انارماهی

بسم الله

بایگانی

هندوانه هایت را بشمار

دوشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۱۳ ب.ظ

من جزء آن دسته آدم های "چند هندوانه را با یک دست بلند کن" ام. برای همین وقتی چیزهایی که بلدم را میشمرم خودم باورم نمیشود که این همه چیز بلد باشم و این همه کار را بدانم چطوری میشود به سر انجام رساند و اتفاقا به سر انجام رسانده باشم، باورم نمیشود چون به خودم و هندوانه هایم که نگاه میکنم دستاوردی نمیبینم، دستاوردی نمیبینم چون هیچوقت حاضر نشدم دو سه تا از هندوانه ها را بگذارم زمین و یکی را بگیرم تویِ دستم و براندازش کنم. همیشه فقط هندوانه هایم را حمل کردم و هی به تعدادشان اضافه کردم و هی از اینور با خودم بردم آن ور و از آن ور آوردم این طرف. کاری هم اگر کرده ام مجبور شده ام یا نصفه رها کنم یا دیقه نودی و طوری که خودم راضی نباشم تحویل دهم چون حجم دیگر هندوانه ها اجازه ی این کار را به من نداده.


هیچکس نبود که به من بگوید باید هندوانه هایت را بگذاری زمین، یا یک جایی انبارشان کنی و به وقتِ نیاز بیرون بیاوری، به تجربه بهش رسیدم، این را اینجا نوشتم که اگر کسی مانندِ من هست، طی یک تجربه ی طولانی و با هزار بار زمین خوردن و دوباره بلند شدن به این نتیجه نرسد، بداند که بهتر است از بین هندوانه هایش گلچین کند.


من دیشب از بینِ هندوانه هایم سه تا را گلچین کردم. با این کار چنان آرامشی کسب کردم که دیشب بعد از مدت ها باز خوابِ جنگ دیدم، از آن جنگ هایی که دوستشان دارم.


  • انارماهی : )

ادرکنی

يكشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۲۲ ب.ظ

قدیم رازش را نمیفهمیدم، هنوز هم نمیفهمم، نمیخواهم هم بفهمم. من دقیقا هر وقت زیادی دلتنگم، درست وقتی که استیصال را با مغزِ استخوانم لمس میکنم، شما را صدا میکنم و درست، درست در همان لحظه یک پیام به دستم میرسد:


"حرم ام

و به یادت ..."


نه که من آدمِ خیلی خوبی باشم ها، نه، انقدر از من بهتر است، فکر کنم جمله ی مسخره ای گفتم، مگر من "به" ام که از من بهتر باشد؟! آدم های خوب زیاد اند، من هم جزوشان نیستم، ولی به گمانم از آنجا که مرا هم با مردمِ آخر الزمان، در همین زمان، اشتراکاتی هست، برای من هم نشانه هایی باید باشد برای نگه داشتنِ این آهنِ گداخته درونِ دو دست.


  • انارماهی : )

خودت را دریاب

يكشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۰۰ ب.ظ

از بعدِ خواندنِ این پست که توصیه میکنم خواندنش را. دارم فکر میکنم که خب بله، درست، صحیح، "ید الله مع الجماعه" ولی آیا به همین راحتی که ما بهش نگاه میکنیم؟ ما این طوری نگاه میکنیم که دعای دسته جمعی زودتر مریض را شفا میدهد، یا بلندتر نگاه کنیم این طوری که عبادتِ دسته جمعی قبول تر است، افق دیدمان را ببریم بالاتر به این نتیجه میرسیم که ترکِ عاداتِ بدِ اخلاقی یا ایجادِ صفاتِ خوبِ اخلاقی با جمع بهتر رخ میدهد و باز هم بالاتر اینکه مثلا در جمع زودتر میشود نماز شب خوان شد و هزار و یک تا از این توضیحات و توصیفاتی که اینور و آنور درباره ی جمع و فوایدش میخوانیم.

اما سوالِ من که بعد از خواندِ پستِ مذکور به وجود آمده این است که آیا این نسخه ی "جمعی" برای همه و در همه ی زمان ها و با هر جمعی و به هر شکلی صادق است؟ جمع از کنارِ هم بودنِ عده ای با داشتن مشترکاتی حاصل میشود، پس چرا خدا همه جای قرآن مدام گفته  اکثرشان نمیفهمند، نمیدانند، شکرگزاری نمیکنند، شرک میورزند و ... یعنی در نفهمیدن و ندانستن و عمل نکردن و کفر ورزیدن و شرک، مشترک بودن هم باعث به وجود آمدنِ جمعی میشود که بنابر قرآن اکثرِ جمع ها را فرا میگیرد.


شاید تاکیدِ همراهی با جمع این است که وسطِ آن هایی که نمیفهمند و نمیدانند و فکر نمیکنند و شکر نمیکنند و کفر میورزند و شریک قرار میدهند و ... درست وسطِ همه ی اینها تو بتوانی و اتفاقا باید بتوانی پیامبرِ خودت باشی، نه اینکه خودت را ول کنی و هی بگردی دنبالِ این جمع و آن جمع و این کلاس و آن مدرسه که به خدای خودت برسی.


شاید اصلا همین تاکید خیلی خیلی خیلی زیادِ دین ما رویِ نمازِ جماعت و عبادتِ دسته جمعی همین باشد که در همین جمع هاست که باید خودت را نشان بدهی نه اینکه بنشینی ببینی این جمع ها چی به تو میدهند.



+ البته روایتی هم هست که این جمله ی ید الله ... را حضرتِ علی علیه السلام در جنگ نهروان خطاب به خوارج فرمود و اصلا میگویند اصلِ جمله این است "فأن یداللَّه علی الجماعه و ایاکم و الفرقه" نه آن چه ما میخوانیم. حالا میتوانید در اینترنت سرچی داشته باشید و همچنین نظرِ اساتیدِ دور و برتان را در مورد جمع و جماعت بخوانید و بدانید.

  • انارماهی : )

دنیای حاج کاظم رفته بود

يكشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۴۴ ق.ظ

 

"حاج کاظم از دارِ دنیا یک پسر داشت". خودِ این جمله تناقضِ محض بود. حاج کاظم و یک پسر از دارِ دنیا؟!!! شوخیِ بزرگی بود که ننه حاجی همیشه با عروسش داشت. عروس هم همیشه بعد از این حرف لبخندِ اشک داری میزد و میرفت. حالا یا تویِ مطبخ، یا تویِ پستو، یا تویِ هشتی، مهم نیست کجا، عروسه میرفت که میرفت. اگر صبح بود تا حوالی غروب، اگر ظهر بود، تا سرِ سفره ی شام دیگر خبری از عروسه نمیشد. ننه حاجی هم انگار خوشش میامد رویِ عروسه را که همین طوری صداش میکرد، نبیند، هر از چندگاهی بی مقدمه میگفت "حاج کاظم از دارِ دنیا یک پسر داشت"، ادای این جمله از دهن ننه حاجی همان و رفتن و گم و گور شدنِ عروسه همان. عروسه برای ننه حاجی شبیه ابراهیم بود.

حاج کاظم از دارِ دنیا یک پسر داشت. باغِ شمرون و باغچه ی دماوند و زمین های بالای قلهک و زیر خاکی های کشف شده زیرِ خانه ی ابویِ در شیراز و حجره های سه دهنه و پنج دهنه ی تویِ بازار و آن زمان بنزِ هزار و پونصد و معدنِ فیروزه ی نیشابور و معدنِ آهنِ اصفهان را نداشت. حاج کاظم رادیو و انگشتر عقیق و چاپخانه ی مخفیِ زیر زمینِ حجره ی سبزه میدان را هم نداشت. فقط یک پسر داشت.

حاج کاظم از دارِ دنیا یک پسر داشت که صدام هوسِ ایران به سرش زد. باغ شمرون و باغچه ی دماوند را فروخت پولش را داد برای زخمی ها یک بیمارستانِ صحرایی نزدیکِ شلمچه ساخت از صدتا بیمارستان هزار تختِ خوابیِ ارتش مجهزتر. حجره های سه دهنه اش را بست و زن های محل و منزلِ خودش و همین ننه حاجی را توش جمع کرد که لباس و پتو و ملافه بدوزند برای رزمنده ها، حجره های پنج دهنه را با یک گاراژ هفت هکتاری تهِ خانی آباد طاق زد و همه ی کامیون هاش را کرد مخصوصِ ببر و بیارِ کمک های مردمی. چند تا اتوبوسِ بنزِ آخرین مدلِ آن زمان هم خرید و داد برای اینکه رزمنده ها راحت بروند و بیایند. حاج کاظم همه چیزش را داد که ابراهیم پیشش بماند. رفت تویِ چند تا از منطقه های تهران خانواده های محروم را شناسایی کرد و برایشان مقرری خوبی قرار داد، خیلی ها از همین مقرری حاج کاظم زندگی شان از این رو به آن رو شد. حاج کاظم همه چیزش را داد که ابراهیمش را ندهد.

حاج کاظم از دارِ دنیا فقط یک ابراهیم داشت، که یک روز یکشنبه هجدهم مرداد، آمد و دید برایش نوشته"از من بگذر آقاجون" و رفته.

 


نوشته شده با انگشت های کبوترماهی  ||
  • انارماهی : )

این روزها بدجوری بهم ریخته ام

شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۲۷ ب.ظ
نه به این معنی که حالم خوب نیست، داغونم، دارم میمیرم یا هر عبارتِ دیگری که کنارِ بهم ریختگی بیاید. نه. این روزها بدجوری بهم ریخته ام چون در لحظه تغییر میکنم. تغییر روحیه ای نه ها. گفتم که، حالم خوب است. یک لحظه میرقصم لحظه ی بعد گریه میکنم، یک لحظه اِبی میخوانم لحظه ی بعد دمِ نوحه میگیرم، یک لحظه بستنی میخورم، درست لحظه ی بعد یک مشت چیپس میچپانم تویِ حلقم، یک لحظه گرسنه ام در حدِ فیل های شاخِ آفریقا و در لحظه ی بعد اندازه ی دو قاشق غذا میخورم و سیر میشوم. باورم نمیشود که کارِ عقب مانده ای ندارم، باورم نمیشود که طیِ یک اقدامِ محیرالعقول و درست وقتی که لبِ پرتگاهِ بزرگترین تصمیم زندگی بودم خدا یک فرصتِ دیگر داد بهم. باورم نمیشود که باز فرصت دارم برای خوب شدن، برای تغییر کردن، باورم نمیشود. و از شدتِ این باورِ خوش بهم ریخته ام. انقدر بهم ریخته ام که خنده هایم صدای خنده ی اهلِ خانه را میرساند به گوشِ فلک و درست لحظه ای بعد همه مینشینند نگاهم میکنند و "بانویِ ماتم" صدایم میکنند. بدجوری بهم ریخته ام و در تمامِ این بهم ریختگی یک فکر اصلا و ابدا از ذهنم دور نمیشود و آن هم این است که:
این ایّام، روزهای بیعت کردنِ مردمِ حال بهم ریخته ی کوفی ست، با مسلم ... دلم میخواهد تویِ این بهم ریختگی نمانم ...
  • انارماهی : )

انسان وقتی از خودش راضی بشه، ایست میکنه

شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۳۷ ق.ظ
بچه ها زیاد این سوال را سرِ کلاس میپرسند:

ما یه تصمیم خوبی میگیریم، مثلا تصمیم میگیریم نماز شب بخونیم، بعد یک هفته میخونیم انقدر خوبه، انقدر خوشمون میاد، انقدر از زندگی مون راضی ایم، انقدر حالِ خوشی بهمون دست میده، بعد به محضِ اینکه اون حالِ خوش رو تجربه میکنیم یهویی انگار تموم میشه، از دست میره، دیگه نمیخونیم، فقط یه مدتِ خاصیه . چرا اینجوریه؟

استاد هم هر جلسه بعد از این سوال میگه:

دقیقا بخاطرِ همون حالِ خوشه، حالِ خوش برای این بهتون دست میده که از خودتون راضی میشید. نباید از خودتون راضی بشید برای اینکه بتونید استمرار در کارِ خیر رو رعایت کنید. اون دعاهای عظیم و پر سوزی که از ائمه باقی مونده، که از لحظه ی بعدِ خودشون میترسیدند، بخاطرِ همین بوده هرگز از خودشون راضی نمیشدند و نگرانِ نقطه ی بعدِ خودشون بودند. شما نگرانِ نقطه ی بعدِ خودتون نیستید.

بعد بچه ها میپرسن:

خب چیکار کنیم که از خودمون راضی نشیم و استمرار داشته باشه کارِ خیرمون؟

استاد میگه:

برای کارهاتون اجل قرار بدید. بگید من تا آخرِ این هفته خوش اخلاقم، تا آخرِ این هفته فلان سوره رو تویِ نمازم میخونم، بعد اگر وسطش بد اخلاقی کردید یا یادتون رفت سوره رو بخونید، بخاطرِ اینکه اجل قائل شدید تلاش میکنید تا موقعِ اجل برگردید رویِ نموداری که تویِ ذهنتون برای خودتون ترسیم کردید.

+ تکرار این پرسش و پاسخ برام خیلی عجیب و جالبه. مثل یک جور مساله ی خاصّ نوعِ بشر میمونه طوری که انگار همه ی انسان ها باهاش درگیرند و نمیتونن از شرش خلاص بشن
  • انارماهی : )

مدرسه اهل بیت: یتیم

پنجشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۵۳ ب.ظ
نمیدانم معنایِ یتیم را چطور بنویسم. شاید استاد حق داشت. ما هنوز نفهمیده ایم که یتیم هستیم. یک پدر از دست داده را بیارید جلویِ چشمتان، زار زدنش را، خمیده شدنش را، شکستنش را، بهانه گرفتنش را و همه ی حالاتش را تصور کنید. خودتان را بگذارید جایِ او، فرض کنید این جنازه ای که امروز از تویِ کوچه تان رد شد، جنازه ی پدرِ شما باشد. فکرش کافی ست تا اشک از دیدگان جاری شود.
یتیم در معنایِ عامِ کلمه یعنی پدر از دست داده. ما هر که پدر نداشته باشد را یتیم میدانیم. قرآنِ کریم در سوره های مختلف سفارش کرده که یتیم را، از خود نرنجانیم، به سرش دستِ نوازش بکشیم، با او مهربان تر از سایرین باشیم، یتیم، جورِ خاصی در روایات و آیاتِ دینِ ما سفارش شده. پس باید معنایِ نهفته تری پشتِ واژه ی یتیم باشد.

علامه مصطفوی در کتابِ التحقیق معنایِ یتم را چنین نوشته: "یتم به قطع شدن از چیزی که به آن تعلق داد و در ضعف قرار گرفتن گویند. و یتیم کسی ست که مربی و سرپرست امور و معیشت خود را از دست داده."

از این معنی برای درکِ مفهومِ واقعیِ یتیم باید به مفهومِ عامِ سرپرست توجه کنیم، در معنای عام، همین من و شمای نوعی به چه کسی سرپرست میگوییم؟ پدر، مادر، ولی، امام و ...
اولین معانی که به ذهن میرسد همین هاست. پدر و مادر را که گفتیم، از معنایِ ولی هم بگذریم و در امام گسترده ترش را بررسی کنیم.
یتیم یعنی کسی که بهره بردنِ از امامِ خویش را نمیتواند. از امامِ خود قطع شده، در ضعف قرار گرفته و امامِ خود را از دست داده. حالا رنجِ عظیم آن است که بدانیم همه ی ما یتیم هستیم.
فکر کنید، به یتیم بودن. استاد میگفت، برای درکِ مفهومِ یتیم بودن باید باور کنید که یتیم هستید. میتوانید باور کنید؟ پدر و مادرتان سرِ جایشان هستند و روزی و معیشت شما به وقتی که باید میرسد اما، سوال اینجاست که، همین؟ روزیِ منِ انسانِ خلق شده برای لقاء الله، آیا همین صبحانه و ناهار و شام و شهریه ی دانشگاه و نماز و روزه است؟ همین؟

از اینجاست که معنایِ یتیم دردناک میشود، چرا که ما در زمانه ای قرار گرفته ایم که امامان در غیبت است، رسول الله صل الله علیه و آله وسلم، سالیان قبل، برای ما دل سوزانده، برای مایی که اماممان نیست. هست، اما نیست.
خب
یکی از فکرهایی که به ذهن میرسد این است که با وجود ِ اینکه زمین هرگز از حجتِ خدا خالی نیست، پس، ما هیچ کدام یتیم نیستیم. اما، این خالی نبودنِ زمین از حجتِ خدا، شرطِ بهرمندیِ ماست؟ یعنی همین که زمین از حجتِ خدا خالی نباشد همه ی انسان ها امکانِ بهرمندی از حضورِ مبارکشان را دارند؟ خیر. این خیر را از وضعِ جامعه میتوان فهمید.

