انارماهی

بسم الله

بایگانی

۶۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از اینجا که منم» ثبت شده است

یک روز همه ی اینها را می دانی

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۹ ق.ظ

این روزها که مجبورم به یکجانشینی، مجبورم از خانه بیرون نروم، این روزها که تا دمِ درِ حیاط رفتن انقدر به نفس نفس میاندازتم که انگار رویِ شانه هایم کوه حمل میکنم؛ این روزها بیشتر به بیماران سرطانی، به کسانی که از شیمی درمانی برمیگردند، به آنهایی که رویِ تختِ بیمارستان منتظرِ عمل هستند، به دیالیزی ها، به مامان بزرگ ها و بابابزرگ هایی که روزی برای خودشان یلی بوده اند فکر میکنم، به جانبازان جنگ، به شیمیایی ها، به بیمارانِ تنفسی، به کسانی که یک تصادف ساده ویلچرنشینشان کرده، به همه ی آنهایی که یک روزی دنیا را زیرِ پایشان له میکردند و حالا باید صبر کنند و صبر کنند و صبر کنند تا ببینند دنیا دوباره فرصت قامت راست کردن بهشان میدهد یا نه، به همه ی اینها فکر میکنم بی توجه به ملیت و مذهب و مسلکشان و فکر میکنم که فرقی ندارد بنده ی چه قیافه ای خدا باشی، حتی فرقی ندارد انسان باشی یا حیوان، "عاجز" که باشی باید برایت دل سوزاند. گاهی با التماس و گاهی با نگرانی از مامان میپرسم: "بنظرت میتونم دوباره راحت دولا بشم و چیزی که افتاده رو زمین رو بردارم؟" و این برای من منتهای عجز است.


تقریبا همه ی زندگی ام تعطیل شده، دیگر نمیشود یک روزِ تمام از شمال تا جنوبِ شهر را دنبال یک کتاب یا یک سی دی آموزشی یا یک تکه چرم یا یک نوع نخ خاص یا پارچه ای گل دار گشت، باید صبر کرد یک نفر باشد که صبور باشد که همراه باشد که وقت داشته باشد که بلد باشد تو را ببرد به جایی نزدیک تر و البته محدودتر و تو بتوانی نیازت را از آنجا برطرف کنی یا باید بنشینی پشت لبتاب و آنچه میخواهی را بدونِ دست زدن، بو کردن، لمس کردن و اندازه گرفتن با یک کلیک انتخاب کنی و بعد از پستچی دمِ در خانه تحویل بگیری و هی از اینکه نمیتوانی زیاد بنشینی، زیاد بایستی و زیاد هیچ کاری را بکنی انقدر غصه بخوری که هرچه خریده بودی را پرت کنی گوشه ی اتاق تا یک نفر بیاید که دلش بسوزد که آنچه نتوانسته ای خم شوی بگذاری تویِ کمد را بردارد برایت جابجا کند و این باز هم یعنی عجز.


برای یک لیوان آب باید آرام بلند شوی، تازه اگر پایت در این حین نگیرد و مجبور نشوی یک ربعی به همان حالت بمانی تا ول کند، بعد بچرخی و لبه ی تخت بنشینی تا جان به بدنت بیاید بعد بلند شوی و بعد اگر باز پایت گرفت دستت را به دیوار بگیری و بایستی تا ول کند و بعد آرام آرام کمر راست کنی و از اتاق بروی تا آشپزخانه، لیوانی که روی اپن مانده و نمیدانی تمیز است یا کثیف و نفر قبلی که با آن آب خورده چه کسی بوده را برداری چون جانِ دولا شدن و لیوان تمیز برداشتن نداری و از این بدتر ترجیح میدهی لیوان کثیف نکنی که مجبور باشی بشوری، پر از آب کنی و بعد ببینی جانِ باز کردنِ دوباره ی در یخچال را هم نداری و شیشه ی آب را میگذاری رویِ اپن و با همان فلاکت قبل میروی که بخوابی، این وسط نگاهی هم به ساعت می اندازی، هنوز حتی به صبح نزدیک هم نشده ... خودت را به تخت میرسانی و با همان فلاکت قبل، بلکه بیشتر، میخوابی، انتخاب اینکه به این پهلو بخوابی یا آن یکی، سخت است، هر دو درد می کند، رویِ یکی میخوابی و بی اختیار از درد اشک میریزی و به خواب ... نه نمی روی، تا خود صبح بیداری، و این یعنی عجز.


