی خلیل بودنِ ابراهیم شد که خدایش رشک برد که این ابراهیم برای من یک امّت بود ، ابراهیم ، حلیم بود ، ابراهیم ، شاکر بود ، قلب ابراهیم سلیم بود تا آنجا که در میان سخنانش به احمد صل الله علیه و آله وسلم بگوید : ابراهیم الگوست ، ما آیین ابراهیم را به تو آموختیم .دنیا ، قربانگاه است ، یکی قربانیِ مال ، یکی قربانیِ مقام ، یکی قربانیِ قدرت در این آشفته بازار قربانگاهی ست که کمتر کسی نظری به آن میکند ، آن قربانگاه ، قربانگاهِ خداست ، آنجا که میفرماید :مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی اَحَبَنی و مَن اَحَبنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه ...هر کس مرا طلب کند مرا میابد و هر کس مرا یافت مرا میشناسند و هرکس مرا بشناسد مرا دوست میدارد و هرکس مرا دوست بدارد عاشقم میشود و هرکس مرا عاشق شود ، من عاشقش میشوم و هرکس را که عاشق شوم میکُشم و هر کس را بکشم خون بهای او بر عهدهء من است ، پس خود خون بهای اویم ...
  • انارماهی : )

سه

سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۲، ۰۵:۴۸ ق.ظ
بُوَد آیا که درِ  مِیکَدِهـ  ـها بُگشایَندگِرِهـ از کارِ فُرو بستهـء ما بُگشایَندکاش مورچهـ بودم خدا ، مورچه آنقدر کوچک است که جز تو هیچ چیزِ دیگری را نمیبیند . بگویی باش ، هست ، بگویی نباش باز هم هست ، نبودنش را به پای تو می ایستد ، بودنش را به پای تو می ایستد . کاش مورچه بودم خدا ، سرم پایین بود و آنقدر غرقِ آنچه برای آن ساخته شدم بودم که فرصتی برای دیگر چیزها باقی نمیماند . کاش به ریزیِ مورچه بودم ، آنقدر کوچک بودم که از سرِ ناتوانی دنیا را اسباب کارِ خود میکردم ، از ریز ترین و پست ترین دانه های خاک رُسش را تا ارزنده ترین ذراتِ طلایش را برای آن به کار میگرفتم که تو میخواهی نه برای آنچه که خود میطلبم .حال اما از بزرگیِ توان ، از زیادیِ طلب ، از عظمتِ عقل ، به زیر افتاده ام ، دنیا را کرده ام بساطِ خودخواهی ها و تباهی ها و مِی گساری ها . در آداب و مرام و مسلکِ ما مِی گسار نه به آن کس که شرابِ ناب خورد گویند که او از سرِ تباهیِ عقل میخورد و بعد تا چهل روز غرامتش را میدهد که هر "یا حق" ی بگوید پذیرفته نیست ، در مرام و مسلکِ ما مِی گسار به آن کسی گویند که سلام میکند تا به لذتِ خمّارِ علیک رسد ، ... و چون در هر روز هزاران بار مخمورِ لذتِ علیک و مرسی و متشکر میشود کارش از چهل روز هم میگذرد و به تمام عمر میرسد که نه تنها "یا حق" اش پذیرفته نمیشود که چنان اناالحق سر میدهد که تنِ منصورها را در گور میلرزاند .خدایا ، از بزرگیِ توان ، از زیادیِ طلب ، از عظمتِ عقل ، به تو پناه میبرم ، خدایا از دِل خواسته هایم ، گرچه دِل مامنِ حضورِ توست ، اما از دِل خواسته های آمیخته با عقلِ معاش و توجیه و دلیل تراشی های آگاهانه ، به تو پناه میبرم . خدایا از تمام لحظه هایی که عظمتِ انسان بودنم ، تو را در نظرم کوچک ساخت ، به تو پناه میبرم .
  • انارماهی : )

