انارماهی

بسم الله

بایگانی

پس از سالها

پنجشنبه, ۶ مرداد ۱۴۰۱، ۰۷:۲۹ ب.ظ

شاید عنوان برای آنچه که می خواهم بنویسم مناسب باشد. یعنی مناسب ترین عنوانی بود که به ذهنم رسید. مدت زیادی است ننوشته ام. نه فقط اینجا که هیچ کجا. جز اندکی در اینستاگرام که نمی دانم آن هم کی بد عهدی اش را اثبات خواهد کرد و خیلی هم کم در دفترچه خاطرات روزمره. حقیقتش این است که خسته ام. این جمله اول همه ی جمله هایی که این مدت در دفتر خاطراتم نوشته ام وجود دارد. خیلی خسته ام. انگار کن کلمات را چون باری از این سو به آن سو میبرم و بی هیچ تولدی یا هیچ تغییری فقط ایستگاه ها را طی میکنم.

امروز دخترم گفت: امروز اصلا روز خوبی نبود مامان. تازه ظهر بود که به این نتیجه رسیده بود. پرسیدم چرا؟ گفت: چون اصلا خوشحال نبودم و اصلا باهام بازی نکردی.

راستش حوصله ی هیچ پاسخ دیگری را نداشتم جز اینکه: این جزو طبیعت زندگیه دیگه؛ همه ی روزها که شاد و خوشحال و شنگول نیست آدم. و او که بخاطر جهان بکر کودکانه اش کلمه‌ی معصوم را زندگی می کند، در جوابم گفت: نه این طبیعت زندگی نیست، اگر هست خورشید و کوه و درختش رو نشونم بده.

بی حوصله تر از قبل گفتم: حالا طول میکشه تا این چیزا رو بفهمی. طبیعت زندگی با اون طبیعتی که تو میگی فرق داره. متاسفانه ذهن پرسشگرش را بیدار کرده بودم و پرسید: چه فرقی خب برام بگو. و من که صبر نداشته ی امروزم ته کشیده بود فقط گفتم: بزرگ میشی میفهمی. نق زد. بی توجهی کردم. تلویزیون را روشن کرد و نشست پاش.

اصلا کی گفته مادرها همیشه باید حوصله داشته باشند؟ حقیقتش آمدم بنویسم تا بار کلمات روی دوشتم سبک شود. اگر کسی اینجاست به من بگوید چرا نمی توانم حرف ر با سه نقطه رویش را در کیبورد پیدا کنم؟ تا شاید بتوانم بیشتر بنویسم و هر روزی اندک باری از دوشم بردارم و شاید قد راست کنم.

دوباره.

  • انارماهی : )

بقیه‌ای که قرار بود بگم

يكشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۴۶ ب.ظ

بله؛ اون آدم مظلومی که خیلی از ما نقشش رو بازی کردیم. حتی توش غرق شدیم یه روی دیگه هم داره و اون روییه که نمیخواد، نمیتونه یا شاید یاد نگرفته علاقه‌ی اطرافیان نسبت به خودش رو ببینه و اگر بخوام یه کم بیشتر به کنه قضیه نگاه کنم باید بگم شاید به نفعش نیست که دوست داشته شدنش رو ببینه.

چرا؟

چون توی همه ی قصه‌ها توی همه‌ی ماجراهایی که تهش یکی میبره و یکی می‌بازه مزه میده جای اونی باشیم که قدرشو ندونستن. راحت تره، بی مسئولیت تره و بار آدم سبک تره وقتی که خیالش راحته طرف مظلوم قصه است. بار آدم خیلی سبکه وقتی همه بعد از شنیدن حرفهاش بگن: آخیییییی بمیرم برات.

حالا قسمت سختش، اون واحدی که تو این ترم زندگی من برداشتم همینه دقیقاً. که بگردم ببینم سخت‌ترین‌ها، زمخت‌ترین‌ها، من در مقابلشون قابل ترحم‌ترین‌ها. اونا چجوری دوستم دارند؟ اصلا ساده نیست. هیچکس هم این وسط نیست که دلداریت بده. چون این خود خود تویی که باید بگردی و مدل دوست داشتن دیگرانُ نه تنها پیدا کنی که ازش خوشت بیاد و دل به دلش بدی.

 

شماها کدومتون دنبال این رفتید تا حالا؟ کدومتون پا پس نکشیدید از اینکه بخواید طرف مظلوم ماجرا نباشید؟ قربانی ماجرا نباشید؟ اگر تجربه‌ای داشتید بگید بهم.

 

  • انارماهی : )

بقیه‌شُ بعداً میگم

دوشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۴۱ ب.ظ

هفته‌هاست شب‌ها بیدار می‌مونم و می‌نویسم. چی؟ خیلی چیزها. خیلی هم مهم نیست که دقیقا چی، چیزی که برام مهمه اینه که دوباره قلم به دست گرفتم و شروع کردم به نوشتن و اتفاقا باز هم با استقبال مواجه شدم و احساس خودشیفتگی درونیم خیلی زیاد قلقلک یافت. از اینکه شب‌ها بیدار می‌مونم و تا نزدیکای صبح می‌نویسم و صبح‌ها با صدا و لبخند دخترکم قبل از اینکه بتونم خواب کامل و جامعی داشته باشم بیدار میشم خوشحالم. چرا؟ چون بهم حس مفید بودن میده.

اتفاقا این شب‌بیداری‌ها باعث پر کارتر شدنم هم شده. مثلا خونه اغلب اوقات تمیز‌تر از قبله و نهار و شام درست درمون تری به خورد خودم و خانواده میدم. عذاب وجدانم از خوردن چیپس و پفک و شکلات و شیر کاکائو کمتره و در کل منهای اضافه وزن لذت بیشتری دارم از زندگی‌م می‌برم.

اما

دقیقا همین امروز خودمو وسط یه چالش جدید دیدم. چیزی که شاید برای شما هم پیش اومده باشه و از کنارش مث قبلنای من سرسری گذشته باشید. چالش «مدل دوست داشتنِ دیگران». دارم به این فکر می‌کنم که زندگی و برقراری ارتباط با آدما خیلی ساده و خیلی راحته وقتی به این نتیجه می‌رسیم که: دوستم ندارن

ازم خوششون نمیاد

بهم محبت نمیکنن

محبت کردن رو بلد نیستن

هیشکی دوسَم نداره

و نتایجی از این دست. همه‌ی این نتیجه ها باعث میشه در نهایت خودمونُ حق به جانب‌ترین آدم خلقت بدونیم. کسی که خوبه، مهربونه، با گذشته، سرشاااااار از استعداده و هزار و یک آپشن فعال و اکتیو و فول داره ولی بهش بی توجهی میشه و مورد بی مهری قرار می‌گیره.

شخصیت جالب و دوست داشتنی و قهرمانیه نه؟ هر کدوم از ما بارها و بارها جای این آدم بودیم. توی قصه‌ها خوندیمش و توی فیلم‌ها تحسینش کردیم.

اما امروز بعد از حرف‌هایی که با یکی از دوستام زدم به این نتیجه رسیدم که این آدم قهرمان طرد شده‌ی مظلوم، سکه ش یه روی دیگه هم داره و اون اینه که شاید آدمای اطرافش دوستش دارن، قطعا دارن،‌ ولی اون نوع دوست داشتن اونا رو قبول نداره، نمی‌خواد ببینه، چشمش رو به روشون بسته.

قشنگ شد نه؟

  • انارماهی : )

تو آدم نیستی

چهارشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۲:۰۳ ق.ظ

سنگم که سنگه و اسمش روشه، آب بهش نفوذ می کنه گاهی باعث ترک خوردنش می شه، گاهی صیغلی شدنش و گاهی شکستنش، تو هیچی نمیفهمی وقتی میگی : "چرا انقد حرف دیگران روت اثر میذاره"

 

  • انارماهی : )

تقدیم به مامان صالحیِ عزیز و بزرگوار

شنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۹، ۰۷:۳۳ ب.ظ

من تا قبل از او معنای واقعیِ "آدم خاص" را نمی دانستم. وقتی می گفتند "فلانی خیلی خاصه" نمی فهمیدم یعنی چی و هرچه وجودش را پایین و بالا میکردم ویژگی ای نمی یافتم که در دیگر آدم ها ندیده باشم، او ولی خاص بود؛ خاص هست.

انگار ذهنش کندوی عسل باشد و او ملکه ی کندو، هر شخص و هر موضوعی در ذهنش جا و طبقه و شبکه ی مخصوص به خود را دارد انگار آدم ها و موضوعات در ذهن او جعبه جعبه اند، پرونده سازی شده، تمام و کمال. او تنها کسی است که واقعا می تواند در آن واحد چند کار را انجام دهد، چند کار به معنی واقعیِ کلمه، وگرنه نوشتن و حرف زدن و گوش دادن و سبزی خرد کردن و پیازداغ کردن همزمان از هر کسی برمی آید. او اما فراتر از اینهاست. می تواند در لحظه وسط یک جلسه ی کاری با موضوع "چگونه نوروز را جذاب کنیم" حضور داشته باشد و به پیامک: "دلم خیلی گرفته دارم میمیرم" از سوی کسی که دو ماه است او را ندیده و حتی خبر تازه ای هم نداشته به طور کامل و کافی جواب دهد. انگار در لحظه جعبه ی مربوط به فرستنده ی پیامک در ذهنش باز می شود، میاید روی میز پهن می شود و یادش میفتاد که این فلانی دو ترم گذشته را مشروط شده، پدرش را از دست داده و به دلایل نامعلومی دو ماه بوده که ازش بی خبرم، نمی دانم اینجا توی ذهنش چه جادویی اتفاق میفتد که دقیقا می داند چه بگوید؛ پس برایش می نویسد: می فهمم، دلت برای بابات خیلی تنگ شده.

