انارماهی

بسم الله

بایگانی

نیازمندی‌ها

جمعه, ۸ آذر ۱۴۰۴، ۱۱:۳۹ ب.ظ

از وقتی دختر کوچیکه چهاردست و پا رفت،  به لزوم داشتن قفسه هایی که از سقف آویزان باشند پی بردم. قفسه هایی برای قرار دادن وسایل ممنوعه و خطرناک به منظور جلوگیری از آسیب احتمالی و ریخت و پاش صد در صدی منزل.

اما امشب دیدم نیاز دارم تخت کوچکی هم از سقف آویزان باشه که هروقت دلم خلوت خواست بهش پناه ببرم و دست کسی بهم نرسه، اگر طوری طراحی بشه که چشم کسی هم من رو نبینه ممنون میشم.

  • انارماهی : )

به این میگن سِرّ

پنجشنبه, ۷ آذر ۱۴۰۴، ۱۱:۲۱ ب.ظ

صبوری بر اون دردی که همه* میدوننش و آخی اوخی میکنن، برات رشد نمیاره.

صبوری بر دردی رشد آفرینه که هیچکس ندونتش جز خودت و او. حتی اگر در نظر اصلا درد نباشه ولی تو از اون دردت بیاد. یعنی مثلا مدل سلام و علیک** کردنش برای تو خوشایند نیست، ولی صبوری میکنی، عالَم رو ازش پُر نمی‌کنی. قُر نمی‌زنی، تیکه نمی‌اندازی. به جای همه‌ی اینا روز به روز بهتر و قشنگ تر و گرم تر جواب سلام و علیکِ در نظر خودت ناپسند او رو میدی.

 

*همه یعنی حتی یک نفر محرمِ رفیق.

** به جاش هرچی خواستی بذار.

 

  • انارماهی : )

می‌شود قلم مرا برای خودتان بخرید؟

شنبه, ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ۱۰:۵۲ ب.ظ

بارها شده بعد از توقف پشت چراغ قرمز و خلاص کردن دنده‌ی‌ ماشین به این فکر کرده ام که اول پای راست را از روی ترمز بردارم یا پای چپ را از روی کلاچ. لحظاتی به این فکر کرده ام که پدال وسطی، پدال ترمز بود؟ یا پدال سمت چپ؟ با اینکه سالها طولانی و مداوم رانندگی کرده ام و حالا کمِ کم تقریبا هفته ای سه بار رانندگی میکنم اما باز این مساله پیش می‌آید که در توقف ماشین جای پدال ها مرا به فکر فرو ببرد.

 

امروز به این نتیجه رسیدم که رانندگی چنان برای من ملکه شده که وقتی در حرکتم اصلا به حرکت پاهایم فکر نمیکنم، اصلا نمی فهمم کی دنده عوض میکنم کی ترمز میکنم و کلاج میگیرم، همه چیز سریع و بدون فکر و اتومات اتفاق می‌افتد. چون ملکه شده. ملکه‌ی ذهنم.

 

امروز پشت چراغ قرمز فکر کردم کاش دوست داشتنِ شما، حرف زدن با شما، و ارتباط با شما برایم اینطور ملکه میشد. مثلا وقتی وقفه ای بین ارتباطمان ایجاد میشد فکر میکردم برای جمله ام فعل گذاشته بودم؟ مفعول جمله که شما بودید را چه خطاب کرده بودم؟ جمله ام خبری بود یا پرسشی؟ صفت کجایش نشسته بود؟ قبل موصوف؟ بعد موصوف؟ مضاف و مضاف الیه چه؟ تک تک کلمات و عبارات و حروف در ارتباط با شماست که معنا میگیرد و الا همگی بی معنا و عبس اند.

 

می‌شود برای من ملکه شوید؟

  • انارماهی : )

یه کم مهربون باش بزرگوار

چهارشنبه, ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ۰۸:۱۴ ق.ظ

بعضیا این مدلی اند که، فلان پیشنهاد خوبه به شرطی که من بگم. وگرنه با همه‌ی وجودم باهاش مخالفت میکنم.

 

خیلی باید نگران خودمون باشیم که جزو این دسته نباشیم. این اخلاق میتونه مقابل حرف امام وایسه.

  • انارماهی : )

کاش مرا می‌شنیدی ...