و همه ی اینها، لحظه های کوچکی ست از مادر شدن. از شروعِ یک تحولِ عمیق، از آغاز یک فصلِ تازه، از شروعِ راهی که نمیدانی آخرش کجاست، چه میشود، چگونه است. موجودی درونِ توست که نمیبینی اش، سلامت و صحت و بزرگی و کوچکی اش دستِ تو نیست، مجبوری به اعتماد کردن، اینجا دیگر نمیشود کارِ کسی را قبول نداشت، مجبور میشوی به خدایت اعتماد کنی، اینجا مجبور میشوی توکل کنی، و شاید مادر شدن جبری ترین اتفاق این عالم باشد، که به تو می فهماند هیچ چیز نیستی، همه چیز به دستِ یک نفرِ دیگر است و تو فقط میتوانی بنشینی، دعا کنی، بخواهی، مراقبت کنی و صبر کنی، و صبر کنی، و صبر کنی. و همین صبر کردنِ آرام است که نگاهت را به همه چیز تغییر میدهد. موجودی درونِ توست که بود و نبودش به تصمیم و اراده و میلِ تو بستگی ندارد پس همه ی این عالم چه دارد که برایش این همه حرص میخوری؟


و در آخر بدان که مادرها قدرتمندترین عاجزانِ این عالم اند.


  • انارماهی : )

از قرآن ...

يكشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۳۲ ق.ظ

داشتم با شور و حرارت زیادی شرورِ سوره ی فلق را برای کلاس می گفتم. همه ی تلاشم هم این بود که کلاس مشارکت داشته باشند و خیلی خوب هم داشتم به نتیجه میرسیدم ولی همه ی حواسم پیش نیمه ی دیگر کلاس بود که صم بکم نشسته بودند و هرچه تلاش میکردم و سوال میپرسیدم و تویِ چشمهایشان زل میزدم هیچی نمیگفتند. کم کم به این نتیجه رسیدم که شاید از ریخت و قیافه ام خوششان نمی آید یا شاید این حرفها بنظرشان مسخره است که به صدا درآمدم: چرا اینوریا هیچی نمیگن؟

یک نفرشان که بنظرم از بقیه بزرگتر بود گفت: "بحث خیلی سنگینه" ؛ و دیگری طرفداری کرد که: "آره خانم ما هیچی نمیفهمیم". شاخم داشت درمیامد که پرسیدم: پس چرا این وریا میفهمن؟

یکی که از بقیه ریزه میزه تر بود گفت: خب اونا نهم دهمی اند ؛ پرسیدم: مگه شما چندمی اید؟

- ما هفتم هشتمی م، تازه من ششمم

آه از نهادم بلند شد و همزمان آهم را به صدا دراوردم: پس چرا اینجایید؟

- خانم ... بهمون گفتن بیایم.

چاره ای نبود باید کلاس را حفظ میکردم، بحثِ نفاثات فی العقد و غاسق اذا وقب را سریع بستم و رفتم سرِ حسد، حتما می توانستند در بحثِ حسد مشارکت کنند و همان طور هم شد. به خانه که آمدم همه ی فکرم مطالعه ی کتاب "تربیت دینی کودک و نوجوان" بود که چند صفحه اش را خوانده بودم و بعد گذاشته بودم کنار تا وقتش برسد و بنظرم حالا وقتش بود، اما چطور میشد انقدر سریع یک کتاب را کاربردی کرد که تا هفته ی بعد مخاطب از دست نرفته باشد؟

پس دست به دامن خدا شدم و خیلی یهویی متوجه وجود جزوه ای شدم که دقیقا برای تدریس چیزهایی که من میخواستم به همان دو گروه همزمان تهیه شده بود، با پرداخت مبلغ اندکی جزوه را خریدم و مشغول مطالعه شدم تا ان شاالله هفته ی بعد.


اما

بیایید قرار بگذاریم هرجا اسم قرآن میاید همه را جمع نکنیم، یا اگر کردیم به معلمشان بگوییم، بگوییم که قرار است از فردا مثلا چند نفر در یک بازه ی سنی دیگر هم بیایند سرِ کلاس شما بنشینند. بیایید قرآن را مهجور نکنیم. قرآن را اگر نفهمیم مهجور کرده ایم و اگر کلاسی را ترتیب بدهیم که در آن شاگرد هیچ چیزی از حرفِ معلم نفهمد نه تنها کلاس را بی فایده کرده ایم که به قرآن ظلم کرده ایم. قرآن خواندن و بلد شدن خوب است اما باید متناسب با مخاطب خودش باشد.


  • انارماهی : )

گریه ی خندیده منم *

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۸ ق.ظ
آدم ها با تفاوت های زیادی پا به این دنیا می گذارند، با کمبودها و نقص های زیادی دست و پنجه نرم می کنند. زندگی های متفاوتی رو از سر می گذرونند و هر کدوم روایت گر داستانی می شوند که با اعمال و رفتارِ خودشون رقم زدند اما وقتی زمانِ قضاوت فرا می رسه، معمولا سعی می کنند پدرِ بد، مادرِ کم کار، معلمِ بد، مدرسه ی بد، دوستِ بد، شغل بد، رشته ی دانشگاهی بد، و در کل شرایط بد رو مقصرِ خیلی از کاستی ها و به نتیجه نرسیدن هاشون بدونند.