دو

دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۳۳ ب.ظ
اگرچه در دنیای ادویه جات ، عطرها و طعم های گوناگونی هست برای سلایق متفاوت ولی ، هیچ کس از زعفران بدش نمیاید . تا حالا دیده نشده زنی دنبال زعفران نباشد . برای میهمانی ها پلوی مزعفر سرو میکنند و برای نشاط چای مزعفر مینوشند . چون نیک بنگری هیچ کدبانویی ظرفِ زعفرانش را بی در و پیکر رها نمیکند ، در هیچ مطبخی زعفران مثلِ نمک و فلفل و زردچوبه دمِ دست نیست ، مادرها خوب بلدند از نابلدی های دخترهایشان پنهانش کنند و پدرها خوب میدانند که زعفرانِ خانه را از کدام عطاری تهیه نمایند که خانومِ خانه به هنگامِ طبخ راضی باشد .این زعفرانِ خوش رنگِ خوش بو را نه کنارِ صابون میگذارند ، نه کنارِ زباله دانی ، از ادویه هایی که عطرِ فراوان دارند هم دورش میکنند ، درِ ظرفش باید کیپ شده باشد ، ظرف بهتر است شیشه ای باشد ، کنارِ مُشک هم که قرار بگیرد با تمامِ مُشکی اش ، برایِ عطرِ زعفران ضرر است .درونِ انسان ، چون زعفرانی ست خوش بو و خوش رنگ ، جواهرنشان است و بی همتا ، گاه همنشین صابون است و گاه همنشین مُشک ، کنار صابون که بنشیند باید درش را کیپ کند ، مراقب باشد ، خیلی بهش نچسبد ، هم نشینی با صابون عطر و رنگ و طعمش را میرباید ، در همنشینی با مُشک ، اگرچه او خود همه چیز تمام است و عطرش شهرهء عالم ، زعفران باید مراقبت کند ، مبادا مُشک رویِ تنِ فاحشه ای بنشیند و ... . وجودِ جواهرنشانِ زعفرانیِ آدمی اگر آدم است ، باید حقِ رفاقت و صداقت و صمیمیت نگه دارد و از همنشین خویش پاسداری کند ، اما تا به آنجا که همنشین ، هم نشین باشد ، نه با دیگران نشین .
  • انارماهی : )

یک

يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۱۳ ب.ظ
آدمها ، سوراخ سوراخ اند . مثلِ بشکه های تیر خورده ، بعضی ها از دو دست کمک میگیرند و غافل از شل کن سفت کنِ انگشت و بازیِ بینِ سوراخ ها حیات را تا ممات میگذرانند . بعضی ها مینشینند به تماشای سوراخ ها و از آنچه که از کهنه سوراخِ پیرِ کثیف تراوش میکند ، تناول میکنند . بعضی تمام سوراخ ها را ماله میکشند و این وسط حواسشان انقدر پرتِ ماله کشی به سوراخ هاست که نمیفهمند درِ بشکه هم ماله کشیدند . بعضی ها نور اند ، از توی بشکه چنان تلالویی دارند که از میانِ سوراخ سوراخ های تنگ و کثیف بشکه ، روشنی میبخشند ، یکی به قدرِ خانه اش روشن میکند ، یکی به قدرِ محله اش ، یکی روشنی اش تمام رفقایش را در بر میگیرد و یکی آن قدر نور دارد که فیتیلهء وجودِ بقیه را هم برکت باشد .ظاهرِ آدمها ، شاید لجن مالی باشد ، که بویِ گندش از چند فرسخی پیداست ، ظاهرِ آدمها به گوش و چشم و دهان و دماغشان نیست ، ظاهرِ آدمها به رفتار و وجنات و سکناتشان نیست ، ظاهرِ آدمها به آن چیزی ست که در گذشته بر آنها رفته و بارش تا بی نهایتِ عقبی رویِ دوششان است . گاه بین خود و خدایشان است و گاه کوس رسوایی اش تمام عالم را برمیدارد . ظاهرِ آدمها شاید بشکه پارهء سیاهِ سوخته ای باشد بی همه چیز و در گوشه ای افتاده ، لایقِ زباله دانی ولی درونِ این بشکه چیست مهم است .
  • انارماهی : )
بدجور از دستت به دلم سگ لرز افتاده شازده ، منجوق های دانه درشتِ صندوقچهء بی بی ت را قالب میکنی به جای دانه های نوبرانهء انارِ زمستانه و فکر میکنی من و چشمهام و دهان و دلم کج فهمیم هان ؟ دست مریزاد مومن ، گفتیم انار دوست نداریم و سال به سال لب نمیزنیم ولی حداقل شب یلدا ، انارخورانِ مردم را که بلدیم نگاه کنیم . همین چند وقتِ پیش بود زل زده بودم به انارخوریهات، گیریم توی خیال دلیل نمیشود . فی الحال مثلِ شیرِ زخمی نشسته ام و از یادِ نگاهت سگ لرز میزنم ، میترسم کاسهء صبرم بشود ویارِ ناردانه وسطِ دلِ تابستان ... خود دانی شازده ، یا این دانه منجوق ها را از کاسهء دلم بکش بیرون و انارِ تازه تازه برایم دانه کن یا این دلِ سگ لرز افتاده را برمیدارم میبرم وسطِ میدان سِد اِسمال حراج میکنم ببینم جز من بداخلاقیِ چشمهات چندتا خریدار دارد ...
  • انارماهی : )