در سوره ی ماعون خداوند در شناساندنِ فردِ مُکَذِّب به ما، او را کسی معرفی میکند که یتیم را می راند و تحقیر میکند. باز کردنِ واژه ی دَع از رویِ التحقیق در اینجا ضرورت دارد، دَع، یعنی دفع کردنی که همراه با شدت، سختی و بدونِ مداراست.
به اطرافِ خود نگاه کنید، من اینجا مصداق نمی آورم، خودتان نگاه کنید ببینید چه کسی هست که نیازمندِ استفاده و بهربرداری از امامِ خویش است اما دستش کوتاه است. از ما سوالی میپرسد، از ما کمکی میخواهد، دستِ نیازی به سویمان دراز میکند. اگر جوابش را نمیدانیم، اگر حوصله اش نداریم، اگر علمِ کمک کردنِ بهش را نداریم، حداقل ردش نکنیم، او را دَع نکنیم، به کسِ دیگری، جایِ دیگری معرفی اش کنیم ولی به مدارا و اگر میتوانیم هم که جوابش را بدهیم و البته باز، با مدارا. مدارا یعنی اگر نفهمید و هزار باره سوال کرد، هر هزار بار را با رویِ خوش جواب دهیم.

خیلی از ما یتیم های درگاهِ خدا و امامِ زمانمان هستیم. این را از سبک زندگی هایمان، از میزانِ توکل هایمان، از شدتِ ایمان و کفرمان، از تعدد خدایانِ مادی و معنوی مان میشود فهمید. همدیگر را دَع نکنیم.

+ تقدیم به محضرِ شما آقا.
  • انارماهی : )

مخاطراتِ پله برقی:

سه شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۳۸ ب.ظ

این دسته از عزیزانی که وقتی پله برقیِ ایستگاهِ مترو خرابه میگن: "خدالعنتتون کنه" توجه داشته باشند که:

اگر رویِ سخنتون با خدایِ مسئولِ پله برقیِ ایستگاهه، واقعا فکر میکنید خدا انققققققدر به من و شما شباهت داره که بخاطر خرابی پله برقی بنده ش رو از رحمتِ خودش خارج کنه؟؟؟

و

اگر رویِ سخنتون با دولت و حکومت و مسئولینِ رده بالا و رده پایین و رده متوسطِ جمهوریِ اسلامیِ ایرانه که باید بگم خب عزیزِ من، شما فکر نکن مثلا لعنتِ خدا بزرگانِ مملکتت رو در بر بگیره شما خارج میمونی هاااا، نه خیر، شما هم همراهِ با اونهایی که لعنت کردی از رحمتِ خدا خارج میشی، چون اینجور مسائل بعدِ اجتماعی داره و اگر بهتون بر نمیخوره باید بگم که شما هم جزئی از همین اجتماع ی هستی که صبح تا شب داری به سر تا پاش لعن و نفرین میفرستی. اگر خیلی نگرانِ مسئولیت پذیریِ مسئولانِ کشورت هستی یه مقدار مسئولیت پذیری رو تمرین کن و به بچه هات هم یاد بده.


به واژه ی لعنت دقت کنیم ، لعنت یعنی : از رحمتِ خدا دور باد. خیییییییییییلی وزنِ واژه ش سنگینه هاااا، سی ثانیه در سکوت به این فکر کنید که از رحمتِ خدا دور بشید، بعد برای دشمن ترین دشمنتون هم نمیخواید که از رحمتِ خدا دور بشه.


  • انارماهی : )

دوست ندارید قطعاً

دوشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۱۰ ب.ظ

آیه صد و هفتاد و نهم از سوره ی هفتمِ قرآن میگوید که خیلی از ماها از چهارپا بدتریم. دل هایی داریم که نمیفهمد، چشم هایی که نمیبیند، گوش هایی که نمیشنود، این آیه میگوید خیلی از ماها غافلیم.

یک بار خواندنِ این آیه زندگی خیلی ها را دگرگون کرده، اما رویِ سخنِ من با آنها نیست، حتی با غافلانِ موردِ خطابِ آیه هم نیست. رویِ سخنم با آنهایی ست که از مرحله ی چهارپایی با لطف خدا و فقط و فقط با لطف خدا رسیدند به مرحله ی انسانی و حالا گاهی پشیمان میشوند.

نمیتوانید درک کنید نه؟

فرض کنید در کثافت دست و پا بزنید. دقیقا در کثافتِ تمام. بعد یک اتفاقی بیفتد که هرجوری فکرش را میکنید کارِ عقلِ شما نبوده. هرجوری که دو دوتا چهارتا میکنید میبینید خیلی احمق بودید که باعث افتادنِ چنین اتفاقی شدید مثلا آبرویتان رفته، مثلا آسیب جدی جسمی دیده اید، مثلا در مسابقه ای شکست خورده اید، مثلا ورشکست شده اید ولی، در عوض به واسطه ی این اتفاقِ بد و بلکه خیلی خیلی بد، از آن کثافت، از قعرِ زباله دانیِ خلقت آمده اید بیرون و چشم و گوش و دلتان باز شده، بعد هی مینشینید فکر میکنید که ای کاش آبرویتان نرفته بود، ای کاش آسیب جدی جسمی ندیده بودید، ای کاش شکست نخورده بودید، ای کاش ورشکست نشده بودید ... خب این ای کاش ها واقعا طبیعی ست

اما

وقتی فکر کنید به اینکه آن موقعی که با آبرو بودید و سالم و قهرمان و مایه دار، چهارپا بودید، و طبق آیه ی 179 سوره ی اعراف از چهارپا هم بدتر، حالا هنوز دوست دارید در همان وضعیتِ قبل به سر ببرید؟ هنوز دوست دارید آبرودار و سالم و قهرمان و مایه دار بودید؟

  • انارماهی : )

یک کوه از رویِ شانه برداشته شدگی یعنی:

يكشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۰۴ ب.ظ

همه ی کارهای محوله را انجام داده باشید و برای دو هفته از رادیو مرخصی گرفته باشید و متنِ آبان ماهِ نشریه را هم فرستاده باشید؛ صد البته همه ی اینها باعثِ افسردگی و بی هدفیِ نویسنده شده، فلذا برنامه ی مطالعاتیِ عجیب و غریبی برای خودش ترتیب دیده که آن سرش ناپیدا.

  • انارماهی : )

همسرِ"آینده"

شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۱۸ ق.ظ
کافی ست یک دفترچه ی انتخاب رشته از سایتِ سازمان سنجش دانلود کنید و رشته های مقطع کارشناسی ارشد را درونش بخوانید و بالا و پایین کنید، بعد نام هر رشته ای که چشمتان را گرفته بود، بزنید توی گوگل و از ماهان و مدرسان شریف بپرسید منابعش چیست و اگر رشته ی آبخیزداریِ گیاهانِ گلمنگی رویِ مانتویِ خواهرتان را بخوانید تهش چه کاره میشوید و منابعش چیست و هر دانشگاهی چند عدد دانشجو برای اخذِ مدرکِ کارشناسیِ ارشدِ این رشته دارد و خلاص. شما یا این رشته را انتخاب میکنید و دو سال و اندی از عمرتان را پاش میگذارید یا نمیگذارید، تازه، هر وقت هم اعصابتان خورد شد به راحتی میتوانید کتابهای رشته ی مربوطه را برداشته و پاره پاره کنید یا مثلا سرِ کلاس یک کنفرانسی ارائه بدهید که به صورتِ کاملا ضمنی همه ی حرفهای استادتان را نقض کند یا اصلا همه ی نظریه های استاد راهنمایتان را در پایان نامه به چالش بکشید یا حتی در برخی موارد مشاهده شده دانشجو استادش را به قتل رسانده، تهِ تهِ تهش این است که رشته تان را ول کنید، کارشناسی ارشد هم که هنوز به اندازه ی لیسانس و سرِ کار رفتن و ازدواج کردن و بچه دار شدن برای اهلِ فامیل مهم نشده و هنوز در دسته ی آن سوالهایی که در هر مهمانی میپرسند قرار نگرفته، پس بدونِ اینکه خاله و عمو و دایی و مستاجرِ طبقه پایینیِ عمه اینها بفهمند میتوانید کارشناسی ارشدتان را رها کنید و بروید یک طوری که دوست دارید زندگی کنید و یا اصلا یک رشته ی دیگر را امتحان کنید.
موارد دیگری هم هست که دقیقا مثلِ همین انتخابِ رشته ی ارشد میماند، مثلِ انتخابِ شغل از تویِ نیازمندی های همشهری، یا نوشتنِ یک کتاب که فکر میکنید میتواند دنیا را تکان دهد، یا اختراع یک دستگاه برای جابجا کردنِ ظرف ها بعد از شستشو در ماشینِ ظرفشویی، یا ... شما هم فکر کنید، یک عالمه از این کارهای راحتی که بی هیچ آزاری و هیچ سختی ای میتوانید انجام دهید هست که من در پاراگراف بعدی به دوتا از آنها اشاره میکنم.
یکی دیگر از کارهای راحتی که در این عالم وجود دارد، انتخاب "همسرِ گذشته" است، انقدر راحت و بی سر و صدا همه چیز اتفاق افتاده که شما اصلا متوجه ش نشده اید و بعدی انتخابِ "همسرِ حال"؛ که از قضا این همه خیلی راحت و دم ِ دستی و بدونِ نیاز به تحقیق و دیگر موارد صورت گرفته ولی خب نمیدانم هر دویِ این همسرانِ گرامی شما را به کجا رسانده اند که تصمیم گرفته اید "همسرِ آینده"تان را انتخاب کنید؛ و این اگر بخواهم منصفانه قضاوت کنم، سخت ترین کارِ رویِ زمین و آسمان است.

آنهایی که میگویند نه؛ اجازه بدهند تشریف ببرند تویِ گود، از این بالا نگاهشان میکنم و با لبخندِ موزیانه ی مرموزی میگویم لنگش کن. آنهایی هم که دوره ی تویِ گودِ انتخاب کردن بودنشان گذشته لطفا فقط لحظه های خوشش را برای خودشان و ما یاداوری نکنند. با تشکر

پ.ن: نمیدونم چرا همه هی میگن "همسرِآینده" مگه همسرِ گذشته و حال هم داریم؟ مگه میشه؟ :دی
  • انارماهی : )

خوشبختی [!!!] یعنی:

جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۵ ب.ظ

سی و شیش تا متن بنویسید و برید از اول تا آخرش رو با خیال راحت و فکر به اینکه دیگه تموم شده بخونید و یهویی متوجه سه تا لحنی بشید که اصلا و ابدا شبیه هم نیستن و به صورتِ سینوسی از ادبیِ محضِ محض رسیده به محاوره و عامیانه و دوباره همین سیر را برعکس طی کرده !!!

ابتدا شاخ تان در می آید، بعد آه از نهادتان بلند میشود چون باید خیلی از متن ها را دوباره از نو بنویسید و بعد به این فکر میکنید که نکند مثلِ شخصیتِ کتابِ سیبِل شما هم چند شخصیت داشته باشید؟!!


نتیجه اینکه قبل از هر کاری سعی کنید به وضعیتِ ثبات برسید. چون دقیقا به خاطرِ همین تغییر لحن هاست که خیلی از روابط کاملا به هم میخورد.

  • انارماهی : )

مدرسه اهل بیت: باید شانه هایم را بمالم

چهارشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۳۷ ق.ظ

استغفار، یعنی پوشاندن، این را وقتی استاد سرِ کلاس گفت فهمیدم. گفت یعنی اینکه تو بدانی فلانی فلان عیب و ایراد را دارد، ولی اصلن به آن چشم نگاهش نکنی. گفت، خدا این مدلی به ما نگاه میکند. این مدلی که به تمامِ عیب و ایرادهای ما آگاه است، ولی آنها را میگذارد کنار و نگاهمان میکند.

استاد میگفت، شما هم تویِ خانه، به باقیِ اعضا این طوری باید نگاه کنید. باید بدانید مثلا فرزندتان بی نماز است، ولی به نگاهِ استغفار نگاهش کنید، یعنی طوری بهش محبت کنید که انگار نه انگار میدانید این بچه نماز نمیخواند و شما را حرص میدهد.


از دیروز احساس سبکی و آرامشِ خاصی میکنم. از آن ها که باید ساعت ها و ساعت ها تویِ رخت خواب بمانی و غَلت بزنی و فکر کنی که حالت خوب است، حالت زیادی خوب است. میدانید آقا جان، دارم فکر میکنم شما مرا چجوری نگاه میکنید؟ چقدر مهربانانه، چقدر با دیده ی پوشیده، چقدر ملیح، چقدر لطیف. من را ها، همین من را، همین من که میداند چه ها کرده و چه ها نکرده را.

استاد میگفت، سوره ی نصر، مثلِ یک جور طوفان است، میگفت، خطابِ سوره ی نصر، به آنهایی ست که بدترین گناهان را کرده اند، سخت شده اند، ناامید شده اند، فکر میکنند دیگر هیچکس نگاهشان نمیکند، میگفت خطابِ سوره ی نصر به این هاست، به این ها میگوید بلند شوید، بلند شوید انقلاب کنید، بلند شوید به راهی که تا امروز جلویِ چشمتان بوده و نمیدیدش بپیوندید. میگفت استغفارِ سوره ی نصر یعنی یک انقلاب، یعنی یک طوفان، یعنی من دیگر خودم را به این چشم نگاه نمیکنم، یعنی خودم را به چشم بدترین و خاک برسرترین آدم نمیبینم.


میدانید آقاجان، دارم فکر میکنم به برکتِ دعا، به برکتِ تصور، بنظرم تصور کردن باید خیلی امرِ مهمی باشد که خدا بهترین تصورکنندگان و بهترین صورت دهندگان و بهترینِ کسانی ست که میتوانند برای ما تصوراتی داشته باشند. این ها را از یا مصوّرِ جوشنِ کبیر میگویم. علم روانشناسی، این روزها خیلی از قانونِ جذب و رویا و آرزو و فکر میگوید. اقاجان، دارم فکر میکنم، چه مساله ی شگفتی ست که شما، ما را با نوعِ نگاهتان به ما، هدایت میکنید. ما را با تصورتان از ما هدایت میکنید. فکر میکنم که، ما بخواهیم نخواهیم در مسیرِ هدایتِ نگاهِ شما هستیم، چون شمایید که "ولی"ِ مایید، پس، این همه تو سری زدن، اصلا و ابداً معنا ندارد، ما همه در مسیرِ نگاهِ استغفاریِ شماییم.


انگار کوهی از رویِ دوشم برداشته شده. اینکه، من هم، همین من، دقیقا همین من با همه ی کمیات و کیفیاتی که دارد، هم، در مسیرِ هدایتِ نگاهِ شماست.


  • انارماهی : )

ذغال گداخته ای به نام زندگی

سه شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۱۱ ب.ظ

و خدا

من را

پَر پَر

دوست‌تر دارد


  • انارماهی : )

الهی آمین

دوشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۲ ب.ظ

ورایِ   طاعتِ   دیوانگان   ز  ما  مطلب

که شیخِ مذهبِ ما عاقلی گنه دانست


دوست ندارم دیدارِ ما به قیامت باشد حتی. دوست ندارم، ندارم، ندارم.

