انارماهی

بسم الله


استفاده از مطالب این وبلاگ، بدون یا با ذکر منبع آن، به شرطِ تغییر ندادنِ مطلب، مجاز بوده و مورد رضایت نویسنده میباشد.
.
ملیکا مشتاقی

آدرس کوتاه شده برای لینک در بلاگفا
http://goo.gl/4vcqeE

بایگانی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برای پسرم» ثبت شده است

یک تهدید مادرانه در آغاز سال جدیدی از زندگی

دوشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۴ ق.ظ

همیشه به اینکه "خواستن توانستن است" ایمان داشتم. و همیشه هر کار که خواسته ام را توانسته ام انجام دهم و معتقدم کسی نیست که بخواهد کاری کند ولی نداند چه کاری. عده ای هستند که این تفکر را مسخره می کنند، و مثلا مثال می زنند که : من همین الان می خوام خلبان هواپیما باشم پس کو؟ چرا نمیتونم؟. به این عده باید گفت که "خواستن" به معنی لفظ نیست، خواستن، یک خواهشِ از عمقِ وجود است. مثلِ وقتی که تشنه ایم و با تمامِ وجود آب می خواهیم. اگر بتوانیم می خوریم و اگر نه به هر جان کندنی خودمان را به یک آبسردکن می رسانیم، و باز اگرنه از کسی که نزدیکمان است آب می گیریم و اگر واقعا تشنه باشیم حتی دهنی بودنش هم برایمان مهم نیست. به این افراد باید گفت شما اگر واقعا و با تمام وجود بخواهید خلبان شوید، اگر این خواسته طوری باشد که شب بخاطرش خوابتان نبرد، اگر حاضر باشید از دوست داشتنی های بسیاری بزنید بخاطرِ خلبان شدن، پس حتماً خلبان می شوید.

من این را در مورد خودم در موقعیت های بسیاااااری تجربه کرده ام. خیییییلی چیزها را خواسته ام و توانسته ام انجام دهم. و شب های زیادی از فکر و در تلاش برای رسیدن به خیلی چیزها نخوابیده ام و صبح های زیادی با داشتنِ چیزی که خواسته ام از خواب برخاسته ام. پس برای من "خواستم و نشد"، "نمی شود"  ، "شرایطش را ندارم" ، "خانواده ام فلان" ، "همسرم بهمان" و ... هیچ دلیل قانع کننده ای نیست.

پس، دختران و پسرانِ عزیزم، مطمئن باشید که نمی توانید با این بهانه ها مادرتان را قانع کنید، چون من ایمان دارم، می خواهم و می توانم و می شود. از زیرِ دستِ مادری این چنین نمی توانید راحت فرار کنید. بنابراین بیست و هفت سالگی را در حالی شروع می کنم که می دانم باید خواست و خواست و خواست و هیچ بهانه ای را برای نرسیدن به رویاهایتان از شما پذیرا نیستم.


  • انارماهی : )

عبدالرحمان آن پسرم است که خیلی آقاست.

دوشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۳۱ ب.ظ

دلت که شکست، استغفار کن، تند تند، تند تند استغفار کن عبدالرحمان جان. برای آن کسی که دلت را شکسته استغفار کن.


+کانالم رو دوست دارم : )



  • انارماهی : )

مثل نسخه ی دل کندن.

سه شنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۴۴ ق.ظ

ایّوب، جانِ مادر

بعضی نسخه ها در‌ دکان هیچ عطاری و‌ مطب هیچ پزشکی و سر کلاس هیچ استادی یافت نمیشود. بگرد، بفهم، عمل کن. به نسخه ی خودت عمل کن.


پ.ن: لینک کانال را گذاشتم آن بالا.