لحظه ای تامل در زندگی بزرگانِ این عالم و کسانی که علی رغم همه ی شرایطِ بدی که داشتند موفق بودند به ما ثابت می کنه که همه ی آدم ها با این توانایی به دنیا میان که از بدترین شرایط برای خودشون پلکانی برای رشد بسازند؛ پس چرا ما جزو اون دسته از آدم های موفق نباشیم که با وجودِ هزاران بار شکست باز سرپا ایستادند و به راهِ خودشون ادامه دادند و به خواسته هاشون رسیدند؟

فردا اولین روزِ معلم شدنِ منه. روزی که سالها انتظارش رو کشیدم و در تمامِ رویاهام تصورش کردم. روزی که همیشه ایمان داشتم بالاخره از راه می رسه و من کلاسی خواهم داشت و معلمش خواهم بود. برای همه ی سختی ها، پیچ و تاب ها، کاستی ها، کمبودها، زجرها و لحظه های غمگین و شاد و بالا و پایین هایی که به من کمک کرد تا امروز به این نقطه برسم که در هفته یک روز معلم بودن رو تجربه کنم تا ان شاالله در آینده روزهای بیشتر و بیشتری رو در پیش داشته باشم، خدا رو شکر می کنم و ازش میخوام همواره بهترین شرایط رو برای من و همه ی مردم عالم رقم بزنه، چون فقط اونه که می دونه بهترین در هر شرایطی و برای هر کسی چه معنی میده و این ماییم که باید با ایمانِ بهش بهترینِ خودمون رو رقم بزنیم.


* جان بلا دیده منم، گریه ی خندیده منم
   یار  پسـندیده  منم ، یار  پسـندید  مـرا

       هوشنگ ابتهاج به تضمین از وزن شعرِ مولانا
  • انارماهی : )

هوم؟

شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۵۰ ب.ظ

حرف مردم مهم تره یا حرفِ خدا؟



  • انارماهی : )

به جز گریه

شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۰۸ ب.ظ

گاهی مجبوری بکشی کنار، یعنی دقیقا بنشینی گوشه ی دنیا و ببینی چه پیش می آید. این خود را کنار کشیدن خیلی وقت ها راحت است، یعنی دقیقا تا قبل از اینکه شما هیچ نقشِ جدی ای را به دوش نمیکشید خیلی راحت میتوانید خودتان را بکشید کنار و همه ی تویِ سر هم کوبیدن های آدمها را فقط از دور تماشا کنید و دلتان خوش باشد به اینکه نمکِ رویِ زخم کسی نیستید و معرکه را آتش بیاری نمیکنید.

اما

دنیا همیشه بر یک مدارِ ثابت نیست. میگردد و میگردد و شما را میاندازد وسطِ معرکه. حالا شما هنوز همان آدمِ کنار کشیده ی همیشه هستید که بقیه دورِ شما جمع شده اند و همه ی کاسه کوزه ها را تویِ سرِ شما میشکنند. شما شده اید بهانه ای برای سوختن و شکستن و تمام کردن و گیجِ گیجِ گیج از این معرکه خودتان را به در و دیوار میکوبید برای رهایی ... برای اینکه نمیدانید چه کرده اید که مستحق چنین قفسی باشید ... نمیدانید چه شده ... .


در این لحظه ها باید چه کار کرد؟ وقتی همه سرِ بهانه ای که از شما ساخته اند تویِ سر هم میکوبند در حالی که شما بی تقصیرِ بی تقصیرید باید چه کار کرد؟


  • انارماهی : )

مثل همه ی پیش آمدها

يكشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۵۸ ب.ظ

یک چیز را خیلی خوب از این دنیای کوفتی یاد گرفتم، آن هم اینکه آدمِ تشنه وقتی آب میخواهد، همان لحظه آب میخواهد نه یک دقیقه ی بعد.

نمیدانم چرا مایِ آدمیزاد عادت داریم هی به تاخیر بیندازیم تقاضای خلق الله را. مرد/زنِ مومن وقتی یک چیزی ازت میخواهند، وقتی کارشان گیرِ دست های توست، انجام بده، این دنیا لعنتی تر از آن است که بخاطرش لج کنی اما آن دنیا ... امان ... امان از آن دنیا.