خدایا، مرا و نسلِ مرا با نفهم های روزگارِ پسین و پیشین و حال، محشور، نفرما


  • انارماهی : )

خواستگاری

يكشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۳۵ ب.ظ

راستش بدجوری دلم میخواهد احساس واقعی ام را در مورد این مقوله ی نه چندان اجتناب پذیر (!) بیان کنم. دختر که باشی، تا یک موقعی که اصلا عدد و رقم و سنی خاص هم ندارد، دلت میخواهد هر پسری از درِ خانه پا گذاشت تو را خفه کنی. حس میکنی هر کدامشان آمده اند تا تو را از تمامِ آسایش و آرامش و آزادی و خوشی و امنیتِ خانه ی پدری ببرند به یک گورستانِ دردندشتِ دسته جمعی، از قضا به صورتِ کاملا اتوماتیزه بخواهی نخواهی یک عیبی پیدا میکنی و رویِ پسرِ مردم میگذاری و ردش میکنی و برای مدتی نفسِ آسوده میکشی، آن وسط مسط ها هم میروی نذر و نیازهات را برای اینکه خواستگارِ مربوطه برود و پشتِ سرش را هم نگاه نکند، ادا میکنی. در برخی موارد تو انقدر غرقِ دنیایِ شیرینِ دخترانه ات هستی و انقدر دوست نداری حالا حالاها بروی خانه ی شوهر، که یک چیزهایی تویِ مراسم خواستگاری به پسر میگویی که فکر کند کسی که دخترِ این خانواده را معرفی کرده نمیدانسته دختر خانم مبتلا به نوعی عقب ماندگی ذهنی حاد هستند که فقط در مواقعی که خواستگار میبینند خودش را نشان میدهد. از یک دوره ای به بعد، هیچ اتفاقِ خاصی نمیفتد، نه کسی آسایش و آرامشِ خانه ی پدری را از تو میگیرد، نه جایِ کسی را تنگ کرده ای و نه حتی هیچ تغییر محسوس و غیر محسوس دیگری در زندگی ات رخ داده، فقط، چیزی که هست، احساس میکنی دیگر نمیتوانی با مادر و پدرت و خواهر و برادرت بگویی و بخندی، احساس میکنی دیگر موقع خرید دوست داری یک نفرِ دیگر هم نظر بدهد، احساس میکنی دلت میخواهد از این خورشِ قیمه ی یا شور و یا بی نمکِ شل و ول یکی باشد که تعریف کند، احساس میکنی باید بروی، احساسِ رفتن، مثلِ خُره میفتد به جانت و نمیدانی کجا، نمیدانی کی، نمیدانی چی، را میخواهی. کم کم در پچ پچ های دخترانه ی دوستانت یک ذوق و شوق و حسرت و تنهایی و خوشحالی و ناراحتیِ عمیقی حس میکنی که همه ش ناشی از فقدانِ همدمی ست که هیچ کدام ندارید. اما همه ش به اینجا ختم نمیشود و مساله به این آبکی ها هم نیست. تو کم کم حس میکنی بزرگ شده ای، آنقدر که بتوانی تصمیمات بزرگ بزرگ بگیری، آنقدر که بتوانی جایی از چیزی بگذری، آنقدر که دلت میخواهد برای داشتنِ یک دست لیوان عینکیِ فرانسوی دو سال پول هات را جمع کنی تا بتوانی بخری، کم کم دلت میخواهد تو باشی که تصمیم میگیری در خانه جایِ هر چیزی کجا باشد، کم کم دلت میخواهد مسئولیت ناهار و شام و صبحانه و مرتب بودنِ یک خانه رویِ دوشِ تو باشد. راستش کم کم حس میکنی دنیایت بزرگ شده و تویِ تنها برای همچین دنیایی خیلی کوچکی و از پسش بر نمیایی. بعد یک دفعه، خواستگاری از راه میرسد که دستِ بر قضا هیچ ایرادی نمیتوانی ازش بگیری، همه ی تلاشت را میکنی، ریز میشوی، دقیق میشوی، یک ذره بین میگیری دستت ولی هیچ ایرادی نمیتوانی ازش بگیری. از قضا بقیه هم ایرادی نمیتوانند ازش بگیرند. بعد تو میمانی و تصمیمی به بزرگیِ همه ی زندگی ات و خانواده ای که منتظرند بگویی "بله" یا "نه". همه ی زندگی ات تعطیل میشود، فکر و ذکرت میشود آینده ای که نمیدانی چه شکلی ست، مردی که ابدا دوستش نداری ولی ازش متنفر هم نیستی و سیلِ سوالهای "به دلت نشسته؟" ؛ "دوستش داری؟" ؛ "بهش بگیم بله؟" ؛ "بگیم بیان؟" ؛ "پسندیدیش؟" و تو که نمیدانی، اصلا و ابدا نمیدانی باید چه بگویی، چطور بگویی، و چرا بگویی و از این بدتر نمیدانی، به دل نشستن، دوستش داشتن، پسندیدن و بله گفتن اصلا یعنی چی؟ بیشتر از او اول سعی میکنی به خودت فکر کنی، به اینکه میتوانی کنارِ او آرزوهای یک نفره ی تک نفره ات را دنبال کنی یا نه، میتوانی به آن چیزهایی که میخواستی برسی یا نه، میتوانی به آن همه شعار و آرمان و آرزو و اعتقاد که برای خودت نوشته بودی برسی یا نه، و بعد ماجرا سخت تر میشود، خب، گیرم که بتوانم، یعنی باید بگویم بله؟ به همین راحتی؟ و همه ی این سوالها تو را دیوانه خواهد کرد، انقدر که دلت میخواهد در هر مرحله ای که هستی و پسرکِ بی ایرادِ از راه رسیده هرچی که هست را رد کنی و به زندگیِ بی دغدغه ی قبلت بپردازی و وبلاگت را آپ کنی و دنبال کار بگردی و بنویسی و برای ارشد بخوانی و اینستاگرامت را چک کنی و .... ولی نه، دیگر دلت این همه مسخرگی و بی هدفی و بی دغدغگیِ محض را نمیطلبد، دلت یک چیزی میخواهد که باید یکی تو را در حالی که ایستاده ای لبه ی پرتگاه پرت کند پایین، و آن شخص کسی نیست جز خانواده که نقشِ خود را در این مواقع به خوبی ایفا میکنند و تو را وقتی که از چتر نجاتی که برایت کار گذاشته اند مطمئن شدند، پرت میکنند پایین تا پرواز را یاد بگیری. این تصور من از خواستگاری ست و البته خیلی شبیه به چیزی که این روزها دارم میبینم.

  • انارماهی : )

خودِ فضایی

يكشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۳۱ ب.ظ
این روزها حالِ خرابی دارد، یک جوری ست که دلم برایش میسوزد. نه از آن سوختن ها که یک ترحم الکی باشد، نه. چون میدانم چطوری میسوزد، همزمانِ با او، اینجا، کیلومترها دورتر از اصفهان، برایش میسوزم.
فی البداهه راهی به ذهنم رسید که خودم بارها تجربه اش کرده بودم، ولی از همان وسط های راه انقدر زرق و برقِ ایستگاهی که بهش رسیده بودم برایم لذت بخش بود که ماندنی ام کرده بود و نگذاشته بود تمامش کنم، و از آنجایی که آدمِ دل بستن به زلم زیمبو نبودم، چند وقتِ بعد آش همان بود و کاسه همان، ...

بهش گفتم سه تا کاغذ بگذارد جلوش، اولی را از وسط به دو نیم کند، بنویسد ببیند چی دارد، چی ندارد، میخواهد چجوری باشد، میخواهد چجوری نباشد؛ رویِ کاغذ دوم بنویسد ببیند چه امکاناتی برای رسیدن به هر کدام خواستنی ها و نخواستنی هاش دارد و چه موانعی بر سرِ راهِ هر کدام. بعد هر دوی این کاغذها را کنار بگذارد و خودِ فضایی اش را خلق کند، فکر کند به اینکه بهش یک تکه گِلِ اعلی داده اند گفته اند فلانی را خلق کن، این گوی و این میدان، بنشین و خلق کن، دوست داری آنچه خلق میکنی چطوری باشد؟ چه شکلی راه برود؟ کجاها زمین بخورد؟ چجوری برخیزد؟ یاعلی گفتنش چقدر از تهِ دل باشد؟ اصلا تهِ دلش کجا باشد؟ گفتم بشین خودت را خلق کن؛ بعد این سه تا کاغذ را بگذار کنار هم، پایین و بالا کن، سبک و سنگین کن، واقعیتِ خودت را بکش بیرون، با خودت روراست باش و ببین دوست داری واقعا به کجا برسی و بعد برای همه ش تلاش کن. گفت بی اراده ام، گفتم نگرشت را به سختی ها عوض کن، فکر کن که هر پله ی سختِ مزخرفِ دردناکِ اعصاب خوردکنی، یک مدرکِ دهان پر کن است، بزرگت میکند، درِ دهنِ مردم را میبندد، یا چه میدانم هر تصوری که به خودت کمک میکند را در مورد هر کدام سختی ها بکن، ولی بدان بزرگت میکند، اینجوری ضعف اراده اصلا پیش نمیاید که بخواهی از بینش ببری.

این ها را گفتم و دو سه روزی او هی گفت باید عملی ش کند. شرط هم کردم که تمامِ مدتی که سرش گرم این سه برگه است، راه های مواصلاتی ش را قطع کند. یعنی گوشی و تلفن و ... تعطیل.

خودم بارها و بارها این کار را کرده ام، به برگه ی سوم که رسیده ام انقدر به نظرم دنیا قشنگ و خوب و "اوکی" بوده که بقیه ش را فراموش کرده ام، ولی این بار دلم میخواهد از اول، همان طوری که به او گفتم، خودم را خلق کنم. این یک تئوریِ یهویی* است که میگوید از بیست و دو سه سالگی به بعد، ما دیگر محصولِ رفتارِ پدر و مادرمان نیستیم و میتوانیم خودمان را خلق کنیم، منتها فرصتِ این خلق کردن کوتاه است، کوتاه اما عمیق. شما هم اگر از خودِ این روزهایتان خسته شده اید، خودِ فضایی تان را بنویسید و خلق کنید و برایش تلاش کنید.

* تئوری یهویی یعنی نظراتِ من که میتواند درست باشد یا غلط.
  • انارماهی : )

عنوان ندارد

يكشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۵۲ ق.ظ
درست مثلِ شبِ امتحانِ فلسفه، سالِ سومِ دبیرستان، که تویِ اتاق نشسته بودم و هق هق م را فرو میخوردم و مچاله و مچاله و مچاله تر میشدم و کتابم را خیس و خیس و خیس تر میکردم و دیوانِ حافظ را باز میکردم و "غم مخور" میخواندم و فکر میکردم غمِ چه چیز را؟ ؛ شده ام.

اشک، همدمِ همیشگی و همواره ام شده. تو، جاری و ساریِ همه ی لحظه هایم. من شبیهِ آدم خوب هایی که به پیشانی شان مهر میزنی نیستم. شبیه آدم بدهایی که به قلبشان مهر میزنی هم نیستم. نمیدانم شبیه کی ام، چی ام، چجوری ام، من، فقط میدانم که از تمامِ آنچه که آفریده ای که از شمارش منِ خارج است، "فقط" تو را دارم. من میدانم که به جای مامان، به جای بابا، به جای دایی، به جای بابابزرگ، به جایِ خان عمو، به جای هر نسبت سببی و نسبی و درجه اول و دوم و سوم و چهارم و هفتمی که فکرش را بکنی، من، از اولِ اولِ اولش، فقط تو را داشتم. اینکه میگویم جاری و ساریِ همه ی لحظه هام هستی از شدت ایمان و کثرتِ سجده ام نیست. من راهی جز تو نداشتم، کسی جز تو نداشتم، و هر بار سعی کردم کسی را کنارِ تو داشته باشم چنان بر زمینم زدی و چنان با پشتِ دست کوبیدی تخت سینه ام که پرت شدم آن طرفِ دیواری که بینِ خودم و تو ساخته بودم. من چاره ای جز تو نداشتم. من هیچ چیزی جز تو نداشتم. نه که مومن باشم یا متقی یا جزوِ هر کدامِ گروه هایی که الله یحب الفلانی شامل حالشان است، نه. من راهِ فراری از تو نداشتم، نخواستی که داشته باشم.

حالا، خیزان خیزان، افتان افتان، خمیده و رمیده و درد کشیده و شکسته، رسیده ام اینجا، همین طوری، خاکی، خُلی، کثیف، بهم ریخته، ژولیده مو و شوریده سر؛ بالاغیرتاً دستِ رد به سینه ام نزن.
  • انارماهی : )

کم کم تاب و تحملش را نداری

چهارشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۴۶ ب.ظ

این بی محلی هایت را میگذارم به حسابِ علاقه؛ به حسابِ نگرانی؛ به حسابِ اینکه میخواهی تلاش کنی راحت تر دل بکنی، از من. از من که رویِ قلم دوشت بزرگ شدم، تویِ دست هات رشد کردم، بینِ انگشت های پینه بسته ات رویاهایم را ساختم و از پشتِ چشم های عسلی ات که از وقتی آب مرواریدشان را عمل کردی روشن تر شد، دنیا را دیدم. راستی کاش چشم هات را عمل نمیکردی تا یک دفعه مرا نمیدیدی، یک دفعه را نمیدیدی که چقدر بزرگ شده ام، یک دفعه مرا نمیدیدی که کنکور دادم، رفتم دانشگاه، درسم تمام شد و برایم خواستگار آمد. یک دفعه مرا نمیدیدی که ناشیانه  سرِ هر خواستگار چه بلبشویی به راه می انداختم و همه ی شما را و بیشتر از همه تو را نگران میکردم که بالاخره بزرگ شده ام یا نه. این بی محلی هایت را میگذارم به حسابِ اینکه نمیتوانی از "شولَک" دل بکنی. نمیتوانی نگرانم نباشی، نمیتوانی ببینی دارم هی قد میکشم و هی آب میشوم، نمیتوانی ببینی من هنوز و هنوز و هنوز بلاتکلیف باشم.

میدانی آقاجون، بلاتکلیفی جزو لاینفکِ وجودِ "شازده" هاست، عزیزکرده ها، همه بلاتکلیف اند، نورِ چشم ها، لایِ پرِ قو بزرگ شده ها، همه بلا تکلیف اند، همه از دم. من هم یک نورِ چشمِ لایِ پرِ قو بزرگ شده ی عزیز کرده ی بلا تکلیفم که هی آب شد و هی قد کشید. این روزها سعی میکنم بیشتر نگاهت نکنم، سعی میکنم بیشتر سرِ راهت سبز نشوم، بیشتر نبوسمت، دارم سعی میکنم دوستت نداشته باشم، و عجیب اینکه حس میکنم تو هم داری سعی میکنی دوستم نداشته باشی. انگار من و تو داریم قدم به قدم به نقطه ای که نامش خداحافظی ست نزدیک میشویم. انگار دارد روزهایی که من باید دنیا را بدونِ تو تجربه کنم از راه میرسد. روزهایی که دست های تو درونش نیست. میدونی آقاجون، گاهی دوست دارم تا ابد ازدواج نکنم که تو تا ابد زنده باشی و نگران و البته شاید متنفر از من، منی که هیچوقت نشدم آنکه تو میخواستی. اما باش آقاجون ... از من متنفر باش، اما باش.


+گاهی انقدر نگرانِ قد کشیدن یک نفر میشویم که کم کم از شدتِ نگرانی دیگر تاب و تحملِ دیدنش را نداریم. تاب و تحملِ دست و پا زدنش را نداریم.