چهارشنبه, ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ۱۲:۰۸ ق.ظ

دوست دارم برایت بنویسم تفکر چیست. دوست دارم فردا روز هر توضیح و تعریف نیم بندی را به اسم تفکر به خوردت ندهند. دوست دارم یاد بگیری خودت فکر کنی، حتی اگر به نتیجه ای خلاف من برسی؛ اما با فکر به آن نتیجه برسی. چرا که فکر کردن، سیر رسیدن از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب است و کدام حق‌جوی حق پرستی است که نداند وضعیت مطلوب این عالم ذیل پذیرش ولایتِ امام اتفاق می‌افتد. و کیست که بتواند منکر کتاب خدا باشد که زبان امام است، مصداق امام است. و چگونه می‌توان فکر کرد بی اینکه "او" را ندید. او که جبار است و غفور و شکور و صبور و صبور و صبور.

کی می‌شود این‌ها را به تو گفت سادات خانم؟

  • انارماهی : )

امام دار شدن

يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ۱۲:۱۸ ق.ظ

باید یادم باشد، من خودم را بخاطر شما انداختم توی این مسیر یا بهتر است بگویم زورچپان کردم.

وقتی هر آدم حسابی ای از کاری که برای شما میکرد میگفت. از یک سلام صبحگاهی ساده گرفته تا قرارهای کلانِ زندگی ساز. من شنبه عصرهای خودم را برای شما گذاشتم. پر از شعار، پر از حرف، با هزار و یک نابلدی. از رجب سال گذشته هزار بار رفتم که تمامش کنم، هزار بار دهانم چرخید به بسه، به خسته شدم، به نمی‌دانم، به نمی‌توانم، به نمی‌شود. ولی هربار گفتم بخاطر شما...

 

اگر این شنبه عصرها را از من بگیرند من هیچ نقطه اتصالی با شما نخواهم داشت. این شنبه عصرهای ساده‌ی ساده‌ی ساده اگر نباشد من هیچ هویتی هیچ موجودیتی در اشتراک با شما ندارم.

 

من خودم را گوشه‌ای از باغ شنبه‌ها کاشته‌ام. شنبه به شنبه می‌روم خودم را آبیاری می‌کنم. و امید دارم به نگاهی که روزی ختم به جوانه ای سبز شود که تقدیم شما کنم.

 

پس این بی محلی ها، این بازی‌اَم ندادن ها، این سردی‌ها، این غربت‌ها، این حرف هم را نفهمیدن‌ها را من تحمل میکنم فقط بخاطر شما. تحمل، چون مرا با صبر فاصله ای بسیار است.

 

من خودم را به کلاس شنبه‌ها می‌رسانم که خودم رشد کنم، نه بچه‌هایی که سر کلاسم می‌نشینند و نه کسانی که حرفم را نمی‌فهمند و بازی ام نمی‌دهند. شاید آن‌ها بار خودشان را بسته باشند، من اما همین قدر نا بلدِ خالیِ خالی محتاج شما هستم. آن‌قدر خالی که حتی گریه ام نمی‌گیرد.

  • انارماهی : )

مجردها حواستان بیشتر باشد

جمعه, ۱۲ مهر ۱۴۰۴، ۰۹:۳۵ ب.ظ

ما ازدواج می‌کنیم چون:

دوستش دارم

 

اما

 

باید ازدواج کنیم چون:

با او می‌توانم چگونه فرزندی برای "امام" تربیت کنم.

 

  • انارماهی : )

بدون دارو

پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ۱۲:۲۰ ق.ظ

هیچوقت فکر نمی‌کردم روزهایی برسد که همه‌ی‌ زندگی ام را بجز کارهای ضروری و اجباری مثل پخت و پز، تعطیل کنم و به کسب اطلاعات برای سلامتی ام بپردازم. این روزها این شکلی است. و امروز یادم آمد دارم استجابت دعایم را زندگی می‌کنم.

 

سلامتی خیلی مهم است، خیلی مهم‌تر از هر چیزی در این دنیا. سالم که نباشی حتی عاشقی را هم نمی‌توانی. سالم که نباشی متنفر می‌شوی و حتی نمی‌دانی چرا؟ مثلا برای من اینکه با ذره ای بهبودی امروز موقع دیدن آن چند نفرِ خاص از هیچ کدامشان نه فراری بودم نه متنفر نه منزجر، واقعاً شگفت انگیز بود.

