نامه به خانم شماره ی یک
کدام گوشه ی مشعر؟
کدام کنجِ منا؟
کجا نشسته اید؟ یا شاید ایستاده اید... یا شاید کِز کرده اید، یا ... نمیدانم، شاید خوابیده باشید تویِ تخت و دلتان آنجا باشد، شاید سرِ سجاده باشید، شاید دارید گریه میکنید از امتحانی که امروز خراب کردید، شاید ...
سلام خانمِ شماره یِ یک.
ببخشید، من فعلا هیچ نامی به جز این برای شما بلد نیستم. نه اسمی از شما میدانم، نه رسمی، فقط میدانم که هستید. و همین هست بودن است که خوب است، یا شاید ... شاید هنوز نطفه ای در رحمِ مادری باشید، شاید پیرزنی مهربان، شاید جوانی سربلند، شاید از همین دخترهای متوسط القامه ی معمولی، شاید عضو بسیج، شاید عضو نهاد رهبری، شاید عضوِ هیچ جا.
این ایده که برای شما بنویسم، مالِ من نبود، اما من همه ی ثوابش را تقدیم صاحب ایده میکنم، خاله کوچیکه. حدس میزنم حرف زدن با شما راحت باشد. حدس میزنم آبی را دوست داشته باشید و انگشتری فیروزه بر انگشت سر بر سجده های طولانی بگذارید و اشک پشتِ اشک... آقا به دیدار شما هم دیر به دیر میاید؟ یا زود؟ یا اصلا آقا با عینک چشم های شما چه شکلی ست؟
شما لابد مهربان اید، چشمانتان افق های دور را میبیند، آهسته راه میروید نه به شتاب، آرام، با طمانینه، صبور اید، آنقدر صبور که مثال زدنی ... حدس میزنم نمازهایتان را نه آنقدر تند میخوانید که اعصابِ آدم خورد شود نه آنقدر آرام که حوصله سر بر باشد. شما و پنجاه دوستِ دیگرتان را حدس میزنم ...
لابد آسمان تهران امروز برای شما هم آفتابی نبود، شاید امروز رفته باشید مزار شهدا، شاید وقت نکرده باشید، شاید دلتنگ بوده باشید ، شاید ... میدانی خانم شماره ی یک، اگر بخواهم خودم را معرفی کنم، من خانم شماره ی سیصد و چهارده ام، نه فقط من، من و خیلی دیگر از ما، شماره ی سیصد و چهارده ایم، سیصد و چهاردهمین یارهایی که هنوز ناامید نشده اند.
وقتی بیاید بیشتر همدیگر را میشناسیم ولی فی الحال همینقدر بگویم که میدانم در دلتنگی مشترکیم.
خیلی زیاد
قلمتون پر برکت باشه الهی