 

بعد خیلی سریع به جلسه برمیگردد، حرفهای حاضران را می شنود، تا هر وقت که لازم باشد آنجا می ماند و جلسه را به سرانجام می رساند تا برای مخاطب ، نوروز را جذاب کند. بعد به تماسی جواب می دهد که حول محورِ جلسه ی فردا ست "بررسی امور مالی شرکت"؛ و قول می دهد تا فردا صورت های مالی ارائه شده را بررسی کند تا در جلسه هم حاضر و هم آماده باشد.

بعد از جلسه ی جذاب سازی نوروز نوبت مهمان شدن در خانه ی دوستش می رسد، طوری با بچه ی حاضر در جمع بچگی می کند، انگار مادری ست بیست و چند ساله، بسیار جوان و حتی گاهی دست و پا شکسته در اصول بچه داری، اما در همین حین وقتی به تماس تلفنی پسرش پاسخ می دهد، جعبه ی مربوط به پسر را روی میز ذهنش باز می کند و تمام و کمال گوش می شود به نیازی که در آن لحظه دارد.

بعد از خداحافظی جعبه ی یاد شده سر جایش میرود و او برمیگردد به جعبه های بازِ دوستش و دختر کوچکش روی میز و ساعات می گذرند، همین لحظه توانایی همدلی و همدردی دوستی که به تازگی فهمیده او و همسرش اصلا به درد هم نمی خورند را هم دارد و با برقراری تماسی جعبه ی آنها نیز روی میز می آید و جمع می شود.

بعد از آنکه مهمانی تمام شد، طی راه به متنِ نوشته شده ی آن یکی نگاه می کند، این مربوط به جعبه ی دوستی ست که می خواهد گوینده شود، متن را با صدای خوشِ خودش می خواند و در انتها تاکید می کند: یه بار بخون ببینم، این یعنی جعبه ی مربوط به آشنایی که می خواسته گوینده شود باز شده و بعد بسته می شود.

برای او فرقی نمی کند جعبه ی شما در ذهنش بالاست یا پایین، فرقی نمی کند، جعبه ی شما قدیمی ست یا جدید، فرقی نمی کند سطح ارتباط حضوری و مجازی شما با او چقدر است، او همیشه حاضر است. او بلد است چطور توجه کند، و از همه مهم تر چطور توجهش را تقسیم کند، او برای ما به معنای واقعی کلمه "مادر" است.

 

  • انارماهی : )

حالا باید به فاصله ی اجتماعی-فیزیکی هم عادت کنیم

شنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۹، ۰۶:۳۴ ب.ظ

نوشتن با لپ تاب عاریه ای همسر را دوست ندارم. ولی چشم و چارم توان نوشتن مطالب رادیو را با گوشی ندارند. راستش هنوز به اینکه کسره به جای شیفت و ی کلید دیگری ست و ضمه به جای شیفت و سین کلید دیگری ست عادت نکرده ام. یک ماه و نیم استفاده از لپ تاب عاریه کجا و 10 سال زیست شبانه روزی با ماسماسک خودم کجا. این جناب بشیررایانه هم که معلوم نیست کجاست؟ حالا خب کرونا آمده که آمده بیا و لپ تاب ما را ببر منزل درست کنْ تعهد کاری چه میشود؟ راستی این لپ تاب عاریه ای علاوه بر ایرادات فوق الذکر به جای ترکیب شیفت و ف که باید بشود ویرگول همچین میکند: ْ

خلاصه دست ما را گذاشته وسطِ پوست گردوْ نمی دانیم چه کنیم

 

برنامه های سال جدیدم را نوشتم روی کاغذ. این مدیر تحریریه ی جدید را دوست ندارم. نه که نداشته باشم ولی نمی توانم به کسی که تا همین دیروز آقای ر خاکی و ساده و راحت و روان بود یک دفعه بگویم دکتر ر ، سخت است خدایی (ویرگول را پیدا کردم) تازه یک گروه هم زده توی واتس اپ و جمله های نارادیویی نویسنده ها را اصلاح می کند که به مرور هی بهتر و بهتر شوند. نمی دانم چرا تا به حال یک جمله هم از من ننوشته و اصلاح نکرده، کلا هر متنی که براش می فرستم یک ایموجی دست زدن می فرستد و تمام، گاهی هم بعد از فرستان موضوع برنامه می گوید آفرین.

نمی دانم همه دکتر که می شوند کم حرف می شوند یا نه.

 

داشتم فکر می کردم فردا روزی که من هم مدرک دکتری ام را بگیرم دنیای بیرون همین طور راحت با من آداپته می شود و بهم می گوید: دکتر مشتاقی؟ چطوری می توانید؟ من که بعد از یک ماه و نیم استفاده از این لپ تاب هنوز به فشار کلیدهایش هم عادت نکرده ام. شما چطور یک شبه عادت می کنید به صورت دسته جمعی به یک نفر بگویید دکتر؟

 

از همه ی این ها گذشته می توانید عادت کنید توی خیابان که هم را دیدید، دست ندهید و بوس نکنید و همدیگر را سفت فشار ندهید؟ ما تا حالا فقط به فاصله ی طبقاتی عادت داشتیم.

 

 

 

  • انارماهی : )

و قاشق قاشق خاک میریزند که بمیرم، که بپوسم

چهارشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۹، ۰۳:۲۰ ق.ظ

نمیدانم پرم سوخته؛ چشمم کور شد یا پای خیالم را از بالا بریده اند که اینطور بی حرکت نشسته ام گوشه ی زندگی؛ صبحانه آماده میکنم، نهار، شام، روزی چند بار چای دم میکنم و میخورم، شبکه های تلویزیون را زیر و رو میکنم، هزار تا فیلم و سریال میبینم، با تلفن حرف میزنم، آی دی پیج های اینستاگرام را حفظ میکنم و دنبال پیام های آماده ی ارسال گوگل را زیر و رو می کنم، کنارش گاهی اجابت مزاج هم دارم اما سابقه نداشته هی منتظر باشم، هی منتظر باشم هی منتظر باشم تا اوضاع بهتر شود.

من همیشه کاری میکردم، کاری از قدم بلندتر؛ کاری از زورم بیشتر؛ این چه زندگی تخمی ای ست که برای خودم ساخته ام؟ چه جبر مزخرفی ست که هی توی سرم میگوید صبر کن به ثبات برسیم ... مختصات ثبات در کدام نقطه ی جغرافیایی ست که توش میشود پرواز کرد و چشم ها را به افق های دور خیره کرد و پاهای خیال را بلند کرد تا پشت پرچینِ واقعیت؟

من از انتظار بیهوده برای ثباتی که نمیرسد و نمیدانم چرا انتخابش کرده ام بی‌زارم ... 

انگار کن گذاشتندم ته قبر

  • انارماهی : )

یه جوری که خفه بشه بشینه تو خونه ش ...

سه شنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۸، ۱۱:۰۷ ب.ظ

دارم متن های رادیو رو مینویسم، دوباره، بعد از دقیقا یک سال و دارم فکر میکنم چرا توی همه ی متن ها میخوام زندگی و امید و عشق رو بپاشم تو حلق مخاطب ...

  • انارماهی : )

آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

سه شنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۸، ۰۸:۱۲ ب.ظ

چرا اینجا این مدلی شده؟ نظرات شده یا تبلیغ فضای آپلود یا درخواست تبادل لینک

  • انارماهی : )

همین

سه شنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۵۱ ب.ظ

دستِ خودم نیست، من به کسی که مادرش را یا فرزندش را؛ به خصوص در جوانی یا کودکی از دست می دهد، نمی توانم بگویم خدایش بیامرزد یا رحمت کند یا هر چه... فقط می توانم دیگر برای همیشه مقابل آن فرد، سکوت کنم ...

 

  • انارماهی : )

میان نم نم باران ؛ بهارنارنج است

پنجشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۳۵ ب.ظ

مثل روز اول مدرسه، پر از شور و شوق و هراس. مثل اولین روزهای پانزده سالگی پر از میل جذابیت. مثل اولین بار قدم گذاشتن در آب، پر نشانه های تازگی. مثل اولین روزهای مادری و لمس تکان هایش؛ پر از ترسی از جنس هیچ چیز؛ عشقی از جنس هیچ چیز و تمامیتی به وسعت دنیا. مثل بار اول حضور در چت روم و هیجان بالا و پایین رونده در دل. مثل بار اول لمس دست هایش دست هایت را. مثل اولین بار شنیدن صدایش. مثل یک شب دلتنگی و یاد آمدن بویش. مثل اولین بارِ نوشتنِ بی کمک، خواندنِ بی کمک... آمدی و نوک انگشت هایم را شکوفه ی بهارنارنج کردی، رشته های اقاقیا بافتی به شبِ موهام و بهار و بهار و بهار پاشیدی به چشم هام؛ قلبم؛ وجودم... آمدی و باران شدی و عطر بهارنارنج هفت شهر آن سو تر از دنیای مرا برداشت ... آمدی و شدی خورشید پنجره ای که به کورسو هم امید نداشت ... آمدی و شدی بهار ... شدی آسمان ... شدی دریا ... 