 

من روزهایی را زندگی کردم که اشکم از اینکه چرا هیچ شبیه به خودم نیستم؟ چرا هیچ شبیه به خودم واکنش نشان نمی‌دهم؟ بند نمی‌آمد و حالا این واکنش‌های طبیعیِ طبیعی برایم مثل معجزه ای است که فکر نمی‌کردم دوباره تجربه کنم. واقعا دوست دارم فرصتی باشد و بنویسم که چه چیزهایی را از دست دادم و برای به دست آوردنش به چه آب و آتشی زدم و چه کویر وحشتی را پشت سر گذاشتم تا دوباره به اینجا برسم.

 

#آیا_پستونک_اعتیادآور_است؟

حس مادری ام میگوید: هیچ بچه ای با پستونک مدرسه/دانشگاه/خونه‌ی بخت نرفته، نه خودت رو اذیت کن نه اونو. حس مادرانه ام زیادی دل گنده است. دل گندگی حس مادرانه‌ام را دوست دارم.

  • انارماهی : )

مَرکَب راهوارم آرزوست

سه شنبه, ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ۰۳:۴۲ ب.ظ

"جسم مرکب روح است". نمی‌دانستم این سخن از کیست، هنوز که این متن را می‌نویسم هم نمی‌دانم ولی آنقدر این سخن را تنگ حرفهای‌ سالم‌خوری و سالم‌پوشی و سالم‌کِشی و... شنیده بودم که فکرش به چهره‌ام چین می‌انداخت. دلم چیپس و ماست و پفک و شیر و کلوچه ام را می‌خواست و بنظرم جسمم آنقدر قوی آفریده شده بود که بتواند مقابل همه‌ی این‌ها باز هم بهترین عملکرد را از خودش نشان‌دهد.

 

اما از آنجا که ما به این دنیا آمده‌ایم که یاد بگیریم و یاد گرفتن جز با درد اتفاق نمی‌افتد لاجرم دررررد زیادی کشیدم تا بفهمم "جسم مرکب روح است". هرچقدر آرزوهای بزرگ و فکرهای قشنگ و ایده‌های نو داشته باشی، اگر جسم مریضی داشته باشی نمی‌توانی آن همه قشنگی را زندگی کنی و از یک جایی به بعد حتی همان قشنگی‌های توی ذهنت هم حالت را بد می‌کند. دوست داری همه چیز را بزنی کنار حتی یک فکر زیبا را که فقط خسته"تر" نشوی.

 

جسم بیمار، روح با نشاط و پرشور و جوان تو را بیمار می‌کند. مراقب سلامتی‌مان باشیم آن هم نه از در دکان هر طب فروشی. باید راه و رسم بدن را یاد گرفت و شناخت، باید جسم را بلد شد، زبان بدن را باید دانست و بعد به بدن خوراک داد. شاید بعد از اینکه از ابتدای این راه طی شده برگشتم و به عقب نگاه کردم و لبخند زدم بیشتر درباره‌اش نوشتم یا حتی آنچه کمکم کرد را بارگزاری کردم.

 

فعلا همینقدر بگویم که دو روز است با درد پا و کمر خمیده فاصله‌ی تخت تا سرویس بهداشتی و برعکس را طی‌ نمی‌کنم، سر دختر بزرگم داد نزدم، بغلش کردم، به دست‌های سیاه از پوست گردویش بوسه زدم و برایشان قصه ساختم و برای دختر کوچکم کتاب خوانده ام. بله سلامتی می‌تواند همینقدر زود و در ۳۳ سالگی با ما خداحافظی کند اگر مراقب مرکب روحمان نباشیم.

  • انارماهی : )

غم، شاید کلمه میافریند...*

جمعه, ۲۲ شهریور ۱۴۰۴، ۱۰:۵۳ ب.ظ

یادم نمی‌آید آخرین بار کی بود که شب شد، همه خوابیدند، سکوت و تاریکی دلچسبی خانه را فراگرفت و من خزیدم پشت لب‌تاپِ روی میز و با خیال رااااحت خودم را کلمه کردم روی صفحه‌ی وُرد. خییییلی گذشته از روزهایی که من با کلمات و کلمات با من دوست بودیم. بعد از آن آخرین روزها که یادم نیست کی بود چهار یا شاید پنج دوره‌ی نویسندگی با رویکردهای متفاوت شرکت کردم تا دوباره با کلمات دوست شوم، از نادر ابراهیمی و دولت آبادی و دانشور و آل احمد گرفته تا نویسنده‌هایی که هیچ اسمی ازشان به یاد ندارم را خواندم تا کلمات بار دیگر کنارم بنشینند، نشد. دست به دامن نذر و نیاز و این امام‌زاده و آن عارف واصل شدم، نشد. خیلی کارها کردم که الان حتی یادم نیست ولی نشد.