  • انارماهی : )

غلام همت آنم که زیرِ چرخِ کبود *

سه شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۰ ب.ظ

تا سالِ اولِ دانشگاه همه چیز ارزش داشت، تکه سنگ های باقی مانده از خانه ی کودکی هایم، کارت تبریک های سال های راهنمایی و روزهای تولد، میوه ی کاجِ سرِ خاکِ بابایِ آقاجون، تکه ای از موهای نه سالگی ام، پیکِ بهاره کلاسِ دومِ ابتدایی، دفترِ فلسفه اسلامی کلاسِ خانم طاهری، جزوه ی ادبیاتِ عمومی استاد محمدیان، گچِ پایِ چپم، کلاهِ بچگی های خاله، کیسه ی لوبیاهای کلاسِ اولِ ابتدایی، سنجاق سرِ کودکی های مامان، مداد رنگیِ سبزِ دو سانتی متری ام، دستمال کاغذیِ رویِ میزِ شامِ شبِ عروسیِ خاله کوچیکه و خیلی چیزهای دیگر، ارزش داشتند، مهم بودند، و باید در صندوقچه ای حفظ میشدند. همه ی دفترچه هام و همه ی انشاهام و همه ی نوشته های از ده سالگی ام، حتی نامه ام به رییس جمهورِ وقت و جوابیه ای که گرفته بودم، اینها همه خیلی ارزش داشتند، خیلی، خیلی یعنی خیلی، یعنی به اندازه ای که آدم دستش را باز کند و از پشت برساند به هم، یعنی یع عالمه.


از سالِ اولِ دانشگاه، نمیدانم چه شد که همه چیز بی ارزش شد. جزوه ها، نوشته ها، حتی خیلی از کتاب ها، یادگاری ها، هدیه ها، کارت تبریک ها، عروسک ها، همه چیز یک دفعه ای رنگ باخت. درست بعد از تمام شدنِ جلسه ی کنکور، همه چیز، دقیقا همه چیز رنگ باخت، و رنگ باختگی اش را وقتی نشان داد که من یک روز بعد از همه ی بچه ها به زورِ کتک های مامان نتیجه ی کنکورم را دیدم، رنگ باختگی اش وقتی اود کرد که پنجاه تا انتخاب بیشتر برای کنکور نداشتم که از شانزدهم به آن طرف بقیه ش مهم نبود و ده تای اولش هم آنهایی بود که گفته بودند آنهایی باشد که مطمئنید قبول نمیشوید و من انتخابِ پانزدهم را قبول شده بودم، رنگ باختگی اش وقتی بیشتر شد که مامان گفت حق نداری رشته ات را تغییر دهی، رنگ باختگی اش وقتی بیشتر شد که جعبه ی همه ی نوشته هایم از بالای کمد افتاد رویِ سرم و زیرِ چشمِ راستم را کبود کرد، رنگ باختگی اش وقتی بیشتر شد که شیشه ی عطر هدیه ام را انداختم دور چون میدانستم هرچقدر دوستم را دوست دارم ولی از آن عطر استفاده نمیکنم. رنگ باختگی اش وقتی بیشتر شد که همه ی نوشته هام را بردم تویِ حمام، کردم تویِ کیسه، کاملا خیسش کردم و وقتی خیالم از خمیر شدنِ آن چند کیلو کاغذ راحت شد همه را بردم ریختم تویِ سطلِ سیاهِ سرِ کوچه. ذره ذره همه چیز رنگ باخت، کم کم برایم عجیب بود چرا این یادگاری ها، چرا حفظِ یادگاری ها برای این و آن مهم است؟ چرا مامان هنوز خیلی چیزها را نگه میدارد؟ چرا خواهرم جلد شکسته ی قرآنِ روزِ جشن تکلیفش را هنوز نگه داشته؟ نگه داشته ها کم کم برایم حکم سوال را گرفت، دیگر دوست داشتن ها و نگه داشتنِ یادها در قلب مهم بود.


از سالِ آخرِ دانشگاه کم کم قلبی هم نماند که یادی بماند، دوستی هم نماند که دوستداشتنی ای بماند. کم کم همه ی زندگی رنگِ دیگری شد، رنگی که به هیچ وجه شبیهِ آن همه تعلقِ خاطر نبود. اصلا شبیهِ دوست داشتنِ یک صفت، یک چیز، یک اسم، یک شخص نبود. رنگی که هنوز نمیدانم رنگِ چیست ولی از همه ی رنگ های قبلی دوست داشتنی تر است، رنگی که رهاست.


* ز هرچه رنگِ تعلق پذیرد آزاد است.

  • انارماهی : )

سلام دخترم

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۳ ب.ظ


عتیقه را همواره ترکی ست زینت‌بخش، که به تنش خوش می‌نشیند. حالا که داری خانه‌ی ما ترک می‌کنی و می‌روی که زیرِ سقفِ کبودِ آسمان سایبانی کنارِ دیگری، بر پا کنی و چون آنان که سال‌ها کنارِ هم، هم‏دم و هم‌قدم و هم‏سر و هم‏راه بودند، زندگی آغاز کنی. حالا که رسیده‌ای به آنجا که همگان کمالش گویند و بزرگان نعمتش دانند و خداوند تسکین و آرامشش خوانده.لازم دیدم با تو از عتیقه بگویم.

جانِ دلم، در این سال‌ها باید یاد گرفته باشی که عتیقه را  جایی دور از دسترسِ همگان قرار می‌دهند، عتیقه باید در  مکانی باشد دور از دسترس اما چشم‌نواز. عتیقه را کنارِ ظرف‌های ناهار و شام و عصرانه نمی‌نشانند. عتیقه را هر روز و هر لحظه به میان نمی‌آورند و ترک‌هایش را به جست‌وجو نمی‌نشینند. عتیقه، همین که هست، همین که پشتِ شیشه‌ای کنارِ دیواری در خانه باشد، زیباست. همین که، هر از چند گاهی به آن سر بزنیم و با مهارت دستمالی برای غبارتکانی به سر و رویش بکشیم کافی‏ست. عتیقه را باید که در گذرِ زمان حفظ کرد.

 اما آن‌که باید حافظِ این عتیقه باشد کیست؟ یک نفر باید زیرِ سایبانِ ما باشد، سره از ناسره شناس، بامعرفت، صبور و ظریف بین. که عتیقه را همواره گردی و خاکی ست دل‌نشین، که محافظتش را لازم می‌کند. تو خوب میدانی که ظرف، آن هنگام که از دست رها شود در لحظه‌ای می‌شکند. پس آن ‌که حافظِ عتیقه‌ی میانِ خانه‌ی ماست، باید که دقیق باشد، محکم باشد، و در عینِ حال لطیف و گاهی سهل‌انگار.

جنسِ عتیقه ارمغان زمان است و زمان ماحصلِ صبر و صبر میوه‌ی درختِ همان کمالی ست که از آن با تو سخن‌ها گفته‌ام. دخترم، عتیقه، وقتی که از دست رها شد دیگر عتیقه نیست. تکه شکسته‌های ظرفی‏ست کهنه، که دیگر مقداری از آن جز برای یادگاری و گاهی عبرت، نمی‌ارزد.

میوه‏ ی دلم؛ عتیقه‌ی خانه‌ی تو، همان ارتباطی ست که همسری‌اش دانند. همان اشتراکاتی ست که به درکِ تفاوت‌ها دل‌نشین می‌شود، همان محبتی ست که به غبارِ فاصله‌ها زینت‌بخش گشته و همان ظرفِ زیبا و چشم‌نواز دور از دسترسی‎ست که تو حافظِ آنی. گاهی به لطف، گاهی به قهر، گاهی به مهر، گاهی به سهل‌انگاری، عتیقه‌ی خانه‌ات را حفظ کن. مگذار که ترک‌های دل‌نشین عتیقه‌ات که هر کدامش تجربه‌ای و کمالی‏ست برای تو سخنانِ وقت گذرانه‌ی آنانی شود که عتیقه‌شناس نیستند. مگذار غبارِ سکوت بر عتیقه‌ات نشیند و دیگران ظرفِ تو را نقل مجالسِ بی‌حیایشان کنند، بگو، با آن که عتیقه را با تو شریک است سخن بگو و هرروز و هرلحظه و هر بار در پی جستن و یافتنِ راهی باش برای هرچه بهتر نگاه‌داری از عتیقه‌ای که ماحصلِ صبوری‌های توست.

  • انارماهی : )

فهرستِ نویسندگی

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۱ ب.ظ
بنظرم نویسنده ها سبکِ خودشان را دارند، ما نباید چون میخواهیم اینجا این مدلی نوشته شود بخواهیم سبکِ نویسنده را عوض کنیم. مثلا رادیو یک جوری نوشتن را میپسندد، تلویزیون یک جورِ دیگر، مجلات یک فرمِ متفاوت بسته به گروهِ سنی مخاطب چند شاخه و روزنامه یک طورِ دیگر. بنظرم بهتر است یک فهرست تهیه کنیم از نویسند ها و مدلِ نوشتنشان و بر حسب موقعیت از نویسنده ها در آن موقعیت ها استفاده کنیم نه اینکه بخواهیم نویسنده را زور چپان کنیم تویِ قالبی که میخواهیم.
در همین راستا، ما دیگر همینجوری برای هر جا نخواهیم نوشت تا بتوانیم خودمان را از انحطاط و بقیه را از اعصاب خوردی و ناامیدیِ از شخصِ خودمان حفظ بفرماییم.
  • انارماهی : )

خوشا به حالت، ای روستایی

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۹ ب.ظ

روستا، قبل ترها برایم معنایِ محیطی را داشت ساکت، ساکن، به دور از امکانات، غیرِ بهداشتی، ناامن و سرشارِ از زحمت. زندگی در روستا و حتی یکی دو روزی سر کردن در روستا آنقدر برایم ثقیل و سخیف بود که هربار برنامه ی خانواده به یکی دو روز را در روستایی سپری کردن میرسید درونِ خودم روضه خوانی ها آغاز میکردم.

چند سالی ست اما معنی و مفهومِ روستا برایم تغییر کرده. روستا، سَبُک است. خیلی سَبُک؛ و ساده است. خیلی ساده. ساده تر از دقیقه به دقیقه تلفن داشتن، ساده تر از هر ثانیه در دسترسِ همه بودن، ساده تر از آب خوردن. انگار هوایِ روستا، هوایِ متفاوتی ست. نه بخاطرِ آلودگی و دود ماشین و گازوئیل و بنزین. روستا متفاوت است از شهر، اتمسفرِ سبک تری دارد انقدر سبک که شب هایش را "نمیتوانی" دقیقا "نمیتوانی" قم اللیل الا قلیلا نباشی. روزهایش را نمیتوانی دائم الوضو نباشی. نمیتوانی، نمیتوانی اصلا هرچقدر که بخواهی نمیتوانی صدایت را ببری بالا، نمیتوانی خوش بین نباشی، نمیتوانی. انصافا نمیتوانی. تو همان آدمِ عصبیِ زودجوشِ تندِ بد اخلاقِ روزهای قبلی، ولی در روستا انگار همه ی اینها یک جوری سبک میشوند. شاید روز اول همان طوری باشی ولی از روز دوم انقدر جنسِ خودت را بیگانه با فضایی که درونش هستی میبینی که دیگر "نمیتوانی" همان آدم روزهای قبل باشی.

ناخودآگاه کارهات را عقب نمی اندازی، ناخودآگاه سفره را جمع میکنی، ناخودآگاه از ظرف شستن بدت نمی آید، ناخودآگاه داد نمیزنی، ناخودآگاه بین الطلوعین بیداری، ناخودآگاه حرفِ لغو نمیزنی، انگار در روستا ناخودآگاه آدم میشوی.

خیلی به همه ی اینها فکر کردم. جوابم را در تعدد مورچه ها و موریانه ها و سوسک ها و سگ ها و پشه ها و مگس ها و گربه ها و درختان و سنگ ها و رودخانه ها و چشمه های روستا یافتم. در روستا، "یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض" ؛ تعدد دارد، نمود دارد، دستِ انسانِ هرجایی هنوز بهش نرسیده، در روستا تعدد تسبیحِ خدا را در الکترون ها و پروتون های هر مولکولی میبینی. روستا انگار خودِ تسبیح است، یک تسبیحِ واقعی.

  • انارماهی : )

به آن نامی که شرمساران تو را میخوانند

پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۴۸ ب.ظ
 یک روزی یکی وسطِ آتش تو را خواند، یک روزی یکی وسطِ زجر و درد و بیماری تو را خواند، یک روزی یکی وسطِ تاریکی صحرا تو را خواند، یک روزی یکی از اندوهِ نداشتنِ فرزند تو را خواند ... انگار همین که به خودمان یاداوری کنیم تو چنین خدایی هستی، انقدر خوشت می آید که استجابت میکنی. درست مثلِ دعایی که احمد صل الله علیه و آله ی و سلم به دخترش آموخته برای طلبِ حاجت. در آن دعا هیچ نامِ خاصی از تو نیست، تو را خوانده به آن نامی که ابراهیم خواند، نگفته چه نامی، تو را خوانده به آن نامی که موسی خواند، تو را خوانده به آن نامی که ایوب و زکریا و داود و سلیمان خواندند، اصلا نگفته هر کدامِ اینها چه نامی را خواندند، چه گفتند ... خدایا اینها تو را چه خواندند که استجابتشان کردی؟ تو را به چه خواندند؟ که احمد صل الله علیه و آله ی و سلم به دخترش میگوید همین که بگویی خدا را تو را نشان به آن نشان ...
انگاری ما باید بگردیم، باید بگردیم ببینیم در آتش و بیماری و تاریکی و درد و سختی و تلخی و رنج، تو را چطوری میبینیم، انگار بیشتر از تو باید به خودمان نگاه کنیم، به خودمان نگاه کنیم و ببینیم اینجا، وسطِ این هیمه ی آتش، وسطِ این تاریکیِ مطلق، در اوجِ این بیماری، در منتهای بی آبرویی و سختی و زجر به خودمان نگاه کنیم ببینیم تو را چطوری میبینیم، تا تو همان طور بر ما ظاهر شوی ... مساله "ندا"ست، مساله خواندنِ توست، مساله "ندا" کردنِ توست به نامی که ما در دره ی زجر، هنوز به آن نام میشناسیمت.


+ کتاب صحیفه ی فاطمیه را تهیه کنید، لحنِ تعقیباتِ نمازهای حضرتِ زهرا سلام الله علیها انقدر لطیف و شیرین و خاص است که کاملا مشخص است جنسش با جنسش بقیه ی دعاها فرق میکند، حتی گاهی از مناجات شعبانیه هم شیرین تر است.

  • انارماهی : )

مدرسه اهل بیت: جدل

سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۱ ب.ظ

هوار هوار کردنِ با تندی، داد زدن، فریادِ اناالحق زدن از تهِ حلق و صدا را از طبقه ی هفتم به طبقه منهای دوازده و نیم رساندن، به نمایش گذاشتنِ زبان کوچیکه برای خلق الله، هنجره پارگی حاد، خود را دچارِ سرطانِ تارهای صوتی کردن کاملا تضمینی با گارانتی صد و بیست ساله. یعنی حق با من است حتی اگر خلافش ثابت شود. خلافش؟ اصلا ابدا محال است ثابت شود. حق از اولِ ازل با من بوده و هست و خواهد بود.


جدل یعنی من بلد نیستم آرام حرف بزنم، یعنی من توانایی اینکه منطقی و آرام و مهربانانه و با محبت نظرم را بیان کنم ندارم، یعنی ایهاالناس من ناتوانم، من بچه ام، من یک بچه ی نفهمِ چهار ساله ام که فقط بلدم داد بزنم، گریه کنم، پا به زمین بکوبم تا بستنی ام را به من بدهید. جدل یعنی این. فرقی نمیکند به خاطرِ فیلم رستاخیز باشد یا مذاکراتِ هسته ای یا بحث بر سرِ اینکه اقتصاد کینزی برای دنیا مفید است یا کلاسیک، در هر شرایطی اگر صدایمان از حدی فراتر رفت، اگر نتوانستیم یا نخواستیم موقعیت سنجی کنیم که الان باید این حرف را با طرفِ مقابل بزنم یا یک ساعت یا یک روز یا یک هفته ی بعد، یعنی جدل کرده ام.


امامِ صادق علیه السلام در حدیثی یکی از مسائلی که برابر با داشتنِ خانه ای در بهشت است را ترکِ جدل مطرح کرده اند در صورتی که حق با شما باشد.