تا بیست و ششم دی وبلاگ مرا نخوانید :دی

شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۲، ۰۹:۵۰ ق.ظ
به خودم که تو آینه نگاه میکنم یه جدول سیمپلکس میبینم که متغیرهای اساسی ش تموم نمیشن و R های سطر صفرش ، صفر نمیشن و هی تو سطر صفر متغیر منفی داریم که از بین نمیره و جدول سیمپلکس رو باید n بار ادامه بدم و ...الان اتاقم چند روزه که وضعی شبیه اتاق یه مهدکودک شلوغ داره ، از تخته وایت بورد تا لپتاب و انواع و اقسام ادوات نوشتاری و خط کش تا جانماز و گلدون و چادر و تسبیح و کاغذ و پتو وسط اتاقم ریخته و من این وسط یه دیقه آیین نگارش میخونم یه دیقه مدیریت مالی یه دیقه ارزیابی طرح های اقتصادی رو ورق میزنم و یه دیقه جغرافیای اقتصادی و خلاصه پر شدم از عدد و رقم و پریدنِ جزوهء بانکداری از رو فلشم باعث خنده م میشه هی و همش :دیتا بیست و ششم دی یه همچین بساطی داریم ما ...
  • انارماهی : )

جنسش رو شما تعیین کنید

جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۲، ۰۳:۳۹ ب.ظ
پاورپوینت های استاد رو فلشم بود اومدم بریزم رو لپ تاب اولش فلش رو اسکن کردم همراه با اسکن ، آنتی ویروس محترم پاورپوینتها رو پاک فرمودند ، الان من چه جنس خاکی بریزم رو سرم شبِ امتحان خوبه ؟
  • انارماهی : )
امروز یک عالمه چیزهایی خوندم و به جاهایی سر زدم که دلم میخواد از همه ش بنویسم ، از همهء همهء همه ش ولی خب نمیشه ، مثلن از استعفا دادنِ داش بهی خیلی خوشحال شدم ، نمیدونم چرا ... ولی خب خوشحال شدم ، کلن از خبر استعفا دادنِ هرکسی از سرِ کارش خوشحال خواهم شد ، یا یک پستی خواندم درباره دختری که میخواست خودش را به لباس مامانبزرگش سنجاق کند و از آن هم خوشحال شدم ، خیلی خوب است که آدم به لباس مامانبزرگش سنجاق شود نه ؟ بعدم یهو نگاهم به عکسِ کودکی هایم روی میز خاطره افتاد و از دیدنِ لباسی که تنم بود یادِ کفش های گلبهی ستِ همان لباس افتادم و باقی ادواتِ زنانه ای که مامان با لباسهام ست میکرد و باز خوشحال شدم ... و خندیدم به اینکه مثلن چه فرقی میکرد زیرِ جوراب شلواریِ سفیدِ زیرِ دامنِ بلند پیراهن شورتِ دخترانهء کوچکم گلبهی باشد یا بنفش یا خاکستری ؟ پیدا نبود که ... اما مامان حواسش به گلبهی بودنِ شورتِ دخترانهء زیرِ جوراب شلواری هم بود ... بعد یادِ پارسال همین موقع ها اوفتادم ، اولین برفِ سال آمده بود که من از سرِ کلاسِ حسابرسی زد به سرم که بلند شوم و بروم بیرون و وقتی رفتم بیرون به سرم زد که بروم پیشِ نضال و ... با هم ذرت مکزیکی خوردیم و من بعد از سالیان سال قدم به پارک ساعی گذاشتم از این هم خوشحال شدم و بعد نگاهم به دو خط بالاتر افتاد و دیدم به جای افتادم نوشته ام اوفتادم و از این اشتباهِ به جا خوشحال شدم . بد نیست برایتان بگویم که حل مسائل پژوهش عملیاتی یک به روش سیمپلکس را هم یاد گرفته ام از این هم خوشحال هستم ، الان یادم افتاد که یک عالمه برنامه ریزیِ رنگی رنگی برای پانزده روز تعطیلاتِ بین دو ترم دارم و باز خوشحال شدم ...یادِ حرفِ دوستی افتادم : این همه چیز هست برای خوب بودن و خوشحال بودن ، تو باید بچسبی به چیزهای بد و احمقانه همش ؟بعد تصمیم گرفتم غروبِ جمعهء تنهایِ شلوغِ پر از درس و کار و بارِ خوبی را برای خودم بسازم ، این وسطها شاید به حق کارهای نکرده یک کیک هم پختم و شب با چای برای مامان آوردم و اجازه دادم ستاره ای را که هر صد هزار سال یک بار در زندگی ام هلول میکند را ببیند ...: )شما هم از چیزهای خوبِ زندگی تان بگویید ...
  • انارماهی : )
یکی از هنرهایی که میتونیم کسب کنیم : در شرایطی که داریم از خستگی میمیریم ، از چشم درد داریم خفه میشیم ، از هشت صبح یک سره سر کلاس بودیم و باز هم کلاس داریم تا آخر شب .... وقتی یکی بهمون زنگ میزنه با نهایت انرژی باهاش صحبت کنیم نه مث یه آدم خاک تو سر بدبختِ از دوِ نصفه شب بیدار بودهء تا آخرِ شب کلاس دارِ یک خروار درس دار بعله این یه هنره : )   + من امروز یاد گرفتم که قارچ رو اگر توی روغن و نمک بخوابونی بعد کبابش کنی خیلی خوشمزه میشه ، طرز تهیه یه مدل املت با کدو رو هم یاد گرفتم و همین طور فهمیدم که میشه بادمجون کبابی رو به جای میگوی دریایی به مهمون قالب کرد البته اگر طرز تهیه ش رو بلد باشید ، اینا همه رو سر کلاس بانکداری خارجیِ یک یاد گرفتم : )
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