 

یکی از دخترهایم بزرگ شده، آن یکی ماه دیگر یک ساله می‌شود، ذهن سیالم بعدی و بعدی را هم تصور می‌کند و جسم خسته ام سیگار گوشه‌ی لبش را جابجا میکند و پوزخند می‌زند، بعد از نوشتن همین جمله فکر میکنم که مگر میشود جسم جدای از من برای خودش فکر و خیال داشته باشد؟ مگر می‌شود من باشم و دو جسم؟ یکی خسته باشد و سیگار بکشد و لبخند بزند، یکی بیخیال بودن میز و لب‌تاپ و خاموشی و سکوت خانه زیر پتو با ۱۵ درصد شارژ گوشی یک دفعه تصمیم بگیرد بنویسد؟ اصالت با روح است یا جسم؟ نکند اصالت با خیال باشد؟ اصلا به من چه بگذار دانشجوهای فلسفه به این چیزها فکر کنند.

 

شد ده ماه و بیست و دو روز که دارو نخورده ام، که بی دارو خندیده ام، بی قرص گریه کرده ام، بی کپسول فکر کرده ام، خوابیده ام، بیدار شده ام، بی دارو به‌هم زده ام و بی دارو به‌هم دوخته‌ام، بعد از ۱۷ مهر ۹۹ فکر میکردم دیگر نشود بدون دارو زندگی کرد ولی این ده ماه و بیست و دو روزی که در آن پوست انداختم به من ثابت کرد که می‌شود. ده ماه و بیست و دو روزی که از من کس دیگری ساخته که شاید سازنده‌اش هنوز پرده از آن برنداشته باشد ولی این من قطعا منِ دیگری ست.

 

اولش با وابستگی شدییید به مامان شروع شد، وابستگی ای که از فردای زایمان دختر دومم به مشامم خورد، چیزی که قبل از آن در خودم سراغ نداشتم، من؟ وابستگی؟؟؟ دلتنگی؟؟؟ انگار با تولد دختر دومم از من، منِ دیگری متولد شده بود. منی که از تنهایی میترسید، ترس نه، وحشت، وحشت هم نه شاید واژه ای که بلدش نیستم. منی که مدام و مدام و مدام مامان میخواست ... و نوزادی که با آنچه یک بار تجربه کرده بودم تمممماماً متفاوت بود. و دکتری که اصراااار داشت "هنوز علائمت به حدی نیست که نیاز به دارو باشه" و جنگ ... که مادرم را اگرچه جسما از من نگرفت ولی با ضربه ای که به روح و روان و کاشانه‌ی مادرم زد به من نشان داد نبود مادر چه شکلی است. مادری که هست، راه می‌رود، کمی میخندد، حرف می‌زند، حتی آشپزی می‌کند ولی بعد از آن چهل دقیقه‌ی لعنتی که روز اول حمله‌ی این جغد شوم و نحس زیر بمباران مانده، دیگر آن مادر قبل نیست. من فکر میکردم مادرها باید مراقب بچه‌ها باشند که نیفتند، مادرها باید محکم باشند که بچه ها به آن ها تکیه کنند، فکر میکردم مادرها باید بزرگ باشند، بسیط باشند، آغوششان کشششش بیاد تا همه‌ی غربت دخترهاشان را در خودش جا کند... من فکر نمیکردم روزی برسد که مادرها هم نیاز به مادر داشته باشند. مادری از جنس دخترشان...

 

می‌گفتم، اولش با وابستگی شدید به مامان شروع شد، مامانی که قبل از آن با انتخاب زندگی در غربت ثابت کرده بودم بهش وابسته نیستم، اما بعد فهمیدم نه تنها وابسته ام که تمام ادای استقلال و استحکام وجودم هم از تکیه به درخت ریشه‌دارِ وجود او بوده. حالا که شاخه‌ای از وجود مادرم ترک برداشته، دارم طعم غربت، طعم ناتوانی، طعم گنگ و گسِ بی مادری را می‌چشم... انگار کن خدایم خواسته نشانم بده بی او، که قلدرانه خودم را بهتر و کامل‌تر و مادرتر از او می‌دانستم، هیییچ نیستم.

انگار که خواسته این یکی را هم از من بگیرد تا خودش بیشتر و بیشتر به میدان بیاید ... کاش میدان را خالی کنم، کاش بلد باشم میدان را خالی کنم. باید یاد بگیرم میدان را خالی کنم... این شاید شروعی است برای واپسین سالهای جوانی ...