لحظه های قبل از تو چگونه بود؟ اگر نام این که هستی زندگی ست...

  • انارماهی : )

گفت بمونی الهی

چهارشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ۰۲:۰۴ ق.ظ

حرف میزدیم

گفت: چه تازه شدی ملیکا؛ میگیرم تازگی‌تُ قشنگ

گفتم:آره؛ خییییییلی؛ برگِ بهارم قشنگ

 

  • انارماهی : )

پرتو بی پیرُهَنم، جان رها کرده تنم

چهارشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۰۱ ق.ظ

زنده شده ام. یک جور زنده ی پخته. یک وقت هست آدم طوری زنده می شود که هنوز داغ جوانی ست. شوووووور زندگی سر و کول وجودش را گرفته و شوق زیستن؛ تبدیل دنیا به بهشت و تغییر هر آنچه کریه به عالی، همه ی مغز آدم را گرفته، طوری که واقعیت را نمی بیند. این بار جور دیگری زنده ام.

بعد از سالها تجربه ی مرگ. بعد از سالها جان کندن برای زندگی؛ این بار طوری زنده ام که بشقاب پر نقش و نگار سفالینی از کوره های چند هزار درجه جان سالم به در برده، نشسته بر دیوار بتونیِ خانه ای شهری، مسافر میان شب و روز. خوشی و ناخوشی؛ دل بستن و دل بستن و دل بستن

یک طورِ پخته ای این بار زنده ام. پر از رهاییِ دل‌کندن، پر از پیدا کردن وابستگی‌های ارزشمند و سرشارم از دلبستگی هایی که این همه سال انکارش نمی ارزید. آدمی به "جرات" زنده است. به عدد کارهایی که از سر جرات انجام می دهد. به عدد دل بستن های با دل و جرات؛ به عدد محبت کردن های محکم؛ به عدد رحم کردن های پیاپی؛ به عدد بخشیدن‌های پر قدرت...

محکم مثل رنگ های مینا روی مس

  • انارماهی : )

قسم به برق چشم ها

سه شنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۸، ۱۲:۱۵ ق.ظ

امشب تازه ام

تازه ام

انقدر تازه ام

که انگار دختر هفده ساله ای؛ نگاهِ پسرِ مطلوبِ همسایه را

همیشگی؛ برای خودش دزدیده ...

  • انارماهی : )

دل؛ طی نکرده؛ پَرَت را مسوزان

يكشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ۰۲:۳۵ ق.ظ

احتمالا یک روزی که دیر نیست و دور میفهمی زندگی ارزشش را داشته. ارزش همه ی بالا و پایین و ضجه زدن ها و به زوووور به چیزی رسیدن ها و از دست دادن ها را.

گفتم از دست دادن. از دست دادنی در این عالَم نیست جز اینکه در ازایش چیزی ارزشمندتر به غنیمت برداری؛ که تجربه این غنی ترینِ غنایم خلقت، آنقدر در دفتر دنیا به کارت خواهد آمد که روزی به تمام بیم و اضطرابش نگاه کنی و لبخندی نثار تمام آنچه پشت سر گذاشته ای بکنی از سرِ رضایت و شاید هم شوق.

دخترم، جانِ دلمِ، تو ثمره ی زندگی من نخواهی بود چرا که دو جانیم با دو چشم و دو نگاه و دو قلب و چندین احساس مختلف و گاهی مختلط که اشتراکاتمان در درک شوری و ترشی و تلخی بسیار محدود است و اندک؛ پس بچرخ و دنیا را از چشم خودت ببین و جهان را با بال های خودت پرواز کن و خودت را جز از دریچه ی احساس خود نشناس.

  • انارماهی : )

سال نو و بهارِ نو و بودنی نو بر شما مبارک

يكشنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۸، ۰۲:۲۷ ب.ظ

بهار رسیده و من، نمی دانم چرا امسال بر عکسِ هر سالِ دیگری دوست دارم زندگی را آرام آرام طی کنم. کارها را به دستِ کاردان بسپارم و گاهی فقط به تماشا بنشینم و حظ ببرم از لحظه لحظه ی مادر بودنم.

اسم دخترم، قبل از اینکه اصلا وجود داشته باشد، در خیالاتم "حنانه" بود. برایش هزاران بار در رویا قصه ی ستونِ حنانه ی مسجد النبی را تعریف کرده بودم و از اینکه قرار است دخترم هم اسمِ ستونی باشد در جایی که خیلی از دقایقِ بودنم را در آرزویش گذرانده بودم و می گذرانم؛ کیف می کردم.

اما دستِ آخر، وقتی که بابا سیدش خواست برای گرفتنِ شناسنامه برود، دفعتاً تصمیم گرفتیم اسمِ دخترمان را "هدی" بگذاریم. روزهای اول صدا کردنش سختم بود، پیش می آمد که حنانه صدایش کنم، یا اصلا بگویمش "بچه"، بی هیچ پسوند و پیشوندِ دیگری. اما حالا که زندگیِ بعد از "هدی سادات" را نگاه می کنم، می بینم "هدی" چه انتخاب خوبی بود: "هدایت کننده ی به راهِ حق و حقیقت". و مگر حق و حقیقت جز آن است که احساس آرامش کنی؟


هدی مرا هدایت کرد واقعاً. قصد تعریف و تملق و پاشیدنِ هزار و یک حسِ مادری به در و دیوار اینجا را ندارم؛ زندگی ام بی اغراق بعد از هدی ذره ذره شکل گرفت. انگار تازه بعد از بیست و پنج سال بودن، متولد شدم و پا به دنیایی گذاشتم که می توانستم دوستش داشته باشم، با تغییراتش خودم را شکل دهم و خودم را جزء کوچک اما زیبایی از آن ببینم.


  • انارماهی : )

از مادر بودن

چهارشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۷، ۰۷:۳۴ ب.ظ

میخواستم در کنار تمام نصایح و درسهای زندگی که درست و غلطش را نمی دانم بس که نانوشته است، از تو مراتب خاصِ تشکر را به جا بیاورم دخترکم.

اول از همه اینکه ممنون که یادم دادی برای آنچه که می خواهم گاهی لازم است پا به زمین بکوبم، صدایم را به عرش برسانم و چشمانم را ببندم و دهانم را باز کنم، ممنون که یادم دادی گاهی اوقات در مقابل برخی افراد باید که فطرتا وحشی بود. یعنی اگر گرفتنِ حق در عرفِ جامعه برابری کرد با زیستن در جنگل، اشکالی ندارد اگر به قولِ عرف وحشی بازی در بیاوری. از تو ممنونم که یادم دادی گاهی اوقات باید داد زد.

می دانی سادات خانم! اصلا اگر نمی آمدی، اگر من مادر نمی شدم، یاد نمی گرفتم حاضر جوابی کنم، یاد نمی گرفتم داد بزنم، یاد نمی گرفتم بی خود و بی جهت از حقم نگذرم، یاد نمی گرفتم حتی به کسی که بهم ظلم کرده اخم کنم. الان اما همه ی این کارها را میکنم.

دوم اینکه می خواستم اعتراف کنم، اولین باری که سرِ کسی داد زدم، بخاطر تو بود. در خروجیِ حرم یکی از امامزادگان را در روزِ مراسم خاص و شلوغی بیخود و بی جهت بسته بود، خروج ما خیلی اتفاقی همزمان شد با ورود سیل عظیم جمعیت به داخلِ حرم، تو توی بغلم بودی، سه یا شاید چهار ماهه، فشار جمعیت انقدر زیاد بود که تمام محتویاتِ معده ات رویِ من و تنی چند از زنان اطراف خالی شد، گریه میکردی، درواقع هوار میکشیدی از درد، ترس، انزجارِ وسط یک جمعیتِ وحشی قرار گرفته ... و من هم درست مثل همان جماعتِ وحشی صدایم را بلند کردم، هوار زدم و راه را برای خودم و تو باز کردم و باز با همان صدایِ بلند سر خانم مسئول که به خاطر تدبیرِ نا تدبیرِ او آن در را بسته بودند داد زدم و اعتراض کردم. میدانم قیافه ام انقدر ترسناک شده بود که زن هیچ چیز نگفت ولی از آن روز به بعد آن یکی درِ خروجی باز است.


بعد از آن روز خیلی به خودم گفتم نباید سرِ بنده ی خدا داد میزدی، و با خیلی روش ها خواستم خودِ مادرم را توجیه کنم، شاید اگر همان دختر دانشجوی بی قید و بندی بودم که خوب و بدِ وجود هیچ بشری به من ربط نداشت، موقع دیدن زنی مثل خودم در آن حال، میگفتم: چه بی فرهنگ ... ولی حالا که مادرم خوب می فهمم مادرها خیلی راحت می توانند درهای ورود و خروج دنیا را باز، بسته، و جابجا کنند، اگر بخواهند.


تو هم اگر مادر شدی، نگذار حق کودکت، هرچقدر کم و ناچیز، پایمال شود، مراقب حق الناس باش، و همانقدر مراقب حق و حقوقِ خودت.