  • انارماهی : )
میدانی رئوف جان، دستِ خودِ آدم نیست. از یک جایی به بعد دیگر چیزی تویِ عالم نیست که ناراحت و نگران و خوشحال و شادت کند و این اصلا به معنای پیری یا خمودگی یا افسردگی نیست؛ از همانجا به بعد دقیقا چیزهایی برایت مهم شده که به یقین رسیده ای تویِ این دنیا یافت می نشود، پس خودت را نمیکشی، آه و فغان نمیکنی، به همان اندازه که گرفتنِ نمره ی بیست در درسِ چهار واحدیِ معادلات دیفرانسیل بی اهمیت شده، اینکه دخترِ همسایه عروسِ کسِ دیگری شده است هم برایت توفیری نمیکند.
اما
حواست باشد.
یک جاهایی تویِ این دنیا هست، یک لحظه هایی، یک روزهایی هست، که جان و مال و آبرویت را میگیرند، تا چیزی به دیگری بفهمانند و نمیفهمد. تو را در این نقطه ها فدا کرده اند و فدا شدنِ هر کسی به اندازه ی ظرفیتِ خودش کم و زیاد دارد. ولی بدان رئوف، که این فقط یک رویِ سکه ی بلاست، یک سویِ قضیه لشکری چهارهزار نفری ست که مقابلِ تو ایستاده و این تویی که خدا فدایی ات میخواهد برای فهماندنِ چیزهایی به عده ای کثیر یا قلیل و رویِ دیگرِ سکه این است که آن لشکرِ چهارهزار نفری خودت هستی که صف کشیده ای مقابلِ خودت و باید جان و مال و آبرو را هفتاد بار فدا کنی تا بفهمی ؛ و قانونِ عالم این طور است که میفهمانندت.
سعی کن کلامِ مادر را بفهمی رئوف.

حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام، در عاشورا جان و مال و آبرو داد، و رسید به آنچه باید میرسید و تو روزی هفتاد بار جان میدهی مقابلِ لشکرِ چهارهزار نفریِ ابنِ زیادِ نَفس. کدام دانش آموزی ست که بی سختیِ شب بیداری و نچشیدنِ طعمِ تلخِ همبازی نشدن با دیگران، نمره ی قبولی بگیرد؟
بگذر رئوف
از خیلی چیزهای این دنیا و از من میشنوی حتی آن دنیا هم بگذر. بگذار آنچه هست، رضایتِ او باشد. نه رضایتِ تو. خطکشِ پنج سانتیمتریِ وجودِ تو، اگرچه ذره هم نیست در مقابلِ قدّ به آسمان رسیده یِ امیرالمومنین علی علیه السلام، ولی همین پنج خط را پر کن. اندازه ی همین پنج خط، بنده ی خوبی باش. اندازه ی همین پنج خط مقابلِ نَفست فدا شو، تا بفهمد آنچه را باید بفهمد.
  • انارماهی : )

بابا گفت دوست داری برایت کوتاه بنویسم

سه شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۲۰ ق.ظ
پسرم، مرتضی

در احکامِ پیدا کردنِ گمشده، مسائل بسیاری ست که باید رعایت شود، اما قدرِ مسلم آن است که فرد میتواند آنچه پیدا کرده را برندارد تا ضامنِ آن نباشد؛ فلذا، "دوستت دارم"های راه گم کرده ی دور و برت را ندیده بگیر و بگذر.


قربانِ قدّت، خودت را بپوشان، سرما استخوان سوز شده.

  • انارماهی : )

بگذار دل، آرامه ی جانی شده باشد

چهارشنبه, ۲ دی ۱۳۹۴، ۰۴:۳۶ ب.ظ
عقیل، پسرم، سلام.

در انتخابِ نامِ تو همین بس که میخواستیم، امن و امانِ قوم و عشیره ات باشی. میخواستیم عقل با تو در منزلمان حضوری مداوم داشته باشد و میخواستیم در هر لحظه به خاطر بیاوریم که "مسلم" پسرِ چه کسی بود. بماند که با هر بار صدا زدنِ رئوف نامِ رئوفِ آلِ محمد در خانه ی مان زنده میشود و با هر بار خواندنِ حنّانه خانم، خواهرت، درک میکنیم که میشود یک درخت بود، اما مهربان و ذی شعور.

تا امروز که بخواهی این را بخوانی لابد روزها گذرانده ای و خواندنی ها خوانده ای و شنیدنی ها به خاطر سپرده ای، اما آنچه مرا واداشت تا این سخن با تو بگویم، حکایتِ "زراعت" بود. پسرم، کشاورز، دانا یا نادان، به امیدی هر شب سر بر بالین میگذارد که این زمین، زمینِ من است. این کِشت، کِشتِ من است و پاییز و زمستانم را توشه ی زندگی. و این امید را هر شب که راحت سر بر بالین میگذارد با اهلِ خانه قسمت میکند و فردا روز، هنگامه ی دِرو، اندازه ی عقل و تدبیر و آداب دانیِ خویش برمیدارد و به خانه میبرد.
اهلِ خانه، سرمست، خوشحال و مسرور از محصولِ به عمل آمده، به استقبال میایند و زارع، سررشته ی آن همه سرمستی و سرور و خوشی را در دست گرفته پا به خانه میگذارد. اگر محصول کم بوده باشد، گره به ابروان انداخته، با نیم نگاهی همه ی سرمستیِ اهلِ منزل را به باد میدهد و اگر محصول خوب و کامل و کافی بوده باشد، یک لبخندِ زارع برای یک سال پایکوبیِ اهلِ خانه بس است.
اما
کسی چه میداند از برکتِ محصولِ کم و آفتِ محصولِ زیاد؟ انبار پر از موش است و آسمان پر از نعمت. پس، هر گاه مردِ خانواده ای شدی، شادمانشان زنده بدار و روزهایشان را تیره مکن. بگذار، در کم و زیاد و بالا و پایین، انچه از تو به یادگار با خویش میبرند، "زندگی" باشد و "امید" و "ایمان".

