انارماهی

بسم الله

بایگانی

26. اینجوری میشه که به زندگی امیدوار میشم

جمعه, ۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۰۸ ب.ظ

همبازیِ روزهای نوجوونی م رو بعد از شیش هفت سال دیدم، مامان شده بود. یه نی نی تو راه داشت و باید خیلی از خودش مراقبت میکرد.

دقت کردم

به نشستن و پا شدن و خندیدن و نگاه کردن و حرف زدن و به همه چیزش دقت کردم، مثلِ همون وقتا. مثلِ همون وقتا که برای من تعریف شده بود صدایِ خنده م از چند مگاهرتز بیشتر نشه و برای اون نه، مثلِ همون وقتا که برای من تعریف شده بود چادر رو جوری سرم کنم و خرامان راه برم که چند تا کتابی که رویِ سرمه نیفته و برای اون نه، مثل وقتایی که برای من تعریف شده بود چه مقدار غذا باید توی قاشقم باشه که وقتی قاشق رو میزارم تویِ دهنم برنجاش نریزه بیرون و قاشق رو طوری از دهنم خارج کنم که به دندونام نخوره و صدا نده و برای اون نه، دقیقا مثلِ وقتایی که برای من تعریف شده بود باید تهِ بشقابم رو تمیز کنم و خورش رو یه ذره رویِ برنج بریزم و بعدش خورش و برنج رو هم نزنم و ... برای اون نه. برای اون هیچوقت هیچ کدوم این چیزها تعریف نشده بود. اون هر طور که میخواست میخورد، هر طور که میخواست حرف میزد، هر طور که میخواست راه میرفت و میخندید و گریه میکرد و من نه.

ما با هم یک دنیا فرق داشتیم.

درست مثلِ وقتایی که اون هیچ تصوری برای آینده ش نداشت و من یه روز دوست داشتم برم خارج درس بخونم و یه روز دوست داشتم زنِ یه دکتر بشم و یه روز دوست داشتم با یه نجار ازدواج کنم و یه روز میخواستم دکتر بشم و یه روز تعمیرکار زیردریایی و اون ... اون فقط دوست داشت ازدواج کنه و مامان بشه. من همیشه فکر میکردم اگر زیرِ بیست و پنج سالگی ازدواج کنم یعنی به بدبختی سلام کردم و اون از بعد از دیپلم به طورِ جدی دوست داشت ازدواج کنه و حالا در سن بیست و دو سالگی مامان بود.

مامانی که هنوز همونجوری میخندید، همونجوری غذا میخورد، همونجوری حرف میزد، همونجوری راه میرفت، همونجوری نگاه میکرد، همونجوری بی اعتنایی میکرد و حتی با شوهرش مثلِ وقتایی که با من حرف میزد، حرف میزد، انگار دوستشه. تنها فرقی که داشت این بود که حالا آروم بود، حالا دیگه خجالت نمیکشید سرِ سفره بگه آب میخواد، اون به وضوح دیگه خجالت نمیکشید و انگار آزاد بود. آزاد بود که به حرفهایی که میشنوه بی اعتنایی کنه، آزاد بود که انتخاب کنه کدوم حرف رو بشنوه و کدوم رو بندازه دور، آزاد بود.


حالا من بیست و چهار ساله ام، هنوز ازدواج نکردم، مامان نشدم، خارج نرفتم، مدلِ چادر سر کردن و راه رفتن و حرف زدن و خندیدن و گریه کردنم هر روز یه شکله، هنوز تمیز غذا میخورم، دیگه دلم نمیخواد برم خارج درس بخونم، و آزادم که انتخاب کنم کدوم حرف رو بشنوم و کدوم یکی رو بندازم دور.


وقتی دوستام رو میبینم که با گذشت این همه سال هنوز مثلِ اون وقتان، هانیه هنوز زبونش نیش داره، درسا هنوز تکلیفش با خودش معلومه، فاطمه مامان شده، پردیس گفته بود زودتر از همه ازدواج میکنه و کرد، مرضیه میخواست معلم بشه و رفت دنبالش ... از خودم میترسم، از خودم که هر روز دنبالِ یه چیز رفتم، هر روز یه دنیایِ تازه رو تجربه کردم، هر روز یه آرزوی جدید رو تو سرم پروروندم و هر روز یه چیز تازه خواستم ... هم از خودم میترسم و هم فکر میکنم چقدر توی این سالها و این دنبال کردن ها و چشیدن ها و رها کردن ها تجربه کسب کردم، ... و البته تهش، یادم میفته که این من بودم که از ده سالگی، دلم خواست نویسنده بشم و ... شدم

: )


  • انارماهی : )

25. روی این جمله فکر کنید

جمعه, ۵ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۰ ب.ظ

نپرس؛ تا مجبور نشی جواب بدی


  • انارماهی : )

23. چجوری میشود این گوشی ها را حذف کرد؟

چهارشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۴۸ ق.ظ

تا چند سالِ پیش، بیشتر فکر میکردم. خیلی بیشتر، شاید بهتر است بگویم تا چند سالِ پیش که فکر میکردم، زندگی طورِ دیگری بود.

اندازه ی فکر کردن هایم به قدری بود که خانه و مدرسه را به تکاپو کشانده بود و بعد ها دکترِ خانوادگی مان را، که چجوری کاری کنند که من فکر نکنم. البته دکتر تجویزش این بود که "از ایران برو، وگرنه این فکرها میکشدت". نمیدانم چرا دکتر همچین تجویزی کرد ولی یک سالِ بعد خودم در مطبِ همان دکتر بودم و میخواستم بهم قرصی بدهد که آنقدر فکر نکنم، گفته بودم "میشه یه دارویی چیزی به من بدید که فکر کردن رو تویِ مغزم تعطیل کنه؟" دکتر نگاهم کرده بود و چیزی نگفته بود. شاید هنوز سرِ تجویزِ خودش و رفتن از ایران بود، نمیدانم رفتن از ایران چه ارتباطِ مستقیمی با فکرهای من داشت.

تویِ مدرسه معلم ها از سه چیز در عذاب بودند، یکی اینکه من اساسا در عالمِ دیگری سیر میکردم، دیگری سوالهایم بود، و مساله ی بعدی اینکه در عینِ سیرِ کردن در عالمِ دیگر حواسم انقدر به کلاس بود که سوالهایی بپرسم که معلم را جلویِ بچه ها ضایع کند. البته قصدم ابدا ضایع کردن نبود، و آنقدرها ساده بودم که نفهمم معلم ها را هم میشود ضایع کرد، بعد ها در دانشگاه این را فهمیدم، وقتی که ترم اول بعد از اولین سوالم استاد چنان زد تویِ پرم و به خنگی متهمم کرد که کلِ کلاس رفت رویِ هوا، فهمیدم که معلم ها چه زجری میکشیده اند از سوالهام، و اتفاقا همان اساتیدِ ترمِ یک بودند که مرا از سوال کردن و فکر کردن و سوالِ دیگری طرح کردن بازداشتند.

اما

عامل اصلی در فکر نکردن های این روزهایم را فقط و فقط یک چیز میدانم، "گوشی" یا حالا هر چیز دیگری که شما بهش میگویید، تلفن همراه، موبایل و ... ، این گوشی به خاطر دم دستی بودنش اجازه نمیدهد که به توحید و معاد و نبوت و اصالتِ وجود و حرکتِ جوهری و تلاش و هدف و از جایی به جایی دیگر رفتن و رفتار و اخلاق و عمل و ... فکر کنم. واقعا اجازه نمیدهد. مدام میپرد وسطِ فکرهام. بس که دمِ دست است، قدیم تر ها تلفن، آنقدری از دسترس دور بود که بگذارد راحت فکرت را بکنی و بعد بروی سمتش. گوشی تلفن در پیشرفته ترین شکلِ خودش یک محدودیتِ اساسی داشت و آن هم این بود که تو جلویِ هر کسی نمیتوانستی هر حرفی را بزنی پس باید حرفت را شسته رفته میکردی، به حرفت فکر میکردی، حرفت را به کمالِ نسبی میرساندی و بعد در جایِ مناسبی در مکانِ مناسبی با شخصِ مناسبی مطرح میکردی. ولی این گوشی های تلفنِ همراه، بس که دمِ دستی ست، بس که میشود با هر کسی در هر جایی با هر ادبیاتی حرف زد و بلافاصله یک پیام ستاره دار [*] فرستاد که یعنی ببخشید که به جای چوب نوشتم خوب و بعد یک دو نقطه دی و خلاص ، اصلا فکرِ "فکر کردن" به حرف و سخن و اندیشه را از ما یا حداقل از من یک نفر گرفته. خیلی ساده است که تو طی صد و بیست و پنج پیام منظوری را بگویی و بعد هی تغییرش دهی و هی اصلاح کنی و هی ... و تازه دستِ آخر طرفِ مقابل یک چیز دیگری دستگیرش شود که اصلا آنی نیست که تو فکر میکنی. ما یا حداقل من، با گوشی همزمان هم فکر میکنم و هم حرف میزنم بنابراین حرفی که میزنم اصلا یک حرفِ کامل نیست.