به ما فقط یاد دادند مراقب حق الناس باشیم، انقدر که از حق خودمان هم کندیم و دادیم به مردم.

والسلام.

  • انارماهی : )

شاید ...

شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۲۰ ب.ظ

مثلا بعد از سرکشی از زنِ همسایه و دوقلوهایش امیرعلی و امیرمحمد، برسی به من که ایستاده ام کنارِ مطبخ و مثل همیشه ایستاده کارهام را انجام می دهم، بپرسی: این چیست ملیکا؟ بگویمت: چسب ، مقواها را با آن به هم می چسبانم، بگویی مقواها به چه کار می آیند؟ بگویم جعبه هایی می شوند برای قرار دادنِ اجناسِ مردمان و نظم انگیز کردنِ کشوها و کمدها، و جا دادنِ وسایل عروس ها و دامادها و دخترها و پسرهای آینده ی هر خانواده، بگویی دیگر چه؟ بگویم و کتاب ها، کلمات، و اسرار مگوی هر دفتر و کتاب و کاغذی که باید دور باشد از دست، از چشم ، از نامحرم ... بگویی آن را بیفکن ... جرات دارم رها کنم آنچه را که فکر می کنم وسیله ی رزقم آن است؟ نمی دانم. به اینجای مکالمه که می رسیم، احتمالا تو رفته ای. چون نه ایمانِ من قدرِ موسی ست، نه تو آنقدر از شناختِ من دوری که ندانی عکس العملم را...

همین یک تکه ی مکالماتِ تو با موسی در قرآن کافی ست تا حسرت بخورم به اینکه چرا در زمان هیچ پیامبری رویِ زمین نبودم ... شاید زمین با بودنِ پیامبرانِ تو، زمین، زمانِ حضورِ حاضر و ناظرِ حجتِ تو جای بهتری بوده برای زیستن، برای ایمان داشتن. و چه سخت است به حقیقت، ایمان به پوست پاره ای، برای ما مردمِ آخر الزمان.


کاش دلم را ببرم جایی که دور باشد از دست، از چشم، از نا محرم، شاید مومن تر شدم.



  • انارماهی : )

ماهِ شب چهارده امشب پیش تو کم میاره؟!

جمعه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۰۲ ب.ظ

می گویدم تو باید بنویسی، و این را طوری می گوید که انگار بخواد حالی م کند آفریده شدم برای بیان کلمات. من اما سرِ عهدم با خودم هستم که کلمه هام را ارزان نفروشم. آسان نبود دل کندن از عنوان دهن پر کنِ نویسنده ی فلان جا و بهمان جا بودن. بس است اما، کلمه باید برای کسی و وقتی بیاید بیرون که گوش شنوایی داشته باشد. ...


شاید علت همه ی سکوت های اخیرم همین هاست. هی می خواهم حرف بزنم، هی انگشت میکشم بین کانتکت های گوشی و دستِ آخر کلمه ها یا توی دفتر سر ریز میکنند یا توی یادداشت های همان گوشی. من اما ناراحت نیستم هیچ.


جایی خواندم که دادن اطلاعات به بچه ها باید خیلی کم و محدود و نکته ای باشد، از آن روز وقتی می پرسد این چیه مامان؟ به جای اینکه بگویم "این ماهِ کامل است مامان، ماهِ شبِ چهارده که در چهاردهمین روز از هر ماهِ قمری مثلِ صورتِ تو در آسمان می درخشد، وقتی که ماه این طوری ست، مامان‏عزیز در خانه اش ختم انعام دارد، ..." می گویم: خودت چی فکر میکنی؟ و او بعد از چند روزی که در جواب این سوال سکوت کرد، بالاخره گفت: ماه.


مادری کردن را این روزها بیش از پیش در سکوت کردن پیدا می کنم.

  • انارماهی : )

نگندیم یک وقت

سه شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۷، ۱۲:۰۸ ق.ظ
اینجا که ماییم صحرای محشر است. همه چیز در بهترین حالت خودش؛ ولی گندآب گذاشته. همه ، بی که نگاه کنند مرد کدام میدانند، شده اند مربی بهترین سبکِ زندگی، بهترین آشپزی، بهترین شوهرداری، اووووووه بهترین روش‌های بچه داری را که نگو و نپرس. انگار از شکم مادر که بیرون آمدیم کاغذی دستمان دادند از عیوب دنیا و گفتند یک به یک برطرف کن و تیک بزن.
همه خودمان را ریخته ایم بیرون روی دایره. و فکر می کنیم این "من" انقدر خوب است که بتواند هزار تا یا ده هزار تا یا صد هزار تا یا حتی یک اِم و دو اِم و سه اِم از خودش تکثیر کند. از روی دست هم زندگی می کنیم. از روی دستی که از خودش هیچ چیز ندارد بس که همه چیزش را گذاشته به حراج. 

پوچمان کرده این سهل الوصول بودن شبکه های مجازی. پوچ و تو خالی. بد نیست گاهی با خودمان فکر کنیم خطی، ربطی، احساسی، رازی، نیازی، چیزی مانده برای خودمان و خودمان؟ فکری و سوالی هست برای خودمان؟ درد دلی، جشنی، سروری، غمی، حس شاذّ ی که با "صبر کن عکسشو بگیرم" خرابش نکرده باشیم؟

میوه تا وقتی سالم است و قابل نیوشیدن که تازه است و بکر و تو پُر، پوستش را که بگیری و بگذاری برای تماشا؛ زود می‌گندد. خیلی زود.
  • انارماهی : )

ب الف ز الف ر

پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۴۸ ق.ظ

آقاجون، از شش سالگی کفاشی کرده، پادویی کرده، زمین خورده، ورشکسته شده، بارها از صفرِ صفر شروع کرده و حالا صاحب یکی از بزرگترین کارخانه های تولید کفش تمام چرمِ دست دوزِ مردانه است. از چند سال پیش به لطف واردات کفش چینی و این اواخر کفشِ چرمِ تُرک، کاسبی شان مثل قبل نیست ولی زندگی شان چرا.


خاله بزرگه، از هفده سالگی که ازدواج کرد پی کسب هنرهای مختلف بود، خیاطی و منجق دوزی و گلدوزی و گل سازی و مجسمه سازی و سرمه دوزی و روبان دوزی و هر چیز دوختنی و ساختنی و پختنی که فکرش را بکنی را یاد گرفت و دستِ آخر آموزشگاهِ خودش را تاسیس کرد. حالا به لطف تورم و بالا رفتنِ سرسام آور نرخ کلاس های سازمان فنی حرفه ای کاسبی شان مثل قبل نیست، اما زندگی شان چرا.


از این مثالها اگر بخواهم بزنم، دور و اطرافم زیادند، کسانی که شاید کسب و کارشان مثل دورانِ قبل از رکود و تورم و بالا رفتن نرخ دلار نباشد، ولی زندگی شان هست. به همان اندازه پر برکت، به همان اندازه و شاید حتی بیشتر پر رزق و روزی، به همان اندازه بزرگ، به همان اندازه و شاید بیشتر قشنگ. برای من که دلیل همه ی اینها را چیزهایی میدانم که برای خودم مقدس اند، تازه وارد شدن به بازاری که انگار رحم و مرام و مروت و بذل و بخشش در آن جایی ندارد کمی یا شاید بهتر است بگویم خیلی سخت است. ورود به بازاری که می گوید اگر گران شد تو هم جنس از قبل خریده را گران کن تا بتوانی بعداً بخری، برای منی که نانِ دستِ پیرمردی را خورده ام که هیچوقت حتی در اوضاع کنونی جنس از قبل خریده را به این بهانه گران نکرده، سخت است، خیلی سخت. این که می بینم همراهان و هم صنفان راهکارها و حرفهایم را درک نمی کنند سخت نیست ولی اینکه ببینم دارم کم کم شبیه به باورهای کسانی می شوم که شبیه من زندگی نکرده اند، شبیه من نان نخورده اند، شبیه من شب و روز به هم نرسانده اند، سخت است. خیلی سخت. ترجیح دادم که تنها باشم. به دور از هیاهو، به دور از حرفها، به دور مشورت هایی که از آنچه می خواهم از خودم بسازم دورم می کنند. من به برکت باور دارم. به ایمانی که پشتِ هر سود کمتر هست، و به هر بخششی که از زحمتِ دستِ آدمی باشد، قسم می خورم.


من با باورهای خودم، در همین بازارِ پر هیاهوی سرشار از برکت به کار ادامه می دهم و ایمان دارم که سود، نه در جیبِ من و بقیه، که در نگاهی نهفته است که مشتری به من و محصولات من خواهد داشت.


  • انارماهی : )

مرا که با تو شادم ...

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۳۷ ب.ظ

آدم به بعضی چیزها عادت می کند. مثلِ من به نوشتن. اینطوری می شود که اگر ننویسم سرریز می شوم با کلماتی که خودم هم نمیدانم از کجای وجودم بیرون می آیند. شاید اگر بی هیچ ملاحظه ی خاصی اینجا و برای "شما" بنویسم راحت تر باشم. هم من و هم خیلی های دیگر.