+ کم کم دارم فکر میکنم میشود از بعضی آدم ها نگذشت، دارم فکر میکنم چرا نباید از کسی کینه به دل داشت؟ چرا باید همه را بخشید؟ چرا؟ واقعا چرا؟



  • انارماهی : )

ظرفِ خود را با دقت پر کنید

يكشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۱۵ ق.ظ

البته که خداوندِ تبارک و تعالی ما انسانها را با ظرفهای وجودیِ متفاوتی آفریده و امکاناتِ استفاده ی حداکثری از هر ظرفی را نیز به ما عطا کرده و این خودِ ماییم که انتخاب میکنیم از یک اقیانوسِ بی انتها به قدرِ بالِ مگسی برداریم یا یک لیوان و اختیار درست همینجاست که معنا پیدا میکند.

پس با این قید به تشریحِ مساله ای میپردازم باشد که به کسی بَر نخورد ان شاالله.


سال هزار و سیصد و نود بود، اولین اعتکافِ دانشجویی. ایام اصلا به کام نبود و روزها ذره ای به میل و رغبت من شب نمیشد، سالِ اول دانشگاه و رشته ای که با هزار و یک امید و آرزو به آن پا گذاشته بودم و دقیقاً مخالفِ همه ی همه ی همه ی تصوراتِ من بود. اعتکاف شاید تنها چیزی بود که مرا از دانشجو بودن خوشحال میکرد. سه روز زندگیِ متفاوت با تمامِ روزهای گذشته و اولین تجربه ای که فکر میکردم هرگز تکرار نخواهد شد. همه چیز خوب بود تا غروبِ روزِ آخر، قدیمی ترها گفتند برای اینکه این حالِ معنوی و خوب را حفظ کنیم تا چهل روز بعد از این اعتکاف روزی یک زیارت عاشورا، یک حدیث کسا و یک دعای توسل به همراه نماز شب بخوانیم. درخواست ها انقدر زیاد بود که چندین گروهِ چهل نفره ایجاد شد که قرار بود روزی چهل بار به مدت چهل روز هر کدام از ادعیه ی بالا خوانده شود.

از سومین روزِ بعد از اعتکاف کم آوردم. نشد، خسته شدم. حس مسخرگی، بیهودگی، خستگی، حس اینکه "من خیلی آدم بدی ام که برای نماز شب بیدار نشدم"، حس گناهکار بودن و همه ی این حس های بد انقدر اذیتم کرد که به این نتیجه رسیدم که "خدا ما رو نگاه نمیکنه". و خودم را از دایره ی خوبانِ خدا بیرون کشیدم و گوشه ای عزلت گزیدم و روزها گذشت ... تا اعتکافِ بعدی.


از قضا اعتکافِ سال بعد، شب ها به نماز شب خواندن نگذشت و سحر ها هم برای دعای ندبه بیدار ننشستم، بیدار بودم، کمتر از همه میخوابیدم ولی چیزی که بیدار نگهم میداشت، نه نمازهای سخت و چندصد رکعتی آن روزها بود نه ادعیه ی سخت و طولانی، من کتاب میخواندم، مسجدِ دانشگاهی که برای اعتکاف رفته بودم آن سال یک پک کامل از "نیمه ی پنهانِ ماه" و "اینک شوکران" و "یادگاران" تهیه کرده بود و به همه ی بچه ها امانت میداد، کتاب ها بینِ همه میچرخید و میرسید به من، چند کتاب را چندین بار خواندم، شهید ناصر کاظمی، شهید باکری، شهید همت، شهید چمران، شهید منوچهر مدق و ... شدند همدم و همراهِ آن روزهایم. غروبِ روزِ آخر من بیش از پنجاه جلد از همین کتابهای کوچک خوانده بودم و نگاه و اهدافم را تعیین کرده بودم، برنامه هایم را ریخته بودم و موقع خداحافظی حتی یک عدد از برگه های تا چهل روز فلان دعا خواندن را برنداشتم. دنباله ی اهدافم را گرفتم و به بعضی رسیدم و به بعضی نرسیدم، ولی دیگر حس نکردم بدم، گناهکارم، و "خدا منو دوست نداره". اتفاقا به این نتیجه رسیده بودم که  حداقل برای من یکی کارِ عملی خیلی بیشتر از زیارت عاشورا با همه ی تقدسش جواب میدهد.


اتفاقاً سالِ سوم هم قسمت شد و به اعتکاف رفتم، بخاطرِ ضعفِ شدید نشد که روزه بگیرم، مدام تب داشتم، قرص هایم را هم لج کرده بودم و نبرده بودم و سرِ اعمالِ ام داود یک جنازه بودم که افتاده بود گوشه ای و مثلا داشت مناجات میکرد. سال سوم، نه کتابی بود، نه ادعیه ای، نه نمازهای سختی، سالِ سوم فکر کردم، به خیلی چیزها. به خودم، به دوستانم، به دیگران، به زندگی هایی که نمیدانم اسمش زندگی بود یا نه، به راهی که انتخاب کرده بودم به مقصدم به هدفم و همان فکرها بود که اعتکافِ آن سال را برایم نگه داشت. نگه داشت تا اعتکافِ سالِ بعد که نصیبم نشد ولی زندگی ام را تغییر داد. فکرهایی که وقتی بعد از آن سه روز دنباله اش را گرفتم زندگی ام را عوض کرد، نگاهم را تغییر داد و مقصدم را متعالی کرد.