این گوشی، خودش، در ساده ترین و ابتدایی ترین شکلِ خودش، یعنی همه ی همه ی اپلیکیشن های ریز و درشت و پایین و بالایش به کنار، خودِ خودش به تنهایی آفتِ فکر کردن های من بود، تازه، حالا هم نه که فکرم تعطیل شده باشد ها، نه، حالا مثلا وسطِ حرف زدن هایم فکر میکنم، بعد یک چیزی را یک جایی میگویم که نباید، از یک مقدمه به موخره ای میرسم که نباید و از یک ایده به طرحی میرسم که نباید و اینجوری میشود که همه چیز درهم و قاطی میشود.

  • انارماهی : )

22. عادتِ رمضانیه

سه شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۵ ق.ظ

رمضان فرصتِ خوبی ست برای ایجادِ عادت های خاص، مثلا در این ماه میتوان به راحتی ساعتِ خواب و بیداری روزانه را تغییر داد، به راحتی میشود مقابلِ شکم چرانی های روزمره و ریزه خوری های نالزوم ایستادگی کرد و بعد از این ماه هم سرش ماند. در این ماه میتوان خیلی قرارها گذاشت و بعد از ماه هم آن را ادامه داد، سفره ی پهنی ست که هر کس نه به اندازه ی کَرَمِ صاحبخانه؛ که به اندازه ی توانِ خودش میتواند بردارد.

شرطِ موفقیت آن است که به رمضان به چشمِ فرصتی نگاه کنیم برای شروع، سکویی برای پرتاب، راهی برای ایستادگی، نه روزهای گرم و سخت و طاقت فرسایی که باید زودتر از آن گذشت.


هنوز دیر نشده. شش روز رفته، بیست و چهار روز باقی مانده، برخی کارشناسان معتقدند برای ایجادِ یک عادت سه هفته یعنی بیست و یک روز کافی ست، شما از امروز میخواهید چه عادتی را در خودتان ایجاد کنید که بعد از این ماه هم بهش پایبند بمانید؟


  • انارماهی : )

21. چجوریاس؟

دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۶ ب.ظ

میگم

اینایی که تهِ دلشون هیچی نیست

چرا رویِ زبونشون همه چی هست؟


  • انارماهی : )

20. نوجوانانتان را سردرگم نکنید

يكشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۴۶ ب.ظ

بزرگترهای عزیز، تحتِ عنوانِ خاله، عمه، عمو، دایی، بابا، مامان، خواهر، برادر و سایرِ عناوینِ احتمالی و غیرِ احتمالی، من از شما خواهش میکنم نظراتِ شخصیِ خود اعم از، علاقه ی وافر، عداوتِ باطنی، تنفرِ، عشق و هر گونه احساسِ از یک ورِ بوم افتاده ای را، در مورد هر شخصِ سیاسی، معنوی، مذهبی و هر کسی که جایگاهی در این عالم دارد، در اختیارِ نوجوانانِ سنِ بلوغِ خود قرار ندهید.


باور بفرمایید یک نوجوان حق دارد خودش رهبرِ جامعه اش را بشناسد، در موردش تحقیق کند، بخواند، و به دنبالِ جوابِ سوالهایش برود.

یک نوجوان حق دارد اَعلَمِ دینیِ خودش را خودش انتخاب کند و شخصیتِ الگویِ موردِ نظرش را خودش بشناسد و برگزیند، به جای ابرازِ تنفر یا علاقه ی وافر در مورد هر شخصی که متوجه شدید نوجوانتان به سویش جذب شده، راه های تشخیص درست از نادرست و سره از ناسره را به نوجوانتان یاد دهید، اصرار نداشته باشید که نوجوان همان راهی را انتخاب کند که شما انتخاب کرده اید ... همان شخصی را دوست داشته باشد که شما دارید و پای منبر همان کسی بزرگ شود که شما شده اید، او متعلق به زمانی غیر از زمانِ شماست.


شما را به خدا قسم اگر دیدید نوجوانی از حرفهای سخنرانی خوشش آمده و به دلش نشسته، جز در مواردی که واقعا ضرری داشت، نوجوان را از نشستن پایِ منبرش نهی نکنید، به این دلیل که شما خوش ندارید حرفهایش را بشنوید. این نوجوان برای خوش آمدِ شما به این دنیا نیامده، آمده تا خودش راهِ خودش را پیدا کند و خدا این حق را به او داده ...


این که نوجوان با یک نظرِ خوش یا بدِ شما راهش را تغییر دهد به معنی دهن بینیِ او نیست، نوجوان به دنبالِ گرفتنِ تایید از اطرافیانش است، اگر تاییدش نمیکنید، راهی را که دارد امتحان میکند از بیخ و بن رد نکنید. اگر شما بنابر نظراتِ شخصیِ خودتان همه ی انتخاب های نوجوان را رد کرده باشید، او تا آخرِ عمر سر در گم خواهد ماند.

  • انارماهی : )

19. حتی اگر شده فقط تویِ دلمان

شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۰۶ ب.ظ

آدمها، چون که آدم اند، وقتی اشتباهی ازشان سر میزند نیاز دارند به اینکه بغل گرفته شوند، ناز و نوازش شوند، حمایت شوند، از همه ی وجودشان، مراقبت به عمل بیاید، فقط و فقط برای اینکه آدم اند و نیاز دارند به اینکه سر پا شوند.


خدا، که خداست و الحمدلله گنده تر از او نداریم، بعد از هر اشتباهِ ریز و درشت و کوچک و بزرگِ بنده اش، گفته توبه کن، عمل صالح انجام بده، من گناهانت را به نیکی تبدیل میکنم. یعنی یک جوری بنده ی اشتباه کرده ی خود را بغل میگیرد و ناز و نوازشش میکند که مادری، نوزادِ تازه متولد شده اش را بعد از اینکه پستان گزید. مادر/خدا ، نوزاد/بنده ی گنه‏ کار خود را پرت نمیکند آن طرف که برو گم شو ... .


یک ذره، فقط یک ذره، تلاش کنیم در این ماهِ مبارکی، مثلِ خدا، بنده های گناهکارش را حتی اگر شده در دلمان، بغل بگیریم و نوازش کنیم و برایشان دعا کنیم. برای یک چیزشان دعا کنیم "برطرف شدنِ حسِ شرمندگیِ بعد از گناه، مقابلِ خدا" این حسِ شرمندگی بنده را می کشد. دیدید بچه ها وقتی بیستشان میشود نوزده چطور برگه را از بابایشان قایم میکنند؟


+ بروید اینجا و نور جمع کنید : )

  • انارماهی : )

17. خدایِ مهربانان

پنجشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۳۳ ب.ظ

حتما شما هم تجربه اش را داشته اید. مثلِ رفتن به سفرِ مشهد میماند، [البته من تا به حال محضرِ امامِ دیگری مشرف نشده ام، شاید بقیه ائمه هم همین طور باشند] یک جور رقتِ قلبِ خاص، انگار همه چیز رقیق میشود، دوست داشتن ها، محبت ها، درس خواندن ها، بیدار بودن ها، حال ها، آره، همه ی "حال"ها رقیق میشوند.

دلت نمی آید به کتابِ تستِ مدرسان شریف بد و بیراه بگویی، دوست نداری برای زندگی ات برنامه نداشته باشی، دلت نمیخواهد نمازت را اولِ وقت نخوانی، دوست نداری جوابِ خواهرِ کوچکترت را با تندی بدهی، دلت نمیخواهد مامان ذره ای زحمتِ تو را بکشد، و همه ی اینها برای اولین بار در طولِ زندگی ات در مرحله ی "دلم میخواد .." باقی نمیماند و محقق میشود، تو واقعا جواب خواهرت را که میدهی هیچ، میروی کنارش مینشینی و برای همه ی لحظه های گذشته از او عذرخواهی میکنی بدونِ فکر به اینکه او کوچکتر است، تو با همه ی خستگی ها و بی حالی ات ظرفهای سحر و افطار را میشوری، کتابِ تستِ مدرسانِ شریف بهترین کتاب است و تو دوست داری هی بیشتر و بیشتر ازش بخوانی و ... همه ی همه ی همه ی دل خواستنی هایت یک دفعه محقق میشود، یک دفعه هلالِ رمضان رویت میشود و تو واردِ ماهی میشوی که سر تا سرش رحمت است.