زندگی از یک جایی به بعد سخت می شود. کلا زندگی را که ولش کنی سخت می شود. آدم وقتی خودش را شل بگیرد، وقتی نخواهد از هیچ خط و ربط و کلاس و استادی پیروی کند و وقتی بخواهد دین و آیینِ خودش را پی بگیرد، سخت می شود چون بنظرم آدم هیچ چیز از خودِ خودِ تنهایی اش ندارد، هر چه دارد از همان نفخت فیه من روحی ست، و وقتی بخواهد از آن هم فاصله بگیرد و به خودش بگوید من خیلی بلد هستم و خیلی میدانم و اینها، از یک جایی به بعد کم میاورد، از آنجایی که می خواهد هی به فکرهای دلش گوش نکند، هی به حرفهای دلش گوش نکند، آدم دقیقا از آنجاست که کم میاورد و زندگی برایش سخت می شود. بیا و دست مرا بگیر و با خودت ببر. مثل قبل، به همان جایی که برده بودی، به همان روزهای شیرین. من این روزهای مزخرفِ بی هیچی را نمی خواهم، این روزهای گوش به حرفهای مسخره و مضحک یک نفر که هیچ چیز از خودش ندارد را نمی خواهم. من همان روزهایی را می خواهم که از همین کنج خانه وصل می شدم به ایوانِ طلای شما، وصل میشدم به پنجره فولاد و شفا می گرفتم. من همان روزها را می خواهم.


حتما یادتان هست که می گفتم دوست دارم از خودم خط و ربطی داشته باشم، حالا دیگر نمی خواهم آقا، من همان خط و ربطِ شما را داشته باشم برای همه ی عمرم کافی ست. دلم همان درد و دل های با خانم ام البنین را می خواهد و همان شجاعت سابقِ دعا برای شهادت سیده خانم. دلم همان رهایی قبل از خودم و چسبندگی شدید به شما را می خواهد. دوست دارم برگردم به همان روزها که قلبم فقط عشق می شناخت ولاغیر. البته روزهای خیلی دوری نیست، به تقویم اگر نگاه کنی ده دوازده ماه است که شده ام این دیوانه ی زنجیری بی هیچی، پس بیا تا دیرتر و دورتر از این نشدم دوباره مرا بگیر، ببر به همان دنیایی که دلخوشی اش نذرِ غذایِ روزانه ی منزل بود و نیتِ نشستن سرِ سفره ی امام جواد. مرا ببر به همان دنیایی که می خواست خانه اش حرم باشد، از این اداهای روشنفکری بیرونم بکش و دور کن آن کسی که آمد و عزیز بودن جانش شد بلای جانم و حرفهایش خودِ برای خودم دوست داشتنی ام را از خودم دور و دورتر کرد.


از خود آن روزهایم اگر بپرسی سراسر استعاره بود، نه این کلماتِ خشکِ بی احساسِ بی معنی. بیا و دوباره آب سقاخانه به من بچشان و بگذار یله صحن رضوی را بدوم و خاک کفش داری سرمه ی چشم کنم و جانی دوباره بگیرم از روزهات، لحظه هات، و ذراتِ معلق در هوایِ با تو بودن.


  • انارماهی : )

ممنون که مرا شنیدی

دوشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۳۰ ب.ظ

دیروز تمام حرفهایی که می خواستم بزنم را زدم، شاید برخی از آنها تلخ بود، شاید برخی خیلی تلخ. من اما آنقدر سبک شدم که انگار باری قریب به سیصدکیلو را از شانه برداشته ام.



ببخش برای تمامِ اشک هایت و اشک هایم


  • انارماهی : )

کاش بلد بودم

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ
وقتی به بعضی آدم ها نگاه می کنم برایم یک سوال ایجاد می شود: "بعضی پدر و مادرها چه کار می کنند که فطرت بچه شان این طور دست نخورده و ناب باقی می ماند تا سی سالگی، چهل سالگی، پنجاه سالگی ... تا مرگ؟"

  • انارماهی : )

...

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ب.ظ

یک وقت هایی دلم می خواهد همه ی کارهایم را رها کنم و فقط بنویسم و بنویسم و بنویسم ...


  • انارماهی : )

مادر باید محکم باشد.

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۴۳ ب.ظ

یک استادی داریم که از حرفهاش فهمیده ام؛ مادر یعنی: "موجودی که باید محکم تصمیم بگیرد". مادر یعنی موجودی که بتواند در لحظه و در هر ثانیه، تصمیمات محکم بگیرد و پایِ آنها بماند. اگر تصمیم می گیرد بچه را آزاد بگذارد تا آب بازی کند، پای خیس شدنِ لباس و سر و وضع و کثیف شدنِ موها و احیانا خراب شدن اسباب بازی های برقی و ... بماند. اگر تصمیم میگیرد عزتِ بچه را جلویِ دیگرانی که زیاد بکن و نکن و اخ و اوخ به بچه می کنند حفظ کند، یک خط قرمز محکم دور جمع های زنانه ی مهمانی ها بکشد و پا به پایِ بچه اش بچگی و بازی و مراقبت کند. اگر تصمیم می گیرد قداستِ پدر را در خانه حفظ کند آن جاهایی که قبلا برای بابا توضیح نداده این روش تربیتی غلط است یا درست و با یک عکس العمل از پیش تعیین نشده از بابا مواجه می شود، با بابا همراهی کند. مادر یعنی در هر لحظه یادش باشد که تصمیماتِ محکمی که از قبل گرفته چیست و چطور باید عملی شان کند که هم حرمتِ بزرگتر حفظ شود، هم قداستِ پدر، هم روابطِ خانوادگی و هم خیلی حرمت های دیگر.


البته اگر از آن دسته مادرهایی باشید که کلا حرمتِ بزرگتر و روابط خانوادگی و دیگر حرمت های دنیای آدمیزادی برایتان کاملا بی اهمیت باشد، می توانید خیلی راحت تر مادری کنید.


پ.ن: حرمت را نه می شود تعریف کرد، و نه می شود برایش خط قرمز خاصی گذاشت، اما من، آنجا که حس کنم انسانیتِ یک نفر نادیده گرفته می شود، اسمش را می گذارم بی حرمتی و تمام تلاشم را می کنم با آدمها مثلِ آدم رفتار کنم حتی اگر خیلی کوچکتر از من باشند، حتی اگر از مدل حرف زدن و غذا خوردن و خیلی دیگر از کارهایشان بدم بیاید. (این را ننوشتم برای شما، نوشتم برای منِ درونِ خودم)


  • انارماهی : )

...

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۰ ب.ظ

بعضی آدما رو وقتی می بینم به این نتیجه می رسم که "عقب موندگی ذهنی" میتونه هیچ علائم ظاهری و پزشکی نداشته باشه.


  • انارماهی : )

که صلح سینه ام چراغی ست.

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۶ ق.ظ

نبش قبر شاید کارِ خوبی باشد، وقتی خودت را هی می کشی بیرون اول از کفش ها شروع می کنی، بعد می رسی به پاها، و هزاران هزااااار راهی که رفته، با خودت فکر می کنی شاید این جنازه ی تو نباشد، این باید جنازه ی زنی باشد در آستانه ی صد و نود و هفت سالگی شاید هم بیشتر، اما نه، خوب که به صورتش نگاه می کنی، خودِ توست. خودِ تو که راه ها را یکی یکی بعضی را با جان کندن، بعضی را با سر خوشیِ پانزده شانزده سالگی به پایان رسانده و بعضی را با ناامیدیِ وسطِ جوانی نیمه رها کرده و بعضی را با بغض جا گذاشته و بعضی را وانمود کرده که ندیده و آخ از این دسته ی آخری ... . پاها را که رد کنی می رسی به دست ها، و یک رویایِ دور از دفترِ شصت برگِ نقاشی که هر ورقش عکس یک نوع نان بود. نان های خیالی، در روزگاری که نه اینترنت بود نه تلویزیون شبکه ی پویا داشت، نان هایی که فقط و فقط زاییده ی خیال تو بود و آن زیرترها، دفترِ شصت برگِ نقاشیِ دیگری که هر ورقش طرح یک خانه بود. خانه های رنگارنگِ متفاوت برخی حتی دارای نقشه ی داخلیِ ساختمان؛ و این همه را دست ها جایی حوالی هشت-نه سالگی جا گذاشته اند، و تابلویِ وصیت نامه ی کوروش با زیر و رو کردنِ هزار کتاب از خط میخی تا بتوانی یک جمله ی فارسی را به میخی برگردانی و بنویسی رویِ تابلویی که از خمیر گل چینی و خاک اره و چسب چوب درست شده بود. اینها اما هیچ کدام گمشده ی تو نیستند، باز زیر و رو میکنی، چشم ها را، لب های به هم دوخته را و گونه های هنوز سرخ، که شاید همین سرخی یک بار دیگر جسارت را به دست ها، به پاها، به چشم ها و به لب هایت برگرداند.


  • انارماهی : )

خدایا این شبا ما رو ریست فکتوری کن

چهارشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۵۲ ب.ظ
رسیدن به این نقطه که به آدم ها صفر و صدی نگاه نکنیم، یک مرتبه ی بالا از رشده و اکتسابی به دست میاد مگر اینکه یه نفر مادر یا پدری داشته باشه که این مساله جزء ارزش هاش بوده باشه و از نوزادی بچه رو با این نگاه بار آورده باشه. از نوجوونا، جوونای دو آتیشه، بچه هایی که همه چیز رو با حواسشون درک می کنند و حتی خیلی از بزرگسالها نباید توقع داشت این نوع نگاه رو همینجوری به صورت دیفالت داشته باشند. نه که دیفالت نداشته باشند ها، دارند، منتها کمترین دست کاری رویِ تنظیماتِ کارخونه در این زمینه شدیدا فرد رو تحت تاثیر قرار میده، وگرنه فطرتِ آدمی کاملا بی عیب و نقصه.