حالا هم زیارت عاشورا و دعای توسل و نماز شب و ... را مساله ای بیهوده نمیدانم، اتفاقاً انجام هم میدهم ولی هیچوقت به کسی همان اول کاری نمیگویم برو فلان قدر دعا کن بهمان قدر نماز بخوان تا رستگار شوی، برای رستگاری اول از همه باید فکر کرد، فکر کردن به خود. عقل حجتی ست که خداوند درونِ ما قرار داده و هرگز به ما دروغ نمیگوید، همین عقلِ درونِ وجودِ خودمان. اگر با او و با خودمان صادق باشیم هرگز دچارِ بی راهه هایی که همواره هست نمیشویم.

  • انارماهی : )

دنیا

شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۳۳ ق.ظ

حرفهایت، نقطه نظراتت و همه ی آنچه که این روزها از تو به گوشم رسید، به اضافه ی همه ی چیزی که خودم دیدم؛ از رابطه ی بینِ آدم ها ناامیدم کرد. شاید من توقع زیادی داشتم که فکر میکردم این روزهایم را بیشتر از بقیه هستی. شاید تقصیر من بود که توقع داشتم خوشحال شوی، بتابی، بخندی ... نمیدانی اما هر یک خبری که از تو به گوشم میرسد میشود خنجرِ گداخته، فرو میرود تویِ جگرم. دوست داشتم اینها را با خودت هم بگویم ولی میدانم که نمیفهمی. یا من حرف زدن بلد نیستم یا تو گوش دادن نمیدانی ولی مطمئنم مثلِ همیشه حرفم را نمیفهمی و بدتر از بد میشود حرف زدنِ این روزها، برای همین سکوت کرده ام.

سکوت کرده ام تا به خودم بگویم "غم" جزء جدایی ناپذیر زندگیِ دنیایی ست و درد موقعیت شناس نیست. سکوت کرده ام تا به خودم بفهمانم همه چیز رفتنی ست، مثلِ رابطه ی خوبِ من و تو. مثلِ همه ی درد و دل هایمان. سکوت کرده ام تا به خودم بفهمانم سکوت کردن بهترین کارِ تمامِ این سالها بود و نکردم.


ای کاش میشد نیش زبانت را عمل کرد، مثلِ دماغت، مثلِ چروکِ چشمت، مثلِ گونه هایت، ببینم اهالیِ اینجا شما دکتری را سراغ دارید که بتواند نیشِ زبان را بردارد؟ مثلِ قسمتی از معده، روده، مغز ...


anarmahi@

  • انارماهی : )

دامنِ فونِ شماره یِ دو : )

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۱۳ ق.ظ
همیشه احساس میکردم فقیرم. ضعیفم. اعضایِ بدنم درست و حسابی کار نمیکنن و به اون غایتی که باید برسم نرسیدم. احساس میکردم با وجود توانایی آشپزی و شیرینی پزی و گل سازی و نقاشی و خلاقیت در انجام یه عالمه کار عجیب و غریب و نویسندگی و دوختِ کیف باز یه چیزی هست که باید داشته باشم ولی ندارم. این مساله وقتی میرفتیم خرید، ایامِ عید و قبل از هر مراسمی که بهش دعوت میشدیم بهم دست میداد و وقتی به اوجِ خودش میرسید که جمله ی "مامانم دوخته" رو میشنیدم.

همه ی لباس های قشنگ، همه ی شلوار هایی که خوب توی تن خوابیده بودن، همه ی دامن های خاص و همه ی پوشیدنی هایی که غرقِ بویِ زندگی بودند رو شخصی دوخته بود به نامِ مامان، و من همواره حس میکردم چه مامانِ به دردنخوری ام اگر بلد نباشم برای مهمانیِ آخر هفته ی حنانه و زینب و زهرا و معصومه لباس بدوزم، این حسِ فقرِ خیاطی بلد نبودن داشت مرا از پا درمیاورد تا اینکه بالاخره دانشگاه تمام شد، کلاس های این طرف و آن طرف هم سبک شد و من بالاخره توانستم در یک آموزشگاهِ خیاطیِ نقلی ثبت نام کنم؛ و حالا کمتر احساسِ فقر، ضعف و نقص عضو میکنم و انگار روز به روز مامانِ بالقوه ی درونم را بیشتر تقویت میکنم.