چرا؟

چرا در آیات و روایاتِ ما جدل کردن نهی شده و صراحتا صدا را از حدی بالاتر بردن زشت شمرده شده؟

جدل به مرور زمان انسان را ناسازگار میکند، انسانِ ناسازگار نق نقو میشود، نمیتواند از بارانِ و آفتاب لذت ببرد، نمیتواند در فقر صبر کند، نمیتواند در خوشی و شادی ، شادی و خوشحالی را ببیند، جدل چشم و گوشِ دلِ آدمی را کور و کر می کند، آدمِ ناسازگار را هیچ کس دوست ندارد ؛ خدا دلش نمی خواهد ما را کسی دوست نداشته باشد.

از اینها گذشته

رها کردنِ جدل در خانه ، باعث جاری شدنِ رحمتِ خاصِ خداوند، در خانه میشود.


: )

  • انارماهی : )

روزهایی که می ماند

دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ

زنگ زدند، از شبکه دو، یادم نیست به من یا به دوستم ولی نهایتا ختم به من شد؛ که بیایید بروید مجموعه سرچشمه، خواهرِ امام موسی میخواهد بیاید، یک گزارش میخواهیم بگیریم و این حرفها. بلند شدیم رفتیم.

چه شوری، چه نوری، چه روزی بود آن روز، رویِ زمین بند نبودم، سخنرانیِ کوبنده ی سارا شریعتی، حرفهای تازه ی آقای زائری، هم قدم شدن با ربابِ صدر و گرفتنِ شماره تلفنی که هیچوقت باهاش تماس نگرفتم و هم کلام شدن با او و دیدنِ معلمِ علومِ کلاسِ سوم راهنمایی خانم رییس قاسم ؛ ولی از همه ی اینها دلچسب تر برایم اغوشِ بازِ حورا صدر بود. چه روزی بود آن روز.

خیلی تلاش کردم آن آغوش را، آن عطر را آن آرامش را آن ناآرامی را آن ترس را آن شجاعت را آن مردم گریزی و آن اجتماعی بودن را برای خودم مسخره کنم. آره، باید اعتراف کنم خیلی تلاش کردم حورا، دخترِ بزرگِ امام موسی و آن چشم های آبی جادویی که انگار خودِ خودِ امام موسی بود و محبتم به پدرش و بعد او و حتی عمه ربابش را و اصلا همه ی اتفاقاتِ آن روز را برای خودم مسخره کنم، سعی کردم خودم را مسخره کنم که این چیزها و این اشخاص را دوست داشتم ولی نشد.

هنوز به امام موسی فکر میکنم، به حج، به اینکه امام موسی انگشتر عقیق داشته یا نه، به حورا، به عمه رباب، به خواهران قد خمیده و به سید صادق و عدنان و غزاله و سارا شریعتی و از همه ی اینها بیشتر به صدای دکتر مصطفا که یک باره توی سالن پخش شد و اشک را رویِ صورتم تمام و کمال جاری کرد و باز از همه ی اینها بیشتر هنوز ده باره و صد باره و هزار باره روایتِ دومِ کتابِ "هفت روایتِ خصوصی" روایتِ صدری از زندگی پدرش را میخوانم و هنوز و هنوز و هنوز هیچ کدام اینها برایم مسخره نشده.

همه ی این دو ماه سعی کردم همه ی این ها را برای خودم مسخره کنم ... بله، آن دخترِ تویِ آن عکس که روسری رنگی رنگی به سر کرده منم، منم که همه ی وجودم ترس بود و شجاعت، همه ی وجودم سست بود و محکم، منم که در متناقض ترین حالتِ عمرم کنار سید رباب صدر نشسته ام. کامنت شما و بیدار شدنِ دوباره ی همان حس ها، بهم فهماند بی جهت در مسخره کردنِ خودم و همه ی اجزایِ وجودم کوشیده ام. فهماند، در کویِ نیک نامان ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی این عشوه ها بیافزا . . .

  • انارماهی : )

مدرسه اهل بیت: شر

دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۹ ق.ظ
سلام بابا* جان

تا بوده و بوده بینِ اینکه شر از ناحیه ی انسان است یا خدا بحث بوده. تا بوده و بوده عرفا رسیده اند به اینکه آنچه ما عامیان از ناحیه ی خدا شر میپنداریم خیر است. تا بوده و بوده از این بحث ها بوده، اما در اینکه شر وجود دارد، شکی نیست، به آن نشان که خدا در قرآنش از انواع و اقسامِ شرور نام برده. دسته ای از اشرار آنهایند که خلق شده اند، دسته ای آنها که پنهان اند، دسته ای آنها که از خارج وارد میشوند، و دسته ای آن شرهایی که ناشی از صفاتِ انسانی ست. اینها را از رویِ ترجمه ی تحت اللفظی و نگاهِ خودم گفتم، نه تفسیر. نگاهِ خودِ آدم هم همان تدبر است، نه نسخه پیچی از رویِ آیه یا حرف در دهانِ آیه گذاشتن.

دسته ی اول همان اتفاقاتی ست که در مواجه ی با زندگی برایمان می افتد
دسته ی دوم آن شرهایی ست که پیدا نیست، گم است، نمیدانیم از کجا آمده، چرا آمده، ولی هست
دسته ی سوم آنهایی ست که از درونِ انسان نیست، از بیرون می آید، یک عده کارهایی میکنند که اثرات بیرونی اش میشود شر در زندگی دیگران
و دسته ی چهارم آن شرهایی ست که از درونِ یک مساله نشات گرفته ولی هم اثرات درونی  و هم بیرونی ش شر میشود برای دیگران

حضرتِ زمان*
ما را امر کرده اند به پناه بردن از انواع و اقسام این شرها به "ربّ"ِ صبحدمان. یعنی امر کرده اند از شرّ اخلاقِ بدِ همسر (دسته ی اول) و از شرِ آنچه که پنهان است و در پنهانی و تاریکی استقرار یافته مانندِ ربا در جامعه ی اسلامی (دسته ی دوم) و از شر آنچه که از خارجِ از زندگی های مان به درونِ راه پیدا میکند، مثلِ جادوگری ها (دسته ی سوم) و از شرِ آنچه که از بخشِ پلید نفسِ انسانی سرچشمه میگیرد و واردِ زندگی های بقیه میشود مانند حسد و بغض و کینه (دسته ی چهارم) ؛ به "ربّ" سپیده دم پناه ببریم. دستورمان داده اند به پناه بردن، ماوا گزیدن، شتابان به آغوشِ بازِ کسی خود را در انداختن.

حضرتِ آقا*
اما این پناه بردن را راه و روش های بسیاری هست، یک نفر با ذکر، یک نفر با ایجاد مشغولیت های فکری، یک نفر با کار زیادِ روزانه، یک نفر با مطالعه، یک نفر با تفکر، یک نفر با بی اعتنایی، یک نفر با توکل، یک نفر با مهربانی، یک نفر با برنامه ریزی، یک نفر با همه ی اینها میتواند به ریسمانی که از رگِ گردن به او نزدیک تر است، چنگ زند و خود را از اقیانوسِ زجرها بیرون بکشد. اما هر کدام را در کجا؟ هر کدام را برای رهایی از کدام شر؟

آقایِ ولی*
ما را کمک کنید، مدد دهید، یاری مان کنید، درسمان دهید، حتی اگر به چوبِ استادی ؛ تا بدانیم در مواجه ی با اشرارِ دنیا چه کنیم؟ تدبیر چیست؟ اگر باید کتاب در دست بگیریم، اگر باید بنویسیم، اگر باید سکوت کنیم، اگر باید فرار کنیم، اگر باید حرف بزنیم، اگر باید به فریاد چیزی را بگوییم و بخواهیم، ما را مدد کنید. بگویید تا بدانیم کجا چه کار کنیم؟  که پناهِ ما در گروِ رضایتِ شماست.

+ آیاتِ سوره ی فلق را بخوانید

* فکر کردم به روزگارِ سلمان و ابوذر و مقداد، و دلم خواست من هم آنچه یاد میگیرم را، سوالهام را، ندانسته هام را، درد و بلام را با امامِ زمانم در میان بگذارم، تا حواسم سرِ کلاسِ درس جمع تر و موقع مطالعه متمرکزتر باشد. فکر کردم اینجوری درس پس دادن پیشِ حاضرترین معلمِ فی الحالِ عالم شیرین ترین کارِ دنیاست.

+ راستی، یک نفر، بی نام و نشان، از طرفِ ما، امروز خدمتِ آقای رئوف عرض ادب کرده، هم خدا را شکر و هم از شما متشکرم
  • انارماهی : )

بررسی یک تئوری جدید

يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۹ ب.ظ
مگر جز این است که در سفر همه ی زن و شوهرها با هم آشتی میکنند، مادرشوهر-عروس ها کنایه ها را میگذارند کنار، خواهرشوهر ها چشمشان را رویِ نواقص عروس میبندند، مادرزن ها دامادشان را صبوری میکنند، پدرزن ها سرشان را گرمِ ذغال و کباب میکنند ، پدرها کمتر چشم غره میروند، بچه ها بهتر خودشان را از چشم غره های احتمالی مادر و پدر دور نگه میدارند. در سفر همه جای خود را تنگ میگیرند که به برای بقیه هم جا باشد. همه میخواهند چند روزی را به دور از شلوغی و تندی و تنگی و سختی روزهای پر از کار و مسئولیت و مشغله بگذرانند. همه مراعاتِ حالِ هم را میکنند. همه تصمیم میگیرند طبیعت را از انقراض حفظ کنند. همه مهربان میشوند، همه آن جاهایی که باید ساکت بمانند، انقدر محو طبیعت اند که سکوت کردن راحت ترین کارِ دنیاست. همه وقتی توریست میشوند دنبالِ خلق اند، ابداع، روشهای جدیدِ خوابیدن، آدابِ جدیدِ صبحانه خوردن، غذاهای اختراعی. همه دنبالِ خلقِ یک شیرین کاری اند فقط و فقط مختصِ خودشان.

ما را به سفر، فرستاده اند "دنیا"، گفته اند در آن سیر و سیاحت کنید و مردم را ببینید و آداب و رسوم هم را بشناسید. توریست های مهربانِ دنیایِ خدا کوله پشتی تان را از چه پر کرده اید؟

+ بنظرم تئوری جدیدی آمد، نگاه کردن به زندگی به عنوانِ یک توریست.
  • انارماهی : )

چون تو با مایی نباشد هیچ غم

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۳۳ ب.ظ


زندگی در دنیا جز بر مدارِ درد نمی گردد ، اگر گذری هست ، با درد هست ، و اگر سوسوی روشنایی و امیدِ رهایی هست ، در لحظه های صبر است که هست ، ... به درد ، داغدیدهء مان میکنند که به صبر طلاکوب شویم ، ... جز بر کاغذِ درد ، تذهیبِ خطِ صبر نمینشیند ، ... خیال میکنیم همین که بنشینیم درون خانه و به دیر و زود شدنِ ساعتِ ناهار و شام مان صبر کنیم ، بهمان میگویند صبور ... خیر باباجان ، اینچنین نیست ، ... درد میدهند که صبور شویم ، که همراهمان باشند ، هرچه درد بیشتر ، همراهی بیشتر ، هرچه داغدیده تر هم قدم شدن ها سنگین تر ، ... صبر ، معلولِ علتی ست به نام درد ، که جز به درد به دست نخواهد آمد ، ...

 اِنَّ الله مَعَ الصّابِرین ...


+ از نوشته های دو سال و اندی پیش


  • انارماهی : )

عالم تماشا

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۷ ب.ظ

از یک جایی به بعد همه چیز رنگِ تمسخر میگیرد. دقیقا همه چیز. لباس های رنگی رنگی، مدادهای رنگی رنگی، روان نویس ها، دفترها، فانتزی ها، روسری ها، حتی همه ی کتابهای امیرخانی و مستور و ذبیح الله منصوری و شجاعی و نصرآباد، همه چیز، دقیقا همه چیز رنگِ تمسخر میگیرد، رنگِ دیوارِ اتاق، کمدها، مهم نیست کتابها توی کارتون بمانند یا تویِ کتابخانه ای عریض و طویل، از یک جایی به بعد مهم نیست میزت نود سانتی ست یا صد و بیست سانتی، خانه ات سه خوابه است یا یک خوابه، از یک جایی به بعد مهم نیست لباس چی بپوشی، از یک جایی به بعد مهم نیست وبلاگت چند نفر بازدیدکننده دارد، مهم نیست کتابهایت را نوشته ای یا نه، مهم نیست به چه اسمی تو را میشناسند، تعدد کتابهای خوانده و نشریه های همکاری داشته و شبکه های رفته و تجربه های کاری و پوسترهای طراحی شده و اصلا از یک جایی به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست. حتی سفرِ مشهد و مدینه و نجف هم مهم نیست. از یک جایی به بعد فقط مینشینی به تماشا. و کاش این تماشا در خودش غرقت کند، این تماشا در خودش تمامت کند. کاش این تماشا تو را دوباره نرساند به خودت.


+ مشهد نمیرویم


  • انارماهی : )

نجف بدجوری بابا دارد

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۵۴ ق.ظ
نوشته شارع فلان که میخورد به چهارراهِ البهمان را که بپیچی سمتِ راست گلدسته های حرم را میبینی و بعدش مست میشوی و راه را ادامه میدهی تا برسی به پله های فلان و بعد از رد کردن بهمان چیز و .... میرسی به ایوانِ نجف بلخره

از این نوشته ها تا بخواهی این ور و آنور هست، اینهایی که نجف رفته اند خیلی قشنگ نوشته اند از کدام خیابان رفته اند کدام کوچه را پیچیده اند و بعد فلان و ... یک جوری نوشته اند که تو میفهمی طرف تا حالا چند بار رفته، میفهمی تو اگر فرت فرت میروی امام رضا او فرت و فرت نجف رفته، انقدر که خیابان های آنجا را یاد گرفته، مثلِ تو که میدانی فلکه آب کجاست، چهارراه خسروی کدام است و چهارراه شهدا کدام و باب الجواد به کدام خیابان و کدام هتل ها و مسافرخانه ها نزدیک تر است و از کجای حرم که بیایی بیرون میرسی به فلان خیابان و ...
نوشته های اینجوری همیشه دلم را سوزانده، مثلِ وقتی که اسمِ همه تویِ لیست ثبت نامِ کربلا جا شد جز من، مثلِ وقتی که برای ثبت نام عتباتِ دانشجویی یا بابا باید همراهت میبود و یا مامان و من هیچ کدام را نداشتم که همراهم باشند، مثل وقتی که پاسپورت به دست من ماندم و آنهایی که پیاده رفتند نیمه ی شعبان را کربلا باشند، مثل همه ی این سه دفعه ای که دلم کباب شد و همه رفتند و من جا ماندم، مثلِ وقتی که نرفتم به استقبالِ دایی، مثلِ وقتی که از دایی نخواستم خاطرات سفرش را برایم تعریف کند، مثلِ وقتی که اصلا از زندایی خداحافظی نکردم، مثلِ وقتی که بغضم را قورت دادم و فقط به حسین آقا گفتم خداحافظ و نخواستم سلامم را برساند، مثل خیلی وقت ها که این همه آدم هی دارند فرت و فرت میروند نجف و من همین طوری حسرت به دل و پاسپورت به دست فقط نشستم و رفتنشان را نگاه کردم و زار زدم ...
این میلِ نجف خواهی تبدیل شده به یک تومورِ بدخیم که هرازچندگاهی اود میکند میزند به قلبم، میسوزاند، بدجوری میسوزاند، انگار کن سیخِ داغ فروکنی وسطِ قلبِ کسی ... از همه ی شهرهای عالم حاضرم با تمامِ وجود بروم همه ی عمرم را نجف زندگی کنم، حتی اگر درس نخوانم کار نکنم و به همه ی همه ی همه ی اهدافِ کوچک و بزرگم نرسم ... نجف یک چیزی دارد که من همه ی عمرم دنبالش دویده ام و بهش نرسیده ام ...