  • انارماهی : )

خودآزاری هم شد موضوع؟!

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۸ ب.ظ
یه مقاله ی ترجمه شده از زبان یه زنِ آمریکایی فرستاده که بخونم و بر اساسش یه مطلب بنویسم، و تازه از تیترهای مقاله هم در مطلبم استفاده کنم. حالِ مقاله انقدر بده که الان نیازمند اینم که یه مقاله نوشته بشه و حالِ خودم رو خوب کنه تا بتونم مطلبی بر اساسش بنویسم.

  • انارماهی : )

مث الان

دوشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۱ ب.ظ

یه وقتایی هم انقدر حرف رو دلت تل انباره که هیچ بنی بشری درکشون نمی کنه چون با هیچ زبونی نمی تونی فریادشون بزنی، جز اشک.


  • انارماهی : )

التماس دعا

يكشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۷ ق.ظ

انجام کارهای عقب افتاده، یعنی کشتنِ غولِ مرحله ی آخر. همان غولی که هر سرش را می کشی، هفت سر دیگر در میاورد.


  • انارماهی : )

کاش ناصر عبداللهی هنوز زنده بود

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۷ ق.ظ

یک استادی داشتیم میگفت بچه ها از دو سه سالگی که می گذرند، دیگر به چشمِ مادر و پدر و بقیه آن بچه ی گوگولی مگولیِ خوشگلِ بی آزارِ ناز نیستند، تبدیل می شوند به یک غول بی شاخ و دمِ قسی القلب که رحم و مروت ندارد. منظورش این بود که ابعاد بچه که بزرگ می شود فکر میکنند از حالتِ طفل معصوم بودگی هم خارج میشود و هر کاری می کند می گذارند به حساب بدجنسی. بعد می گفت در حالیکه اگر پدر و مادر بتوانند آن نگاهِ طفل معصومِ گوگولی مگولی گونه ی خود به بچه را تا آخرِ عمر  حفظ کنند، باعث سعادتِ دنیا و آخرت خودشان و بچه می شوند. میگفت یعنی این نوع نگاه به بچه باعثِ رفتارِ کریمانه با او می شود و الخ.


وسطِ این قاراشمیشِ فکری که دچارش شده ام؛ یکباره عکسی که فکر نمیکردم داشته باشم بعد از حدود سه سال از کیفِ پولم افتاد بیرون. عکس به گمانم مربوط به پنج یا شش سالگی ات باشد با یک روسری سفید و نگاهی که زل زده به دوربین. نگاهِ معصومی که تصورِ سرنوشتِ روزهای جوانی اش به آن شکل که گذشت، محال است. دلم به حالت سوخت، نه برای سرگردانیِ آن روزهات، برای لحظاتی یا شاید دقایقی و ساعاتی و شاید هم روزهایی توانستم به همان چشمِ طفلِ معصوم گونه ی گوگولی مگولی نگاهت کنم. برای لحظاتی بیشتر از قبل دعایت کردم و از آن حالها بهم دست داد که گوشی را دست بگیرم و بخواهم مثلِ فرشته ی مهربان از چنگ دیو بیرونت آورم و اصلِ خویشت را به یادت بیاورم؛ امّا ... امّا به فرشته ی درونم گفتم استپ. تو آنچه شرط بلاغ(؟) بود با آنها گفتی.


راستی اگر ما بتوانیم به هر کدام از اطرافیانمان به چشمِ یک نوزادِ معصومِ پاک نگاه کنیم که فقط برای برطرف کردن نیازهایش گریه میکند و گاه صدای گریه اش خوابمان را مختل می کند، دنیا چه شیرین می شود و رفتارمان با هم چقدر فرق می کند. نه؟


یا مثلا اگر بتوانیم قبل از هر عکس العملی در مقابل هر رفتاری از سمتِ دیگران علی الخصوص همسرمان، به این فکر کنیم که "این رفتار واقعا بده؟ یا چون مامانم اینا بدشون میاد منم بدم میاد؟" چقدر از بحث ها را نمی کنیم و چقدر جدل ها را در نطفه خفه می کنیم. البته این ربطی به اینجا نداشت، نوشتم که یادم بماند. همین.


  • انارماهی : )

ممنون که نوبتِ افطاریِ روز میلادتان به من افتاد.

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۶ ب.ظ
اندر حکایتِ میزانِ محبتِ من به شما، همین بس، که این سیده خانم که یک جورهایی می شود برادرزاده تان را، در دنیای مادر-دختریِ دوتاییِ خودمان، "کریم" صدا می زنم و آن پسرِ نیامده ام "سید حسن" را درگوشی از بقیه دوست تر دارم.

  • انارماهی : )

فاتحه ای نثار روح در و دیوار خانه کنید

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۵ ق.ظ
زندگی آنجایی سخت می شود که راپیدِ مادر با درِ باز موقع نوشتنِ دستورِ پختِ کوفته تبریزی* از دستش میفتد و می رود زیرِ کتابخانه و دستِ مادر بهش نمی رسد ولی دستِ دختر می رسد.


*اندر کاربردهای راپید پس از مادر شدن.

  • انارماهی : )

از یهویی ها

چهارشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۱ ب.ظ

دست خودم نیست. خیالم از بابت مادرهایی که به ساده ترین شکل ممکن "مادری" می کنند و حتی اسم انواع و اقسام کلاس های "والدگری" به گوششان نخورده؛ راحت تر است.


پ.ن: شب هایی که من خسته ام و سیده خانم بی خوابی به سرش می زند، گاهی مادرِ بدی می شوم، اخم می کنم، بغض می کند و می خوابد، بعد من تا خودِ صبح با تمامِ خستگی ام با بغض بیدار می مانم.


  • انارماهی : )

حاجت روا

شنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۶ ب.ظ

از خیل حاجات مادی که بگذریم، مدتی ست خدا را برای حاجاتِ معنوی صدا میکنم، منظورم از معنوی حاجتی ست که در مرحله ی اول بعدِ مادی ندارد، و بیشتر بعدِ روحانی یا معنوی یا غیر مادی اش برایم حاجت و درخواست و تمناست. این آخری اما برای خودم هم خنده دار بود چه برسد به خدا. مدتی تمام فکرم مشغول این سوال بود که: "من قبلا از چه چیزی خییییییییییلی لذت می بردم؟" (البته اینجا منظورم فعالیتِ مداومِ لذت بخش است، مثلِ شغل یا هنر یا هرچه) شاید برای شما هم خنده دار باشد اما اگر زمان زیادی را صرف آموختنِ انواع و اقسام کارهایی کنید که فکر می کنید برایتان لذت بخش اند ولی در نهایت یا همان میانه ی راه ببینید لذت بخش که هیچ، خیلی هم ملال آور و خسته کننده اند، متوجه می شوید مساله اصلا خنده دار نیست.


دوست داشتم به اصلِ خودم برگردم، به آن اصلی که قبلاً سرشار از شور و شوقم می کرد. فقط یادم بود که قبل ترها، قبل از مادرشدن، قبل از ازدواج، قبل از فارغ التحصیلی و قبل از دانشگاه، یک چیزی بود که در من شادیِ عمیق و زلالی را پدید میاورد که دیگر نبود که دیگر نمی دانستم چیست. شروع کردم خودم را به سختی ورق زدن، روزها را رد کردم و رد کردم، مثل کتابی که تا تهش را خوانده ای و حالا دنبال ماجرای ابتدای قصه می گردی. خودم را برای پیدا کردن لحظات شاذ و نابِ گذشته ای که مال من بود و دوستش داشتم؛ ورق زدم. می دانستم چیزی را جایی حوالی هفده هجده سالگی جا گذاشته ام، چیزی را رها کرده ام که از نان شب برایم واجب تر بوده ولی فقدانش را هی با چیزهای دیگر پر کرده ام، مثل چاهی که ندانسته هی پر و پر و پرترش کرده ای و از الماس نابِ آن انتها غافل بوده ای.


تا اینکه چند روز پیش، وسطِ خلوتیِ خانه، درست زمانی که پهنِ زمین شده بودم و فکرهام را روی هم می چیدم و کلماتِ کتابِ در دست مطالعه ام را تویِ سرم بالا و پایین می کردم، رسیدم به لحظاتِ نقاشی کشیدن هام. لحظات طرح زدن هام، حتی لحظاتِ کپی کاری کردن هام و خودم را دیدم که با آن جزوه ی عریض و طویلِ عربی که بیشتر از صرف افعال پر از نقش و رنگ بود، با همان روپوش خاکستریِ مدرسه ی حضرتِ زینب قوطیِ سی و شش رنگ مدادرنگی هام را برداشته ام و با نگاهِ منتظری به خودم زل زده ام. انگار خودِ هفده هجده ساله ام تمامِ این سالها بالای پله های مدرسه منتظرم بود تا با هم به آسمان بپریم، من ولی به دلایلی که خودش می دانست و خودم، رهایش کرده بودم و حالا بعد از حدود ده سال دستش را گرفته ام و اینجا نشانده ام تا با هم دوباره طرح بزنیم و دوباره لذت ببریم از زندگی.