+ خیاطی یاد بگیرید، خیلی شیرینه.
+ سه مدل دامن یاد گرفتم حسِ نادرشاه رو دارم بعد از فتحِ هند :دی


  • انارماهی : )

به همین مسخرگی

دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ب.ظ

یک روزهایی از این زندگی را داغ میکنی. جوش میاوری. میسوزی. لبخند میزنی. هدفگذاری میکنی. میخوری زمین. از اول شروع میکنی. دستت را میگیری به دیوار و کمر راست میکنی و میگویی گور بابایش، لیاقت نداشت. سر بلند میکنی به آسمان و میخندی، مینویسی، نقاشی میکشی، میروی، میایی، همه ی همه ی همه ی "هستی" را زندگی میکنی و یک دفعه داغ میکنی. جوش میاوری. میسوزی. لبخند میزنی. هدفگذاری میکنی. میخوری زمین. از اول شروع میکنی. دستت را میگیری به دیوار و کمر راست میکنی و میگویی گورِ بابایش، لیاقت نداشت. سربلند میکنی به آسمان و میخندی، مینویسی، نقاشی میکشی، میروی، میایی، همه ی همه ی همه ی "هستی" را زندگی میکنی و یک دفعه ...

یک دفعه برمیگردی میبینی این تو بودی که سوخت، تو بودی که دست گرفت به دیوار و ایستاد، این تو بودی که شکست، تو بودی که خاکستر شد، تو بودی که تمام شد و تویی که میخندی، تویی که نقاشی میکشی، مینویسی، میروی، میایی ...

یک روزهایی از این زندگی را باید تف کرد رویِ زمین، به قاعده، با حوصله، با تمرین، محکم، به دورترین نقطه ها، تا ترشحِ دوباره ی بزاغ وقت هست برای خندیدن و راه رفتن و دویدن و تاب خوردن و نقاشی کردن و نوشتن و هر کارِ احمقانه ی دیگری که اسمش حالِ خوب باشد.



  • انارماهی : )