 

* غمِ عمیق البته... 

  • انارماهی : )

خوش قول است یعنی؟

چهارشنبه, ۱۲ مرداد ۱۴۰۱، ۰۱:۱۷ ق.ظ

فردا راس هشت صبح وقت آزمایش دارم. یک مهمان را باید به ترمینال مسافربری برسانم قبلش و بعد به خانه بیایم و بنشینم سر کلاسی که طبق جلسات گذشته تمارینش را انجام نداده‌ام. و البته در تمام این مراحل سادات خانم باید دنبالم باشد. اینکه چرا دوازده و نیم شب خوابیده و تاکید کرده که حتما صبح زود بیدارش کنم را هم خدا میداند.

البته این را هم گفته که برایش لقمه ی نان و پنیر و کره آماده کنم تا میل بنماید. ازش قول گرفتم وقتی برگشتیم خانه بخوابد.

  • انارماهی : )

چی می خواستی بشه؟

دوشنبه, ۱۰ مرداد ۱۴۰۱، ۱۱:۵۷ ب.ظ

ای کاش افسردگی هم علامتی داشت.

مثل تب، سرفه، کهیر، حتی شاخ

اینطوری هم خودت زودتر به داد خودت میرسیدی و هم اطرافیان دست از سوال مسخره ی:‌چی شده؟   برمی‌داشتند.

  • انارماهی : )

پس از سالها

پنجشنبه, ۶ مرداد ۱۴۰۱، ۰۷:۲۹ ب.ظ

شاید عنوان برای آنچه که می خواهم بنویسم مناسب باشد. یعنی مناسب ترین عنوانی بود که به ذهنم رسید. مدت زیادی است ننوشته ام. نه فقط اینجا که هیچ کجا. جز اندکی در اینستاگرام که نمی دانم آن هم کی بد عهدی اش را اثبات خواهد کرد و خیلی هم کم در دفترچه خاطرات روزمره. حقیقتش این است که خسته ام. این جمله اول همه ی جمله هایی که این مدت در دفتر خاطراتم نوشته ام وجود دارد. خیلی خسته ام. انگار کن کلمات را چون باری از این سو به آن سو میبرم و بی هیچ تولدی یا هیچ تغییری فقط ایستگاه ها را طی میکنم.

امروز دخترم گفت: امروز اصلا روز خوبی نبود مامان. تازه ظهر بود که به این نتیجه رسیده بود. پرسیدم چرا؟ گفت: چون اصلا خوشحال نبودم و اصلا باهام بازی نکردی.

راستش حوصله ی هیچ پاسخ دیگری را نداشتم جز اینکه: این جزو طبیعت زندگیه دیگه؛ همه ی روزها که شاد و خوشحال و شنگول نیست آدم. و او که بخاطر جهان بکر کودکانه اش کلمه‌ی معصوم را زندگی می کند، در جوابم گفت: نه این طبیعت زندگی نیست، اگر هست خورشید و کوه و درختش رو نشونم بده.

بی حوصله تر از قبل گفتم: حالا طول میکشه تا این چیزا رو بفهمی. طبیعت زندگی با اون طبیعتی که تو میگی فرق داره. متاسفانه ذهن پرسشگرش را بیدار کرده بودم و پرسید: چه فرقی خب برام بگو. و من که صبر نداشته ی امروزم ته کشیده بود فقط گفتم: بزرگ میشی میفهمی. نق زد. بی توجهی کردم. تلویزیون را روشن کرد و نشست پاش.

اصلا کی گفته مادرها همیشه باید حوصله داشته باشند؟ حقیقتش آمدم بنویسم تا بار کلمات روی دوشتم سبک شود. اگر کسی اینجاست به من بگوید چرا نمی توانم حرف ر با سه نقطه رویش را در کیبورد پیدا کنم؟ تا شاید بتوانم بیشتر بنویسم و هر روزی اندک باری از دوشم بردارم و شاید قد راست کنم.

دوباره.

  • انارماهی : )

بقیه‌ای که قرار بود بگم

يكشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۴۶ ب.ظ

بله؛ اون آدم مظلومی که خیلی از ما نقشش رو بازی کردیم. حتی توش غرق شدیم یه روی دیگه هم داره و اون روییه که نمیخواد، نمیتونه یا شاید یاد نگرفته علاقه‌ی اطرافیان نسبت به خودش رو ببینه و اگر بخوام یه کم بیشتر به کنه قضیه نگاه کنم باید بگم شاید به نفعش نیست که دوست داشته شدنش رو ببینه.