پ.ن: اگر تجربه ی مشابهی دارید بگویید. شاید نظرات این پست تاییدشد.


  • انارماهی : )

پاک کنِ ذهن من کجاست؟

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۲۲ ب.ظ

همانقدر که علاقمندی شدید و بی مرزِ برخی آدم ها به "اینفلوئنسر"های اینستاگرامی را درک نمی کنم، کسانی را که در نقد هرگونه رفتار "اینفلوئنسر"ها حرف می زنند و با آنها مبارزه می کنند را هم درک نمی کنم.


گفتم "اینفلوئنسر" چون نمی دانم چه به جایش بگویم، مثلا بگویم زیاد فالوئردار؟ زیاد دنبال کننده دار؟ پر بازدید؟ نمی دانم. از اسمش که بگذریم به نظرم جهان انقدر مسائل مهم تری برای فکر کردن و پرداختن و علاقمندی و مبارزه دارد که این چیزها گم است. همینقدر حرفی هم که اینجا در موردش نوشتم فقط برای این بود که بتوانم ذهنم را از مزخرفات یکی از همین صفحه های مثلا نقاد و در واقع آب به آسیابِ به قول خودش "اینفلوئنسر"ِ موردنظر ریزنده، خالی کنم.


  • انارماهی : )

این طور مادری هستم

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ

یک بار که پدرش پایین تختش دراز کشیده بود و من هم دم تختش ایستاده بودم و داشتم با پدرش حرف میزدم و هر دو نگاهمان به او بود، یک دفعه از روی تختی که نرده اش تا انتها بالا بود بدون هیچ ژانگولربازیِ خاصی پرت شد پایین. اینکه به ما آن شب تا صبح چه گذشت، بماند.

از آن روز دیگر نه رویِ میزِ جلویِ مبل ها رفته و بالا و پایین پریده، نه هر وقت که توی تختش گذاشتیم حرکات ژانگولرِ قبل را انجام داده، حتی از رویِ پشتی هم با احتیاط بیشتری بالا و پایین می رود و پله های حیاط و خانه ی مادربزرگش را هم با احتیاط و آرام و گاها نشسته طی می کند.

می توانم خوشحال باشم، از اینکه شاید دیگر کار خطرناک نکند، می توانم به عنوان یک مادر با خیال راحت تری سرم را برگردانم و پنج دقیقه از حالش بی خبر باشم؛ اما نیستم. خوشحال نیستم چون می ترسم جسارتش برای انجام کارهای نامعمول را از دست بدهد، می ترسم که این ترس در وجودش بماند و دیگر انقدر احتیاط کند که دست به تغییر هیچ چیز ثابتی نزند. برای همین وقتی دست می کشد به زمین حیاط، وقتی برگ ها را می کند توی دهانش، وقتی از پتوسِ توی خانه برگ می کند و می خورد، وقتی یک لنگه پا با قابلمه راه می رود ، وقتی چوب در حمام را می کند و برایم به عنوان یک کشف جدید میاورد، وقتی هر کارِ تازه ای می کند که شاید کمی خطر داشته باشد، فقط برایش دست میزنم، آفرین می گویم و تحسینش می کنم.


دوست ندارم که ترس در جانش رخنه کند و پی تجربه ی تازه ها نرود.


  • انارماهی : )

امتحانش برای هر کسی مجانی و ممکن است

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۱۷ ب.ظ

همیشه دوست داشتم در پی اتفاقی بتوانم مدتی از فضای مجازی دور باشم. نه دورِ دور، طوری که دسترسی بهش به راحتی برداشتنِ گوشی از رویِ اپنِ آشپزخانه نباشد. هیچ شعار و برنامه ی خاصی هم نداشتم فقط و فقط دوست داشتم تجربه کنم و ببینم اگر دنیای مجازی و خریدهای اینترنتی و چک کردن صفحات دوستان و آشنایان و ایده های خلاقانه و موسیقی و کتاب الکترونیک و شماره های این و آن و ... انقدر در دسترس نباشد زندگی چطوری ست.


حالا اصلا دوست ندارم بگویم این روزها بیشتر کتاب خوانده ام و فلان کار مفید و بهمان کار عقب افتاده را انجام دادم، نه، من این روزها جز ادامه ی مطالعه ی کتابی که آن روزها هم داشتم می خواندمش کارِ دیگری نکرده ام، فقط و فقط و فقط سبک شده ام. خیلی سبک. انگار مغزم به این استراحت احتیاج داشت، به اینکه هی رنگ و فکر و خبر و حرف و حرف و حرف و حرف نریزم توش. و به جای اینکه حرفها و رنگ ها و عکس های صفحات مجازی مختلف بگویند چطوری فکر کن و چطوری باش خود مغزم تصمیم میگیرد چطوری باشد و چطوری باشد و این طوری واقعا زندگی بهتری را می گذارنیم و ایده های ناب تری داریم، دوتایی، من و مغزم یا شاید هم من و دلم : )


از این سبکی واقعا خوشحالم و راضی و دلم می خواهد تا زمانی که به این وضعیت کاملا عادت کنم اقدام به خرید گوشی تازه نکنم چون تا قبل از این یک روز برنامه ای را رویِ گوشی نصب کردم (که اسمش را نپرسید چون یادم نیست گوش هم که سوخته و نمی توانم نگاه کنم و بگویم) که مدت زمانِ استفاده از گوشی و زمان استفاده از هر برنامه را به تفکیک نشان میداد و آن بالا بینِ نوتیفیکیشن ها هی بهم میگفت که ده دقیقه ی دیگر رفت و تو هیچی نفهمیدی، روز اول بعد از نصبِ برنامه نتیجه ای گرفتم که غیر قابل باور بود، من دقیقا هشت ساعت و سی و سه دقیقه از گوشی تلفن همراهم استفاده کرده بودم. این عدد واقعا وحشت برانگیز بود، چون همزمان ناهار و شام و بچه داری و خانه داری و مطالعه و استراحت و ورزش هم کرده بودم و این یعنی هنگام انجام هیچ کدام این کارها تمرکز کافی نداشتم. پس با توجه به استفاده ی مفیدی که از فضای مجازی می کردم و نیازی که برای ارسال فایلها و متن ها و ... داشتم استفاده ی روزی سه ساعت را برای خودم قانون کردم و بعد از این زمان گوشی را واقعا کناری می گذاشتم و طرفش نمی رفتم. اما الان که می بینم به لطف گوشی قدیمی ای که به دست گرفته ام و کندی اش برای دسترسی به هر کدام از شبکه های مجازی خیلی کمتر از روزی یک ساعت از گوشی استفاده و در شبکه های مجازی رفت و آمد می کنم آرام ترم. و این آرامش را با چیزی عوض نمی کنم و تا زمانی که این آرامش را در وجودم نهادینه کنم اقدام به خرید گوشی جدید نمی کنم.


  • انارماهی : )

دوستش می دارم

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ق.ظ

بچه ها زود قد می کشند، خیلی زود، به گمانم روزی یکی دو سانت روی قدِ شلوار و آستین و خیال و عقلشان برود. دخترچه تا دیروز کلی پا بلند می کرد تا از پشتِ پنجره ی قدیِ پذیرایی ساعت رفت و آمد بابایش را ثبت کند حالا گوشی را از رویِ میز ناهارخوری برداشته انداخته وسطِ سنگِ آشپزخانه و از کار بی کارش کرده، بنده ی خدا دو سال بیشتر از عمرش نمی گذشت. فی الحال نه تنها با عالم و آدم قطع ارتباط گشته ایم، بلکه بعد از تهیه ی گوشی بعدی هم راهی برای دسترسی به شماره های قبلی نیست؛ همچین خرابکارِ حرفه ای ای در خانه دارم.


  • انارماهی : )

دو

شنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۱۲ ب.ظ

- یک اقدامِ جمعی

- صحبتِ انفرادی و خصوصی

- مقابله به مثل

- سکوت

- اعتراض از طریق ارسال نامه

- ...

- و راه هایی که نمی دانیم.

مثل همیشه این گزینه ی آخری جزوِ لیستِ اقداماتی که به نظرش می رسید باید انجام شود، بود. فرقی نداشت مشکل چه باشد، این دفعه مساله شرکتِ طبقه پایینی بود که کلا آدابِ همسایگی نمی دانست، هفته ی پیش هم که درباره ی بهبودِ بهره وری خط تولید حرف می زدیم همین را نوشته بود، حتی رویِ تخته وایت بردِ اتاقش هم نوشته بود و هیچ کس نمی دانست منظورش از راه هایی که نمی دانست چیست، اصلا اگر راهی را نمی دانیم چرا باید حسابش کنیم؟! او اما حساب می کرد، صدرا حسابش با همه ی آدم های دور و برش فرق داشت و از یکی از همین راه هایی که نمی دانست به قلبم پا گذاشته بود.