دشمنی با تو منی نیست میانِ من و تو

دوشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۴:۴۰ ب.ظ
آدم هایی که رفته اند را نگاه میکنم ، حرفهایشان را میشنوم و افق دیدشان را میسنجم . همهء چیزهایی که توی زندگی شان دارند چیزهایی نیست که بخواهم داشته باشم ، نه که خوب نباشد ولی جوری نیست که اگر نداشته باشم بمیرم ، اما یک چیز آن وسط هست که انقدر برق بزند که دلم بخواهد برای یک روز هم که شده تجربه ش کنم و آن "آرامش" است . واژه ای که بلااستثناء توی حرفهای همهء رفته ها شنیده ام .اما همیشه هروقت که فکرش به سراغم آمده تهش چیزی بوده که فکر کنم باید باشم ، بمانم ، بسوزم و بسازم .حرفهای من ، نظراتِ من ، عقایدِ من ، اگرچه ازنظرِ تویی که اینجا نیستی از خفقان ناشی میشود ، اما ، من تمامِ این خفقان را به یک لحظه "آرامش" ِ آن طرف نمیدهم . توهین ها و تمسخرهای فیسبوکی اگرچه از نظر تو در جهان عادی شده ، اما من ، هنوز دوست ندارم به ملیّتم ، هویتم ، وطنم ، زادگاهم ، با تمام کاستی ها و کمی ها توهین شود .تو نمیتوانی اما من ، ترجیح میدهم مسوولینِ بی کفایتِ کشورم را به قولِ تو هویج حساب کنم ، آدمِ بی کفایت که شایستهء نقد نیست ، شایستهء حساب شدن نیست ، ... تو نمیتوانی اما من ، ترجیح میدهم همهء کاستی ها را از ناحیهء خودم ببینم ، خودم ، که از امروز برای آیندهء این خاک هیچ کاری نمیکند ، خودم ، که دنبال آرمانهاش نمیرود ، خودم ، که فقط حرف میزند ، خودم ... خودم که فکر میکنم اگر این کشور را بی مسوول در اختیارم بگذارند و بگویند گُلی به سرش بزن چه کار میکنم ، خودم ... که چه کرده ام جز حرف زدن ... .مخاطب این پست فقط تو نیستی ، نوشتم ،که به همهء کسانی که مثلِ تو هنوز یکی از علت های عقب ماندگی هایمان را مسوولین میدانند بگویم ، اگر این مسوولین بی کفایتند ، شما خودتان برای کشورتان چه کردید ؟ چه تلاشی ؟ چه جهادی ؟ کدام درامدتان را صرفِ کارِ فرهنگی کردید [هرچند در سطح کوچک] ؟ کدام روزتان را صرفِ ایده پردازی کردید که چه کنیم ؟ کدام وقتتان را صرفِ مطالعهء دردهای مردمِ این جامعه کردید ؟ کدامتان با تلاش خودش را به جایگاهی رساند که بتواند حرفی بزند و کاری کند ؟ ... اگر این کشور را بدونِ این مسوولینِ بی کفایت در اختیارتان بگذارند ، چه میکنید ؟والسلام .
  • انارماهی : )
من ، همیشه و همیشه با دنیای زن ها بیگانه بودم . همواره نمیدانستم خرید کردن چه لذتی دارد که ساعت ها و ساعت ها بدونِ وقفه و ذره ای خستگی بازار را از این سر و آن سر میگذرانند و دستِ آخر از خریدشان ناراضی یا راضی دل به غذایی مطبوع میسپارند و بعد از عدمِ توجه یا توجه شویِ خویش در عذاب یا غرق سرور میشوند ، هنوز نمیدانم شوخی های زنانه چه معنایی میدهد ، هیچ کدامشان خنده ام را برنمی انگیزد و هنوز که هنوز است نتوانسته ام درک کنم هر کدامِ این زن ها چرا و چطور یک نفر عینِ خودشان را نمیتوانند کنارِ خود ببینند . همیشه نمیفهمم ست بودنِ رنگِ روسری و مانتو چه اهمیتی دارد یا اینکه تویِ زمستان اگر پوتین نپوشی چه اتفاقِ سهمگینی میفتد یا اگر یک لباس را سه بار توی یک جمعِ یکسان بپوشی چه اتفاقِ شومی به انتظارت مینشیند . هنوز نتوانسته ام درک کنم اگر وقتی میهمان به خانه میاید رویِ میزی یا گوشهء دیواری کمی خاک مانده باشد میهمان چشمش عدل روی آن یک نقطه متمرکز میشود و چند گرد خاک خواهد توانست برای همیشه نظرِ او را نسبت به ما بد کند یا پای او را از خانهء ما دور کند . من هنوز نمیفهمم خنده های مستانهء میانِ بازار و شوخی هایی که موقع خرید لباس با هم بر سرِ اینکه وقتی شوی شان لباس را ببیند چه عکس العملی خواهد داشت چه لذتی به جانِ زن ها میندازد که این همه در کسبش میکوشند . ...من هنوز با خیلی کوچه پس کوچه های دنیای زنانه بیگانه هستم ...امشب وقتی بر خلافِ طبیعتِ خویش همراهِ جمع زنانه ای روانهء بازار شدم و از این مغازه به آن مغازه و از این سوراخ به آن پستو سرک کشیدم و برای رنگ و مدلِ و نشانِ تک تکِ مواردِ موردِ خرید که برخی ش متوجه خودم هم میشد حرفی و سخنی داشتم ، همه را سروری وصف ناشدنی فرا گرفت ... وقتی داشتم پا به پای زن های تویِ مغازه میخندیدم و لجبازی میکردم و عنصری را انتخاب میکردم که یک درصد نه شبیهم بود و نه به من میامد و پا به پای شان بی شرم به شوخی هایشان میخندیدم که فقط و فقط شبِ خوشی را گذارنده باشیم ، هیچ فکر نکردم این کارهایِ خرقِ عادتِ بنده در این دقایقِ واپسین چنان اندوهِ جانکاهی به جانم خواهد انداخت که دلم بخواهد شالی که به تنهایی و بی حضور هیچ کس خریده مش را بغل کنم و های های های به حالِ نزارِ خودم که مستِ میِ ساقیِ خویش بودم و حالِ مستِ آبِ انگورم کرده بودند زار بگریم .... و باز و برای بارِ هزارم بگویم که مرا با دنیای زنان چه کار ...حوصلهء نگرانی های زنانه ء این و آن برای خودم را ندارم ، ناهار خوردی ؟ شام خوردی ؟ تغذیه ات اِل نشود ؟ این یکی خواستگار را هم رد کردی ؟ یک روز سرکردهء فلان خاندان با فلان قدر طلا جواهرات و فلان و بهمان به دنبالت خواهد فرستاد ، اینطوری نشین ، اون طوری بپوش ، این طوری نخند ، اون طوری حرف بزن ، به خودت عطر زده ای ؟ امروز بیا فلان جائک که فلانی تو را ببیند ، حواست را توی فلان جمع ، جمعِ خودت کن که فلانی پسر دارد و ...وای به دنیای کوچکِ برخی زن ها ....حداقل تویِ خودتان باشید و کاری به کارِ منِ از دنیای شما بی خبر نداشته باشید ، خوش باشید ، خواه نسبتتان مادر باشد یا خواهر یا خاله یا مادربزرگ یا هر نسبتِ دیگری ... احترامتان را حفظ کنید و نگرانی های زنانه تان را برای خودتان نگه دارید ...
  • انارماهی : )

[عنوان ندارد]