چرا؟

چون توی همه ی قصه‌ها توی همه‌ی ماجراهایی که تهش یکی میبره و یکی می‌بازه مزه میده جای اونی باشیم که قدرشو ندونستن. راحت تره، بی مسئولیت تره و بار آدم سبک تره وقتی که خیالش راحته طرف مظلوم قصه است. بار آدم خیلی سبکه وقتی همه بعد از شنیدن حرفهاش بگن: آخیییییی بمیرم برات.

حالا قسمت سختش، اون واحدی که تو این ترم زندگی من برداشتم همینه دقیقاً. که بگردم ببینم سخت‌ترین‌ها، زمخت‌ترین‌ها، من در مقابلشون قابل ترحم‌ترین‌ها. اونا چجوری دوستم دارند؟ اصلا ساده نیست. هیچکس هم این وسط نیست که دلداریت بده. چون این خود خود تویی که باید بگردی و مدل دوست داشتن دیگرانُ نه تنها پیدا کنی که ازش خوشت بیاد و دل به دلش بدی.

 

شماها کدومتون دنبال این رفتید تا حالا؟ کدومتون پا پس نکشیدید از اینکه بخواید طرف مظلوم ماجرا نباشید؟ قربانی ماجرا نباشید؟ اگر تجربه‌ای داشتید بگید بهم.

 

  • انارماهی : )

بقیه‌شُ بعداً میگم

دوشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۴۱ ب.ظ

هفته‌هاست شب‌ها بیدار می‌مونم و می‌نویسم. چی؟ خیلی چیزها. خیلی هم مهم نیست که دقیقا چی، چیزی که برام مهمه اینه که دوباره قلم به دست گرفتم و شروع کردم به نوشتن و اتفاقا باز هم با استقبال مواجه شدم و احساس خودشیفتگی درونیم خیلی زیاد قلقلک یافت. از اینکه شب‌ها بیدار می‌مونم و تا نزدیکای صبح می‌نویسم و صبح‌ها با صدا و لبخند دخترکم قبل از اینکه بتونم خواب کامل و جامعی داشته باشم بیدار میشم خوشحالم. چرا؟ چون بهم حس مفید بودن میده.

اتفاقا این شب‌بیداری‌ها باعث پر کارتر شدنم هم شده. مثلا خونه اغلب اوقات تمیز‌تر از قبله و نهار و شام درست درمون تری به خورد خودم و خانواده میدم. عذاب وجدانم از خوردن چیپس و پفک و شکلات و شیر کاکائو کمتره و در کل منهای اضافه وزن لذت بیشتری دارم از زندگی‌م می‌برم.

اما

دقیقا همین امروز خودمو وسط یه چالش جدید دیدم. چیزی که شاید برای شما هم پیش اومده باشه و از کنارش مث قبلنای من سرسری گذشته باشید. چالش «مدل دوست داشتنِ دیگران». دارم به این فکر می‌کنم که زندگی و برقراری ارتباط با آدما خیلی ساده و خیلی راحته وقتی به این نتیجه می‌رسیم که: دوستم ندارن

ازم خوششون نمیاد

بهم محبت نمیکنن

محبت کردن رو بلد نیستن

هیشکی دوسَم نداره

و نتایجی از این دست. همه‌ی این نتیجه ها باعث میشه در نهایت خودمونُ حق به جانب‌ترین آدم خلقت بدونیم. کسی که خوبه، مهربونه، با گذشته، سرشاااااار از استعداده و هزار و یک آپشن فعال و اکتیو و فول داره ولی بهش بی توجهی میشه و مورد بی مهری قرار می‌گیره.

شخصیت جالب و دوست داشتنی و قهرمانیه نه؟ هر کدوم از ما بارها و بارها جای این آدم بودیم. توی قصه‌ها خوندیمش و توی فیلم‌ها تحسینش کردیم.

اما امروز بعد از حرف‌هایی که با یکی از دوستام زدم به این نتیجه رسیدم که این آدم قهرمان طرد شده‌ی مظلوم، سکه ش یه روی دیگه هم داره و اون اینه که شاید آدمای اطرافش دوستش دارن، قطعا دارن،‌ ولی اون نوع دوست داشتن اونا رو قبول نداره، نمی‌خواد ببینه، چشمش رو به روشون بسته.

قشنگ شد نه؟

  • انارماهی : )