  • انارماهی : )

یک

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۰۸ ب.ظ

مامان قبل از زهرا عاشق چشم هاش شد. چشم هایی که هم "درشت، هم کشیده و هم مشکیِ مشکی"بود. درست عینِ سفارشِ مرتضی. بابا اما هربار که مرتضی این را می گفت و "چششششم"ِ کشیده ی مامان را می شنید، با خودش فکر می کرد این طوری باشد مرتضی تا چهل-پنجاه سالگی بیخ ریشِ خودمان است بعد هم دهنی کج می کرد و مثلا ادای مرتضای هفده ساله را درمیاورد که: "هم درشت هم کشیده هم مشکی"، چه می دانست مامان از قبل عروسش را انتخاب کرده و پسندیده و به قولی بریده و دوخته و تن هم کرده و مانده فقط مهمان ها را دعوت کند.


  • انارماهی : )

نیمروز

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۱۴ ب.ظ

آدم باید آرمان داشته باشد. یک آرمان شخصی، که ربطی به بقیه نداشته باشد، یعنی اشتراک خاصی با بقیه نداشته باشد، ربطی به هیچ کدام از آرمان های اجتماعی-سیاسی نداشته باشد، یک آرمان برای خودِ خودش. آدم وقتی آرمان داشته باشد یک افقِ دید دارد، یک ارزش دارد، یک هدف دارد، از خودش یک اثرِ تر و تمیز دارد که می تواند رویِ یک بومِ سفید نقاشی اش کند.

من این روزها دارم به آرمانم فکر می کنم. به آرمان شخصیِ خودم.


پ.ن: به دیگران ربطی ندارد که ما در طولِ زندگی مان به چه نتایجی رسیده ایم، یا ، تا وقتی به قله ی بزرگی نرسیده ایم که بتوانیم به آن تکیه کنیم، تا وقتی دستمان خالی ست از نتیجه ی بزرگِ افکارمان، به دیگران هیچ ربطی ندارد که ما در طولِ زندگی مان به چه نتایجی رسیده ایم.

  • انارماهی : )

اردیبهشت زیبا

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۳۶ ق.ظ

یه وقتایی همون اوایل راه متوجه میشی که مالِ این راه نیستی، یه وقتایی هم میفهمی که مال این راه هستی ولی نه با این شکل و با این وسیله ی نقلیه ای که تا به حال اومدی، باید پیاده بشی و با یه چیز دیگه بری. برای من الان دقیقا همون اتفاق افتاده.

یعنی باید پیاده بشم، وسیله ی نقلیه ی دیگه ای انتخاب کنم و به راه ادامه بدم و چون فهم این مساله و تغییرِ وسیله در روزهای قبل اتفاق افتاد، از امروز دوباره رو به جلو حرکت می کنیم.


و بخشی از این مساله برمیگرده به ادامه ی نوشتن در رادیو و تبیان : )


  • انارماهی : )

این یک نکته ی عمیقِ فلسفی-عرفانی ست

دوشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۸ ق.ظ
تعابیرِ نابِ ادبی و تصاویرِ شاذِ تکرارنشدنی، تنها با قلمِ نویسنده ای ساخته می شود که خودش را درگیرِ تعبیراتِ مختلفِ حرفهایِ مادرشوهر/خواهرشوهری نکرده و صحنه ی بکرِ ذهنش را به نقش های بی روحِ حرفهای صد من یک غاز نسپرده باشد.

  • انارماهی : )

چند ساعتی ست که از سفر برگشته ام

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۳۹ ب.ظ

به یک کاغذ بزرگ نیاز دارم، یک کاغذ خیلی خیلی بزرگ، مثلا بیست و پنج متر مربع، که در مرکزش بنشینم و فکرها و ایده هایم را بنویسم. فکرهایی که چند روزی ست دوباره موتورش روشن شده. دوباره بعد از حدود سه سال. باید قدرِ این موتورِ روشن را بدانم، چون وقتی روشن می شود خاموش نمی شود؛ مگر در اثرِ اتفاقِ ناگواری. حالا که خبر از هیچ اتفاق ناگواری نیست و بی بهانه روشن شده، باید بنویسمش، نقشش را بکشم و به هم وصل کنم بعد رویِ نقش های کاغذ بخوابم، خوابی عمیق که عینِ بیداری باشد.


پ.ن: قبل تر ها به تئوریِ توریست وار زندگی کردن رسیده بودم و حالا رسیده ام به اینکه آدم باید بیداری هایش عینِ خواب باشد، رها، آزاد، پر از پرِ پرواز.


  • انارماهی : )

اندکی نزدیک تر دیوانه جان

سه شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ق.ظ

خوب است که یک جایی باشد که هر چند وقت یک بار آدم خودش را در آن ببیند. خودِ رد کرده اش را. ببیند که از چه راهی، از کدام کوچه ها، با چه کسانی و از میان کدام کلمه ها و حس ها رسیده است به اینجا.

گه گاهی که گذشته ی این وبلاگ را مثلِ امشب ورق می زنم. دلم به خودم گرم می شود. به روزهایی که الان نفس می کشم، به لحظه هایی که فی الحال دارم، به نقطه هایی که الان رویشان می ایستم. خوب است آدم گاهی سرش را برگرداند و ببیند این راه را چطور آمده و چگونه آمده و بعد به وسوسه های شیطان که می گوید:

از این شاخه به آن شاخه پریدی

به اون که در گوشت زمزمه می کند: هیچ راهِ مشخصی نداشتی

بگویی نه، همین بوده، اتفافا من الان دقیقا همان جایی هستم که دوست داشتم باشم، درست در همان نقطه ای که انتظارش را می کشیدم، بگویی دهانت را ببند و سرِ جایت بنشین، من همانی هستم که دوست داشتم باشم.


در خوانده ها رسیدم به خوابی که دیده بودم، خوابِ دنبالِ یخ گشتن برای رویِ جنازه ی خودم. خواب ها شاید از یاد آدم برود، ولی حسش می ماند. حسِ لحظاتِ اضطراری که دنبالِ یک یخ بزرگ می گشتم برای رویِ جنازه ی خودم. اصلا ترکیبِ جالبی ست نه؟ جنازه ی خودم. من می خواستم جنازه ی خودم را زنده کنم، و کردم.


  • انارماهی : )

راستی چه بهار گرمی بود

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

از فردا سال نود و هفت رسما شروع می شود. یعنی انگار تا الان همش تئوری بوده، انقدر که این طرف و آن طرف درباره ی تصمیمات سال جدید خوانده ایم و شنیده ایم و نوشته ایم باورمان شده که تا امروز هر چه بود تئوری بوده و از فردای سیزده بدر رسما باید برویم پی تصمیماتمان. گرچه امسال برای من سال جدید و برنامه هایش از ابتدای اسفند شروع شد اما این یک ماه و اندی که گذشت محک خوبی بود برای اینکه ببینم برای برنامه هایی که ریخته ام چند مرده حلاجم؟ و خب دیدم این بار صد و بیست هندوانه را با یک دست بلند نکرده ام و صد البته این بار وقتی شوق شروع کاری به سراغم آمد اول دفترچه ای که برنامه هایم را در آن نوشته بودم دست گرفتم و وقتی دیدم تاریخ شروعش چند ماه یا حتی چند سال دیگر است به خودم گفتم صبر کن و هی تند باش و زود باش برای خودم دست و پا نکردم. این تعطیلات که امسال برای من به عنوان یک مادر خانه دار واقعا تعطیلات بود بس که بیشتر مهمان بودم تا میزبان فرصت خوبی بود برای تمرکز بر حواشی زندگی که گاها آزاردهنده می شود و وادارم کرد چند تصمیم مهم بگیرم، یکی بستن نظرات اینجا به روی کسانی بود که کاربر بیان نیستند و دیگری عزم جدی بر اینکه جوابِ آدم های ناشناس را به صورت کتبی ندهم؛ چون آدم بیمار واقعا زیاد شده و من هم دکتر نیستم که جوابِ هر بیماری را خوب و مودبانه بدهم. از طرفی واقعا درک نمی کنم چطور انقدر راحت و مسخره با آدم احساس صمیمت می کنند.

از این حرفها که بگذریم بنظرم نود و هفت سالِ خوبی ست. من کلا هفت و نه را همیشه خیلی دوست داشتم و این ترکیب دوست داشتنی در کنار هم می تواند کلی سرخوشیِ الکی به دلم بیندازد. پس پیش به سویِ نود و هفت با تمام متعلقاتش.

راستی

مدتی ست نظراتِ اینجا برای خودم دست نخورده می ماند، آنها که حس کنم نیاز به جواب دارد به شخص نظردهنده جواب می دهم.


  • انارماهی : )

پررنگ می‌خوانم

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۳۹ ق.ظ
قرآنِ زندگی ام کم شده. خیلی. باید از نو بخوانم. و تو را با قرآن از زندگی ام کم کنم؛ خیلی کم. آنقدر کم که گم شوی؛ هیچ شوی؛ از میان خوابهایم بروی. من تو را همان روزها بخشیدم گرچه انکارم کردی؛ طوری که انگار در زندگی خودم هم نبوده ام اما باید بروی. گرچه رفقای خوبی برای هم بودیم، گرچه خیلی مسائل اگر نبود شمس و مولانای درست و حسابی ای از ما در میامد؛ گرچه با تمام وجودم دوستت داشتم و شاید هنوز هم دارم اما با تمام اینها و باقی چیزهایی که در دلم مهر و موم شده می ماند باید بروی گم و گور شوی از خوابهام؛ از فکرهام؛ از تمام لحظاتم. باید از نو قرآن بخوانم؛ از نو این بار "مادرانه" کلمه‌ها را ادا می‌کنم.


  • انارماهی : )