یک جوری انگار عزت نفس دار شده ای، هر حرفی را نمیزنی، هر تکه ای را نمیپرانی و هر فکری را نمیکنی، در حالتِ ذکر شکل و شمایل ات را در شانِ ذکری که داری میگویی حفظ میکنی، مهربان میشوی، کتاب میخوانی، بیشتر از همیشه بیدار میمانی و خواب های مسخره ی وقت گیر دست از سرت برمیدارند، امید داری، امیدِ اجابت، امیدِ رسیدن و در کنارِ همه ی اینها ترس... ترسِ اینکه چه زود این یک روزِ بهشتی گذشت و لابد بقیه ی روزها ...


همه ی اینها را گفتم که بگویم خدای مهربانی داریم، دلش نمی آید بنده اش تمامِ طولِ سال را غرق سیاهی و خاکستری و مسخرگی دنیای خودش باشد، دلش نمی آید بنده اش تمامِ طولِ سال را غرقه ی نیازهایی باشد که به صلاحش نیست، دلش نمی آیند بنده اش تمامِ طول سال را مردگی کند. یک ماه از هر سال را فراهم میکند تا بنده اش با اینکه در سختی آفریده شده، زندگی کند، طعم امید را، رهایی را و اجابت را بچشد؛ از همچین خدایی، کم بخواهیم ضرر نکرده ایم؟


التماسِ دعا

  • انارماهی : )

16.

پنجشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۹ ب.ظ

وقتی میایی فیروزه ای ترین لباست را به تن کن

میخواهم آمدنت، نگینی باشد میانِ روزهایِ خاکستری ام .



+ به طرزِ عجیب و غریبی دوست ندارم به بلاگفا برگردم، حتی اگر درست تر از قبلش بشه .

  • انارماهی : )

15. ربِّ وهّابِ جبّارِ مهربانِ ما

چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۰۱ ب.ظ

از چند ساعتِ دیگر، به وقتِ ما زمینی ها، درهای آسمان را باز میکنی و درست مماس با درهای زمین، دستمان را میگیری و میبری بالا و بالا و بالاتر ...


من

از چند ساعتِ دیگر، دوباره، زندگی آغاز میکنم

بخاطرِ تو

برایِ تو

آن طور که تو میخواهی ...


  • انارماهی : )

14.

چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۴۴ ب.ظ

ما زن ها دنیای عجیب و غریبی داریم، دنیایی به نامِ رویا. رویاهایی که نه مالِ آینده است، نه ربطی به حال دارد، رویاهایی که فقط و فقط حالمان را خوب میکند و اجازه میدهد کمی نفس بکشیم.


رویا: رویا یکی از نعمت های خاصِ خداست که فقط به بنده های خاصش میدهد و با این نعمت به آنها اجازه میدهد که کمی بیشتر "زندگی" کنند.


بنده های خاص: شما در اینکه زنان بنده های خاصِ خدا هستند شک دارید؟

  • انارماهی : )

13. کسی اینجا تعبیرِ خواب میداند؟

چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۱۶ ب.ظ

+ خواب دیدم تویِ حرمِ امام رضا دارم در به در دنبالِ کفش هام میگردم، کفش هایی که نبود، و من نمیدانم چرا انقدر دنبالشان میگشتم و هیچ کس نمیفهمید دنبالِ کفش گشتن یعنی چی ... بارِ اولی نیست که تویِ حرم گم میشوم و دنبالِ چیزی میگردم، چیزی که هیچوقت پیدا نمیشود ...


+ خواب دیدم مرده ام، مرده بودم و دنبالِ یک قالب یخ بودم، روحم دنبالِ یک قالبِ بزرگِ یخ بود برایِ رویِ جنازه، هی میگشتم و میخواستم یک قالب یخِ بزرگ پیدا کنم برایِ رویِ جنازه ام ... یخی که اندازه ی کلِ تابوت باشد ...


دو شب پشتِ هم این خواب ها را دیدم ... و امروز صبح که تویِ خواب دیدم امام آمده، آمده بود و به من یاد میداد چطور میشود بلبشوهای اجتماعی - سیاسیِ این روزها را جمع کرد ... و من در خواب یاد گرفته بودم، یاد گرفته بودم تعادل را ... و حالا، در بیداری، نمیدانم حکمتِ این خواب ها چیست ...


و مهمانیِ آخرِ هفته که بهم میخورد .

  • انارماهی : )

12. چند سال میشود نفس را حبس کرد؟

سه شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۱۰ ب.ظ

چیزی تویِ دلم مدام مچاله میشود، هی اشک میاید به چشم هام، هی برنامه ی بعد از ظهرم را مرور میکنم، هی فکر میکنم، هی تلاش میکنم گریه نکنم، سعی میکنم اشک هام را ربط بدهم به استرسِ خواستگاریِ آخر هفته، تلاش میکنم گریه ام را ربط بدهم به استرسِ آزمونِ ساعتِ دو، یا ربطش بدهم به تغییراتِ آخری زندگی ... نمیشود اما ... این اشک ها را به هیچ چیزی جز صد و هفتاد و پنج جوانِ رعنایِ دست بسته نمیتوان ربط داد.


مثلِ تویِ فیلم ها، لابد قبل از عملیات کلی شوخی بوده و خنده و عطر به سر و رو زدن و تسبیح انداختن سرِ اینکه شهید میشوند یا نه، ... دارم فکر میکنم صد و هفتاد و پنج نفر آدم تویِ خانه ی مان جا میشوند یا نه، صد و هفتاد و پنج نفر آدم تویِ حیاط خانه مان، پارکینگ خانه مان .. جا میشوند یا نه؟ از سرِ کوچه اگر صد و هفتاد و پنج نفر آدم را کنار هم به صف کنیم چه حجمی را اشغال میکنند؟ صد و هفتاد و پنج نفر آدم را چطور میشود دست بسته یک جا، جا داد؟


با زنان و مادران و خواهرانشان کاری ندارم، فقط دعا میکنم کاش دختر نداشته باشند، کاش از هیچ کدامِ این صد و هفتاد و پنج نفر دختری نمانده باشد، کاش دختری دست های پدرش را بسته نبیند ... اشک باز جایِ خودش را رویِ گونه هام باز میکند، دارم فکر میکنم چقدر میتوانم نفسم را زیرِ آب حبس کنم؟ چقدر میتوانم نفس نکشم ؟ تمرین میکنم، تمرین میکنم و وقتی نفسم بند می آید بغضم میترکد، بعضم به وسعتِ حجمِ بودنِ صد و هفتاد و پنج تا شهیدِ غواص میترکد...

  • انارماهی : )

11. فراموشی

سه شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۳۹ ق.ظ

فراموشی چیزِ بدی ست

خصوصا وقتی آنقدر در گیر و دارِ زندگی گم شوی که متنِ برنامه ی زنده را یادت برود که باید بفرستی و برسانی

  • انارماهی : )

10. برای آرامش

دوشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۱۰ ب.ظ
امیرالمومنین علی علیه السلام در مورد روزه ی ماهِ شعبان میفرمایند:

صَوْمُ شَعْبَانَ یَذْهَبُ بِوَسْوَاسِ الصَّدْرِ وَ بَلَابِلِ الْقَلْبِ؛
روزه ماه شعبان وسوسه های درونی و پریشانی خاطر و آشفتگی های قلبی را از بین می برد



+ از بین میبرد واقعا : )
  • انارماهی : )

8. من فلسفه ای دارم

يكشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۹ ق.ظ
درست وقتی که باید به تمامِ اعتقادات و مقدساتت ایمان داشته باشی و خودت را بر اساسِ آنچه که میگفتی و میدانستی و میشناختی از ورطه ای که گرفتارش شده ای بکشی بیرون؛ درست در همین لحظه است که کم میاوری. با تمامِ وجودت کم میاوری و به خودت میگویی "آن من کجاست؟"

میگردی، تمام گذشته را، حال را، آینده را، شهر را، تمامِ دنیا را زیرِ پایت میگذاری تا خودت را پیدا کنی، تا خودت را با تمامِ وجود پیدا کنی و زندگی کنی و یک باره، چیزی، امیدی، بارقه ای، نوری، چشمه ای، از دور میجوشد، زندگی با تمامِ وجودش خودش را به تو نشان میدهد تا ثابت کنی که ایمان داشتی به "پس اگر مقصد پرواز است، قفسِ ویران بهتر"*

این روزها با گوشت و پوست و استخوانم دارم پریدن را، پرواز را یاد گرفتن را، و فقط و فقط و فقط به آسمان نگاه کردن را تمرین میکنم. جوجه عقاب ها هم بالاخره یک روزی باید از آشیانه پرت شوند بیرون، تا پرواز را یاد بگیرند، منتها، جرمشان این است که ، در بالاترین قله ی کوهستانی سخت متولد شده اند، نه بالای چناری وسطِ طولانی ترین خیابانِ تهران.