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۲، ۱۰:۵۹ ق.ظ
این شعرِ صائب خیلی عجیبه ...   کفارهء  شرابــ ـخوری های  بی  حساب هُشیار در میانهء مستان نشستن است   + ما امشب عازمی م ، سفری ست که از نوشتنِ حالم قبل از آن میترسم ، از ننوشتنش میترسم ، از گفتنش میترسم ، از نگفتنش هم میترسم ، ... هیچ چیز مثلِ سفرهای قبل نیست ... هیچ چیز . دقیقن هیچ چیز ، هیچ به معنای واقعیِ کلمه ...
  • انارماهی : )

پیرانه سرم عشقِ جوانی به سر افتاد

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۲، ۰۴:۱۲ ب.ظ
نوشته بود :" قامتم خمیده گشته و در درونم چون پیرِ نود ساله ای خمیده خمیده قدم برمیدارم ، کمانِ خریده ام به متاع جوانی را به هیچ نمیفروشم اما ... از تیرِ غرور میترسم . چله ی کمان است ، خالی بماند ، غرور جاش را میگیرد ، مینشیند ، میزند ، می شکند ، می کُشد ، ... . باید قدری خمیده تر شوم ، بارِ سنگین تری ، زمینِ ناهموار تری ، ... یک چیزی باید آنقدر خمیده و خمیده و خمیده کند کمانم را که بشکند ... آن دم که شکست ، آسوده ام از نشستنِ تیرِ غرور در چلهء کمانِ جوانی ام ..."+ عنوانِ متن هیچ ربطی به متن ندارد ... من ولی مدام این روزها زمزمه میکنم این شعر را .
  • انارماهی : )

خسته ام ...

دوشنبه, ۹ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۵۷ ب.ظ
مثلن تا ساعتِ سه و چهل و پنج دقیقهء صبح بیدار بوده باشید ، بعدش فقط کمی و تاکید میکنم فقط کمی توانسته باشید بخوابید و بعد راهی خیابانهای دودآلودِ تهران شده باشید از اینجا به آنجا و از آنجا به اینجا ... یکهو یک جایی از یوسف آباد و امیرآباد شمالی یک دکل مخابراتی میبینید که چند تا چراغ قرمز روش روشن است و خودتان هم نمیفهمید چرا خیلی جدی میگویید : eeeeeee بچه ها ، برج ایفل ... تازه این که قبلش هرچه فکر کرده اید اسم تابلوی ورود ممنوع یادتان نیامده و گفته اید : نمیشه بریم تو این خیابون منفیه ؟ به کنار و از امیرحسین اختراعی که خودتان هم نمیدانستید کیست داشتید درباره ش حرف میزدید میگذریم ...
  • انارماهی : )

دوستان و آشنایان ، توجه توجه

شنبه, ۷ دی ۱۳۹۲، ۰۷:۱۰ ق.ظ
اگر خواستید توانایی من از انجام دو کار در ثانیه ، برسه به ششصت و هفتاد و نه هزار و پانصد کار در صدم ثانیه ، بهم بگید :باید ببری ش پیش [...] تا برات انجامش بده ... داخل کروشه رو با هرچیزی اعم از مرد ، زن ، خدمات کامپیوتری ، مخترع ، دانشمند و ... میتونید پر کنید چه معنی میده آدم وقتی وایرلس لپ تابش کار نمیکنه بلند شه بره خدمات کامپیوتری ؟ والللا ، خودم درستش کردم هلللو: ))))))
  • انارماهی : )

دکتره تخصصش رو از دانشگاه بیرمنگام گرفته بود

پنجشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۰۳ ب.ظ
پارک ملت پله های سمت نمازخانه ؛ بنده سرم کاملن تو گوشیه و دارم میرم بالا-دخترم موبایل ت رو بیشتر دوست داری یا خودت رو ؟- من ؟؟؟!!!!!- بله - چرا میپرسید ؟- خب سواله موبایل ت رو بیشتر دوست داری یا خودت رو ؟- خودمو .. آره خودمو بیشتر دوست دارم- من پزشکم [اینجا گفت که چی چی ش رو از امریکا گرفته و چی چی ش رو از کجا و ...] فوق تخصص اعصاب و روان ، این سوالها رو از بچه ها میپرسیم ، که مثلن مامان و بابات رو بیشتر دوست داری یا بستنی رو ، بعد تا میرسه به سن شما- خب برای چی میپرسید این سوالا رو ؟- برای اینکه بدونیم سالمن یا نه- الان من سالم بودم یا ناسالم ؟- بله شما سالم بودی ، سالم سالم + خواستم بدونید دارید وبلاگ کسی رو میخونید که روانش توسط یه فوق تخصص اعصاب و روان که مطبش تو بیمارستان شهید رجایی تهرانِ سالم اعلام شده :دی
  • انارماهی : )