  • انارماهی : )

السلام علیک یا همه کَس

پنجشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۳ ب.ظ

از اول اردیبهشت، کنارِ همه ی فکرها و بدبختی ها و درماندگی ها و بیچارگی هام، کنارِ همه ی واماندگی هام، کنار همه ی خون به جگر شدن هام، کنارِ همه ی همه ی همه ی اتفاقاتی که این روزها افتاد و شد یک پتک و کوبید تویِ سرم و خمیده و خمیده و خمیده ترم کرد، یک فکر مثلِ خورده افتاده بود به جانم:


یعنی بازم میرم مشهد؟


کثیر الزیارت نبودم ولی، از سال هشتاد و نه، خیلی تند تند مشهد رفتن برایم جور میشد، سالی سه بار حداقل، همه هم یهویی، مثلا یهویی از مدرسه به مامان زنگ میزدند میگفتند :"دخترتونم با خودتون بیارید" یا مثلا یهویی شبِ تاسوعا ساعتِ هفت خاله زنگ میزد که: "میاید بریم مشهد؟" و ما ساعتِ ده شب در جاده بودیم. یا خیلی مثلاهای دیگر ... هی جور میشد، هی تند تند تند جور میشد بروم مشهد. آقاجون به وضوح از مشهد رفتن هام کفری بود، دلش نمیامد رضایت ندهد به رفتنم ولی طی همه ی چندین باری که من رفتم هر دو بار که خواست راهی شه وقتی التماس دعا گفتم و خواستم سلامم رو برسونند، با لحنِ دلخورانه ای که انگار از من نه و از امام رضا بود میگفت : "تو که بچه محلِ امام رضایی من سلامت رو برسونم؟!!" مشهدِ آخری، بهمن ماهِ پارسال، عهد و حرف و سخنم وسطِ دعایِ کمیل، پا به زمین کوبیدنم و خط و نشان کشیدنم و بعد بیرون آمدنم از رواق الله وردی خان و بعد حرفهایی که یادم رفته بود، راهِ رفته را برگشتم، دوباره به ضریح زل زدم، "من چی گفتم آقا؟ من چی خواستم؟" یادم نیامد که نیامد که نیامد تا وسطِ اردیبهشت ماهِ امسال؛ من دقیقا به چیزی که آن شبِ جمعه ی بهمن ماه از آقا خواسته بودم رسیده بودم و بعد، همه ی فکر و ذکرم این بود که "یعنی بازم میرم مشهد؟" یعنی باز هم میگم السلام علیک یا رفیق، السلام علیک یا بابا؟ یعنی باز هم صحن را یله میدوم؟ یعنی باز هم ضریح را میبینم؟ یعنی باز هم میتوانم حرفهام را به آقا بزنم، یعنی باز هم ؟؟؟ بعضی عکس های حرم را میدیدم و زل میزدم و گریه میکردم، بعضی عکس ها را رد میکردم و لج میکردم و میگفتم نمیخوام ببینم، نمیخوام دلم بلرزد، رو بر میگرداندم از آقا، عکسِ دسکتاپ و گوشی هم که حکایتی جدا بود. "مشهد" شده بود آن سرِ دنیا، "مشهد" شده بود ینگه دنیایی که من دیگر دستم بهش نمیرسید. از لج، حتی دلم نمیخواست از دلتنگی ام بنویسم، از لج، رو بر میگرداندم، از لج ... هی میگفتم یعنی آقا باز هم؟ یعنی آقا مرا هم؟ رو نداشتم مثلِ آن روز که دلم بدجوری مشهد خواسته بود و معصومه گفته بود میری و خیلی یهویی رفته بودم سر بلند کنم و به زاری بگویم : این که من رو نطلبی نامردیه آقا تو نامردی بلد نیستی ...

حالا

امشب

خاله باز زنگ زده که : میاید بریم مشهد؟

و من که صدای مامان را میشنوم دلم نمی آید از آقا بخواهم، میخواهم لج کنم، میخواهم صدایم را بلند کنم که صدای با تلفن حرف زدنِ مامان را نشنوم، میخواهم حواسم پرت شود، وقتی به خودم میایم که دارم در دلم میگویم : "آقا به حقِ جوادت" و خواهرم که انگار برای بار صدم صدام میکند: آبجی باشه؟ منو میبخشی؟ / میگویمش که: باشه و مامان که ازم میپرسد با خاله اینها بریم مشهد؟

و

من که ...

  • انارماهی : )

مدرسه ی اهل بیت و غیره

چهارشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۷ ب.ظ

تصمیم گرفتم بعضی مطالبِ کلاس های مدرسه ی اهل بیتِ دانشگاه تهران را که زیر مجموعه ی مدرسه قرآن و عترتِ دانشگاهِ تهران است؛ اینجا بنویسم، هم برای اینکه نوشتنش نیاز به مرور و خواندن جزوه دارد و هم برای اینکه دوست دارم آنچه یاد میگیرم را با بقیه قسمت کنم.

فکر میکنم در شروع بهتر باشد کمی در مورد مدرسه توضیح دهم، مدرسه جای خوبی ست، برای من هست. فکر میکنم همه ی آن چیزی ست که همه ی این سالها دنبالش بودم. محیطی که حوزه نیست، دانشگاه هم نیست. یک جایی ست که وقتی واردش میشوی فکر میکنی واردِ یکی از مساجد یا حسینیه های اروپا شده ای، همه اسلام را رعایت میکنند، همه که میگویم منظورم دست اندرکارانِ مدرسه است، حد و حدود اسلامی ست و تو این را از بدو ورود میفهمی، حس میکنی، لمس میکنی، نیاز نیست چیزی یا کسی مدام بکوبد تویِ سرت که هی رفیق آمده ای اینجا که درس دین بخوانی، خبری از درس های سختِ عربی و فقهی و قواعد و قوانین و حفظِ هزار و یک قاعده و قانون و اصول هم نیست، اصلا هم نباید اِن مقدار تومان پرداخت کنی تا بتوانی در دوره ی دلخواهت شرکت کنی. آزمون ورودی دارد ولی محدودیتِ سنی اصلا. آزمون ورودی هم فقط سه تا سوال از جزوه های معرفی شده داشت و هشت تا سوال درباره یِ شخصیت و وجودِ خودِ شما، اینها هم همه کتبی بود، آنجا کسی شما را استنطاق [؟] نمیکند.

هنوز نمیدانم مدرسه در شهرهای دیگر ایران شعبه دارد یا نه اما، تهرانی ها میتوانند در کلاس های ختم مفهومی قرآن که فعلا سه شنبه ها ساعتِ نه صبح برگزار میشود شرکت کنند تا ببینند مدرسه چطوری ست، آوردنِ بچه از طفل شیرخوار تا دانشجو نیز آزاد است، حتی ممکن است استاد بچه به بغل به شما درس بدهد، کلا همه چیز محیاست که شما هم بچه داری کنید و هم چیزهایی یاد بگیرید که به دردِ همه ی زندگی تان میخورد. البته اینهایی که گفتم به معنی این نیست که مدرسه مخصوصِ خانم هاست، نه، آقایان هم میتوانند شرکت کنند و هیچ محدودیتی وجود ندارد.

مساله ی دیگر اینکه مدرسه ی اهلِ بیت که فعلا من مشغول شده ام، برای این اسمش اهل بیت است که قرآن را در ساحتِ بیت و خانه و خانواده تبیین میکند، مدرسه های دیگر که زیر مجموعه ی همان مدرسه ی قرآن و عترت هستند، رویِ موضوعات دیگر کار میکنند.


حالا برسیم به آنچه من دوست دارم اینجا بنویسم

استاد گفت بعد از هر جلسه هرچه به دلتان نشسته بود را در حد یک جمله بنویسید، نوشته ی من شاید از یک جمله بیشتر شود


"تواضع، کسی که بتواند متواضع باشد، یعنی بتواند خمیده قامت راه برود، یعنی بتواند سرش را بیندازد پایین که نبیند به چه کسی کمک کرد و از چه کسی بدی دید، یعنی کسی که اساسا خودش را قاطیِ آدم حساب نمیکند که چیزی را از ناحیه ی خودش و به ناحیه ی خودش نسبت دهد، یعنی کسی که وقتی حق با اوست، من من من نمیکند، خوشبخت میشود."

  • انارماهی : )

قسم به نام، آن هنگام که از آنِ تو باشد

چهارشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۲۶ ب.ظ
داخلی-روز-زل زده به سقفِ اتاق:

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ کَبَدٍ


مخلوط داخلی و بیرونی-شب-نشسته دمِ درِ حیاطِ مسجد:

سالی سه شب، بخوان برای سیصد و شصت و اندی روزِ باقی مانده، تا یادت باشد، آنجا که همه چیز تنگ شد، آنجا که آسمان به زمین آمد، آنجا که تنها ماندی، آنجا که کارد میانِ استخوانت نشست، آنجا که جگرت زیرِ دندان پاره پاره شد، آنجا که اشک همدمِ شب هات بود، آنجا که گناه همه ی وجودت را گرفت، آنجا که کیف کردی که زدی تویِ دهانِ دین و مذهب، آنجا که آبرویت رفت، آنجا که پدر و مادرت هم تو را از خود ندانستند، آنجا که از همه جا رانده و مانده شدی و به خودت آمدی و دیدی فرقی نمیکند، دیندار باشی یا لجباز، درماندگی جزء جدایی ناپذیرِ وجودِ توست، به خودت میایی و میخوانی : یا حبیب من لا حبیب له، یا رفیقَ من لا رفیق له، یا راحم العبرات، یا انیس من لا انیس له، یا راحم من لا راحمَ له، یا ملجاء العاصین، یا غافرالمذنبین، یا من هو فی حکمته لطیف،یا خیرالمحبوبین


بیرونی-شب-کوچه:

هزارتا راه گذاشته برای هر هزارتا سختیِ استوارِ زجردهنده ی مشقتباری که انسان را درونِ آن خلق کرده، تو ناگزیری به پناه بردن به دامنِ همین یکی یک دانه خدا. تو را چه میشود که یادت میرود ؟ دوست و رفیق و مادر و پدر و فرزند و همسر و استاد و معلم و هرکس که هست، میتواند اندازه ی پنج تا از این اسم ها برای تو باشد ؟


+ کَبَد: زجر، سختی، مشقتِ ماندگار، زحمت

  • انارماهی : )

وسواسِ فکری-عملیِ "شیعه" بودن

سه شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۹ ب.ظ

برداشتِ دوازدهم:

دختری طول و عرضِ پیاده رویِ خیابانِ شانزده آذر را از شمال به جنوب طوری طی میکند که انگار وسطِ پیاده رو پر از چاله است، اما پیاده رویِ سمتِ دانشگاه هیچ چاله ای ندارد. با این حال دختر طوری پیاده رو را طی میکند و یک مرتبه از یک طرف پیاده رو میپرد آن طرفِ دیگر انگار کپه های آتشِ پی در پی ای را رد میکند.


برداشتِ یازدهم:

بچه بودم، خاله داشت برام از "امام علی" میگفت، انگار نشسته بود فکر کرده بود ببینه کودکانه ترین نوعی که میتونه "امام علی" رو به یه بچه بشناسونه چه نوعیه و همون رو انتخاب کرده بود. شایدم این یه تصویر باشه از یه فیلم یا مثلا یه خاطره باشه با مامان. خیلی واضح یادم نیست چه کسی، ولی نزدیک ترین احتمال برام خاله ست، که این حکایت رو ازش شنیدم


برداشتِ دهم:

دختر گاهی می ایستد، صبر میکند، باز دوباره راه میافتد.


برداشتِ نهم:

خاله در حالی که خودش روزه بود و میخواست غذا دهن من بزاره احتمالا در جوابِ سوالی که در مورد ماهِ رمضان یا شبِ قدر ازش پرسیده بودم، گفت: "امام علی" کسیه که آزارش به یه مورچه هم نرسیده بوده؛

آزارش به یه مورچه هم نرسیده بوده ینی چی؟

خاله گفت: یعنی حتی یه دونه مورچه هم زیر پاش له نکرده بوده


برداشتِ هشتم:

من کنارِ شومینه، دمِ کنجی نشسته ام روبرویِ سوراخی که مورچه ها دانه میبرند داخلش، با مورچه ها حرف میزنم : برید بگید مامانتون بیاد من میخوام ببینمش، منم مث "امام علی" اذیتتون نمیکنم قول میدم (توضیح اینکه واقعا بخش زیادی از کودکیِ من مقابل خانه ی مورچه ها و در حال حرف زدنِ باهاشون و انتظار کشیدنِ دیدار با مادرِ مورچه ها گذشته است)


برداشتِ هفتم:

به گمانم دختر دیوانه است، یا وسواسِ فکری-عملی دارد که این طور نا به سامان راه میرود، شاید هم مبتلا به نوعی از افسردگی باشد.


برداشتِ ششم:

من از "امام علی"ِ کودکی هایم همین را یاد گرفتم که موقعِ راه رفتن، حواسم به مورچه های زیرِ پایم باشد، همین بود که سر به زیر شدم. امروز، کجکی و سر به زیر به تو فکر میکردم که رفتی پیشِ حضرتِ آقا و شعر خواندی و هنوز کجکی و سر به زیر بودی، کجکی بودنت را دوست دارم، و کجکی شدنِ خودم را، هر کدام علتی دارد، من بخاطرِ "امام علی" و مورچه ها، تو نمیدانم به چه دلیل، ولی به هر دلیل بوده باشد کجکی بودن نشانه ی خوبی ست، توی عکسی که وسط میدان گرفتیم هم تو کجکی افتادی.


برداشتِ پنجم:

منم مث "امام علی" مهربونم، بیاید بیرون دیگه، بیاید با هم بازی کنیم.


برداشتِ چهارم:

دختر به تقاطعِ خیابانِ انقلاب رسیده، لبخند میزند، سرعتش را تند می کند و به طرفِ مترو میرود، هنوز سرش را پایین گرفته ولی دیگه در راه رفتنش کپه های آتش را رد نمی کند.


برداشتِ سوم:

دختر جلویِ سینما بهمن، باز همان کار را تکرار کرد، یک مرتبه ایستاد و راهش را کج کرد، به گمانم وسواسِ فکری-عملیِ دخترک بگیرنگیر دارد


برداشتِ دوم:

برید بگید مامانتون بیاد دیگه، من که کاری ش ندارم، مث "امام علی" براتون غذا آوردم، ببینید، در حالِ نشان دادنِ یک مشت ارزن به مورچه ها


برداشتِ اول:

التماس دعا


+ ویرایش شد؛ مرسی معصومه و جنابِ پیران



  • انارماهی : )

یواش حرف بزنید خب

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۰۳ ب.ظ

این آدمایی که خیلی به صحبت کردن مسلطن معمولا خیلی تند حرف میزنن و آدم رو هول میکنن این میشه که اینجوری میشه:


خانم مسلط: به هرحال من خیلی شرمنده م بابت تاخیر پیش اومده

من: ان شاءالله

:|


امیدوارم متوجه نشده باشن، بعدش خداحافظی کردیم و قطع کردیم


  • انارماهی : )

54. در آرزوی بانوی خانه بودن

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۱ ق.ظ

امپراطوری مجهزی را به من سپرده اند، منم که تعیین میکنم پیراهنِ لیمویی به سورمه ای میاید یا سفیدِ چهارخانه. منم که تعیین میکنم سافتلن استفاده کنیم یا سپیدِ سه، منم که وقتِ شام و ناهار و صبحانه را تعیین میکنم، منم که میگویم کی ظرف ها شسته شود، کی رویِ تخت مرتب شود، پرده ها کی شسته شود، گلِ رویِ دیوارِ روبرویِ در صورتی باشد یا آبی، منم که میگویم دستمال کاغذی نرمه بخریم یا گلریز، منم که باید مراقبِ تمام شدنِ گوشت و مرغ و سبزی باشم، منم که باید تشخیص بدهم قارچ را تویِ روغن تفت بدهم یا تویِ کره، منم که میگویم دستمالها بعد از شسته شدن کجا پهن شوند و لباس ها را کجا خشک کرد، منم که خطِ تایِ لباس ها را برای اولین بار می اندازم، منم که موقعِ بیرون رفتنِ یک "مرد" باید نظر بدهم که "خوب" است یا نه، منم که باید بگویم فرش ها و مبل ها و پرده ها هر کدام کجای خانه باشند، منم که باید خاکِ رویِ میزها را بررسی کنم، منم که باید نمکِ غذا را اندازه کنم، منم که باید دست به کارِ یک تغییرِ اساسی تویِ خانه باشم، منم که باید قاب عکس ها را کنارِ هم بچینم، منم که باید به ماهی ها غذا بدهم، منم که باید گل های رویِ میز را تازه کنم، منم، این منم، بانویِ خانه ای که خودش باید بشود میزانِ همه چیزِ خانه اش.