*سید مرتضی آوینی
  • انارماهی : )

7. ماهی بخاطرِ آب خودش را میکُشد.

شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۴۷ ب.ظ

هی میگویند انقدر خودت را ورق نزن، انقدر به خودت گیر نده، انقدر سیاه نمایی نکن، هی میگویند الان بهتر از قبل است، من ولی دقیقا عینِ اسفندِ رویِ آتشم، مدام میپرم بالا و پایین. مدام میجهم بالا و پایین، مدام دارم جان میدهم، روزی هزار و یک بار تجربه میکنم که "خشم، عجز، تنهایی، اینها لغاتی علمی نیستند" ماهی بی دست و پای حرام گوشتی شده ام رویِ زمین.


+ارمیا، رضا امیرخانی

  • انارماهی : )

6. آدمهای عظیم

جمعه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۰۳ ق.ظ

آدم های بزرگ، آدم های بزرگِ بی چارچوب، آدم هایی که در یک تعریفِ ساده نمیگنجند، نمیشود بگویی خوب اند یا بد، مهربان اند یا خشن، آدم هایی که سخت اند، برای اینکه بخواهی تعریفشان بکنی سخت اند، مثلِ سوالهای امتحانِ استادی میمانند که جزوه اش اصلا شبیه به امتحانش نیست.


این آدم ها در هیچ باور و فکر و منطق و روز و شبی نمیگنجند. آدم هایی که اگر بخواهی محصورشان کنی، اگر بخواهی محبوسشان کنی نمیتوانی. آدمهایی که آمده اند تا تجربه کنند، تا بشناسند، تا بسازند و مدام به این نتیجه برسند که نه، این آن چیزی نبود که من میخواستم، این شبیهِ چیزی نبود که من میتوانستم باشم یا این اصلا هم وزنِ نگاهِ من نیست .

به این نتیجه ها رسیدن، راحت نیست، راحت نیست راهِ تا انتها رفته ای را رها کنی و درست دمِ قدمِ آخر بگویی که نه نه نشد، و از اول شروع کنی، به این نقطه رسیدن کارِ هر کسی نیست. این طور "جوان" به زندگی نگاه کردن یک نوعِ سخت از زندگی ست که بعضی ها انتخابش میکنند و بعضی ها نه .

پای حرف و حدیث ها ایستادن و یک منِ تازه را ساختن با علم به اینکه بدانی این من را هم باید یک روزی باز رها کنی و بروی سراغِ یک منِ تازه ... کارِ هر آدمی نیست.

اگر از این آدم ها دور و برتان دارید قدرشان را بدانید، اگر فکر میکنید خودتان از این آدم ها هستید، به دلِ دریا بزنید و اگر دوست دارید یکی از این آدم ها باشید از همین الان شروع کنید .



  • انارماهی : )

5. من خوبم

پنجشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۵ ب.ظ

بعد از بعضی اتفاق ها باید زمان بگذرد، آدم خودش میداند که باید زمان بگذرد، هر کس هم از کنارِ آدم رد میشود تاکید میکند که بگذار زمان بگذرد، ولی زمان آدم را پیر و کور میکند تا بگذرد، آدم را تا میکند، زمان میشود یک غلتک (؟) و از رویِ آدم رد میشود تا بخواهد بگذرد، زمان میشود یک شعرِ تلخ، میشود یک لیوان زهر، میشود یک تیوپِ چسبِ رازی که به جایِ کاکائوی فرمند گذاشته باشی تویِ دهانت.


زمان، آدم را مثلِ یک مادرشوهرِ سخت گیرِ زمانِ ناصرالدین شاهی روانی میکند، زجر میدهد، از بین میبرد، تا بگذرد. زمان، آدم را میکشد تا بگذرد ...

زمان گذشت، گذشت، من تا خوردم، دو نیم شدم، له شدم، شکستم، شکستم تا زمان هم با من شکست، حالا، من خوبم


: )

  • انارماهی : )

4. طبیعت

پنجشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۵۳ ب.ظ

بعضی مکان ها حالِ آدم را خوب میکند، مزه ی شربت تویِ بعضی لیوان ها خوش تر است، بعضی خانه ها را آدم دوست تر دارد، بعضی دفترها برای گرفتنِ نمره های خوب مناسب ترند و بعضی خودکارها خوش خط تر مینویسند. حتما از این تجربه ها داشتید.

همه ی اینها یعنی ظرف مهم است، یعنی اینکه برای ریختنِ پلویِ مزعفر نباید از خاک انداز استفاده کرد. ما آدم ها مثلِ مظروفاتی هستیم که باید ظرفِ قشنگی برای بودنمان، انتخاب کنیم. بعضی جاها نباید رفت، بعضی چیزها را نباید خورد، بعضی راه ها را نباید انتخاب کرد. و همه ی اینها را خودمان بر اساس دیدگاه و عقیده و نظراتمان انتخاب میکنیم. تا اینجای ماجرا بنظرم اصلا سخت نیست.


قصه دقیقا از آن جایی آغاز میشود که ما، ندانیم کدام عقیده، کدام نظر و کدام دیدگاه را داشته باشیم تا ما را متناسب با آنچه که واقعا هستیم پیش ببرد. برای این منظور کتاب ها و حرفها و مقاله های بسیاری نوشته شده، آدم های بسیاری سر به فلک کشیده اند و حرفهای زیادی تحویلِ مان داده اند تا بتوانیم بر اساس گفته ها و نقطه نظراتشان پیش برویم ، اما آنچه که مسلم است این که، طبیعتِ آدمی، فطرتِ آدمی و گِل و سرچشمه ی آدمی را با خلاف نیامیخته اند و با بد و پست و زشت و نا پسند نیالوده اند. کاش بیشتر از هر چیز به طبیعتِ خویش رجوع کنیم ، آنجا که خانه ی خداست ...

  • انارماهی : )

3. اما برمیگردم

چهارشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۳۲ ب.ظ

دیرگاهی ست که افتاده ام از خویش به دور

  • انارماهی : )

2. این، من

چهارشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۳۰ ب.ظ
آدم از یک جایی به بعد تصمیم میگیرد که زندگی کند.
یعنی اولش دستِ خودِ آدم نیست، اولش یک جورهایی یکی خواسته، یک اراده ای خیلی خیلی فراتر از اراده و خواستِ تو بوده و خواسته که تو زندگی کنی، یک کسی بوده و تصمیم گرفته تو زندگی کنی ولی از یک جایی به بعد آدم خودش تصمیم میگیرد که زندگی کند.

نشسته ام تویِ اتاق تحریریه و سرگشته تر از هر کسی در جواب اینکه چرا متن هایی که باید تحویل میدادم رو تحویل ندادم میگم: "نوشتنم نمیاد" و میشنوم که: "مام اولش همینجوری بودیم ولی از یه جایی به بعد یاد گرفتیم که بنویسیم تا حالمون خوب بشه، توام کم کم میرسی به اونجا که بتونی حالِ بد و دلِ گرفته ت رو بریزی تویِ نوشته ت". فکر میکنم به اینکه لابد ماه ها و سالها و هزاران کهکشان فاصله دارم با نقطه ای که مسئول تحریریه ازش حرف زده و بعد از تموم شدنِ کار خسته و رنجور و بی حوصله تر از قبل راهیِ خونه میشم.