سه شنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۲، ۰۹:۳۱ ق.ظ
من نوشته های دکتر مطهری رو نخوندم ، میتونم الان اقرار کنم که یک خط هم نتونستم تا حالا از نوشته هاش بخونم ، همیشه حس کردم دنیاش خیلی با دنیای من متفاوته ، یه بار هم کتاب داستان راستان رو توی مدرسه گرفتم دستم دیدم اصلن و ابدن برام تازگی نداره و از اونجا شد که تصمیم گرفتم کتابهای دکتر مطهری رو نخونم .الان چند وقته که اسم آدمهای بزرگی به گوشم میخوره که درباره شون میشنوم : فلان کتابِ مطهری هیچوقت از دستش زمین نمیومد ، فلان کتاب مطهری رو که خوند متحول شد ، در هر حالی کتابهای مطهری رو خیلی میخوند ، فلانی اون کتاب مطهری رو جوید و ... الخ ، این آدمها اطرافمون کم نیستند فقط کافیه از خودشون بپرسیم زندگی تون از کجا تغییر کرد یا بریم دنبال زندگی نامه شون و بفهمیم یه ردی از مطالعه آثار دکتر مطهری توی زندگی شون هست .بریم کتابهای دکتر مطهری رو بخونیم
  • انارماهی : )

ربط این سه تا ... با شما

دوشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۲، ۰۲:۲۲ ب.ظ
پدر برای آقای کوچک نوشته بود :" مرد هرچه سنگین تر، بی کس تر! هرچه سرشار تر و پربارتر، شانه های دیگران در زیر بار تو ناتوان تر "یک بنده خدایی نوشته بود :" دلم از بعضی ها بدجور گرفته است خدا ، ولی با دلِ گرفته که نمیتوان راه رفت ، آدم را دولا میکند ، تا میکند ، خمیده و کند و پیر میکند ، دلم از هیچکس نگرفته است خدا ... "مینویسم :" اینکه خدا گفته " وای بر کم فروشان آنها که سهمِ خود از مردم را کامل میگیرند ولی برای دیگران کم میگذارند*" فقط به مکاسب بر نمیگرده ، به شاطر و بزاز و بقال مربوط نمیشه ، به محبت ، به بخشش ، به دوست داشتن ، به خندیدن ، به روی خوش داشتن ، به مهربانی کردن ، به اس ام اس دادن ، به زنگ زدن ، به هدیه دادن ، به مردانگی کردن ، به زن بودن ، به جوانی کردن ، به خدا خدا کردن ، به عبادت کردن ، به توقع نداشتن ، به بخل نورزیدن ، به جسارت داشتن در انجام کار خیر ، به خدمت پدر و مادر را کردن ، به احترام گذاشتن ، به کتاب خواندن ، به درس خواندن ، به فعال بودن ، به شیعه بودن ، به مسلمان بودن ، به خوب بودن ، به پیش دستی کردن ... به همهء اینها برمیگرده ... کم فروش نباشیم ها ... حواسمون باشه "* آیه یک ، دو و سه سوره مطففین که ترجمه ش را با ادبیات خودم نوشتم .
  • انارماهی : )