دوست دارِ مهربانی هایت
مامان
  • انارماهی : )

این را برای تو مینویسم

امیدوارم وقتی این نامه را میخوانی قد و قواره ات به فهمِ نامه برسد، نه فقط خوانِشِ کلمه ها. چرا که من، یعنی مادرت، کتابخوانی را زود شروع کردم، خیلی زود شاهزاده ی قاجار و کلوپاترا و ای شمع ها بسوزید و حافظ و کلیات سعدی و هزار و یک شب و خرمگس و حتی نفس المهموم و کتابهای مطهری و شریعتی را چون دم دستم بود خواندم، انقدر زود که وقتی پانزده شانزده ساله شدم، وقتی سنِ کتابخوانی ام بود، کتاب خواندن به نظرم عملی کودکانه میامد که در بزرگسالی(!!) انجام دادنش قبیح بود. اما تو هم بخوان، هر وقت دوست داشتی چیزی را بخوانی، بخوان، آن تاثیری که باید بگذارد را میگذارد و آن خط و ربطی که باید در تو ثبت کند را میکند ولی سعی کن گاهی برگردی و دوباره نگاهی به خوانده ها بیندازی، حالا، نمیدانم چند ساله ای و این اولین نامه ی من به توست.

رئوف، پسرم، سلام


در خودم این را نمیبینم که چون قیچی خطرناک است از دستت دور کنم، یا چون سوزن تیز است به تو ندهم یا چاقو را بردام که انگشتانت را نبری. من انتخاب را یادت میدهم، باید یاد بگیری خیر کدام است و آن را انتخاب کنی. وقتی اینها را دانستی دیگر آتش و چاقو و سوزن و تیغ برایت بازیچه های کوچکی ست که میدانی از هر کدام کجا و چطور استفاده کنی. شاید دستت را هم ببری، شاید در راهی قدم برداری که زانوهایت را زخم کند، شاید زمین بخوری، سرت بشکند، ولی میارزد به فهمِ معنایِ اختیار و انتخابِ آن.


رئوف پسرم. لابد شنیده ای که انسان قدرتِ اختیار دارد ولی نمیدانی که این اختیار به چه معناست، اختیار نه به معنی هرکار دلت خواست بکن، نه به معنی جبر است، اختیار از ریشه ی خیر، یادت میدهد که بفهمی خیر کدام است و آن را انتخاب کنی و من، یعنی مادرت، نقش مهمی در آموزش آن به تو دارم که امیدوارم خوب ایفایش کنم.

اما

این وسط آنچه به تو بستگی دارد، فهمِ استحکام است. ما محکم بودن را، ستون ماندن را، خراب نشدن را و آوار نبودن را به تو نشان میدهیم، اما اینکه چه اندازه اش را درک کنی و بفهمی و انتخاب کنی با توست. پسرم، بر سرِ انتخاب هایت بمان، حتی اگر اشتباه بود، اگر زشت بود، اگر قبیح بود، بمان، بمان و به فردایِ حافظه ات بسپار که این من بودم که چنین کردم، همین من بودن، بهتر  از هزار و یک خیر و تذکرِ مادرانه و پدرانه است.


من و بابا، هیچوقت تا ابد برای تو نیستیم، من و بابا هیچوقت تا انتها همراه تو نیستیم، فقط میتوانیم انتخاب کردن را، محکم ماندن را و ایستادگی و جنگیدن و رسیدن و نرسیدن و زور زدن را به تو یاد دهیم، بعد از آن تویی که نقاشِ نقشِ پر رنگِ خود در صحنه ی بی عیبِ روزگاری.


عزیزِ دلِ مادر، روزهایت شَفَقیِ پررنگ

دوستت دارم

  • انارماهی : )