روزها و روزها و روزها همینجوری پشتِ سرِ هم میگذره و به حجمِ سرگشتی و آشفتگیِ ذاتی م روز به روز افزوده میشه تا میرم سراغِ منِ گذشته م، خودم رو از لابلای نوشته های قدیم میکشم بیرون و میخونم و میخونم و میخونم. انقدر میخونم که سیراب بشم، انقدر میخونم که خودم رو دوباره بشناسم، که یادم بیاد چجوری فکر میکردم و دوست داشتم چجوری باشم. حس میکنم تبدیل شدم به یه لوحِ سفید که میشه هر چیزی رو هر طور که بخوای روش بنویسی و از این حالتِ خودم راضی نیستم، دوست ندارم بی فکر و بی عقیده و بی ریشه باشم. باز ورق میزنم، باز میخونم، یکی دو هفته فقط و فقط خودِ گذشته م رو ورق میزنم و بعد ، تصمیم میگیرم که زندگی کنم. تصمیم میگیرم اونی باشم که باید باشم و تصمیم میگیرم جام رو پیدا کنم.

منِ این روزها با همه ی ترس ها و دودلی ها و تردیدها و بی اعتمادی ها و شک ها و ناامنی ها ، میخواد زندگی کنه.
  • انارماهی : )

1. بسم الله

دوشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۳۳ ب.ظ

تا آنجا که فهمیده ام رسالتم در این دنیا نوشتن است، انتخابِ واژه ها با من، خواندنم با شما


سلام.


بلاگفا خوب موقعی خراب شد، درست وقتی که من، تمامِ خاطراتم را درونش چال کردم و به آتش کشیدم، خواستم همانجا بنویسم ولی بهتر است بگویم اعتیادِ من به نوشتن و ایرادِ جدیِ وارد شده به سخت افزارهای بلاگفا و بدقولی های شرکتِ خارجی و آن جمله های هر روزه ی رویِ سایت، مانع شد. پس به اینجا کوچ کردم .

  • انارماهی : )

سعدی :

چهارشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۳، ۰۵:۴۷ ق.ظ
"آقا" به روزِگاران  ،  مهری نشسته  بر  دل بیرون نمیتوان کرد ، اِلّا به ر و زِگـ ـ ـ ـ ـ ـ اران
  • انارماهی : )

تغذیه ی معنوی

دوشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۳، ۰۱:۰۲ ق.ظ
اگر نماز شب نخونیم ، نماز و روزه های قضا رو نگیریم ، بین الطلوعین بیدار نباشیم ، قرآن نخونیم ، زیارت عاشورا نخونیم و خیلی دیگه از اعمال واجب و مستحبی رو به دلائل گوناگون انجام ندیم . نه خدا از ما خشمگین میشه و عذاب الهی نازل میکنه رو سرمون ، نه ائمه ازمون ناراحت میشن و اگر دست دراز کنیم جوابمون رو نمیدن و نه هیچ گونه فاجعه ی دیگه ای رخ میده . خدا همون خدای رئوف و بخشنده میمونه و ائمه هم همون بزرگوارانِ عاری از کِبر . اما اگر این تغذیه های معنوی رو از زندگی مون حذف کنیم با این دید که خدا میبخشه [قطعن میبخشه شکی توش نیست] و لزومی نداره حالا انقدرم به خودمون سخت بگیریم و دلائل دیگر ، یه روزی یه جایی کم میاریم و نمیفهمیم چرا و از کجا و چجوری ، تغذیه ی معنوی رو نباید از زندگی حذف کرد . حس میکنم اصلن فلسفه ی رمضان همین باشه ، یک ماه تغذیه ی معنویِ واجب اندک مدتی میتونه ما رو حفظ کنه و دیگه اینکه تجربه ی این یک ماه و برکاتش به قدری شیرینه که به انسان میفهمونه در کنارِ تمامِ مسائل ریز و درشت زندگی باید تغذیه ی معنویِ مداوم و مستمری هم داشت .
  • انارماهی : )

کارشناسی ارشد

سه شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۳، ۰۵:۴۶ ق.ظ
مقوله ی خواستگاری این روزها عجیب فکرم را درگیر خودش کرده ، البته خیلی هم عجیب نیست ، یک عدد خواستگار قرار است جمعه پایش را از درِ این خانه بگذارد تو و من بیشتر از اینکه به این فکر کنم که چطور است و چطور نیست ، به این فکر میکنم که خودم بعد از ازدواج چطور خواهم بود . به این فکر میکنم که اگر این قیدِ ساده ی تاهل مرا از اینی که هستم فرسنگ ها دور کند ؟ راستی تیر ماه شروع شده ؟ خیلی آدمهایی را دیدم که بعد از ازدواج زمین تا آسمان با قبل از ازدواج فرق کرده اند ، فرق های منفی ، نه مثبت ، حداقل آنهایی که من دیده ام منفی بوده . یک جورهایی نگاهم این روزها به ازدواج مثلِ نگاهِ مادری ست که نگران است فرزندش برود دانشگاه یا نه ، به محیط فکر میکند به اجتماع فکر میکند ... من هم این روزها نگرانِ محیط و مکان و زمان و اجتماعِ بعد از ازدواج هستم . آخ آخ .. تیر ماه شروع شده و من هنوز برای ارشد نمیخوانم ...
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

جمعه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۲۸ ق.ظ
من اگر یک روزی هوس کنم دوباره همان کسی باشم که بودم ...
  • انارماهی : )

یک جور از عرش به فرش ... نه به زیرِ فرش رسیدنِ حسابی

پنجشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۳، ۰۵:۰۰ ب.ظ
این ترم هم تمام شد ... حکایتِ ما و دانشگاه همچنان باقی ست .
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

يكشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۳، ۰۲:۲۵ ب.ظ
بعضی ها نارنجی اند ، نارنجیِ خوشرنگ ، نارنجیِ نارنجی   خانم دکتر :)
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

شنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۲۳ ب.ظ
این اواخر به صورتِ ام پی تیری وقایعی برام رخ داد که من رو متوجهِ فاجعه ی انسانی ای کرد که انقدر از حجمِ عظیمش هَنگ کرده م که نه میتونم بنویسمش ، نه میتونم کامل بیانش کنم و نه میتونم حتی زار بزنم بخاطرش ... حجمِ عظیمِ نفهمی با سیگنالِ بالا ، در هر طیف و گروهِ سنی ، اون هم در مساله ای به نامِ "حریم خصوصی" داره بیداد میکنه و من ... من جدّن دارم خفه میشم ...
  • انارماهی : )

استفراغ جهنده

شنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۰۲ ق.ظ
همه ی ما تجربه ی این رو داشتیم که دلمون خواسته باشه رویِ یکی بالا بیاریم . دوستان دقت داشته باشند که برای بالا آوردن و استفراغ روی فرد مورد نظر باید حتمن قدشون بلندتر از اون فرد باشه تا محتویاتِ معده به خوبی رویِ سرِ طرفِ مقابل خالی بشه فلذا رویِ افزایش قدِ فرهنگی ، اخلاقی ، معرفتی خودمون کار کنیم که بتونیم خیلی خوب و قشنگ بالا بیاریم که صاف بخوره به هدف
  • انارماهی : )

53.

جمعه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۲۳ ق.ظ
شاید با کفش های کتونیِ زمستانی

شاید با کفش های جلو بازِ تابستانی

شاید با شلوارِ جین

شاید با شلوارِ نخی

شاید با یکی از لباسهای سه دکمهء کتانِ سفید

شاید با یکی از پیرهن مردانه های چهارخانه

شاید آبی

شاید سبز

مهم همین است که میــ ـآیی

 

                                                                                                   کبوترانه ، تولدَت مُبارک آقا .


نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

D:

پنجشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۳، ۰۳:۵۰ ق.ظ
+ دوستِ مامانم اسم بچه ش رو گذاشته "مِلودی" - مِلودی هم شد اسم ؟ خب میزاشت ترانه لااقل + من میخوام اسم بچه م رو بزارم "تِرَ ک" - خیلی خوبه ، وقتی چند تا بچه داشته باشی بخوان جایی دعوتت کنن مینویسن "خانوم [...] و آلبوم"
  • انارماهی : )

51. از نو

دوشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۲۵ ق.ظ

خیلی خیلی کوتاه و مختصر عرض کنم و وقتِ شریفتان را به بیهوده گویی های خویش مُختص ندارم ، که میدانم سخت مشغولِ درس و بحث و رتق و فتق امورید و مراجعان و ملازمان چنان مهر و عطوفتی در حقتان روا داشته اند که نازک گویی های این بندهء کمترین اگر که به زعم جنابِ شریفتان موجبِ تکدرِ خاطر نیست ، خدایِ من آن روز را نیاورد که موجبات ناخوش احوالی تان را فراهم سازد ، عرض کوتاهی داشتم ، فقط یک سوال :

میشود دوباره عاشقتان شوم ؟

  • انارماهی : )

خدایِ مهربانِ دلسوزِ بامرامِ ناز

جمعه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۳، ۱۰:۲۷ ق.ظ
ﯾﻮﻧﺲ اﺑﻦ ﯾﻌﻘﻮب از اﻣﺎم ﺻﺎدق ﻋﻠﯿﻪ اﻟﺴﻼم ﻧﻘﻞ ﮐﺮدﻩاﺳﺖ:درﺧﺼﻮص ﻣﻮﻣﻨﺎن، ﻫﺮ ﺑﺪﻧﯽ ﮐﻪ ﭼﻬﻞروز آﺳﯿﺒﯽ ﺑﻪ آن وارد ﻧﺸﻮد، ﻣﻠﻌﻮن اﺳﺖ و دور از رﺣﻤﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ. ﮔﻔﺘﻢ: واﻗﻌﺎ ﻣﻠﻌﻮن اﺳﺖ؟ ﻓﺮﻣﻮدند: ﺑﻠﻪ.ﮔﻔﺘﻢ: واﻗﻌﺎ؟ ﺑﺎز ﻓﺮﻣﻮدند: ﺑﻠﻪ.ﭘﺲ ﭼﻮن اﻣﺎم ﻋﻠﯿﻪ اﻟﺴﻼم ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﻄﻠﺐ ﺑﺮای ﻣﻦ را ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮدند، ﻓﺮﻣﻮدند: ای ﯾﻮﻧﺲ! از ﺟﻤﻠﻪ ی ﺑﻼ و آﺳﯿﺐ ﺑﻪ ﺑﺪن ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺮاش ﭘﻮﺳﺖ و ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮردن و ﻟﻐﺰﯾﺪن و ﯾﮏ ﺳﺨﺘﯽ و ﺧﻄﺎ ﮐﺮدن و ﭘﺎرﻩ ﺷﺪن ﺑﻨﺪ ﮐﻔﺶ و ﭼﺸﻢ درد و ﻣﺎﻧﻨﺪاﯾﻨﻬﺎ اﺳﺖ، ﻧﻪ ﻟﺰوﻣﺎ ﻣﺼﯿﺒﺖﻫﺎی ﺑﺰرگ. ﻣﻮﻣﻦ ﻧﺰد ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﺎﻓﻀﯿﻠﺖﺗﺮ و ﮔﺮاﻣﯽﺗﺮ از آن اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﮕﺬارد ﭼﻬﻞ روز ﺑﺮ او ﺑﮕﺬرد و ﮔﻨﺎﻫﺎن او را ﭘﺎک ﻧﻨﻤﺎﯾﺪ؛ وﻟﻮ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻏﻢ ﭘﻨﻬﺎن در دلی ، ﮐﻪ او ﻧﻔﻬﻤﺪ اﯾﻦ ﻏﻢ از ﮐﺠﺎ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ.ﺑﻪ ﺧﺪا ﻗﺴﻢ، وﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ از ﺷﻤﺎ ﺳﮑﻪﻫﺎی درﻫﻢ را در ﮐﻒ دﺳﺖ وزن ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻘﺼﺎن آن ﺷﺪﻩ و ﻏﺼﻪدار ﻣﯽﺷﻮد، ﺳﭙﺲ دوﺑﺎرﻩ وزن ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮد ﮐﻪ وزﻧﺶ درﺳﺖ ﺑﻮدﻩ، ﻫﻤﯿﻦ ﻏﺼﻪ ﮐﻮﺗﺎﻩ و ﮔﺬرا…ﻣﻮﺟﺐ آﻣﺮزش ﺑﺮﺧﯽ از ﮔﻨﺎﻫﺎن اوﺳﺖ. ۷ اﻟﻮﺳﺎﺋﻞ: ۱۱ / ۵۱۸ ج ۲۱ اﻟﺒﺤﺎر: ۷۶ / ۳۵۴ ج ﻋﻦ ﻛﻨﺰ اﻟﻜﺮاﺟﻜﯽ: ص ۶۳ ﺑﺈﺳﻨﺎدﻩ ﻋﻦ ﯾﻮﻧﺲ ﺑﻦ ﯾﻌﻘﻮب از اینجا
  • انارماهی : )

به جای قضاوت کردن سوال کنیم

چهارشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۳۲ ب.ظ
ما آدمها بندهء قضاوت هایمان هستیم . این را این ترم سرِ کلاس روانشناسی یاد گرفتم . وقتی دوستی بهم چپ نگاه کرد و بدم نیامد که هیچ از صدتا قربان صدقه هم بیشتر به دلم نشست ، فهمیدم استادِ روانشناسی حق داشت که یک ترم حلقش را پاره کرد تا به ما بفهماند قضاوت نکنیم . یا وقتی دوستی بهم گفت "بالای چشمت ابروست" و این جمله را از صد مَن زهر بدتر نوشیدم و روانم را پریشان کردم ، فهمیدم چرا استاد این همه تاکید داشت وقتی معنای حرفی یا نگاهی یا کلمه ای را در حرفهای طرف مقابلمان نمیفهمیم ازش بخواهیم برایمان تعریفش کند . بگوید منظورش چه بود ، دقیقن معنای نگاهش را برایمان شرح دهد . دقیقن وقتی از کسی میرنجیم ، یا از این فکرهای "نکند ناراحت شده باشد" و اینها ، داریم بر اساس قضاوت ذهنی مان در مورد فرد تصمیم میگیریم . اگر ذهنمان را پاک کنیم و زندگی کنیم ، زندگی شیرین میشود . بر اساس فطرتمان عمل میکنیم و درست عین روزهای قشنگِ کودکی میپرسیم و منتظر میمانیم تا جوابمان را بدهند و بعد لبخند میزنیم و با خیالِ راحت زندگی میکنیم .
  • انارماهی : )

قبل از چهل سالگی

يكشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۱۲ ق.ظ
یک چیزهایی هست که شاید تا قبل از چهل سالگی نباید یاد گرفت ، شاید اگر کسی یاد هم بگیرد قبای گشادی باشد به تنش ، یک جورِ راحت ترش میشود اینکه تا قبل از چهل سالگی نباید گل کرد ، تا قبل از چهل سالگی باید گند زد . آدمهایی که قبل از چهل سالگی گل میکنند و قبل از چهل سالگی دیگر گند نمیزنند آدمهای پخته ای نمیشوند ، روغنِ رویِ خورششان یک وجبی نمیشود و بویِ قرمه سبزی شان تمامِ کوچه را برنمیدارد و سیب زمینی های قیمه شان خواستنی نمیشود . تا قبل از چهل سالگی باید گند زد .   + میخواهم خانه تکانی کنم ، بعضی پستها موقت میشود .
  • انارماهی : )

پنبه فراموش نشود

شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۳۲ ق.ظ
برای سرمایه گذاری ، موقع انتخابِ سبدِ پورتفوی مورد نظر ، یک سرمایه گذار با این دید به بررسی سبد میپردازه که سبد پرریسک هست یا نه ، صرفِ ریسکش چقدره ، از شرکت های کوچیک تشکیل شده یا بزرگ و همهء اینها رو دز نظر میگیره . سرمایه گذارانی که از ریسک میترسن میرن سراغ سبدهای پورتفویی که ریسکشون خیییلی پایین باشه و خب ریسک پذیرها ترکیباتِ سبد پورتفوی شون کاملن فرق میکنه . اینها رو کارگزار بورس یا مشاورِ مالی شما بهتون میگه و راهنمایی تون میکنه و به شکلِ بی طرفانه ای ابتدا سبدهای سرمایه گذاری مختلف رو به شما نشون میده تا بتونید انتخاب کنید . توی زندگی عادی ، آدمهای کمالگرا ، جسور و آرمان نگر نباید برن سراغِ آدمهای ترسو و معمولی و محافظه کار . نباید حرفها ، راهکارها و نگرش اونها به زندگی رو حتی بشنون ، چون میشه مانعی بر سرِ راهشون ، چون روشون تاثیر میزاره . اگر آدمِ کمالگرایی هستید ، اگر جسورید و بلند پرواز ، یا از آدمهای محافظه کار دوری کنید یا همواره با خودتون پنبه ای داشته باشید که توی گوشهاتون قرار بدید . شما نباید برید سراغ یک سبدِ کم ریسک و کم بازده .   + بالاخره من یه چیزی باید از درس مدیریت مالی دو بفهمم یا نه؟ :دی
  • انارماهی : )

47.

جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۲۶ ق.ظ
 

همان اول کاری گفتم "با هم ارتباطی نداریم" ، من ، درِ سوالهای بودار را زود میبندم ، حتی اگر این در بستن به قیمتِ خراب کردنِ پلِ پشتِ سرم باشد . هیچ فکرِ محافظه کارانه ای ، هیچ نظرِ وابسته ای ، هیچ ... من تو را به قدرِ ویترینِ ساده ای هم تویِ زندگی م نداشتم . همیشه راست ایستادم ، زل زدم تویِ چشم های طرفِ مقابلم و گفتم "نیست" ، "ندارم" ... همیشه خواستم همین خودِ تنهایِ بی چیزم را ببینند حتی اگر همیشه به ضررم تمام شده باشد . چون هیچوقت نبودی ، هیچوقت نداشتمت ، هیچوقت . و من هیچوقت نمیخواهم به قیمتِ ویترینِ پوشالی ای از آنچه ندارم بهم نگاه کنند . مهربانی ام را به مهربانیِ تو بسنجند ، خانومی ام را به تربیتِ تو بسنجند ، جسارتم را لابد به غرور و مکنت و شوکتِ تو ربط دهند و ... همهء چیزهایی که به تو مربوط نیست را ... من همینم ، همیشه بودم و همیشه نداشتمت .


نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

ما را به "سَخت" جانیِ خود ، این گَمان نبود .*

جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۳، ۰۶:۵۰ ق.ظ
شما که متصف به تمامِ صفاتِ عالم اید ، خودتان بفرمایید چه خطابتان کنم . برای ما که هر چیزی در این عالم نشانه ای ست ؛ بد است دیدنِ خوابی که دیشب تمامِ روح و روانمان را با خود برده بود . من ، دیشب ، مُشَرَف شده بودم . دیشب به محضرِ شما مشرف شده بودم و دَر به دَر دنبالتان میگشتم . بابِ علی ، بابِ جبرَئیل ، سعیِ صفا ... خوابِ با صفایی نبود انصافاً ، گمتان کرده بودم . مثلِ کودکی که تا دمِ گیتِ بلیط توی فرودگاه با مادرش هست و بعد بین شلوغی و عجلهء مردم گم میشود و مادر نمیداند این طرف دنبالش بگردد یا آن طرف ... گم شده بودم . نمیدانستم این طرف دنبالتان بگردم یا آن طرف . شما دیشب با تمامِ صفاتتان و با تمامِ آنچه من از توحیدِ صفاتی میدانم "گمشده" بودید . گمشدهء من ، گم گشته ای که مرا تا کعبه اش رسانده بود و دیگر نبود . انقدر همه چیز بهم ریخته و شلوغ بود که هیچ چیز حتی نشانی از شما نداشت . نه فقر بوی شما میداد نه غنا ، نه چوب بوی شما میداد نه طلا ، نه سنگ حرفِ شما میزد نه آب ، نه آسمان شما را صدا میکرد نه زمین . ... من دیشب گمشده بودم . گمشده ای که هرچه میگشت هیچ جا نشانی از گمشده اش پیدا نمیکرد . در صاد بودن و بصیر بودنِ شما که نه ، اما باید قدری در چشمهای خودم تامل کنم . * شب هایِ هِجر را گُذراندیمُ زنده ایم ... سَخت ، به معنایِ بدِ کلمه ، خیلی بد .
  • انارماهی : )

235

پنجشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۱۱ ق.ظ
: سورهء یوسف داریم ؟ + آره : سورهء زلیخا چی ؟ + ...
  • انارماهی : )

42.

چهارشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۷:۲۷ ق.ظ

آب که بِجَهَد تویِ گلو ؛ نه

ولی بغض ؛ خفه میکند

  • انارماهی : )

پیر شدم

سه شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۶:۵۱ ب.ظ
فقط موهام سفید نشده
  • انارماهی : )

قربونی .

شنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۷:۵۷ ب.ظ
محضِ اطلاع ، بعضی ها خودشون رو قربونیِ دوستِ شون میکنند ، گوسفند هم تشریف ندارند .
  • انارماهی : )

مرگ

شنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۶:۳۰ ق.ظ
از همان بچگی که خانهء کودکی هایم را هنوز نکوبیده بودند میدانستم میایی مینشینی رویِ طاقچهء توی اتاق نشیمن و نگاه میکنی ببینی کدام یکی را بیشتر میپسندی و دستش را میگیری و با خودت میبری . فکر میکردم هرکس خوشگل تر باشد را بیشتر دوست داری . برای همین فکر میکردم هیچوقت سراغ من نخواهی آمد . خانه را کوبیدند ، طاقچه را بردند ، نمیدانم جایِ تازه ای که برای نشستن پیدا کرده ای کجاست ولی هنوز انگار به تمناهای کودکی ام گوش میکنی که هیچ کس از اهلِِ خانهء کودکی هایم اگرچه دور شده ولی کم نشده . کاش رویِ طاقچهء خانهء معصومه هم نمینشستی و بابابزرگِ خوشگلش را نمیبردی . کاش در کودکی هایم برای معصومه هم ... برای طیبه هم ، برای تمام بابابزرگ ها و مامان بزرگ های دنیا هم خواسته بودم که نبری شان . + فاتحه بخوانید برای مادربزرگِ دوستم طیبه و پدربزرگِ دوستم معصومه .
  • انارماهی : )
+ اعتکاف امسال هم تموم شد ؛ میشه نگهش داشت . + گاهی ابتلائات راه کسب فیوضات است اما نمیدانیم . محمدتقی بهجت + دانشجو و طلبه ای که درس نمیخواند ، حرام است در حوزه و دانشگاه بماند . روح الله خمینی + ...
  • انارماهی : )

ما نسلِ بی چیزی هستیم که نمیدانم این چیز چیست .

يكشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۹:۰۲ ق.ظ
مثل همیشه استادِ کلاسِ ساعتِ هفت و نیم ، راسِ هفت و نیم آمده و من راسِ هفت و سی و پنج دقیقه رسیده ام . امروز بی جزوه ، بی کتاب ، بدونِ اسنادِ بانکی ، سبُکِ سبُک مینشینم رویِ صندلیِ سوم از ردیف دوم و به استاد گوش میکنم . صدایش را نمیشنوم ، هر ازچندگاهی نگاهم میکند : درسته ؟ ، سر تکان میدهم ، یادم نیست درباره چی حرف میزد که بگویم درست بود یا غلط . کجام و به چی فکر میکنم را هم نمیدانم ، فقط میدانم به علت نامعلومی دوست دارم زودتر از حدّ معمول بلند شوم و از کلاس بزنم بیرون .مثلِ همیشه همه چیز رویِ سینه ام سنگین شده ، دانشجوها ، اساتید ، کارکنان ، در ، دیوار ، صندلی ها ... انگار نه انگار که زمین یا پِیِ ساختمان ، انگار سینهء من است که سنگینیِ تمامِ اینها را تحمل میکند . نمیفهمم چه میشود که استاد شروع میکند به حرف زدن ، به تاکید رویِ مطالعه ، به مستمع صاحب سخن را و فریاد میزند که : من نمیدونم چرا شما هیچی از استاداتون نمیخواد ، برای چی درس میخونید ؟ما نسلِ عجیب غریبی هستیم ، چند روز پیش از حرفهایی که سعیده از استادشان نقل کرد هم همین نتیجه را گرفتم و حالا ، حالا که میبینم اساتید خودمان هم نوع دیگری از همان حرف را میزنند به این نتیجه میرسم که ما نسلِ نخواسته ای هستیم .در ما میل به خواستنِ هیچ چیز نیست ، چه رسد به رسیدن و دویدن و تلاش و ... ما نه از استادِ سرِ کلاس و نه از نظام آموزشی و نه از هیچی ، هیچ چیزی نمیخواهیم . استاد وقتی جواب سوالمان را نمیدهد بیشتر نمیپرسیم ، وقتی نمیفهمیم چه میگوید اعتراض نمیکنیم ، وقتی هیچ چیز آن طور که باید باشد نیست ، بهترش را نمیخواهیم ، اصلن نمیخواهیم که تلاشی باشد یا نباشد ...ما هیچ چیزی نمیخواهیم . این نخواستن یا به ما یاد داده شده یا اینطور تربیتمان کرده اند یا انقدر از ابتدا همه چیز را بدونِ زحمت و تلاش در اختیارمان گذاشته اند که فکر میکنیم مهارت داشتن هم یکی از لقمه های غذای مامان جان یا یکی از کادوهایی ست که بابا جان در یکی از تولد هایمان بالاخره برایمان خواهد خرید ...
  • انارماهی : )

تُویی که با مایی ...