و همه ی این امپراطوری فعلا فقط وقتی در اختیارِ من قرار می گیرد که "مامان"ِ خانه نباشد.

  • انارماهی : )

پارسال، همین شب، نوشته بودم:

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۱۲ ق.ظ

سلام حضرتِ غیاث .

امشب به هزار و یک ترفند و نام و ناز و عشوه و ادا و اشک و آه و گریه و عجز و لابه و انابه شما را خوانده ام . خوانده ام که خلاصم کنی . خلاصم کنی از آتش . آتشی که خود ساخته ام . امشب مدام خوانده ام رئوف و رحیم و ستار و غفار و رفیق بودنت را .

ولی قصه ی امشبم هنوز به العفو نرسیده کم آورده ام . کم آورده ام که خب از فلانی نگذرم که چی ؟ مثلن محشر ، زمانِ پرس و جو یا مثلن توی سرازیریِ قبر ، کارش گیرِ یکی دو تا یا اصلن هزار تا بی انصافی که در حق من کرده بشود که چی ؟ چی به من میرسد ؟ لابد مرا می ایستانی [؟] که ببین ببین و کیف کن ، ببین دارم فلانی را عذاب میکنم ، حالش را ببر ، وعده ای که داده بودم همین بود . همین ؟ واقعن همین ؟!! تو همین قدر خدایی ؟ یکی را یک لنگه پا بایستانی [؟] کنار تخته و یک کلاس را بگویی که "هووو"ش کنند که دِلِ من که از او شکسته بوده خنک شود ؟ میشود ؟ یعنی منِ بنده را انقدر کم و کوچک و حقیر آفریده ای ؟ باور نمیکنم . به این همه صفت و اسم و استعاره نمی آید که این طوری دِلِ بنده ای را به دست بیاورد .

دلم شکسته ، آن روز ، آن روز که تو حتمن بهتر از من به یاد داری بد جوری حقیر و لگدمال شدم . آن یکی روز بدطوری سرم خورد به طاق . غیاثا آن چند شب را هم که ... یادت هست قطعن ... اصلن چرا مرور کنیم ... بی مرور ، بی باز کردنِ پرونده ، بی جلبِ تشویق و ترحم ، میبخشم . حلالِ حلالِ حلال ... نوش جانشان هرچه کندند و بردند و خوردند و سوزاندند حلالِ زندگانی شان .

بیا و تو هم بگو که چی ؟ این بنده ام را یک لنگه پا سرِ صراط نگه دارم و بگویم هوش کنند که دِلِ منِ خدا را شکاند ؟ بیا و از من بگذر ، حلالم کن ، بیا و ببخش خدا . من بخشیدم ، من همه ی آن شب ها و آن روزها و آن لحظه ها و آن سوختگی ها را بخشیدم امشب ، من تمام خاطراتِ تلخ زندگی ام را بخشیدم امشب ، من تمام آنچه حقم بود و از من گرفته شد را بخشیدم امشب ... تو هم میبخشی ... میدانم ، معلم اگر عامل نباشد شاگرد خوبی نخواهد داشت . من که شاگرد خوبی نیستم اما تمام خط خطی های دفترم را بخشیدم تو هم بیا و اگر ادبیات و ریاضی و جغرافیا را صفر گرفتم به پانزده و نیمِ نمره ی عشق بازی ام با چشمهات ، ببخش .


+ از نوشته های قبل، که الان بخشی را بلاگفا خورده، شاید باز گاهی توش بنویسم : کلیک

  • انارماهی : )

یک نفر

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۲۷ ق.ظ

مدتیه دارم فکر میکنم به اینکه این انصافه؟

نسبتِ کلِ جمعیتِ کره ی زمین تو هزار و چهارصد و اندی سالِ قبل، به پنج نفر

به

نسبتِ کلِ جمعیتِ کره ی زمین، الان، به یک نفر که حاضر هست و نیست ...


یک نفر به پنج نفر

هفت میلیارد و اندی به "کم" نفر

...

البته که اونی که تعیین میکنه چی تو این عالم انصافه و چی نیست من نیستم، ولی خب حق دارم دلم بسوزه که تو روزگاری اومدم که یک دانه امامِ معصومم حاضر هست و نیست ...


قبول حق باشه طاعاتتون


+ این پست میتواند روضه ی این شب هایمان باشد : کلیک

  • انارماهی : )

نتیجه اینکه:

يكشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۰ ب.ظ

من اگر همه ی بیست و چهار ساعت رو بیدار باشم به همه ی کارهام می رسم

:|



  • انارماهی : )

ملیکا را از کی کلید بزنم؟

يكشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۵ ق.ظ
من تا بیست و پنج سالگی ام را رویاپردازی کرده بودم
تا بیست و پنج سالگی ام را گفته بودم اینجوری باشد و آنجوری نباشد
تا بیست و پنج سالگی ام را خواسته بودم مثلِ آدم های تویِ کتابها زندگی کنم، البته از شدتِ تمایل به خلافِ جهتِ آب شنا کردن، خواسته بودم مثلِ آدم "سخت"های کتابها زندگی کنم. از آنها که یک راز دارند که با خودشان میبرند به گور، از آنها که هیچ کس نمیفهمد بالاخره کدام طرفی اند، از آنها که یک عالمه حرف دارند و یک خروار سکوت می کنند، از آنها که هیچوقت نمیتوانند بگویند دقیقا کدام طرفی اند، از آنها که تا عرشِ خدا مهربانی می کنند و بعد با مغز میروند تویِ دیوار، از آنها که از یک جایی به بعدِ قصه هیچ کس نمیفهمد که فلانی چه شد ... من تا بیست و پنج سالگی ام را دیوانگی خواسته بودم ... کم کم میرسم به بیست و پنج سالگی، برای بعدش چه ؟
یعنی قرار است در بیست و پنج سالگی بمیرم؟ قرار بود تویِ هواپیما بمیرم چون بنظرم میشد چند لحظه قبلش شهادتین گفت، بعد از شهادت مرگِ در هواپیما را انتخاب کرده بودم . بعدش چی ؟
اگر بعد از بیست و پنج سالگی زنده ماندم، بعدش چی؟
این روزها حالِ کارمندی را دارم که چند ماه قبل از بازنشستگی همه ی کارهای عقب افتاده و عقب نیفتاده اش را انجام داده و میاید اداره فقط برای در خانه نماندن.
البته هنوز کارهایی مانده که نکردم، مثلا کتابم را ننوشتم، میشود همان طور که سه تا کتاب را همزمان میخوانم سه تا کتاب را همزمان بنویسم؟ برنامه ام را هم نبرده ام جلوی دوربین، مثلا نبرم چه میشود؟هنوز ارشد هم نخوانده ام، نخوانم چه می شود؟ خیلی از کتابهایی که دوست دارم بخوانم را نخوانده ام و هنوز خیاطی یاد نگرفته ام، هنوز تنبلی را کنار نگذاشته ام، هنوز اسم دخترم را نگذاشته ام ریحان و پسرم را رئوف صدا نکرده ام، هنوز برای دخترم نامه ننوشته ام و برای پسرم دختری را نپسندیده ام، هنوز ... البته قرار هم نبود تا بیست و پنج سالگی هیچ کدام این کارها را بکنم، تا بیست و پنج سالگی قرار بود مثلِ تویِ کتابها زندگی کنم، ترکیبی از ارمیا و علی فتاح و مازی جون و کنت مونت کریستو و جودی آبوت و آنی شرلی و ساری کورو و کیمیا خاتون و آن پسره ی توی نه آبی نه خاکی که عاشق خانم ث بود و سید مرتضی و سید موسی ، قرار بود همه ی اینها باشم. بودم ... ترکیبی از همه ی اینها شدم و زندگی شان کردم ولی ... از این به بعد چه ؟ ملیکا از کی شروع میشود ؟
  • انارماهی : )

سلام خانمِ گونه ای

شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۸ ق.ظ

معلم فلسفه-منطق مان، منطقِ عجیبی داشت، تقصیرِ او بود که یادم داد از هر اخمِ ناجوانمردانه ای یک برداشتِ عمیقِ عاطفی داشته باشم. تقصیرِ او بود که یک سال آمد تویِ زندگی ام، قد تمامِ عمرم برایم خاطره ساخت و رفت. خانم گونه ای کاری کرد که من تا عمر دارم دنیا را از دریچه ای که او بهم نشان داده بود ببینم. او به من ناجوانمردانه و بی حد و مرز، خوب بودن و جوانمرد بودن و مهربان بودن را یاد داد. یادم داد در برابر هر بی رحمی ای مهربان باشم، یادم داد از هر چیزِ بدی یک چیزِ خوب تولید کنم و بهش نگاه کنم. خانم گونه ای مرا بی رحمانه مهربان بار آورد.


و بعد رفت.


خط موبایلش خراب شد، تلفنِ خانه اش عوض شد، و رفت. و من تنها ماندم، تنهای تنهای تنها وسطِ درسِ نصفه نیمه ای که او یادم داده بود. یادم داده بود مهربان باشم ولی نگفته بود تا کجا. دنبالش گشتم، خیلی دنبالش گشتم، ولی نبود، انگار کن آب شده بود رفته بود تویِ زمین، حتی معلم های همان مدرسه هم وقتی میگفتم خانم گونه ای، انگار گفته ام گونه ای نادر از دایناسورهای عصرِ پالوزوئیک. هیچ کس او را نمیشناخت، هیچ کس او را یادش نبود، جز بچه ها، بچه ها که به هر کس اسمش را میگفتم میگفت : آرههههه انقدر دوست دارم ببینمش

خانم گونه ای رفته بود. شاید به همان دنیایی که همیشه برای ما ازش حرف میزد، شاید رفته بود به تهِ تهِ تهِ خنده هاش، شاید پر کشیده بود به اعماقِ "لا مصصصصب"های غلیظی که نثارمان میکرد، شاید رفته بود به دنیایی که تویِ آن دیگر مهم نبود اول مرغ بوده یا تخم مرغ، مهم این بود که خانم گونه ای رفته بود.

"چقدر دلم برایت تنگ شده، و چقدر محتاجم به حرف زدن با تو. بیشتر از هر وقتِ دیگری که فکرش را بکنی تنهام، بیشتر از هر وقتِ دیگری که بتوانی تصورش را بکنی بهت محتاجم و بی حد و اندازه از خدا بودنت را طلب میکنم. تو هم عوض شده ای؟ ... من خیلی عوض شدم. شش سال را شصت سال زندگی کردم. تقصیرِ تو بود که یادم دادی آدم خوبه ی قصه باشم. تقصیر تو بود، همه ی اینها تقصیرِ تو بود که با بی رحمی یادم دادی کینه ای نباشم، با بی رحمی یادم دادی همه ی همه ی همه ی کارهای این و آن را برای خودم توجیه کنم، تقصیرِ تو بود که یادم دادی خدا هست، تقصیرِ تو بود. تو برای من هنوز همان خانم گونه ایِ محجوبِ محبوبِ بازیگوشِ جدیِ عجیب و غریبی که وقتی فهمید نماز شب را به جای یازده رکعت؛ هفده رکعت یاد بچه ها داده ام و دو سه هفته ای بچه های کلاس را وادار کرده ام شب ها بیدار شوند و هفده رکعت نماز بخوانند، چنان فحش آبداری بهم داد که از هزار تا طیبات بیشتر میچسبید. تو جداً معلم بودی، هرچند من از این شعارهای صد تا یک غاز بی زارم ولی تو واقعا معلم بودی، استاد بودی، و من انصافا شاگرِدِ خوبی بودم، انصاف نبود که نصفه نیمه رهایم کنی و بروی و مرا بسپری به برهوت. شاید این سالها تو را عوض کرده باشد، ولی من هنوز همان معلمی که روز اول اسمش را پای تخته نوشت منیره و بعد دعای فرج را برایمان تفسیر کرد و بعد خبرِ اینکه تنها بیستِ فلسفه و منطقِ آن دوره ی انسانی های مدرسه من بودم ، بهم داد را، دوست دارم. هنوز منتظرت هستم. هنوز مدام بهت فکر میکنم ... راستی، همه ی اینها را نوشتم که بگویم امروز رسیده ام به وجودِ همان خدایی که قبل از مرغ و تخم مرغ، بود"


...


  • انارماهی : )

یا بروم بعدا مزاحم شوم؟

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ


میشود بعد از حلِ بحرانِ آب و تمام شدنِ ناآرامی های منطقه و تثبیتِ قدرتِ ایران در خاورِ میانه و دور و نزدیک و بالا و پایین و حل شدنِ مسائلِ اقتصادیِ طرح شده توسطِ کینزی ها و ایراداتِ وارده ی نئوکلاسیک ها و بعد از اثباتِ نظریه های فروید و رسیدن به قله ی نیازهای مازلو و درست پس از رفع تشنگی و گرسنگیِ اهالی اتیوپی و وقتی که خانه آب و جارو شد و هندوانه ها و سیب ها تویِ حوضِ حیاط، کنارِ ماهی ها میرقصیدند، بگویم دوستت دارم؟



+ مثلا میشود آن همه خوابِ من و آن همه کلاسِ درس و آن اتاق و آن شما و آن دفتر و آن گلهای رز و آن حیاط و آن همه خواب ... آن همه خوابِ من هم مثلِ خوابِ معصومه تعبیر شود؟ میشود؟


  • انارماهی : )

بلاگفا

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۱ ب.ظ

با همه ی بی رحمی هایش یک چیزی دارد که بقیه ی سرویس های وبلاگ دهی ندارند، حسِّ خوبِ بودن، ما وبلاگ نویس ها، نود درصد، برای اولین بار آنجا نوشتیم، برای اولین بار آنجا خوانده شدیم، برای اولین بار آنجا دیده شدیم، ذوقِ داشتنِ اولین کامنت، رفرش کردنِ صفحه، ذوق تغییر قالب و ذوقِ نوشتن، همه ی همه ی اولین ذوق هایمان آنجا بوده.

من هیچوقت معنای امنیتِ بیشترِ بیان نسبت به بلاگفا را نفهمیدم، بیان و خیلی سرویس های دیگر کنارِ هر کامنت برایت آی پی شخص را ردیف میکنند. به تفصیل و دقیق میگویند که این شخص از کجا به وبلاگ شما آمده، یا مثلا خیلی چیزها را میشود توش خیلی راحت تر از بلاگفا تغییر داد، اینجا امکان ندارد مطلبی که دو ساعت برای نوشتنش وقت گذاشته ای یهو بپرد، ولی توی بلاگفا امکان دارد بپرد، وبلاگ های بلاگفا را راحت میشود هک کرد، آی پی آدم ها تویِ بلاگفا مشخص نیست، نظرات اینجا مثل بلاگفا خورده نمیشود، ولی بلاگفا یک چیزی دارد که با همه ی گاف هایش دوست داشتنی ست، و آن همان "حسِ خوبِ بودن" است.

بلاگفا حس بودن میدهد، حس وجود داشتن. بلاگفا یک چیزهایی دارد که تجربه و لمسِ دوباره اش در هیچ سرویس وبلاگ دهی ممکن نیست. دارم به برگشتن فکر میکنم، این فکر جدی ست.