جمعه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۳:۴۲ ب.ظ
حالا که نیستی من جراتِ این را دارم که خارج از تمام کلیشه های خانوادگی صدایت کنم . مرا یادت هست مُرتضی؟امروز چند دقیقه ای به جبرِ روزگار مثلِ قدیم هم کلام شدیم . من حالا آنقدر بزرگ شده ام که از مصاحبت با تو نترسم ، اصلن اگر به عددِ سن و شناسنامه باشد حالا دیگر این منم که از تو بزرگترم . به قولِ مامان تو هنوز همـ ـآنِ دیروزی . نشستم و نگاهت کردم و خواندم :اِی نامت ، از دِل و جان ، در همه جا ، به هر زبان ، جاری ... اشک امانم نداد . خلوت شده بود ، مثلِ روزهای شیشـ ـهفت سالگی ، مثلِ تنهایی هایِ سیزدهـ ـچهارده سالگی ، مثلِ اشکهای هیودهـ ـهیژده سالگی . دلم تنگ شده مرتضی مثلِ عجزهای پونزدهـ ـشونزده سالگی ، مثلِ فغانهای نوزدهـ ـبیست سالگی . دلم برایت تنگ شده مُرتِضیتو نسیمِ خوش نَفَسی ، من کویرِ خار و خَسَم ، گَر به فَریادم نَرَسی ، هَمچو مُرغی در قَفَسم تو با مَنی امّا ... من از خودم دورم ..دلم برایت تنگ شده مرتضی ، چو قَطره از دَریا ، مَن از تو مَهجورم ...این جا هنوز و همیشه نامِ تو هست ، اینجا هنوز و همیشه هستی ، اینجا هنوز و همیشه هر شادی ای با یادِ تو عجین شده و شاید هر غمی با یادِ من ... این را خیلی چیزها بهم میگوید . دلم برایت تنگ شده مرتضی . برای روزهای بودنت ، روزهای خیلی زیاد بودنت ، برای تمامِ روزهایی که فکر کردم اگر تو بودی چه میشد ، برای تمام لحظه هایی که اسمت بود و خودت نه . بی معرفتی نیست اینجور دِلبری کردن ؟با یادَت ، اِی بِهِشتِ من ، آتشِ دوزخ کجاست ... عشقِ تو در سرشتِ من با دِل و جان آشناست چگونه فریادَت نزنم ؟ چرا دَم از یادَت نَزنم ؟ در اوج تنهایی ...اگر زمین بیگانه شوَد ، جهان همه بیگانه شود ... تویی که با مایی ...من امروز هوسِ روزهای توی گهواره را کردم که تو را بالای سرم دیده بودند ، من امروز هوسِ همهء آدمهایی را کردم که رفیقِ تو بودند ، هوسِ امیر که نامِ پسرش شد مرتضی ، هوسِ خُمیرانی که بعد از تو رفت ، بعد از تو شاید همه باید میرفتند . عزیز تویِ فیلم تولدم گفته بود : فقط عروسیِ مرتضی میرقصم . عزیز هیچوقت نرقصید مرتضی هیچوقت . ...دلم برایت تنگ شده مرتضی خیلی تنگ . دلم برای تو بیشتر از خیلی ها تنگ شده . تویی که آنجایی لابد نمیفهمی احتیاج یعنی چی ... من این روزها به تو محتاجم ... مرتضی ... مُحتاج ...
  • انارماهی : )

دو نقطه پرانتز بسته به توانِ مثبتِ بی نهایت

جمعه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۴:۴۲ ق.ظ
خیلی حسّ خوبی ست بعد از مدتها یک نفر هم سن ، یک نفر که ترمِ هشت درسش تمام نمیشود ، یک نفر که امسال میخواهد ارشد بخواند ، یک نفر که هنوز شروع نکرده برای ارشد خواندن را ، یک نفر که خوب ، یک نفر که آرام ، ... تمام این یک نفر کنارِ هم میشود یک روحِ لطیفِ سبکِ نرم ، ... یک نفر که حلّش سخت نیست .یک نفر که زهرا ست .
  • انارماهی : )

از استادهای مان ، "اُستاد"ی یاد نگیریم

سه شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۸:۵۶ ب.ظ
بچه که بودم ، تا آخرین سالهای دبیرستان ، دوست داشتم معلم بشوم . توی بچگی عروسک هام رو میچیدم جلوم و براشون حرف میزدم . سیر تا پیازِ هر چیزی رو هر جوری که به اقتضای سنم فهمیده بودم میگفتم . هر کس از دمِ اتاقم رد میشد اول میترسید و با هول میومد تو که ببینه بچه با کی داره حرف میزنه و بعد به عقلم شک میکرد . این روندِ حرف زدن با شاگردانِ فرضی تا آخرین سالهای دبیرستان ادامه داشت . وقتی عزیز اینها هنوز خونه رو نکوبیده بودن و طبقهء دوم مُلکِ فرمانروایی من محسوب میشد ، یه مدرسهء بزرگ داشتم با چندین کلاس و چندین دانش آموز تو مقاطعِ مختلف . بهشون درس میدادم و براشون حرف میزدم . یکی از تفریحاتم هم این بود که گاهی برای شاگردام بلند بلند کتاب میخوندم و یکی از کتایهایی که خیلی براشون میخوندم "آنی شرلی" بود و یه وقت هایی هم حافظ خوانی داشتیم .تو پیش دانشگاهی دلم نخواست معلم بشم ، از دنگ و فنگ و بی احترامی هایی که به معلم هامون میکردیم بدم اومده بود . از حرفهایی که پشتِ سرِ معلم هامون بود بدم اومده بود . از تیکه هایی که معلم ها بهمون مینداختن بدم اومده بود . از معلمی که بخاطرِ رنگِ جامدادیِ من که همرنگِ یکی از احزاب سیاسی اون روزها بود و دستِ دوستم بود و فکر کرد جامدادی مالِ اونه و تا آخرِ سال باهاش لج موند ، علی رغم همهء تلاش های من برای اینکه معلم عزیزمون بفهمه جامدادیِ سبزی که روش عکس گاو داشت مالِ منِه نه اون بنده خدا ، بدم اومده بود . از معلمی که تو جلسهء اولی که نشست سرِ کلاس بدونِ هیچ شناختی برگشت بهم گفت معلومه ازونایی هستی که درس نمیخونن ، بدم اومده بود . من از معلم شدن بدم اومده بود . برای همین خاطرهء همهء معلم های خوبِ گذشته م رو از یاد بردم .وقتی واردِ دانشگاه شدیم بخاطرِ استادِ خیلی خوبی که ترمِ دو داشتیم ، دلم خواست استاد دانشگاه بشم . تئوری های خاص خودم رو داشته باشم و به دانشجوها یه چیزی یاد بدم و باهاشون رفیق باشم تا دشمنِ خونی شون . از ترمِ سه به این طرف از اساتیدمون دروغ شنیدم ، تهمت شنیدم ، تمسخر دیدم ، بی ادبی دیدم ، پایین تر از شان رفتار کردن های آزاردهنده دیدم ، به سخره گرفتنِ مذهب رو دیدم . اما هیچ کدومشون باعث نشدن از استاد بودن بدم بیاد چون هم بزرگتر شده بودم و هم میدونستم چه چیزهایی باید درست بشه و ایراد کار کجاست ، تصمیم گرفتم همهء خواسته های یه دانشجو رو خوب ببینم و بنویسم و به خاطر بسپرم تا فردا روزی یادم بمونه که من هیچ فرقی با کسانی که دارن به حرفم گوش میدن ندارم .اما امشب ، کمی به این کلمه و شان کسانی که مدام با این نام خطاب میشن شک کردم . کاش واژهء جایگزینی برای خانم ها و آقایانی که محضِ خالی کردنِ عقده های دورانِ کودکی پا به دانشگاه گذاشته و دانشجو را منطقهء حفاظت شدهء تام الاختیاری برای خالی کردنِ تمام عقده هایشان میدانند به جایِ واژهء والا مقامِ استاد ، پیدا کنم .
  • انارماهی : )