  • انارماهی : )

32. دلم نگرفته

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۵ ق.ظ

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها

رها

رها

من


هرچی بیشتر به آینده فکر میکنم بیشتر پیچیده میشه، هرچی بیشتر دوست دارم دونه دونه ثانیه ها رو با دستهام کنار هم بچینم، میبینم بیشتر از عهده ش بر نمیام، هرچی بیشتر میگذره، فکر میکنم بیشتر باید بسپرمش به خودت، خودِ خودِ خودت، تنهایی


قدیما بیشتر فکر میکردم، خیلی بیشتر، این روزها دارم تمرینِ فکر کردن میکنم، فکر کردن به حرفهام، فکر کردن به خودم، فکر کردن به دور و بری هام، فکر کردن به اینکه چقدر نسبت به قبل بزرگتر شدم. نمیدونم چرا ولی دقیقا حس کسی رو دارم که از کلاسِ دوم راهنمایی رفته سوم.

  • انارماهی : )

31. قبح ریزان

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۶ ق.ظ

تویِ اتاقِ به اصطلاح فکرِ برنامه ای رادیویی نشسته ایم و داریم نمایشنامه های هفته ی قبل را بررسی میکنیم و برای هفته ی بعد برنامه ریزی، تهیه کننده ی برنامه که خانمی ست حدودا پنجاه ساله، نمایشنامه ی مرا رد کرده، با این ایراد که "این مسائل رو نمیتونیم تو رادیو مطرح کنیم". وسطِ جلسه هم همه ی ایده هایم رد میشود و دستِ آخر جواب میگیرم که:

"مسائل جامعه مثلِ یه کوه میمونن، اگر سطحِ آگاهی مردم و رشدِ مسائل و مشکلاتِ تویِ جامعه به قله ی کوه رسیده باشه، صدا و سیما باید وایسه این پایین، و از چیزهایی که تویِ کوهپایه میگذره بگه، چون براش خیلی وحشتناکه که بخواد جامعه رو چیزی که واقعا هست ببینه"


حرف انقدر برایم سنگین هست که یکی دو هفته به همه ی فیلم ها و سریالهایی که تا به حال دیده ام به همین دید نگاه میکنم و فیلم ها و سریالها را با آنچه میشنوم مقایسه میکنم. راستش تا حالا از این کارها نکرده ام که بخواهم به دیدِ انتقادی به رسانه نگاه کنم چون بنظرم، کارِ عبثی بوده، اما این بار نتیجه ی ابتدایی ترین فکرهام انقدر اسف بار است که به تفکراتم ادامه میدهم.


تویِ سریال هایمان نشان میدهیم که دختر بدونِ اجازه ی پدر و خانواده اش ازدواج میکند و این ازدواج منجر میشود به بی آبرویی خانواده و سکته ی مادرش و بعد طبقِ روال عادیِ سریالهای ایرانی تهش همه چیز خوب و خوش میشود، یک مردِ خیلی خیلی خوبی میاید و دختر را با تمامِ شرایطش میپذیرد و پول و امکانات در اختیارش میگذارد، یا مثلا خواستگارِ خواهرِ دخترِ دیگری که بی هیچ اطلاعی از خانواده ازدواج کرده اصلا تحقیق نمیکند که چرا؟ چرا این دختر بی خانواده است؟ چرا این دختر بی خانواده زندگی میکند؟ مساله به همین سادگی و خوشمزگی بیان میشود، و بعد از بیرون، از متنِ جامعه خبرِ روابطی را میشنویم که یک جور فاجعه ی انسانی ست، ارتباطِ خواهرِ زن با دامادِ خانواده، ارتباطِ مادرِ زن با دامادِ خانواده، ارتباطِ خواهرشوهرِ مجرد با برادرِ خودش و به وجود آمدنِ یک بچه، ارتباطِ زنِ شوهر دار با دوستِ زن و بچه دارِ همسرش ...


این را تا اینجا داشته باشید

سالِ هشتاد و پنج که سریالِ نرگس با آن حجمِ عظیم مخاطب و حتی پوشش پخش خیابانی به بیننده ارائه میشد، اوجِ اوجِ بدیِ یک دختر و پسر این بود که دختر در راه مدرسه از پسر خوشش آمده بود و پسر به خواستگاری ش آمده بود و همه ی مشکل سرِ ازدواجِ دخترِ فقیر و پسرِ پادشاه شکل گرفته بود ...

بنظرِ شما موقعِ پخشِ نرگس یعنی حدود ده سالِ پیش، قله ی جامعه به کجا رسیده بوده که نرگس شده بوده کوهپایه ش؟ الان به کجا رسیده که ازدواجِ مخفیِ دخترها شده کوهپایه ش ؟


فاجعه وقتی وسیع تر میشود که فکر کنیم، مثلا ده دوازده سالِ آینده که رسانه بخواهد همچین چیزهایی را مطرح کند و درباره ش حرف بزند و قله  آنقدر بلند شده باشد که کوهپایه اش رسیده باشد به مسائلی که ذکر شد، ما دقیقا در چه جامعه ای و کجا زندگی میکنیم؟


  • انارماهی : )

30. هنوز میفهمم

سه شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۷ ب.ظ
روزِ اول، ساعتِ اولِ دانشگاه، سومِ مهرِ هزار و سیصد و هشتاد و نه، اصول حسابداریِ یک داشتیم، یکی از مهم ترین درس های رشته ی مدیریت که باید همان ترمِ یک پاس میکردی وگرنه یا باید خودکشی میکردی برای پاس کردن به موقعِ بقیه و یا باید نه ترمه تمام میکردی، چون هشت تا حسابداریِ دیگر بود که به جز یکی بقیه را باید دقیق و پشت سرِ هم برمیداشتی.
تعمیراتِ ساختمانِ دانشکده ی مدیریت که آن روزها خیلی هم شیک و تر و تمیز شده بود هنوز به پایان نرسیده بود و تخته ی عجیب و غریبِ بعضی از کلاس ها هنوز نصب نشده بود، پس ما در کلاسِ بدونِ تخته ای در طبقه ی دومِ دانشکده نشستیم تا استاد بیاید، استاد آمد و شروع کرد به حرف زدن، من با خودم یک سررسید برده بودم و دقیق هرچه استاد میگفت را مینوشتم تا جایی که درس رسید به ماهیتِ حسابِ بدهکار و بستانکار. استاد که دقیقا مثلِ بقیه ی اساتیدِ حسابداری و مشتقاتش که آن سالها در دانشگاه دیدم، کت و شلوارِ براق و خیلی گرانی به تن داشت، در هوا دست تکان میداد و بدهکار و بستانکار را توضیح میداد، و هی از چیزی به نامِ "جدولِ تی" حرف میزد. استاد هی بدهکار و بستانکار را توضیح داد و هی جدول تی جدولِ تی کرد و من هی سوال پرسیدم و وقتی دستِ آخر گویا تنها کسی که نفهمیده بود جدولِ تی چیست من بودم، طبق آنچه از دفاترِ حسابداری مامان یادم مانده بود، صفحه ی آخرِ سررسیدم را نگاه کردم و گفتم: "استاد منظورتون از جدولِ تی همین جدول های حسابدرایه که آخر سررسیدها هم هست؟" و سررسید را گرفتم بالا که به استاد نشان دهم و او بدونِ اینکه نگاهی به سررسید کند گفت: "سررسید برای نوشتنِ جزوه و خاطره س عزیزم نه ثبتِ وقایع حسابداری".
و خندیده بود
و با او تمامِ کلاس خندیده بودند
و من، من که تمام سالهای عمرم قبل از آن، یک دانه نتیجه و یک دانه نوه و یک دانه فرزند و یک دانه بیستِ مدرسه و بالاترین ترازِ تست های کنکور بودم، انگار که با مغز پرت شدم تویِ دیوار، قبل از آن کسی به من نخندیده بود، قبل از آن بهترین سوالها را من کرده بودم و بهترین جواب ها را من گرفته بودم، قبل از آن من بودم که تنهایی در قله دست هایم را پشتم حلقه کرده بودم و به روبرو نگاه کرده بودم و قدم زده بودم .
بعد از آن روز، تمامِ چهار سالِ دانشگاه، کسی که گوشه ی کلاس می نشست، کسی که ساکت میرفت و ساکت میامد، کسی که نه از کسی سوال میکرد و نه حتی حضور چندانی تویِ کلاس ها داشت، کسی که نه میخندید و نه گریه میکرد و اصلا تنها کسی که حتی در جشنِ فارغ التحصیلی هم شرکت نکرد و تا یک سال بعد به خانواده هم نگفت که چنین جشنی وجود داشته، من بودم . یکی از اساتید به کنایه موقع حضور و غیاب میگفت : "خانم مشتاقی"
من از گوشه ترین گوشه س کلاس و کمی پشتِ دیوار: "بله استاد"
استاد: "گویا شما خیلی مشتاقی به درس"
و لبخندِ تلخِ همیشگی من و قهقهه ی تلخ و مزخرفِ همیشگیِ بچه ها
چهار سال مثلِ جهنم گذشت و من در تمام چهار سال فکر کردم چققققققدر خنگم، فکر کردم خنگم که نمیفهمم چطور باید به حداکثر سود برسیم، فکر کردم خیلی کم هوش و نفهمم که نمیتوانم ارزشِ هزار تومان را در بیست سالِ آینده از فرمول های مهندسی اقتصادی به دست بیاورم، فکر کردم خیلی خنگم که نمیتوانم قیمتِ سایه را حساب کنم، خیلی خنگم که واقعا نمیتوانم سرِ کلاسِ مدیریت مالی برای افزایشِ سودِ شرکت راهکار بدهم و خیلی خنگم که نمیتوانم قواعد و قوانین ال سی بانکی را ایرادگیری کنم و مثلا پایین برگه ی سوئیفت 700 بنویسم کشور مبدا اسرائیل است و ایران نمیتواند با اسرائیل روابط مالی داشته باشد چون این کشور را به رسمیت نمیشناسد پس این سوئیفت از طرفِ کشور ما رد شده است و کشور دیگری را برای مبداء خود انتخاب کنید.

من باور کردم که کم هوش، خنگ، نفهم و بی استعدادم، فکر کردم همه ی بخشِ یادگیری مغزم را برای کنکور و قبولی در رشته ی فلان و دانشگاه فلان از دست داده ام ، روزهای خیلی زیادی را با این فکر زندگی کردم و حتی از ترسِ نفهمیدنِ دروس برای ارشد خواندن را تعطیل کردم
امروز اما
سرِ کلاسِ تدبر در قرآن همه چیز فرق کرد، من میفهمیدم استاد چه میگوید، میتوانستم طرِح سوال کنم، میتوانستم بحث کنم، میتوانستم به حرفِ استاد ایراد وارد کنم، اصلا من میتوانستم با گوشی بازی نکنم، میتوانستم گذرِ زمان را حس نکنم، من توانستم چهار ساعت مداوم سرِ کلاس بنشینم و با حوصله یادداشت بردارم و بفهمم استاد چه میگوید و آنچه میگوید را بفهمم.
امروز فهمیدم خنگ نیستم
نبودم
نشدم
من فقط آدمِ بحث های اقتصادی دانشگاه نبودم، من آدمِ رشته ای که با عشق انتخابش کرده بودم نبودم. خدا را شاکرم که الان در بیست و چهار سالگی این را فهمیدم نه در زمانی خیلی خیلی دورتر.

  • انارماهی : )

29. دهه هشتادی ها !!!

يكشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۹ ق.ظ

داشتیم آماده میشدیم برای نوشتن یک سریِ متن برای سررسیدی جهتِ سنِ راهنمایی، تیم تحریریه متشکل از دهه هفتادی ها و دهه شصتی ها توی سر و کله ی هم میزد که مخاطبِ دهه هفتادی خیلی سرطق است و دهه هفتادی ها دفاع میکردند که اینجوری نیست فقط نگاهشان با هم فرق میکند، هر کس چیزی میگفت، یکی معتقد بود دهه هفتادی ها هنوز مثلِ کوچولوها دوستِ درونی و مخفی دارند و یکی دیگر میگفت دهه هفتادی ها فلسفی تر از این حرفها فکر میکنند. خلاصه غوغایی برپا بود تا یک نفر بلند شد گفت که: اصلا مخاطبِ پایه ی راهنمایی که میخوایم براش بنویسیم دیگه دهه هفتادی محسوب نمیشه و تقریبا دهه هشتادی.

راست میگفت. دهه هشتادی ها به راهنمایی رسیده اند، و شاید بعضی هاشان دارند راهنمایی را تمام میکنند و آماده ی ورود به دبیرستان میشوند. ما ولی هنوز سرِ جنگِ دهه شصتی های سوخته و دهه هفتادی های بی عار و درد مانده ایم و جبهه مان را حفظ کرده ایم که آن که سوخت ما بودیم و آن که از این سوختن بهره ها برد شما بودید، غافل از دهه هشتادی ها که حالا دارند کم کم قد علم میکنند.

به موازاتِ فکر کردن به این جمله که "دارند قد عَلَم میکنند" فکر میکنم که واقعا؟؟؟؟ دهه هشتادی ها دارند بزرگ میشوند یا کوچک؟ آنها سوختند یا مرفه بی درد بودند؟ کودکی شان چطور گذشت؟ نوجوانی شان چگونه میگذرد؟ با این نسلِ خاموشِ ساکتِ مرموز چطور میشود ارتباط برقرار کرد؟

نسلی که تا چشم باز کرده کامپیوتر بوده و وبلاگ نویسی و اینترنت پر سرعت، نسلی که تا چشم باز کرده موبایل بوده و پیامک و بولوتوث، نسلی که تا خواسته بپر بپر کند اسیرِ آپارتمان نشینی بوده، نسلی که به جایِ بازی با هم سن و سالانش کلش آف کلنز بازی کرده، نسلی که ارتباطات با دوستانِ هم سنش بعد از مدرسه تلفنی که نه، وایبری بوده، نسلی که تا بوده فیلترینگ هم بوده، نسلی که تویِ کوچه بازی کردن را حتی تصور هم نکرده، نسلی که حنا و هایدی و آنی شرلی و جودی آبوت هم نداشته و نسلی که تقریبا اسیرِ تکنولوژی فقط و فقط قد کشیده، چگونه میتواند باشد؟ نسلی که همه ی کتاب هایش را ترجمه های غربی تشکیل داده، نسلِ موسیقیِ رپ، نسلِ سریال های آب دوغ خیاری، نسلِ فیلم های نه چندان فاخر، نسلِ تحریم و شاید گاهی تسلیم، دهه هشتادی ها چه میشوند؟

  • انارماهی : )

28. بلاگفا

شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۷ ق.ظ

بعضی آرشیوها را نابود کرده، ورود به بعضی وبلاگ ها را غیر ممکن کرده، خیلی از خاطره ها را نابود کرده، ولی این عجیب نیست که وبلاگ حذف شده ی مرا بهم برگردانده؟

خیلی وقت قبل از اینکه بلاگفا بخواهد نابود شود خودم وبلاگم را با کلی خاطره حذف کردم، وبلاگی که توش مشقِ نویسندگی میکردم و اصلا برای نوشته های آنجا بود که اسم خودم را گذاشته بودم نویسنده، نوشته هایی که قابلیتِ نقد شدن را داشت. حالا به من برگردانده شده.

انقدر از این بابت خوشحالم که دوست دارم اینجا را رها کنم و برگردم ولی این فعلا فقط یک فکر خام است.

: )

  • انارماهی : )

27. آنی شرلی نسخه ی بومی

جمعه, ۵ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۳ ب.ظ

چرا ما یه نسخه آنی شرلی تهرانی که تویِ آپارتمان بزرگ بشه و صبح ها به جای رد شدن از وسطِ جنگلِ ارواح از ترافیک همت بگذره و به جایِ کالج بره دانشگاه و به جای جشنِ رقص، تو همایش اِم اِس شرکت کنه و به جای معلم همون روستایِ خودش شدن، با مدرک کارشناسی بیاد دستبند بفروشه و تویِ مترو بفروشه و به جای اینکه برای دیانا بهترین دوستش با شمع علامت بفرسته ، صبح به صبح دوستش مریم رو از با زنگِ گوشی از خواب بیدار کنه، نداریم؟

  • انارماهی : )